انجمن آوای رمان

✦ اینجا جایی است که واژه‌ها سرنوشت می‌سازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم می‌شکند! ✦ اگر داستانی در سینه داری که بی‌تاب نوشتن است، انجمن رمان‌نویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بی‌هیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار! .

ثبت‌نام!

داستانِ کوتاه دختری که موهایش را فروخت | ماهک مهاجری

ماه‌سار ترسیده بود.
از صندوقچه فاصله گرفت.
ماه‌سار دختری کنجکاو، جست‌وجوگر و سرکش بود.
نمی‌توانست کتاب را فراموش کند.
به سراغ صندوقچه رفت و کتابِ تلخی وجدان را برداشت.
کتاب را باز کرد.
مقدمه‌ی کتاب این‌گونه بود:
«گاهی زندگیِ تازه، همان فرصتِ دیروز است
که لایِ روزهای خاکستریِ گذشته،
خاک خورده.
من به خودم بَد کردم،
اما این کتاب را نوشتم تا دیگران اشتباهِ مرا تکرار نکنند.
بیمارگونه می‌خواهم تو را در کنارِ خودم ببینم،
چراکه از نبودنت در حسرتِ گذشته و از یادِ آیندگان رفته‌ام.
کاش می‌شد، به سانِ تصوراتم باشی.»
ماه‌سار پس از اتمامِ مقدمه‌ی کتاب،
کتاب را بست و داخلِ صندوقچه گذاشت،
و تا صبحِ روزِ بعد به اتفاقاتی که رخ داده بود،
آن صندوقچه‌ی نحس و مقدمه‌ی کتاب فکر می‌کرد.
صبحِ روزِ بعد، ماه‌سار خسته‌تر از همیشه کیفش را برداشت.
مثلِ همیشه راه افتاد؛ برای رسیدن به بیمارستان باید مسیرِ طولانی‌ای را طی می‌کرد.
هوا سرد بود و مه غلیظی در هوا جریان داشت.
بویِ نمِ خاکِ باران‌خورده همه‌ی شهر را آکنده کرده بود.
خیابان‌های شهر پُر از چاله‌های آب شده بودند.
ماه‌سار خیلی مواظب بود که لباس و کفش‌هایش کثیف نشود.
آن صندوقچه تمامِ فکر و ذهنِ ماه‌سار شده بود؛
انگار می‌خواست از اسرارِ صندوق سر در بیاورد.
بالاخره هر جور که بود، با تمامِ افکارِ پریشانی که داشت، خودش را به بیمارستان رساند.
واردِ بیمارستان شد.
لباس‌هایش را عوض کرد.
ناگهان صدایی بلند از انتهای سالن آمد:
«ماه‌سار! بدو بیا!
یه دخترِ چهارده‌ساله رو آوردن تو بخش!
خون‌ریزیِ داخلی کرده، به سرش ضربه خورده!
دخترا، عجله کنید! بیاید سریع!»
بدو‌بدو رفتیم و اتاقِ عمل رو آماده کردیم.
دکتر فرامرز خودش شخصاً اومده بود.
برای عملِ دختر، با دیدن دکتر بیشتر از همیشه استرس گرفتم.
ماه‌سار وارد اتاق عمل شد. نورهای سفید و بی اثر، فضای سنگین اتفاق عمل را پر کرده بود. بوی تند الکل و استریل، به مشام می رسید . دخترک، روی تخت، بیهوش و نحیف بود. پوستش بی‌رنگ شده بود و کنار ابرویش خونی خشکیده مثل خطی سیاه نقش بسته بود.

دکتر فرامرز با صدایی محکم گفت:
«فشار افت کرده! سریع‌تر سرم دوم رو وصل کنید!»
ماه‌سار بی‌درنگ عمل کرد، اما درونش غوغایی بود. هر بار که نبضِ دختر روی مانیتور ضعیف‌تر می‌شد، انگار بخشی از وجود خودش به لرزه می‌افتاد.
دستان ماه سار می لرزید و رنگی به رخسار نداشت.
مدت عمل طولانی شد. ساعت نزدیک سه بعدازظهر بود، که بالاخره تنفس دختر تثبیت شد و صدای بوق منظم مانیتور در اتاق پیچید.
دکتر فرامرز نفس عمیقی کشید و گفت:
«عمل تمومه فقط وضعیت بیمار هر یک ساعت چک بشه.»
و بعد از اتاق رفت.
ماه‌سار کنار تخت نشست. دست‌هایش هنوز می‌لرزید. نگاهش به دختر افتاد.
صورتی معصوم وباندپیچی‌شده، آرام و بی‌حرکت.
دستان دخترک کبود بود.ماه سار دلش نمی‌خواست از کنارش جدا شود. شاید چون در چشمان بسته‌ی او، چیزی آشنا حس می‌کرد: تنهایی،تنهایی عمیق
درد پذیرفته نشدن.
بعد از گذشت چند ساعت، دختر با صدای آرام و خفیفی در خواست آب کرد . نور خورشید از پنجره اتاق به صورت زخمی و خسته دختر می تابید.
ماه سار به سرعت برای دخترک آب آورد و کنارش نشست.
ماه‌سار آرام گفت:
«عزیزم نترس. تموم شده. دیگه خطری نیست حالت بهتره؟»
دختر به سختی نفس می کشید، لب‌های خشکش را باز کرد و گفت:
«من نمی‌خواستم فرار کنم فقط می‌خواستم برم وقتی بابا آروم تر می شد برمی گشتم.
حالت چهره ماه‌سار تغییر کرد،یعنی چی؟
حرف تو بزن دختر جان از هیچکس نترس
من نمی زارم کسی بهت آسیب برسونه.
 
عقب
بالا