انجمن آوای رمان

✦ اینجا جایی است که واژه‌ها سرنوشت می‌سازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم می‌شکند! ✦ اگر داستانی در سینه داری که بی‌تاب نوشتن است، انجمن رمان‌نویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بی‌هیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار! .

ثبت‌نام!

پیشرفته دلنوشته‌ی اطلسِ زوال | ریپر کاربر انجمن آوای رمان

اقیــانــــــوس

هنرمند
هنرمند آوا
دیگ به دوش
تاریخ ثبت‌نام
1/18/26
نوشته‌ها
475
  • موضوع نویسنده
  • #1
به نام سکوتی که فریاد می‌زند
اثر: اطلسِ زوال
به قلم: سونیا ریپر
ژانر: عاشقانه، تراژدی
به این اثر تگ پیشرفته تعلق گرفت.

ناظر @ماهک مهاجری
دیباچه:
این اوراق، نقشه‌هایی‌اند که از فروریختن تدریجی قله‌ای حکایت دارند؛ نه کوهی از سنگ، بلکه شاه‌تیرِ هستیِ دلداده‌ای که زیر بار سنگینیِ فقدانی ابدی خم شده است. «اطلس زوال» نامِ مرزِ مابینِ «بودن» و «هرگز نخواهد شد» است؛ جایی که هر نفس، ادای دین به خاطراتی است که دیگر هیچ انعکاسی در واقعیت ندارند. این تراژدی، پژواکِ سکوتی است که پس از فرود آمدنِ پرده‌ی نهاییِ یک عشقِ محال، بر صحنه‌ی روح باقی می‌ماند.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
1000320191_7iu.jpg

نویسنده‌ی عزیز🌸
ضمن خوش‌آمد گویی و سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن دلنوشته خود

• بعد از به پایان رسیدن دلنوشته خود، لطفا در تاپیک زیر اعلام پایان کنید.

تاپیک اعلام پایان دلنوشته و اشعار | انجمن نویسندگی آوای رمان

• می توانید پس از اتمام ۱۵ پارت دلنوشته، در تاپیک زیر در خواست نقد دلنوشته خود را بدهید.
تاپیک جامع در خواست نقد آثار تالار ادبیات

• برای دریافت تگ به تاپیک مراجعه کنید. لازم است قبل از درخواست تگ، دلنوشته شما نقد شده باشد.
تاپیک جامع درخواست تگ تالار ادبیات | انجمن نویسندگی آوای رمان

• چنانچه از تایپ ادامه شعر خود منصرف شدید
می‌توانید از طریق لینک زیر درخواست انتقال
به متروکه داشته باشید.

درخواست انتقال و بازگردانی آثار از متروکه تالار ادبیات

• لطفا از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین
انجمن جداً خودداری کنید.

• ضمناً از کشیدن حروف و تکرار آن‌ها نیز بپرهیزید.
 
  • موضوع نویسنده
  • #3
آسمانِ درونم، مَفرِغی از ابرهای خاکستریِ متراکم است؛ تو، شهابِ گذری بودی که مسیرِ ابدیتِ مرا تغییر دادی.
این دل، دیگر نه قلب است، که کُنجی از خراباتی متروک و مهجور؛ جای خالی‌ات، زلزله‌ای خاموش در زیرِ بنیادهایم برپا کرده است.
واژگان در برابر این حجمِ اضمحلال، خلع سلاح شده‌اند؛ سکوت، تنها زبانی است که توانِ بیانِ این گسستِ عظیم را دارد. هر صبح، تکرارِ اندوهم را در آینه‌ی بخارگرفته‌ی پنجره می‌بینم؛ شبحی مَحو از کسی که می‌دانست پرواز ممکن نیست.
ما، دو نُتِ متضاد در یک سمفونیِ ناتمام ماندیم؛ هارمونیِ محال که در اوجِ نغمه‌اش، ناگزیر به گسست گردید.
 
آخرین ویرایش:
  • موضوع نویسنده
  • #4
خاطره‌ی تو، چون بلورِ آغشته به سم، در شریان‌هایم جاری است؛ شیرینیِ محض که مرگِ تدریجیِ حس‌ها را به ارمغان آورد. آن وعده‌ها، چون اوراقِ زرینِ نقشه‌های گنجی بودند که هرگز مسیرشان به سرچشمه‌ی واقعیت نرسید.
من، معمارِ ویرانه‌ای هستم که خود ستون‌هایش را با شوقِ دیدارت بنا نهاده بودم؛ اکنون، سایه‌ها بر ستون‌ها حکمرانی می‌کنند. کلماتِ ناگفته‌مان، در عمقِ چاله‌های مریخیِ سینه‌ام مدفون گشته‌اند؛ غباری از فرصت‌های سوخته و برباد رفته. این انزوا، نه انتخاب، که عزلتی اجباری پس از فرود آمدنِ فرشته‌ای است که نهایتاً بال‌هایش از جنسِ هوای سرد بود
 
آخرین ویرایش:
  • موضوع نویسنده
  • #5
زمان، اکنون مانند رمل‌هایی از جنسِ خاکستر است؛ از میانِ مشتِ بسته‌ام جاری می‌شود، بدونِ این‌که ذره‌ای از وزنش کاسته شود. چشمانت، دو افقِ غیرقابل دسترسی بودند که کشتیِ امیدم را به صخره‌ی «مجبوریم» کوبیدند و شکستند.
هر شب، در برزخِ پلک‌هایم، صحنه‌ی وداع را بازبینی می‌کنم؛ نقطه‌ای که تقاطعِ دو مسیرِ متضادِ سرنوشت ما بود. تو، همان سُندسِ ابریشمینِ آرزویی بودی که زیرِ دستم، تابِ فشارِ این جهانِ سخت را نیاورد و پاره شد.
من، بازمانده‌ی طوفانی هستم که در آن، جزیره‌ی امنِ دلم، در گستره‌ی اقیانوسِ نیستی، تنها شد.
 
