انجمن آوای رمان

✦ اینجا جایی است که واژه‌ها سرنوشت می‌سازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم می‌شکند! ✦ اگر داستانی در سینه داری که بی‌تاب نوشتن است، انجمن رمان‌نویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بی‌هیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار! .

ثبت‌نام!

دلنوشته دل‌نوشته «برشی از نامه»| رحیمه محرابی کاربر انجمن آوای رمان

نقشه ستارگان عاشقانه

ای ستاره‌ای که بی‌اذن تو، ماه هم در دل شب گم می‌شود...
امشب نیز صورت‌فلکیِ "دلِ گمشده" را در آسمان جستجو کردم.
هفت ستاره که قلبی شکسته را می‌سازند...
اما تو می‌دانی رازش را؟
من هر شب ستاره‌ای تازه به آن می‌افزایم، امیدی که شاید روزی این نقشه، راهی به چشم‌های تو بگشاید.

خواب‌هایم را می‌نویسم: تو در قفسی از نورِ ماه قدم می‌زنی و من هزاران سال نوری آن‌سوتر با نوک انگارانم بر شن‌های کیهانی ترسیم می‌کنم:
«اگر کهکشان راه‌شیری زبان داشت... حرف‌هایش شبیه ضربان قلبِ تو بود.»

آیا تو نیز این سکوت را می‌شناسی؟
سکوتی که تنها با غرشِ ابرنواخترها شکسته می‌شود. آن‌گاه که ستاره‌ای می‌میرد تا نوری جدید زاده شود...
شاید عشقِ من هم چنین باشد: فریادی در خلأ، در انتظار گوشی ناشناس...

پ.ن: اگر این نقشه را یافتی...
ستارهٔ تپنده‌ی گوشه‌ی چپ را لمس کن. می‌گویند هر که چنین کند، در خواب‌های کسی که نامه را نوشته، قدم خواهد زد.
 
گل من!

گلِ‌من متوجه باش که در خمِ روزگار پَرپَر نشوی؛ چون بلبل تنها با شکفتن لبخندِ تو سرود سر می‌دهد.
شمعِ‌من! خاموش نگردی که نوری از پیوند نگاه آتشینِ تو به‌بینایی می‌رسد.
نهالِ‌سبزِ امیدم! مچاله نشو که دلی در ریشه‌های زندگی‌بخش تو جوانه می‌زند. آفتابِ‌من! غروب مکن که شاخه‌ی آفتاب‌گردانی سر برآورده تا تو را بجوید.
تو مخاطب هر نجوای و گیرنده هر نامه‌ام هستی!
 
کی می‌گوید برگ‌ها تنها در موعدِ پاییز می‌ریزند؟
اینک خیابان‌ها را فرشی از برگ‌های نیمه‌طلایی و نیمه‌سبز پوشانده؛ مثل این‌که طبیعت پیش از رسیدن فصل، جامهٔ سوگواری بر تن کرده است.
دلِ ما نیز چنین است:
پیش از آن‌که کودکی تمام شود، بار جوانی بر دوش می‌نشیند
و پیش از آن‌که جوانی به اوج برسد، سایهٔ پیری بر چهره می‌افتد.
گاه "موعد" تنها نامی بر نقشه‌های از پیش شکستهٔ تقدیر می‌شود و ما، زودتر از آنچه فکرش را بکنی، از دنیایی دل برمی‌کَنیم که هنوز برگ‌هایش کاملاً طلایی نشده‌اند...
 
آنگاه که پلک‌هایم از بارِ دلتنگی بر دیدگانم سایه می‌افکنند، لبخند محوی بر لبانم می‌روید و در پشت این پردهٔ شب، تویی که با نوری از عالم دیگر در خاطرم قد می‌کشی.
در خیالِ مه‌آلود به جست‌وجوی جمال تو برمی‌آیم، لیک جز سایه‌ای محو از آن رخسارِ مهوش نمی‌یابم؛ چنان که گویی قضا، پردهٔ فراموشی بر چشمانم می‌افکند.
در خلوت شب‌هایی که بی‌حضور تو می‌گذرد، چراغی از مهر افروخته‌ام که فروغش از آتش دل‌سوخته‌ام وام گرفته و در این سکوت رازناک، ترانهٔ پنهان در گوش جانم می‌پیچد؛ آوازی که جز نام تو، نامی شایسته‌ دیگری نمی‌دانم؛ چون تو همیش رؤیایی جاودانه و بی‌زوال من بودی...

هربارِ که داغِ فراق، صبرم را می‌ستاند، دل را به خلوت راز می‌برم و با تو از راهِ روح سخن می‌گویم‌؛ سخنی که گوش‌ خاکی از درکش عاجز است.
آنجا در ماورای محسوسات، عشق تنها ترجمان است و جز آن دیگر سخنی راه ندارد.
آیا آواز مرا شنیدی؟
تو را از میان بی‌شمار جلوهٔ جهان با چشم دل شناختم، ولی در صحرای بی‌انتهای انتظار، آرام نگرفتم…
جز با یاد تو که تنها مأمن وفاداری‌ام شد...
 
