انجمن آوای رمان

✦ اینجا جایی است که واژه‌ها سرنوشت می‌سازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم می‌شکند! ✦ اگر داستانی در سینه داری که بی‌تاب نوشتن است، انجمن رمان‌نویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بی‌هیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار! .

ثبت‌نام!

داستانِ کوتاه معمای قتل|ماهک مهاجری کاربر انجمن آوای رمان

فصل نهم معمای قتل
آرش در ادامه نقشه‌اش، تصمیم گرفت ، وقت بیشتری که در کنار سارا بگذراند تا بتواند محبت و عشق او را به دست آورد . او به خود می‌گفت که این کار را به خاطر عشقش به سارا انجام می‌دهد، اما در واقع، این یک دلیل برای رفتارهای غیرانسانی‌اش بود. او به اتاق زیرزمین رفت و سینی را که با غذاهای مختلف و نوشیدنی آراسته بود، دوباره به نزد سارا برد.
سارا جان ، زیبای من یکم فقط یکم غذا بخور این طوری از بین میری عزیزم.

«سارا، من نمی‌خواهم تو را بترسانم، فقط می‌خواهم تو را نجات دهم. تو نمی‌دانی فرامرز چه کارهایی می‌تواند بکند. او می‌خواهد تو را از من بگیرد!» آرش با صدایی ملایم و در عین حال پر از اضطراب ادامه داد: «من عاشق تو هستم و نمی‌توانم اجازه دهم که کسی را از من دور کند.»

سارا، با چشمان پر از اشک، به او نگاه کرد. او نمی‌توانست باور کند که آرش، کسی که روزی به او عشق می‌ورزید، حالا او را به این شکل زندانی کرده است. او به آرامی سرش را تکان داد و به آرش نشان داد که مخالف است.
سارا تمام توانش را جمع کرد و با صدای بلند و بی جانی که می‌لرزید ، شروع کرد به حرف زدن : ازت متنفرم آرش ازت بدم میاد تو خیلی پست تر از اون چیزی هستی که فکر شو میکردم .

«لطفاً سارا، فقط یک بار دیگر به من گوش بده. من می‌دونم باورش سخته ، اما من تنها کسی هستم که می‌تونم تو رو از این وضعیت نجات بدهم. تو تنها امید من هستی و من هر کاری برای خوب بودن حالت انجام میدهم.» آرش با صدای لرزان و پر از احساس ادامه داد: «اگر تو با من ازدواج کنی، همه چیز درست می‌شود.

در همین حین، فرامرز که در اتاق بازجویی تحت فشار بود، به شدت مورد ضرب و شتم قرار گرفت. او را به شدت تحت فشار قرار می دادند به حدی که نمی توانست به سؤالات کارآگاهان پاسخ دهد. آن‌ها او را به خاطر ارتباطش با سارا و ناپدید شدن او محکوم کردند. فرامرز، با چهره‌ای کبود و زخم‌دار، به شدت نگران سارا و ناامید بود.

«من هیچ کاری نکردم! سارا خودخواسته رفته است!» او فریاد زد، اما صدای او در برابر فشار و ضربات کارآگاهان کم‌رنگ و بی‌اثر بود.

آرش، در حالی که در کنار سارا نشسته بود، از اخبار مربوط به فرامرز مطلع شد. او می‌دانست که فرامرز تحت فشار است و این می‌توانست به نفع او باشد. آرش تصمیم گرفت که از این شرایط به نفع خود استفاده کند.

«سارا، تو باید به من اعتماد کنی. فرامرز در حال حاضر در دردسر است و من می‌توانم این را به نفع خودم تمام کنم. اگر من او را به عنوان یک قاتل مجازات کنم ، تو هیچ وقت به فرامرز نمی‌رسی

سارا، با چشمانی پر از نامیدی به آرش نگاه کرد. او نمی‌فهمد که آیا آرش واقعاً دارد به او عشق می‌ورزد یا فقط به خاطر حس مالکیتش او را در این وضعیت نگه داشته است. او فکر می‌کرد که به دام افتاده، نه تنها در جسم، بلکه در قلب و روحش هم اسیر دیوی همچون آرش شده است .

آرش، با حرکات ملایم و آرامش‌بخش، سعی کرد سارا را آرام کند. به او گفت: «من هر روز اینجا می‌آیم و تا زمانی که تو را به دست نیاورم، هیچ کاری برای رهایی فرامرز نمی‌کنم. من فقط می‌خواهم تو را در کنار خودم داشته باشم.»

در این حین، فرامرز در اتاق بازجویی، به شدت تحت فشار و ضرب و شتم قرار داشت. او فریاد می‌زد: «من بی گناه هستم خواهش میکنم برای نجات سارا کاری بکنید ، من از سارا خبری ندارم قسم میخورم .

آرش، با خیال راحت به سارا نزدیک شد و گفت: «من می‌دانم که تو در حال حاضر ترسیده‌ای، اما من اینجا هستم تا از تو محافظت کنم. هیچکس نمی تواند ما را از هم جدا کند.»

سارا، با چشمانش آرش را نگاه کرد و در دلش احساس کرد که ممکن است هنوز هم فرامرز درحال شکنجه باشد، سارا به آرش گفت : خواهش میکنم فرامرز را رها کن ، آرش با جنون به سارا می نگریست اگر تو غذایی که برایت آماده کردم را بخوری قول میدم فرامرز را آزاد کنم سارا بخاطره فرامرز در عرض دو ثانیه ظرف غذا را تمام کرد .

آرش، با تمام وجودش سعی می‌کند سارا را متقاعد کند که تنها کسی است که می‌تواند او را نجات دهد.

در این میان، فرامرز همچنان در اتاق بازجویی تحت فشار بود و تلاش می‌کرد تا خود را از این وضعیت نجات دهد. او میدانست که باید به سارا کمک کند و از او در برابر آرش محافظت کند.
 
