ساعتها در نوردیدن تحلیلهای ریز و درشت گذشت، تا زمانی که کم کم نشانههای پایان مهمانی ظاهر شد: خمیازههای پنهان، چک کردن ساعتها و در نهایت پوشیدن کت و آغاز حرکت به سوی کفشها . آشوب شیرین خداحافظی شروع شد.
در شلوغی راهرو، وقتی نگار پالتویش را از چوب لباسی برمیداشت، سایهای کنارش قرار گرفت. سهیل بود. در آن فضای تنگ، صدایش را پایین آورد و آرام گفت:
«خانم روانشناس ... امشب حسابی همه رو زیر ذرهبین داشتید، مگه نه؟»
نگار خندید؛ خندهای واقعی و رها :«شاید... ولی بعضی سوژهها رو آدم یادش میره تحلیل کنه؛ فقط تماشا میکنه.»
یک لحظه مکث کرد، گویی میخواست چیزی بیشتر بگوید، اما سکوت کرد، لبخندی گوشهی لبش نشست و فقط با سر تاییدی کوتاه و پرمعنا داد؛ گفتنیهای ناگفته در سکوت بینشان رد و بدل شد.
در همین لحظه، پدر سهیل از راهرو عبور کرد و با تکان دادن کلیدهایش، فضای تنگ را به جنبش درآورد و با این عمل نمایشی فرمان حرکت را صادر کرد.
سهیل به اجبار یک قدم عقب رفت، اما نگاهش را نگرفت و با لحنی سرشار از امید به دیداری دوباره گفت:
«خوشحال شدم دیدمت نگار خانم... شب خوبی بود.»
نگار، در حالی که قلبش بیدلیل تندتر میزد با حسی کاملاً جدید که هنوز نامی برایش نداشت، تنها توانست پاسخ دهد: " به من هم. خوش..."
سهیل در هیاهوی خداحافطی نتوانست منتظر ادامهی جواب بماند، با قدمهایی تند خود را به پدر رساند و در دل تاریکی شب محو شد.
نگار دیگر حوصلهٔ آیین کشدار خداحافظی دم در را نداشت چون با ریتم کند آن بخوبی آشنا بود، بنابراین با گفتن جملهی "من رفتم" در گوش مادرش، بوسهای نرم و سریع بر گونهٔ عمهخانم کاشت و با زیرکی تمام زودتر از بقیه از معرکهی تعارفات بیرون زد و به خلوت ماشین پناه برد.
در سکوت نسبی پشت فرمان نشست و از پشت شیشه به قاب روشن در خیره شد، جایی که پدر و مادرش هنوز گرم صحبت و فشردن دست میزبان بودند خیره شد. صحنهٔ تکراری اما پرشور خداحافظی تمامی نداشت؛ منتظر ماند تا این تئاتر شیرین خانوادگی به پردهٔ آخر برسد و بازیگران اصلی زندگیاش، خود را برای خروج از صحنه آماده کنند.
این تأخیر فرصتی بود تا در آرامش ماشین، به تحلیل احساس گرم و مبهمی که در سینهاش روییده بود بپردازد.
ذهن تحلیلگر او که تمام شب مانند موتوری پرسرعت کار کرده بود، حالا در سکوتی غریب فرو رفته بود. به جای دادههای خام، فقط آن لبخند نهایی، آن سکوت پر معنا و آن نگاهِ فهمیده مرور میشد.
شاید روانکاوی آدمها همیشه هم تلخ و خستهکننده نبود. شاید گاهی، زیباترین پدیدهها همانهایی بودند که در هیچ کتاب درسی نمیگنجیدند. شاید بهترین کشفها، زمانی رخ میدادند که «ذهن» خاموش و «قلب» روشن میشد.
به شیشهٔ بخارزدهٔ ماشین نگاه کرد و با انگشت بیهدف خطی مبهم کشید. سپس شیشه را کمی پایین داد؛ بوی شبِ تازه همراه با رد بهجامانده از عطر تلخ سهیل به مشامش رسید و نگار فقط احساس کرد.
وقتی بالاخره درِ ماشین باز شد و پدر و مادرش همراه با هجومِ هوای سردِ زمستانی وارد شدند، نگار دیگر آن دخترِ صرفاً منطقیِ چند ساعت پیش نبود. انگار پذیرفته بود که گاهی زیباترین اتفاقاتِ دنیا، درست همانجایی رخ میدهند که منطق تمام میشود و «احساس» آغاز میگردد
پایان
(♡𝓷𝓮𝓰𝓪𝓻♡)
پیشاپیش یلداتون مبارک
«امیدوارم یلدای امسال، نقطهٔ آغازِ عاشقانهترین فصلِ زندگیتان باشد؛ جایی که عقل به احترامِ عشق، مکث میکند.»