خلسهٔ جانم!
این واژه‌ها را می‌نویسم تا بدانی عشق، اگر راستین باشد، راه خود را بی‌نیاز از چشم و فاصله می‌یابد. دیدار تنها تجلی آن شور است، نه شرط آن...
چه بسیاراند کسانی‌که در فراسوی غربت، عاشقانه زیستند و نام‌شان بر تارکِ تاریخِ عشق تابید.
اگر بخواهم از عشاقِ ازلی بنویسم، باید از مجنون آغاز کنم؛ آن‌ِکه عشق، عقل از سرش ربود و چشم از جهانِ دیدنی‌ها بست تا جهانِ نادیدنی‌ها را با چشمِ دل ببیند و چه کسی فرهاد را فراموش می‌کند که کوه را شکافت تا راز دل را فریاد زند و جان بر کف نهد؟
رومئو نشان داد که گاهی عشق، وصال را در فراق و جاودانگی را در یک نگاه می‌جوید یا وامق که جهان و زیبایی‌هایش را در سایهٔ یارش ناچیز شمرد و چه بسیار شیرین‌هایی که جان بر سر صداقت نهادند و عشق را تا ابد جاودانه کردند...
می‌گویند این‌ها افسانه‌اند؛ اما من می‌گویم: هر کجا که عشقی راستین باشد، چنین افسانه‌هایی در قالب واقعیت می‌زید. من اینجا در سکوت شب‌هایم با تو ناشناختهٔ آشنا، داستانی می‌سازم که نه قصه است و نه خواب؛ حقیقتی است که تنها قلب‌های بی‌قرار درمی‌یابند.
باشد که روزی در گسترهٔ بی‌زمان عشق، دست‌هایت را به نشانِ فهم این نامه بگیرم و بگویم: «دیدار نکردیم، ولی یکدیگر را می‌شناختیم.»
 
بدهکارم به خودم...
به اندکی دیوانگی در هوای بارانی
به خنده‌های که در غبار مه گم نشود
به قدم‌های خالی از فکر بر سنگفرش‌های خیسِ خیابان
به کلبه‌ای چوبی در آغوشِ کوهستان
به رکاب‌زدن تا دورترین پیچِ جاده
به نسیمی که بی‌اجازه موهایم را شانه کند.

بدهکارم به خودم...
به سفری بی‌انتها با کسی که
پا به پایم از جنگلی به جنگل دیگر
از کوهی به کوه دیگر
و از آبی به موجی دیگر،
بی‌خستگی همسفر باشد.

و نمی‌دانم از کدام رویا آغاز کنم
وقتی که بدهکارترینم به خویش…
 
منِ ناپیدا!
نامت را که نشنیده‌ام، اما هر بار که می‌وزی، لرزِ خفیفی در این کالبدی خاکی می‌پیچد؛ انگار ردِ قدم‌هایت را پیش از زاده‌شدنم بر ژرف‌ترین لایه‌های روحم نهاده‌اند.
می‌خواهم برایت بنویسم، ولی واژه‌ها چون مرغانِ مهاجر بر شاخۀ وجودم نشسته‌اند و پرواز نمی‌کنند.
شاید چون می‌ترسم قلم از اوجِ تو بیافتد، شاید چون توصیفِ تو، مانند توصیف آفتاب برای کوری مادرزاد است.
روح تو چنان در کالبد تنهایی من رخنه کرده که گویی پیش از این، من در جهان آدمیان می‌زیستم و اکنون به سرزمینی تبعید شده‌ام که تنها ساکنانش، سایه‌های تو هستند.
گاه در روشنی چشمانِ خیالت چنان غرق می‌شوم که هستی خود را فراموش می‌کنم.
گاه در آینه‌ای می‌نگرم و چهرۀ تو را می‌بینم که چهرۀ من شده است.
چه شد که ناشناسی، این‌همه آشنا شد؟
چه شد که یک روح؛ روح دیگری را این چنین اسیر کرد؟
شاید ما دو شعر بودیم
در دو کتاب جدا که بادی نامرئی ورق‌هایمان را به هم پیوند داد
و یک غزلِ نو ساخت...
 
پرسش‌های زندگی، بذرهایی‌اند که تنها در خاکِ تجربه، بارانِ دانش و آفتابِ حضور انسان‌های دیگر می‌شکفند.
 
زندگی، تندبادی‌ست از پرسش‌ها که ناگهان بر جان می‌وزد و ما، رهروان تشنه‌ای که قطراتِ پاسخ را آرام‌آرام از چاهِ زمان برمی‌کشیم.
در هیاهوی خیابان‌ها، میان عبور عابران ناشناس.
در برگ‌هایی که پیروزمندانه بر زمین سقوط کرده و فلسفه رهایی را می‌آموزانند.
در سکوت کتاب‌هایی که رازهای جهان را در سینه دارند.
در بوی قهوه‌ای که با هر جرعه، خاطرات را زنده می‌کند.
در نوازش باران که چون معشوقی بر صورتت می‌نشیند.
در نوای دریا که ترانه‌های ازلی را در گوش جهان زمزمه می‌کند.
و در اوجِ قله‌ها، آنجا که انسان در برابرش، همچون ذره‌ای در عظمت کائنات می‌ایستد…
زندگی در نگاه من، کوچ بی‌امان از "پرسش" به "اشراق" و از توفان فکر تا آرامش دل است.
 
عقب
بالا