فصل دهم معمای قتل
آرش در اتاق زیرزمین، در کنار سارا نشسته بود، اما ذهنش درگیر کشمکش های درونی و تضادهای عمیق بود. در حالی که سارا به او نگاه می‌کرد، او نمی‌توانست از افکارش فرار کند. غول درونش، آن نیروی تاریک و ویرانگر، به شدت او را وسوسه می‌کرد تا فرامرز را از سر راهش بردارد. این غول، با صدای خشنی در گوشش نجوا می‌کرد: «او مانع توست. اگر او را از میان برداری، هیچ‌کس نمی‌تواند مانع متوقف تو شود . سارا به تو تعلق دارد، و تو باید هر قیمتی برای به دست آوردن او بپردازی.»

آرش، با چشمانی پر از خطر، به سارا نگاه کرد. او می‌دانست که این احساسات و افکار، نشأت‌گرفته از حسادت و ترس از دست دادن سارا، هست اما غول درونش، او را به سمت خشونت و انتقام سوق می‌داد. آرش در دلش می جنگید؛ بخشی از او می‌خواست به غول درونش اجازه دهد تا آزادانه عمل کند، در حالی که بخش دیگرش، انسانیت و عشق واقعی‌اش به سارا، او را از این کار باز می‌داشت.

«سارا…» او با صدایی لرزان گفت، چرا من اینقدر ضعیف هستم؟ چرا نمی‌توانم این احساسات را کنترل کنم؟» او به شدت احساس ناامیدی می‌کرد. آرش که غول درونش به او می‌گفت که باید فرامرز را از بین ببرد، اما او به یاد گذشته‌اش می‌افتاد، زمانی که خود را به عنوان یک کارآگاه فداکار و درستکار می‌شناخت. او نمی‌خواست به موجودی تبدیل شود که به خاطر عشقش، دست به قتل می زند.

سارا، با چشمان پر از اشک و خسته از پوچی ، به او نگاه کرد. او نمی‌دانست که چه باید بگوید. او تنها می‌توانست احساسات آرش را درک کند. «آرش ،کارگاه معروف شهر که من می شناسمش اینجوری نبود ، اون مهربان ، عدالت طلب بود.
به خودت نگاه کن آرش ، تو از خودت یه قول ساختی من ازت می ترسم آرش .

این جمله مانند جرقه‌های در ذهن آرش عمل کرد. او به یاد که عشق واقعی، نیازی به خشونت و انتقام ندارد افتاد . او نمی‌خواست به خاطر عشقش به سارا، به موجودی تبدیل شود که هیچ‌کس نمی‌شناخت. او باید با غول درونش بجنگد و این جنگ، جنگی برای نجات خودِ آرش و سارا بود.

غول درونش به شدت فریاد می‌زد: «او تو را ضعیف می‌کند! او تو را از رسیدن به قدرت و عشق واقعی‌ات باز می‌دارد! او را بکش!»

آرش، با تمام توانش، سعی کرد این صدای وحشی را خاموش کند. او به یاد روزهایی افتاد که برای عدالت می‌جنگید، زمانی که از هیچ چیز نمی‌ترسید و همیشه در کنار کسانی بود که به آن‌ها عشق می‌ورزید. نمی‌توانم اجازه بدهم که گذشته‌اش ام فراموش شود. او باید به یاد بیاورد که چه چیزی او را به اینجا رسانده است: عشق، انسانیت و عدالت.

«نه!» او فریاد زد و به سارا نگاه کرد. «من نمی‌توانم این کار را بکنم. من نمی‌توانم به این غول اجازه دهم که بر من غلبه کند. من به تو عشق می‌ورزم و نمی‌توانم به خاطر این عشق، از زندگی ام بگذرم .

آرش به آرامی دست سارا را گرفت و با نگاهی پر از عشق و امید گفت: «من نمی‌خواهم تو را بترسانم. من نمی‌خواهم به هیچ قیمتی به تو آسیب برسانم. من میخواهم تو را نجات دهم، اما نه به این روش.»

آرش شروع به باز کردن دست های سارا کرد ،
او سارا رو در آغوش کشید و نوازش می کرد ، سارا من عاشق تو هستم.
سارا می ترسید ، دستان بی جان و کم توان سارا می لرزید .
آراش رفت سینی غذا رو بیاره تا این بار آرش و سارا کنار هم شام بخورند .
اما سارا که فرصت رو غنیمت شمرده بود، بلافاصله بعد از رفتن آرش پا به فرار گذاشت ، کنار در خروجی
حیاط بود ، می خواست در را باز کند اما تمام در ها قفل بودند ، سارا تصمیم گرفت از راه پشت بام فرار کنپ که ناگهان، صدای آرش را شنید ، سارا چیزی احتیاج داری عزیزم ، سارا با شنیدن صدای آرش فقط دوید تا خود را از مهلکه نجات دهد ولی
آرش با دیدن سارا و فرار او از خود بی خود شد ، بی اختیار از پشت به سارا شلیک کرد .
آرش دوید به سمت سارا
سارا ، سارا جانم حالت خوبه ، من. ..من ..چیکار کردم ... من به سارا .....دختری که عاشق هستم ...شلیک کردم .... نه ..نه ...من ..من ..سارا ... سارا ....همه ...زندگی ...منه
گارگاه آرش سارا بلند کرد ، او را روی تخت گذاشت و سریعا به خاطره گولۀ شلیک شده به ادارۀ آگاهی خبر داد که اسلحه اش را گم کرده است.
زخمش را بست ، آرش شبانه روز از سارا مراقبت می کرد ، تا شاید سارا چشمانش را باز کند، آرش سخت پشیمان و دل آزرده بود.
کارگاه آرش اسلحه را داخل خانه ی فرامرز جا سازی کرد ، تا فرامرز بیشتر از این گیر بی افتد و حکم اعدامش صادر شود.
 
