Follow along with the video below to see how to install our site as a web app on your home screen.
یادداشت: This feature may not be available in some browsers.
انجمن آوای رمان
✦ اینجا جایی است که واژهها سرنوشت میسازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم میشکند! ✦
اگر داستانی در سینه داری که بیتاب نوشتن است، انجمن رماننویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بیهیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار!
.
اگنس حتی توان دلداری سربازانی که پشت سر تیلور و مکس ایستاده بودند را نداشت. چهرههایشان خسته، در هم شکسته و کدر بود. روحیهی همه بخاطر اینکه فرماندهیشان شرایط جسمی مناسبی نداشت خراش برداشته و دچار زخمهای عمیق شده بود.
دکتر دکستر، با نگاهی پر از نگرانی و احساس مسئولیت، بیشتر از این ماندن را جایز ندانست. تیلور که تا ورودی آمبولانس اگنس را همراهی کرد و آخرین دستور اگنس را به گوش سپرد تا اطلاعات امر کند.
- افراد زخمی رو سریع به مرکز بفرستید، اون دو نفری هم که کشته شدن رو هم با یک آمبولانس دیگه همراه با خودتون بیارید تا بعد از ادای احترام، به کشور خودمون برگردن.
تیلور چشمی گفت و احترام نظامی گذاشت. بعد از بسته شدن درب آمبولانس، اگنس چشمانش را روی هم گذاشت؛ این اولین باری نبود که تیر میخورد یا جراحت برمیداشت، اما یقین داشت که اولین باری بود که ترس بهسان یک سایه همه جا همراهیاش میکرد.
همه از جمله میراث و رایان نیز به اردوگاه ارتش برگشتند؛ میراث، از این همه شجاعت و دلیری اگنس شگفت زده شده بود، در سرش افکاری نسبت به او در حال پرورش بود، تصمیماتی داشت مخصوصا که در این یک هفتهی گذشته صبحتهای فراوانی با هم داشتند.
به محض رسیدن به مقر، بدون توجه به رایان، خودش را به درمانگاه رساند، دوست داشت بداند که حال اگنس چطور است و در چه وضعیتی قرار دارد.
همهی پرستاران در حال رفت و آمد بودند و کمبود نیرو به وضوح در این بخش مشهود بود، اگنس به سمت میتو که ریزنقشترین پرستار این بخش بود رفت و گفت:
- اگه کمکی از دستم بر میاد میتونی بهم بگی!
میتو در حالی که به سمت اتاقی میرفت گفت:
- پانسمان و بخیه بلدی؟
میراث سری تکان داد و گفت:
- بخیه نه، اما پانسمان و تزریقات رو در حد کم بلدم، هنوز اگر ببینم سریع یاد میگیرم.
میتو سری تکان داد و گفت:
- همراهم بیا.
میراث سری تکان داد و همانطور که دنبال میتو راه میافتاد گفت:
- حال فرمانده چطوره؟
متیو یک دست لباس یک باز مصرف به دست میراث داد و گفت:
- خوبه!
میراث کلافه چشم چرخاند و همانطور که لباس را از کاور پلاستیکی بیرون میکشید دوباره پرسید:
- این خوبه یعنی چی؟
متیو کلافهتر از میراث گفت:
- تو اتاق عمله! گلوله خورده، کم خونی داره، تا الان بهش دو بسته خون تزریق شده! بازم بگم یا همین برات کفایت میکنه؟
چیزی در اعماق میراث، همچون کوهی از سنگهای خُرد شده، فرو ریخت. این وضعیت، زنجیری از عذاب وجدان را به دور قلب او پیچاند.
رنگ چهرهاش به سفیدی برف مبدل شده و چشمان یاقوتیاش غم و پشیمانی را در خود نهفته بود و هر نفسش، طعمی تلخ از ناکامی را به همراه داشت.
میتو بشکنی زد و گفت:
- اگر میخوای کمک کنی سریع لباس رو بپوش.
میراث به خود آمد، لباس را بعد از در آوردن پیراهنش به تن کرد و دستکش به دست پشت سر متیو راه افتاد. به دستور متیو مشغول ضدعفونی و تمیز کردن زخم هایی شد که نیازی به بخیه نداشت. نزدیک به یک ساعت مشغول کار بود که با دیدن دکتر دکستر به سرعت به سمتش رفت و نگران پرسید:
- دکتر وضعیت فرمانده چطوره؟
دکتر دکستر که در حال شکستن قلنج انگشتانش بود گردنش را به چپ و راست تکان داد و گفت:
- خداروشکر خوبه! خطر از بیخ گوشش رد شد.
میراث با لبخند کجی که کنج لبش نقش بسته بود با قدردانی دست دکتر را فشرد و تشکری کرد.
دوست داشت اگنس را ببیند، اما خستگی بر جانش چنگ انداخته بود و حتی توانایی آن را نداشت که پلکهایش را باز نگه دارد. نزدیک به یک بامداد بود و سکوت همه جا را فرا گرفته بود، حتی دیگر نالهی سربازان مجروح هم به گوش نمیرسید.