آخرین ویرایش:
  • موضوع نویسنده
  • #6
چگونه می‌توان با شبحی از جنسِ نورِ ماه، زیرِ سقفِ این روزمرگیِ خشن، دیوار کشید و ادامه‌ی زیستن را توجیه کرد؟
عشقِ ما، مانند یک اِستراتوسفرِ زیبا بود که به نقطه‌ی تعلیقِ خود نرسید و در لایه‌های زیرینِ جو سوخت. حسرت، اکنون تارهای عنکبوتیِ نامرئی‌ست که هر حرکتم را در این تالارِ خالی، مقیّد می‌سازد.
این قلب، مَخزنی از انرژیِ پتانسیلِ ابراز نشده است؛ انباری از بوسه‌هایی که هرگز به مقصد نرسیدند. تو، پارادوکسِ شیرینِ وجودم بودی؛ معادله‌ای که حل‌نشدنی‌اش، تنها راهِ ادامه‌ی معادلاتِ بعدی بود.
 
آخرین ویرایش:
  • موضوع نویسنده
  • #7
تلاطمِ این روح، شبیه به نوسانِ یک آونگِ سنگین است که هرگز به مرکزِ آرامشِ خود بازنمی‌گردد. نامت، همچون مُهری بر صحیفه‌ی خاموشِ اعتقاداتم حک شده است؛ یادگاریِ تلخ از ایمانی که خدشه‌دار شد. می‌اندیشم، شاید ما برای همدیگر، تنها یک «احتمالِ درخشان» در یک فرمولِ پیچیده‌ی کیهانی بودیم.
این اشتیاقِ زجرآور، همچون شعله‌ای محبوس در فانوسی شکسته است؛ نور دارد، اما دیگر محافظی برای تابیدن ندارد. من، نقاشی‌ام که رنگ‌های زنده‌اش را تنها برای ترسیمِ چهره‌ی تو هدر دادم؛ اکنون قلمم از حرکت بازایستاده است
 
آخرین ویرایش:
  • موضوع نویسنده
  • #8
تداومِ زندگی، اصراری بی‌مورد بر ادامه‌ی یک روایت است که فصلِ اصلی‌اش، با بستنِ چشم‌های تو پایان یافت. جهان، پس از رفتنت، تنها یک فضایِ خالیِ عظیم شد؛ خلأیی که با هیچ شکوهی پُر نمی‌شود، حتی شکوهِ ستارگان. گوش‌هایم، هنوز منتظر طنینِ نامی هستند که دیگر هرگز در این وادیِ سکون، پژواک نخواهد یافت.
این جدایی، نه یک پایان، که یک «انفصالِ ترمودینامیکی» بود؛ انرژیِ عشق، بدونِ امکانِ بازگشت، تلف شد. اطلسِ زوال، بر شانه‌های من سنگینی می‌کند؛ اطلسی که تمامیِ نقشه‌های محقق نشده‌ی عشقِ ما را بر دوش دارد.
 
آخرین ویرایش:
  • موضوع نویسنده
  • #9
هر سایه‌ای که در این اتاق می‌لغزد، قامتِ تو را به وهم می‌کشد؛ سرابی موقت در کویرِ این بیداریِ تلخ. این روزها، شبیه به ورق‌های خط‌خورده‌ی یک دفتر خاطراتِ قدیمی‌اند؛ هر برگ، یادآورِ سطری است که هرگز نوشته نشد.
من، اکنون ماهی‌ام که از آبِ خاطراتت بیرون کشیده شده‌ام؛ خشکیِ وجودم، گواهِ فقدانِ دریای امنِ توست. عشقِ ما، یک شهاب‌سنگِ پرنور بود که در جوِ روزمرگیِ سنگین، تحلیل رفت و اثری از آن باقی نماند. دلم، همچون زیگوراتی فرسوده است؛ هر پله‌اش، خاطره‌ای از قدم‌های محالِ مشترک ما را بر خود حمل می‌کند.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Mahak
صبر، رذیلانه‌ترین فضیلتی است که به اجبار بر روحم تحمیل شده؛ تحملِ دائمیِ فقدانِ تو را باید تمرین کرد. اگر می‌توانستم، زمان را به عقب می‌بردم و آن لحظه‌ی دیدار را از تار و پودِ هستی می‌شکافتم و پنهان می‌کردم. هر کلمه‌ای که می‌نویسم، تلاشِ نافرجامی است برای به دام انداختنِ سایه‌ی تو در دامانِ این کاغذهای سفید. گونه‌هایم، دیگر به اشک عادت کرده‌اند؛ اشک، تنها سِرُمِ حیاتیِ این کالبدِ سوخته است.
تو، مَثَلِ یک پدیده‌ی کوانتومی بودی؛ در چندین حالتِ ممکنِ خوشبختی، اما در نهایت، هیچ‌کدام مشاهده نشد.
 
عقب
بالا