فصل یازدهم: معمای قتل
آرش، مردی که با ادعای شرافت و تعهد، حقیقت را زیر خاک پنهان کرده بود، اکنون درگیر
شکنجه های دائمی بود. هر شب، زمانی که سکوت بر خانه سایه می افکند، کابوس گلوله و چهرۀ
رنگ پریدۀ سارا او را در کام خود می کشید. او با دقتی وسواسگونه پرستاری سارا را مدیریت
میکرد، اما این مراقبت ها بیشتر برای حفظ نقابش بود تا شفقت واقعی.
او با تلاشی ماهرانه، وانمود میکرد که اسلحه مورد استفاده در تیراندازی )که در واقع اسلحۀ
خودش بود( ناپدید شده است. این ادعا، تمام توجه پلیس را به سمت فرامرز، مظنون سنتی و
رقیب قدیمی آرش، هدایت کرد. آرش می دانست که با متهم کردن فرامرز به سرقت اسلحه و
استفادۀ احتمالی از آن، می تواند خود را از هرگونه سوءظن مبرا سازد. فشار پلیس بر فرامرز
فزاینده بود و آرش، در قامت قربانی فریب خورده، توانست زمان بخرد و بازی مرگبار خود را پیش
ببرد.
اما فرامرز، که نه تنها در کارش بلکه در درک انگیزه های انسانی نیز استاد بود، به راحتی تسلیم
این نمایش نشد. ذکاوت او اجازه نمی داد که یک صحنه سازی ساده او را فریب دهد. شب ها، در
خلوت اتاق مطالعه اش، خاطرات گذشته را مرور میکرد. نگاه های پر از حسادت آرش به سوی
سارا، نزدیکی غیرقابل انکار آنها پیش از حادثه، و تغییر ناگهانی رفتار سارا پس از آن شب، همه
مانند قطعات پازلی بود که در ذهن فرامرز کنار هم قرار می گرفتند.
فرامرز برای اطمینان بیشتر، از سیستم دوربین مداربستۀ پیشرفته ای که در ویلای خود نصب
کرده بود، استفاده میکرد. او به طور مخفیانه مراقب آرش و نحوۀ برخوردش با سارا بود.
تحلیل دقیق فرامرز از گزارش های پزشکی و تصاویر ضبط شده، تناقض بزرگی را آشکار ساخت.
زاویه و عمق زخم سارا، با روایتی که آرش دربارۀ "شلیک تصادفی" یا "گم شدن اسلحه" ارائه
میداد، همخوانی نداشت. به علاوه، بهبود سریع سارا، بیش از آنکه نشانۀ بهبودی از یک
جراحت واقعی باشد، حکایت از نوع دیگری از مداخله داشت؛ گویی او به جای مداوا، در حال
بازیابی هوشیاری پس از یک شوک دارویی یا فیزیکی کنترل شده بود.
آری آرش که از وضعیت سارا نگران بود ، پیدا شدن اورا گزارش کرده بود ، اما داروی فراموشی بسیار قوی به سارا تزریق کرده بود .
یک شب، در حالی که آرش سعی داشت با نگرانی ساختگی، وضعیت سارا را گزارش دهد، فرامرز
صبرش به پایان رسید. با لحنی که سنگینی هزاران اتهام در آن نهفته بود، به آرش خیره شد:
»آرش، تو در هنر تظاهر مهارت فوق لعاده ای داری، شکی نیست. اما فراموش نکن، من یک
کارآگاهم؛ حتی اگر دشمنان زیادی داشته باشم مثل تو فرامرز. اگر اسلحه واقعاً گم شده بود، چرا اولین قدم، یعنی اعلام رسمی آن به مقامات، انجام نشد؟ و مهمتر از آن، چرا تمام مدارک و صحنه سازی ها بر علیه من شکل گرفته است.
انگار فرامرز تازه متوجه شد چه بلایی بر سرش آمده و دلیل تمام بازجویی ها و شکنجه ها فقط و فقط به خاطره فریب افکار عمومی ست ، که از سوی آرش شکل گرفته .
این رویارویی، فرامرز را به سمت یک فرضیۀ جدید هدایت کرد. اگر آرش، مهرۀ اصلی
صحنه سازی بود، پس چه کسی می توانست در پس پرده دسیسه کند و انگیزه لازم برای این بازی
خطرناک را داشته باشد، یعنی آرش حتی به سارا ، دختری که عاشقانه دوستش داشت هم رحم نکرد؟ پاسخ به سرعت در ذهن فرامرز شکل گرفت: آرش
آرش، که همیشه سایه ای از رقیب در سایۀ فرامرز بود، از مدتها پیش مورد سوءظن
فرامرز قرار داشت. کینه توزی قدیمی و جاه طلبی سیری ناپذیر آرش، او را به گزینۀ محتملی
برای همکاری با انگیزه های پنهان تبدیل میکرد. فرامرز با استفاده از شبکۀ ارتباطی خود،
تحقیقات سریعی را آغاز کرد. او کشف کرد که آرش مدت هاست به شکلی مرموز، خارج از
حوزۀ دید عمومی، در یک خانه شخصی و دورافتاده در حوالی خانه خود که دور از شهر خریده و اغلب آخر
هفته ها به آنجا پناه می برد. فرامرز به یقین رسید: تنها کسی که از یک سو کینه ای عمیق نسبت
به او داشته و از سوی دیگر، دسترسی پنهانی برای ربودن سارا و پنهان کردن او داشته، خود کارگاه آرش است.
 