تصمیم گرفت به اتاق برود و خود را در آغوش خواب بیفکند.
وارد اتاق مشترک خود، رایان و چهار سرباز دیگر شد. همه خواب بودند، غرق در رویاهای تلخ یا شیرین! حقشان بود که در این شب تاریک و پر از چالش، لحظهای را به آرامش بگذرانند. با احتیاط و کمترین صدا، لباسهایش را از تن درآورد و بر روی تخت آهنی دراز کشید.
تخت سرد و سخت، حالا به مکانی امن تبدیل شده بود که میتوانست در آن به دنیای خواب و رویا سفر کند و به سرعت خوابش برد.
***
یک هفتهی دیگر گذشت و در این مدت، تمام افکار میراث به اگنسی معطوف شده بود که حالا برای راه رفتن نیازمند عصا بود.
در این یک هفته، توجهات بیپایان میراث به اگنس، او را در دنیایی از اندیشهها غرق کرده بود. اگنس با خود اندیشید که چگونه ممکن است این پسر جاهطلب، که همیشه در پی قدرت و موفقیت است، اینگونه میتواند آن روی احساساتش را نیز به نمایش گذارد.
این تفکر مانند نسیمی ملایم از جانش میگذشت و او را به یاد لحظاتی میانداخت که میراث با نگاهی عمیق و پر از احساس به او مینگریست و بدون آن که غرورش برایش مهم باشد به او کمک میکرد.
او نمیتوانست انکار کند که در پس آن چهرهی سرد و محاسباتی، گاهی جرقهای از لطافت و همدلی میدرخشد. آیا ممکن بود این پسر، با تمام جاهطلبیاش، روزی به او نزدیکتر شود و دردهایش را بفهمد؟
در افکارش غرق بود که با دو تقه به در از حالت درازکش خارج و با دیدن میراث ناخواسته لبخند کمرنگی بر روی لبانش نقش بست.
میراث آب پرتقال طبیعی که خودش گرفته بود را به همراه قرصی به دست اگنس داد و گفت:
- این قرص آناهیل برای زود جوش خوردن زخمه!
اگنس با تشکر قرص زرد رنگ را از ورقش در آورد و به همراه آب پرتقال طبیعی نوشید.
میراث کنار تخت، نزدیک به اگنس نشست و به او نگریست.
اگنس، سوالی که مانند شبحی آزاردهنده در ذهنش جولان میزد را بالاخره از میراث پرسید:
- دلیل این توجهاتت چیه؟
میراث با لبخندی نیمهجان و نگاهی صادقانه به او پاسخ داد:
- چون باعث این حالت منم!
اگنس با تعجب، ابروی هشتیاش را به بالا فرستاد. در دلش طوفانی از احساسات متضاد برپا شد؛ عذاب وجدان، دلیل این همه توجه بود و زهی خیال باطل که فکر میکرد میراث به او علاقمند شده است.
ناخواسته به دلیل آن که در ذهنش پاسخی متفاوت پرورش داده بود و حتی توقع داشت میراث آن را به زبان بیاورد، اخمی عمیق بر چهرهاش نشاند. چروکهای میان دو ابرو و پیشانیاش به شکلی بارزتر نمایان شد.
اگنس تصمیم گرفت دیگر هیچ نپرسد؛ تا مبادا با پاسخ میراث، غافلگیر شود و دنیای خیالیاش، همچون قلعهای از شن، فرو بریزد. سکوتی سنگین بر فضا حاکم شد؛ اما به یک باره این سکوت با سوال میراث درهم شکست.
- با من قرار میذاری؟
اگنس با تعجب به لبان میراث خیره شد، چشمانش قیرگونش آمیخته به حیرت و شگفتی شد. او توقع هر حرفی را داشت، الا این! چطور مردی که تنها به خاطر حس عذاب وجدان، به او کمک میکرد، حالا چنین درخواستی دارد؟ این سوال، همچون موجی ناگهانی، او را به عمق افکارش پرتاب کرد و در آن لحظه، تمام تصوراتش از واقعیت به هم ریخت.
میراث با تک خندهای شانه بالا انداخت و گفت:
- توقع همچین سوالی رو نداشتی نه؟
اگنس باز هم هیچ نگفت، میراث اندکی صورتش را جلو برد و در حالی که چشمان یاقوتیاش تمام اجزای صورت اگنس را میپایید سخن گفت:
- تا حالا دختری به این حد خشن، جدی و از طرفی مسئولیت پذیری تو زندگیم ندیدم. احساسم میگه با تو میتونم از چیزای خطرناک نترسم.
اگنس که از آن همه فاصله کم اندکی لرزه به جانش افتاده بود فهمید که منظور میراث از این سخن آخرش چیست، پس چشم ریز کرد و سوال پرسید:
- و اگر بگم نه؟
میراث لبخند کمرنگی زد و بدون آن که فاصله را کم کند گفت:
- تلاش میکنم تا بگی بله! هم تو، هم من بالای سی سالمونه! این حس الان من نسبت به تو عشق نیست، علاقه است که دوست دارم اون و به فراترین حد خودش برسونم!