آخرین ویرایش:
فصل دوازدهم: معمای قتل
فرامرز، با آن نگاه نافذ کارآگاهی، ضربه نهایی را به تظاهر آرش وارد کرد: «گم شدن اسلحه، اولین اقدامی بود که باید به مقامات گزارش می‌شد. چرا این کار را نکردی؟ چرا اول همه چیز را علیه من ساختم؟»

سکوتی سهمگین بر اتاق حکم‌فرما شد. آرش، که تا آن لحظه با آرامشی موذیانه نقش بازی می‌کرد، برای اولین بار لرزشی در دستانش نمایان شد. او نتوانسته بود زوایای دید دوربین‌های فرامرز را در نظر بگیرد، دوربین‌هایی که نه تنها ویلای سارا، بلکه مسیرهای رفت و آمد آرش به مکان مخفی‌اش را نیز ثبت کرده بودند.

فرامرز ادامه داد: «تو در آن خانه متروکه در حومه شهر، سارا را نگه داشته‌ای. داروی فراموشی قوی که به او تزریق کردی، تنها برای سرکوب حافظه بود، نه درمان. اما سارا در حال بازگشت است و تو این را می‌دانی. این بازی دیگر برای اثبات بی‌گناهی نیست؛ این بازی برای دفن کردن یک حقیقت وحشتناک است.»

آرش، که دیگر فرصتی برای صحنه‌سازی نیافته بود، خشم سرکوب‌شده‌اش فوران کرد. او با وحشت به فرامرز که حالا سایه‌ی یک خطر واقعی بود، خیره شد. «تو هیچ مدرکی نداری، فرامرز! این‌ها همه توهمات یک کارآگاه شکست‌خورده است که هنوز نتوانسته گذشته خودش را هضم کند!»

هوای اتاق فرامرز سنگین بود؛ نه به خاطر رطوبت، بلکه به خاطر بوی کاغذی که حقیقت را پنهان می‌کرد. فرامرز روی صندلی چرخید. روی میز، تنها یک مورد توجهش را جلب می‌کرد: نبودِ یک گزارش رسمی در پرونده‌ی گم شدن اولیه اسلحه. این سکوتِ اداری، فریاد می‌زد. او به یاد آورد که چطور آرش، با آن لبخند آرام و اطمینان‌بخش، در همان روز اول او را متقاعد کرده بود که «نگرانی بابت یک سلاح گمشده در این شرایط، فقط وضعیت سارا را بدتر می‌کند.»

رویارویی فرامرز و آرش:

وقتی فرامرز، با نگاهی که تیغی تیزتر از هر سؤالی بود، آرش را در راهروی بیمارستان ملاقات کرد، آرش گویی منتظر بود.

«آرش، اسلحه کجاست؟» فرامرز مستقیم به هدف زد.

آرش پلک زد، یک پلک زدن بیش از حد طولانی، انگار داشت وزن کلمات فرامرز را می‌سنجید. «هنوز داری بازی رو ادامه می‌دی، فرامرز؟ تو شکست خوردی. سارا هم داره شکست می‌خوره. چرا نمی‌ذاری بالاخره نفس بکشه؟»

فرامرز خنده‌ای تلخ کرد که از درونش می‌آمد. «نفس کشیدن؟ یا دفن کردن؟ تو داری با من قایم‌موشک بازی نمی‌کنی، آرش. تو داشتی صحنه‌سازی می‌کردی. تناقض اصلی اینجاست: چرا کسی که می‌ترسه از دست بده، اسلحه رو به مقامات گزارش نمیده؟»

نقطه اوج ذهنی فرامرز:

در آن لحظه، فرامرز یقین کرد. لرزش خفیف آرش، که زیر پوسته‌ی آرامش او پنهان بود، برای چشم کارآگاه کافی بود. او فهمید: آرش سارا را نه از دست داده، بلکه او را کنترل کرده است. او در مکانی امن (یا به زعم خودش امن) او را نگه داشته بود، احتمالاً با تزریق دارویی که حافظه و اراده را می‌گرفت. هدف، نه کشتن سریع، بلکه محو کردن سارا در مه فراموشی بود تا هیچ شاهدی برای جنایت اول باقی نماند.
خانه‌ی متروکه حالا تبدیل به یک زندان خاکستری شده بود. فرامرز، با کمک اطلاعاتی که به سختی به دست آورده بود (ردیابی تلفن‌های ناامن آرش)، توانست موقعیت حدودی را پیدا کند. او به تنهایی وارد شد، جایی که هر قدمش روی گردوغبار، صدای یک گناه را بلند می‌کرد. بوی نم و کهنگی، با عطر ضعیف و مشکوک داروهای شیمیایی در هم آمیخته بود.

رویارویی فرامرز و چالش:

آرش، در این خانه، دیگر نقاب کارآگاه دوست‌داشتنی را نداشت. او خسته، اما مصمم بود. فرامرز هر بار که به یک تناقض اشاره می‌کرد، آرش با حملات کلامی پاسخ می‌داد و سعی می‌کرد فرامرز را متقاعد کند که او قربانی توطئه‌ی بزرگ‌تری است که سارا به دلیل بیماری‌اش در آن گرفتار شده.

«تو خودت می‌دونی، فرامرز، این استرس داره تو رو از پا درمیاره. خودت رو جای من بگذار. اگر تو بودی چه کار می‌کردی؟» آرش با لحنی پدرانه، سعی در القای حس ترحم داشت.

تأیید فرضیه:

فرامرز، بدون اینکه توجهی به فریب‌های کلامی کند، نگاهش را به گوشه‌ای از اتاق انداخت. یک ملحفه‌ی تمیز شده، اما با لکه‌هایی بسیار کمرنگ از یک مایع غلیظ که شبیه به خون پاک شده بود. او از این صحنه‌سازی نفرت‌انگیز به ستوه آمد. او یقین یافت که آرش، سارا را برای مدتی اینجا نگه داشته و اکنون، برای پاک کردن آخرین بقایای مقاومت او، نقشه‌ای شوم‌تر در سر دارد. «تو داری حقیقت رو دفن می‌کنی، آرش. و این خونه، قبر اولشه.»
 