اگنس دختری نبود که با این حرف دست و دلش بلرزد، شاید یکی از دلایلش همین بود که الان نزدیک به سی و سه سالش بود؛ تا به حال عاشق شده و طعم زیبایش را چشیده بود البته که در آن ناکام ماند. اما از طرفی از آخرین رابطهاش با جنس مخالف نزدیک به پنج سال میگذشت، آن پختگی لازم و تشخیص آن که میراث میتواند در قلبش جای باز کند را داشت.
اما آن لحظه تصمیم گرفت در سوال میراث این جواب را بدهد:
- جوابم رو همین الان میگم.
تا خواست کلمهی نه را به زبان بیاورد، میراث فاصله گرفت و از روی تخت بلند شد و همانطور که به سمت در میرفت گفت:
- باشه پس تلاشم رو میکنم. به دست آوردن یک دختر به همین سادگی لذت نداره مخصوصا که اگر فرمانده باشه.
میراث در را بست و او را با افکارش تنها گذاشت، اگنس کلافه چنگی به موهای کوتاهاش انداخت، نزدیک به ده دقیقه درون اتاق با خودش کلنجار رفت و سر آخر تصمیم به ترک اتاق گرفت، عصایش را برداشت و با گامهای آرام به سمت در رفت و به محض باز کردن در، دوباره با میراث روبرو شد که به نردههای آهنی و رنگ و رو رفته تکیه زده.
میراث با لبخند در حالی که دستش را برای کمک به اگنس جلو میبرد گفت:
- پس بالاخره اتاق رو طلاق دادی!
اگنس سعی کرد سِوِر و محکم به نظر برسد، پس در حالی که دست کمک کنندهی میراث را بیجواب میگذاشت سعی کرد آرام گام بردارد و از پلهها پایین رود.
میراث فهمید که با حرفهای چند دقیقه قبلش، زره تن اگنس را ضخیمتر کرده و حالا حالاها زمان میبرد تا آن را بشکافد و به درون قلبش نفوذ کند.
عجلهای نداشت، خودش هم مشتاق بود که همه چیز آرام پیش برود. پشت سر اگنس راه افتاد تا جلوی هر اتفاق غیر منتظرهای را بگیرد.
اما یک لحظه شیطان به جلدش نفوذ کرد و تصمیم گرفت دست بر پهلوهای اگنس گذارد و او را از پشت حمایت کند.
اگنس به محض قرار گیری دستان بزرگ میراث بر پهلوهایش با غضب غرید:
- مگه نگفتم بدون اجازهی خودم بهم دست نزنی؟
میراث دستانش را برنداشت و همانطور که فشار دستانش را بر پهلوی اگنس بیشتر میکرد گفت:
- چرا این یک هفته همچین حرفی بهم نزدی؟
اگنس دندان قروچه کرد و برای آن که کسی آنان را در آن وضعیت نبیند، با آرنج ضربهای به شکم میراث کوفت که باعث شد این خبرنگار پرو با خنده آخی بگوید.
چهرهی میراث، در آن لحظه ترکیبی از حیرت و شادی بود. زور و بازوی این دختر نسبت به جنس نرم و لطیفش زیادی قوی بود. البته اگر از نظامی بودن آن فاکتور میگرفت.
از طبقه سوم تا همکف یک ربع ساعت طول کشید و میراث بدون هیچ عجلهای پشت سر اگنس راه رفت.
به محوطهی بیرون که رسیدند، اگنس صندلیهای آهنی را برای نشستن برگزید و به سمت آنان رفت، به محض نشستن، عصایش را به صندلی تکیه داد و سیگار و فندکش را بیرون کشید.
میراث خواست در نزدیکترین جا به اگنس بَر بَرَش بنشیند که با دیدن چشمان وحشی که در آن خط و نشان خاصی دیده میشد از کارش منصرف و با فاصله کنار اگنس نشست.
به محض نشستنش، اگنس دودِ کام گرفته از سیگارش را بیرون فرستاد و تهدیدوار گفت:
- جلوی هیچکس، فکر دست زدن به من به سرت نزنه! مخصوصا نیروهای خودم.
میراث دستانش را در هم قلاب نمود و در حالی که به نیم رخ اگنس خیره میشد با شیطنت گفت:
- پس وقتی تنها باشیم موردی نداره؟
اگنس از این سوال میراث هم دوست داشت بخندد هم او را بزند، اما سکوت طولانیاش باعث که میراث با خرسندی حرف بزند:
- باشه قبوله! لمس فیزیکی فقط به وقت تنهایی.
اگنس کام دیگری از سیگارش گرفت و به هر سربازی که از مقابلش رد میشد و احترام نظامی میگذاشت سر تکان میداد اما طرف حرفش با میراث بود:
- تو به من دست بزن تا ببینی زنده میمونی یا نه.