فصل سیزدهم: معمای قتل
فرامرز می‌دانست زمان برای اقدام قانونی از دست رفته است؛ آرش از قبل اسلحه و مدارک را جابجا کرده بود. تنها راه، مواجهه مستقیم با سارای بی‌گناهی بود که در دستان قاتل پنهان شده بود. فرامرز با استفاده از نفوذ و شبکه‌اش، متوجه شد که آرش قصد دارد سارا را به یک بیمارستان خصوصی، جایی که پیش‌تر پرستار مورد اعتمادش مشغول به کار بود، منتقل کند تا با یک “تزریق نهایی”، او را برای همیشه ساکت سازد.

لیانا، پرستاری که از همان ابتدا نسبت به مراقبت‌های غیرمعمول آرش از سارا مشکوک بود، شاهد تمام رفت و آمدهای شبانه‌ی آرش و تماس‌های تلفنی او با یک پزشک خاص بود. او هرچند از جزئیات نقشه‌ فرامرز بی‌خبر بود، اما حس می‌کرد که خون بی‌گناهی در میان است. لیانا که از اتاق استراحت خود به راهروهای خلوت بیمارستان دید داشت، تصمیم گرفت تا با احتیاط حقیقت را دنبال کند.

نیمه‌شب، در حالی که آرش با چهره‌ای نگران وانمود می‌کرد که برای آخرین بار وضعیت سارا را بررسی می‌کند، سارا در تخت بیمارستان به آرامی هوشیاری کامل خود را به دست آورد. اولین کلماتی که بر زبان سارا جاری شد، نام فرامرز نبود، بلکه فریادی بود از وحشت: «آرش… تو… تو شلیک کردی!»

آرش در یک لحظه به جلو جهید. دیگر ماسک شرافت بر چهره‌اش معنایی نداشت. او می‌دانست که اگر سارا این حقیقت را به زبان بیاورد، نه تنها تمام نقشه‌اش نقش بر آب می‌شود، بلکه زندگی‌اش در معرض نابودی قرار می‌گیرد. با عجله، آمپول حاوی داروی مرگبار را که برای “ایجاد سکته قلبی” آماده کرده بود، برداشت.


فرامرز می‌دانست که آرش برای پاکسازی نهایی، دیگر صبر نخواهد کرد. بیمارستان خصوصی، آخرین ایستگاه بود. او نتوانست مستقیماً وارد شود، اما توانست از طریق یک کانال اطلاعاتی ضعیف، هشداری کلی به یکی از دوستان قدیمی‌اش در بخش امنیتی بدهد.

در این میان، لیانا، پرستار جوان، با دقت تمام، سایه‌ی آرش را تعقیب می‌کرد. او ترسیده بود، اما حس وظیفه‌شناسی‌اش قوی‌تر بود. او شاهد بود که آرش چگونه با یک پزشک ناشناس در لابی بیمارستان به آرامی و با احتیاط صحبت می‌کند. کلمات «تزریق نهایی» و «پایان دادن به این داستان» از میان حرف‌هایشان به گوش لیانا رسید. او فوراً یک پیام رمزگذاری شده به دوست فرامرز فرستاد، بدون اینکه هویت خود را فاش کند.

بیدار شدن سارا و افشاگری (لحظه‌ی اوج):

سارا، تحت تأثیر ترکیبی از داروها و فشارهای روحی، در لحظه‌ای کوتاه و برق‌آسا به خود آمد. او در اتاق خصوصی بیمارستان بود، بوی ضدعفونی‌کننده قوی، تلاش می‌کرد تا بوی وحشت را بپوشاند. وقتی چشمانش را باز کرد، اولین کسی که دید، چهره‌ی محزون آرش بود که با لبخندی ساختگی نزدیک می‌شد.

سارا نفسی عمیق کشید، اما این بار دارو نتوانست صدای درونش را خاموش کند. با صدایی که از حلقش بیرون می‌آمد، شبیه به غرش زخمی، کلمات را از دهانش خارج کرد: «آرش… تو… تو شلیک کردی!»

این افشاگری، مانند بمبی بود که در اتاق منفجر شد. تمام چهره‌ی آرش در هم شکست. نقاب افتاد. وحشتی که در چشمانش موج زد، اعتراف محض بود. او آمپول را از جیبش بیرون کشید؛ مایعی شفاف که قرار بود آخرین شاهد را برای همیشه محو کند.
 
فصل چهاردهم: معمای قتل
درست در همان لحظه که آرش قصد تزریق را داشت، در باز شد. فرامرز با چهره‌ای مصمم و نفس‌زنان وارد شد؛ او با تعقیب اطلاعات لیانا به بیمارستان رسیده بود.

«ایست، آرش! پرونده تمام شد!» فرامرز فریاد زد.

آرش که فرصت را از دست رفته می‌دید، اسلحه‌ای که از قبل در جیبش پنهان کرده بود را بیرون کشید. او دیگر نمی‌توانست عقب‌نشینی کند. «تو همیشه همه چیز من را خراب کردی، فرامرز! از سارا بگیر تا این مقام لعنتی!»

درگیری خشونت‌باری در اتاق خصوصی بیمارستان درگرفت. فرامرز سعی داشت با تخصص کارآگاهی خود، آرش را خلع سلاح کند، اما آرش، که به نقطه جنون رسیده بود، با خشونتی غیرمنتظره شلیک کرد. گلوله اول به دیوار خورد، اما گلوله دوم مستقیماً به شانه فرامرز اصابت کرد. در همان حال که فرامرز از درد به خود می‌پیچید، با آخرین توان خود به سمت آرش هجوم برد. در کشمکش نهایی، تفنگ از دست آرش رها شد، اما فرامرز توانست آرش را به سمت میز تلویزیون هل دهد و در حالی که آرش در حال تلاش برای برخاستن بود، فرامرز با لگدی قوی او را نقش بر زمین کرد.

در کمال ناباوری، صدای شلیک دوم به گوش رسید؛ فرامرز، در حالی که خود نیز زخمی بود، توانست با یک حرکت غریزی، اسلحه آرش را بردارد و به سمت او شلیک کند. آرش غرق در خون بر زمین افتاد. فرامرز، با نوری کم‌رنگ در چشمانش، به سارا نگاه کرد و سپس از حال رفت.

شاهد خاموش:

پرستار لیانا، که از ترس پشت یک ستون در راهرو پنهان شده بود، تمام این صحنه خونین را دید. او دید که فرامرز در نهایت اسلحه را از آرش گرفت و شلیک کرد، اما همچنین دید که فرامرز چقدر درد کشیده بود و آرش چگونه قصد قتل سارا را داشت. لیانا از ترس و شوک، به آرامی با اورژانس تماس گرفت، اما این بار، او در مورد هویت اصلی قاتل سکوت کرد و تنها به “درگیری و تیراندازی” اشاره نمود، زیرا وحشت از آرش و جایگاه اجتماعی او بر او سنگینی می‌کرد.

پیامدهای دروغین:

پلیس با حضور در صحنه، فرامرز را به عنوان تنها فرد زنده و مظنون اصلی بازداشت کرد، در حالی که آرش را به عنوان “قربانی نهایی” یک درگیری مرموز با یک کارآگاه سابق معرفی کردند. سارا، با وجود جان سالم به در بردن از دست آرش، به دلیل تروما و شوک سنگین، توانایی سخن گفتن واضح برای افشای حقیقت را از دست داد.

چند هفته بعد، با “کشف مدارک” جعلی که توسط آرش در خانه‌اش کار گذاشته شده بود و به طرز “معجزه‌آسایی” توسط پلیس پیدا شد و نقش فرامرز را در تیراندازی تأیید می‌کرد، فرامرز به عنوان قاتل آرش محکوم شد.

در یک مراسم رسمی، کارآگاه آرش (که پیش از مرگش به عنوان قربانی شناخته شده بود) به خاطر “تلاش برای افشای توطئه پیچیده” و “قربانی شدن در راه حقیقت” (که تماماً بر اساس نقشه‌اش بود)، مدال افتخار دریافت کرد. پرستار لیانا، در میان جمعیت ایستاده بود و با چشمانی پر از اشک و حقیقت، شاهد این تئاتری بود که آرش، حتی از پس مرگش، پیروز آن شده بود. او می‌دانست که حقیقت در قلب او و در خاطرات سارای آسیب‌دیده مدفون شده است.
ورود فرامرز و تبادل آتش:

فرامرز با کمک دوستش و با عبور از مسیرهای خدماتی، به طبقه مورد نظر رسید. او دقیقاً در لحظه‌ای وارد شد که آرش آمپول را بالا برده بود.

«بس کن، آرش!»

آرش، بدون مکث، اسلحه‌ای را که پنهان کرده بود (همان سلاح گم‌شده)، بیرون کشید و بی‌هدف شلیک کرد. صدای شلیک در فضای بسته بیمارستان کر کننده بود. گلوله به شانه‌ی فرامرز اصابت کرد و او از درد به عقب پرت شد. درگیری فیزیکی شدیدی در گرفت؛ نبردی برای بقا و حقیقت. فرامرز با تمام توانش به آرش حمله کرد، توانست اسلحه‌اش را از دست او بگیرد و در دفاع از خود و سارایی که وحشت‌زده روی تخت جمع شده بود، مجبور شد شلیک کند. آرش افتاد. محیط ناگهان با سکوتی مطلق جایگزین شد. فرامرز غرق در خون، نالان بود.

سکوتی وحشتناک (شاهد خاموش - لیانا):

لیانا، که با شنیدن صدای شلیک، به سرعت خود را به راهرو رسانده بود، در پشت ستون سنگی انتهای راهرو پنهان شد. او هر دو جسد را دید: فرامرز مجروح و آرش افتاده. او وحشت کرد. ترس از مقام اجتماعی آرش و موقعیت شغلی خود، بر وجدانش غلبه کرد. وقتی پلیس و اورژانس رسیدند، لیانا با صدایی لرزان تنها گفت: «تیراندازی بود… یک درگیری… نمی‌دانم چه کسی شلیک کرد…» او عمداً هویت واقعی قاتل (فرامرز) و قصد آرش برای قتل سارا را پنهان کرد.

فریبکاری نهایی و پیروزی دروغین آرش:

پلیس، مدارک و شواهدی را که آرش از قبل آماده کرده بود، «کشف» کرد: نامه‌های جعلی که در آن فرامرز به توطئه و عصبانیت علیه آرش اعتراف کرده بود. این مدارک، شلیک فرامرز را یک اقدام جنایی و نه دفاع شخصی جلوه داد. فرامرز، با وجود جراحات شدید، به عنوان قاتل اصلی آرش دستگیر و محکوم شد.

در مراسمی که بعدها برگزار شد (با حضور مقاماتی که از دسیسه‌ی آرش خبر نداشتند)، آرش به عنوان «قربانی تلاش برای افشای یک شبکه‌ی فساد توسط فرامرز» مورد تقدیر قرار گرفت و مدال افتخار به خانواده‌اش اهدا شد. لیانا، در میان جمعیت، با چشمانی پر از اشک و آگاهی مطلق از این فریب، شاهد پیروزی دروغین آرش بود، در حالی که سارا، کاملاً فروپاشیده، در انزوا ماند و توانایی کلامی خود را از دست داد. حقیقت در سایه تاریکی این شهر جان داد ، و صدای فریاد عدالت خاموش گشت.
 
آخرین ویرایش:
فصل پانزدهم معمای قتل
فکر و خیال دست از سر آرش برنمی داشت، اگر دخترِ پرستار لیانا دیده باشه که من شلیک کردم .
اگر حرف های من و شنیده باشه اگر بخواهد از اتفاقات عجیب اون شب پیش مقامات صحبت کند ، آن وقت چه می شود ...........
آرش سرآسیمه به بیمارستان رفت و با مدرک جعلی و دروغ های پی در پی اش به سراغ دوربین های مدار بسته رفت ، دوربین ها را چک کرد بدون اینکه حتی لحظه ای پی به اشتباه خود ببرد ، یا به یاد نگاه سارا و بی گناهی که به جرم قتل نکرده در حال مجازات بود ، فکر و خیالش فقط در پی از بین بردن لیانا بود.
او در دوربین های مدار بستۀ بیمارستان متوجه شد ، که لیانا آن شب تمام حرف هایش را شنیده و می داند که فرامرز بی گناه ست .
اینکه چرا تا به حال لیانا حرفی به کسی نزده و گزارش نداده که مجرم اصلی فرامرز نبوده
حسابی ذهن کارگاه آرش را مُشوش کرده بود.
آرش وسایلش را برداشت و به سرعت به سمت خانه اش راه افتاد ، هوا تاریک بود .
مه غلیظی فضا را پُر کرده و صدای ناله ای در ناک در هوا آکنده بود.
آرش در حال رانندگی بود ، که نور قرمز رنگی فضا رو آلوده ساخت ، ماشین را نگه داشت ، نمی دانست این واقعیت ست یا خواب ، پیاده شد چهره محو و تارُ نا هماهنگ به او نزدیک شد.
تنها راه تو برای بقا از بین بردن لیانا ست ، اگه اون دختر رو بُکشی تبدیل میشی به یک کارگاه شکست ناپذیر اگر بتونی اون دختر رو به یک نحوی به پرونده فرامرز و سارا ربط بدی برندۀ بازی شدی ،
هم ترفیع درجه هم راحت شدن از دست یک شاهده زنده اگه بخوای من راه شو بلدم .
تو کی هستی این چیزا رو از کجا میدونی ؟
منو از کجا می شناسی؟
سوال نکن فقط جواب بده میخوای
بازی رو ببری یا نه ؟
آرش نمی دانست چه بگوید ، هم می ترسید هم تعجب کرده بود.
اما کارگاه آرش دیگه اون آدم قبلی نبود ، آدم وقتی از مرزهای زندگی رد بشه دیگه هیچ راه برگشتی نداره و تو سیاهی ها غرق میشه .
آرش لبخند تلخی زد و گفت حالا بگو ببینم برنامه چی هست.
چهرۀ نامعلوم خبیس که از دل سیاهی شب بیرون آمده بود، بر افکار نامعلوم و پلید کارگاه آرش نشست شخصی که برای یک دختر تا لبۀمرگ رفت و برگشت، اما در پایان خوش مرگ را به آن دختر بیچاره سارا بخشید. ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
آرشی که برای عدالت واقعی حتی از مادر خودش سانیا گذشته بود .
و بدون اینکه حتی لحظه ای خواب به چشمانش ببخشد ، دنبال سارای گم گشته بود .
اما حالا غولی بی شاخ و دم شده بود که حتی قلب از کار ایستاد ۀ سارا هم برای اون نمی تپید .
حاله ای از سیاهی به طرف آرش آمد ، لیانا به دنبال پول و حق سکوت گرفتن از تو ست .
او را به خانۀ خودت ببر بن همان مکانی که سارا برده بودی و درآنحا صحنه سازی را راه بی انداز
مثل اتفاقی که در گذشته رخ داد ، شاید هم با کنی عشق و عاشقی لیانا را شیفتۀ خودت کردی .
راستی این اتفاقات شروع آرش بود یا پایانش ؟
در زندگی ام برای تمام عدالت طلبی ها و مبارزه های که با ظلم کردم و آن روز هایی که تا پایان جان در مقابل زور گویان ایستادگی کردم ، اما نه تنها تشویق نشدم بلکه باز خواست هم شدم ، اما حالا برای گرفتن زندگی دختری که با تمام وجود عاشقش بودم و صحنه سازی برای پسری که بیشتر از من عشق مرا می خواست ، مدال افتخار گرفتم همه جا صحبت از من است .
شاید ، تلخ و باشد اما حقیقت زندگی این است ، که من باید پلید باشم ، باید منفور باشم ، چون همۀ این شهر من را اینگونه پسندیدند ، حتی خود سارای عزیز من ، سارا هم آرش عاشقی را که اورا می پرستید نخواست. وقتی در اسارت من بود ، برای رهایی خویش .وانمود می کرد مرا می خواهد، اما نه مرا نمی خواست فقط به من احتیاج داشت برای رها شدن خودش برای پیدا کردن قاتل پدرش
سارا اگر مرا قبول می کرد، الا همه چیز مثل گذشته بود ، پس مقصر این داستان تنها آرش نیست .
 
آخرین ویرایش:
فصل شانزدهم: معمای قتل
آرش به فرمان آن چهره نامعلوم لبخندی زد که بیشتر شبیه یک انقباض عصبی بود. پلیدی که او را وسوسه کرده بود، در تاریکی ناپدید شد، اما کلماتش چون زهری سرد در رگ‌های آرش جاری شده بود. بازی را باید می‌برد، حتی اگر بهای آن از دست دادن آخرین ذره انسانیت بود.

اولین گام، فریب دادن لیانا بود. پرستاری که تمام حقیقت را می‌دانست، بزرگترین تهدید او بود. آرش با همان استادی‌ای که سارا را فریب داده بود، این بار نقش عاشق دلسوخته و مظلومی را بازی کرد که از دست بی‌عدالتی دنیا به ستوه آمده است.

او به دیدار لیانا رفت. لیانا که هنوز شب حادثه را کابوس‌وار تکرار می‌کرد و در ترس از افشای راز پنهان شدن خود بود، در برابر آرشِ مدال‌آور و زخمی، احساس ترحم کرد. آرش با صدایی که از اعماق وجودش تراشیده بود، از «تنهایی پس از از دست دادن سارا» و «فشار ناشی از تهمت ناروا» برای فرامرز گفت. او لیانا را متقاعد کرد که تنها کسی که می‌تواند او را درک کند، کسی است که خود قربانی بازی بزرگی شده است.

«لیانا، تو تنها شاهد صادقی هستی که می‌داند من چقدر درد کشیده‌ام. اما دیگر کافی است. من خسته‌ام. به من کمک کن تا این کابوس را تمام کنم.»

لیانا، که آرش را فراتر از یک قاتل می‌دید—بلکه قربانی توطئه‌ای می‌دید که او (لیانا) در آن سهیم بود—کم‌کم تسلیم احساسات دروغین و حس گناه خود شد. او برای فرار از بار سنگین حقیقت، به آرامی خود را در نقش «عاشق نجات‌دهنده» برای آرش دید.

آرش با زیرکی، اندک پولی که از جایزه مدال به دست آورده بود را به عنوان «کمک هزینه برای آغاز زندگی جدید» به لیانا داد و او را دعوت کرد تا برای مدتی به خانه قدیمی‌اش برود؛ همان خانه‌ای که سارا در آن ناپدید شده بود. او می‌خواست لیانا را در محیطی کنترل‌شده و دور از چشم جهان، تحت نفوذ خود نگه دارد.
 
آخرین ویرایش:
فصل هفدهم: معمای قتل
همزمان با نزدیک شدن آرش به لیانا، سایه مرموز از مسیر دیگری به سراغ خود لیانا آمد. لیانا در خلوت خود، هنگام صحبت با تلفن با یکی از اقوامش، احساس سنگینی عجیبی می‌کرد. کلمات نامفهومی به گوش می‌رسید که او را به سمت اعتراف سوق می‌داد.

سایه، که اکنون با ظاهری آرام‌تر و شبیه به یک مشاور دلسوز ظاهر می‌شد، به لیانا نجوا می‌کرد: «آرش به تو نیاز دارد، اما او را در زندان حقیقت نگه داری. اگر حقیقت برملا شود، نه تنها آرش به خاطر مرگ سارا مجازات می‌شود، بلکه تو نیز به خاطر پنهان‌کاری در صحنه جرم، تاوان سنگینی خواهی داد. بگذار فرامرز بهای این دروغ را بپردازد. او مقصر اصلی است؛ او بود که با سلاحش محیط را به هم ریخت.»

این وسوسه دوگانه کارساز بود. آرش با فریب عاشقانه، لیانا را به سکوت واداشت، و سایه با ترساندن از مجازات قانونی، او را به سمت تأیید دروغ هل داد. لیانا، که دیگر توان تمایز بین واقعیت و توهم ناشی از شوک و گناه را نداشت، با آرش همداستان شد. او در نهایت، نامه‌ای جعلی (با استفاده از اسناد سارا) نوشت که در آن اعتراف می‌کرد فرامرز در آن شب ابتدا شلیک کرده و آرش در دفاع از سارا و خودش مجبور به شلیک متقابل شده است. او این نامه را طوری تنظیم کرد که پس از دستگیری آرش، به طور “پیدا شده” به دست مقامات بیفتد، دقیقاً همانطور که آرش نقشه کشیده بود.

با این اعتراف جدید، پرونده فرامرز که در انتظار تجدید نظر بود، با شواهد جدید (که توسط لیانا ارائه شده بود) بسته شد. فرامرز به عنوان قاتل اصلی آرش و تهدیدی برای جامعه محکوم به اعدام شد.
 
فصل هجدهم: معمای قتل
روز اعدام فرامرز فرا رسید. آرش، با لباسی فاخر و مدال افتخار بر سینه، در ردیف اول تماشاچیان ایستاده بود. در آخرین لحظات پیش از اجرای حکم، فرامرز با چهره‌ای که دیگر نه خشم داشت و نه اندوه، به سمت جایی که خانواده سارا و آرش ایستاده بودند، نگاهی انداخت.

آرش، این بار برای اجرای آخرین مرحله نمایش، به تنهایی به سمت قبر سارا رفت. او یک دسته گل سفید که سارا همیشه دوست داشت را روی سنگ سرد نهاد.

آرش با صدای آرامی که تنها خودش و نسیم سرد آن روز می‌شنیدند، زمزمه کرد: «سارا… تو بردی. آن‌ها به من مدال دادند، همه مرا قهرمان می‌دانند. اما تو را هیچ‌گاه به دست نیاوردم. من برای عدالت نخواستم، برای شهرت این کار را کردم. حالا من هم تنها شده‌ام. همان‌طور که خواستی، قاتل پدرت رفت، اما من… من دیگر نمی‌دانم برای چه زنده‌ام.» او هیچگاه به سارا نگفت که چرا رفت و چگونه این همه دروغ را ساخت. او فقط می‌خواست سنگ قبر را لمس کند و با بخشی از خود که به او تعلق داشت، خداحافظی کند.

هنگام بازگشت، آرش با لیانا تماس گرفت و او را به زیرزمین خانه‌اش که محل نگهداری سارا بود، فراخواند. او به لیانا گفت که مدارکی حیاتی پیدا کرده که می‌تواند فرامرز را نجات دهد، اما باید در خفا ملاقات کنند تا پلیس متوجه نشود.
 
عقب
بالا