انجمن آوای رمان

✦ اینجا جایی است که واژه‌ها سرنوشت می‌سازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم می‌شکند! ✦ اگر داستانی در سینه داری که بی‌تاب نوشتن است، انجمن رمان‌نویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بی‌هیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار! .

ثبت‌نام!

مبتدی یلدا | ♡ negar کاربر انجمن آوای رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع negar ♡
  • تاریخ شروع تاریخ شروع

negar ♡

طراح آزمایشی
آزمایشی آوا
تاریخ ثبت‌نام
10/6/25
نوشته‌ها
39
  • موضوع نویسنده
  • #1
Negar_1770228343029.jpg

نام اثر: یلدا
نویسنده: ♡ negar
ژانر: عاشقانه، روانشناختی
ناظر @~مَهوا~

خلاصه:
در شلوغیِ صمیمیِ دورهمی‌ها، گاهی یک نگاه کافی‌ست تا مسیر یک شب و شاید یک زندگی، تغییر کند. بعضی دیدارها در هیاهوی خنده‌ها و رسم‌های قدیمی اتفاق می‌افتند، اما ردشان آرام و عمیق در ذهن می‌ماند؛ نه با هیجان، که با مکث.


در شب یلدایی شلوغ و پرهیاهو، در جمع صمیمی و با‌شکوه اقوام وخویشاوندان، نگاه تحلیل‌گر نگار به سهیل، همبازی دوران کودکی اش می‌افتد که اکنون مردی موقر و جاافتاده شده است. نگاه گرم و رفتار متین و استوار او، فضایی از همنشینی خاموش و معنادار می‌آفریند و کششی آرام پدید می‌آورد و... .
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
1000320191.webp
نویسنده‌ی عزیز 🌸
ضمن خوش‌آمد گویی و سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود، خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود
قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید.

قوانین تایپ رمان کوتاه | انجمن نویسندگی آوای رمان

و چنانچه از تایپ ادامه رمان خود منصرف شدید
می‌توانید از طریق لینک زیر درخواست انتقال
به متروکه داشته باشید.

درخواست انتقال رمان به متروکه | انجمن نویسندگی آوای رمان

همچنین بعد از به پایان رسیدن رمان کوتاه خود
لطفا در تاپیک زیر اعلام پایان کنید.

اعلام پایان رمان کوتاه | انجمن نویسندگی آوای رمان

لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز
و خلاف عرف و قوانین انجمن جداً خودداری کنید.

ضمناً از کشیدن حروف و تکرار آن‌ها نیز بپرهیزید.
 
  • موضوع نویسنده
  • #3
مقدمه:
گاهی عمیق‌ترین احساسات، در شلوغی‌ترین لحظات متولد می‌شوند. گاهی ناب‌ترین حس‌ها، زمانی از راه می‌رسند که تحلیل فراموش شود، ذهن خاموش گردد و قلب آغاز به سخن کند.گاهی سوژه‌ها آنقدر گیرا هستند که آدم را وادار می‌کنند تنها تماشاچیِ ساکتِ لحظه‌ها باشد.

این داستان روایت شبی آشناست؛ شبی پر از بوها، صداها و خاطره‌ها، که در آن مرز میان تحلیل و احساس، عقل و دل، به نرمی محو می‌شود و کشفی ساده اما تعیین‌کننده رخ می‌دهد: اینکه گاهی فهمیدنِ آدم‌ها کمتر از دیدنشان اهمیت دارد.
 
آخرین ویرایش:
  • موضوع نویسنده
  • #4
فضای پذیرایی مجلل خانهٔ عمه‌خانم در نوری گرم و طلایی غرق شده بود؛ نوری که از لوسترهای کریستالی منعکس می‌شد و بر دیوارهای روشن، فرش‌های دست‌باف نفیس و سطح درخشان ظروف، جلوه‌ای چشم‌نواز می‌بخشید.
میز یلدا با فاصله‌ای حساب‌شده، در کنار پنجرهٔ بزرگ سالن قرار داشت و با رومیزی قرمز ساتن آراسته شده بود؛ پارچه‌ای نرم و درخشان که زیر نور لوستر برق ملایمی می‌زد و نگاه‌ها را ناخودآگاه به خود می‌کشاند.
هندوانه‌های خوش‌برش، انارهای دانه شده‌ی یاقوتی، آجیل‌ و تنقلات متنوع در ظرف‌های گردِ پایه‌بلند، و کیک‌ و دسرهای رنگارنگ در دیس‌های بیضی خوش نقش بلورین چیده شده بودند؛ چیدمانی شیک و باشکوه که شکوه تالاری مجلل را تداعی می‌کرد.
عطر زعفران پلوی معطرِ مجلسی و بوی خورشت فسنجانِ جاافتاده‌ی اشتهابرانگیز و مست کننده ای در فضا پیچیده شده بود
رایحه‌ی خوش چای تازه‌دم، پوست پرتقال با عطر دسرهای رنگین درهم آمیخته و بر تاروپودِ گرمایِ جمع، رنگِ خاطره می‌زد و فضای صمیمیِ اتاق را غنی‌تر و دل‌نشین‌تر می‌ساخت.انعکاس نور لوستر برسطح ظروف چینی کیک وشیرینی و لبه های طلایی پیش‌دستی‌ و فنجان‌های خوش‌نقش و نگار قدیمی و عتیقه، تصویر مهمانی را کامل می‌کردند.
صداها در سالن جریان داشت؛ گفت‌وگوهای دایی‌ها و عموها در هم تنیده بود، بزرگ‌ترها با آرامش سخن می‌گفتند، جوان‌ترها با شور پاسخ می‌دادند و خنده‌های کودکان، فضا را زنده‌تر می‌کرد.
همهمهٔ شیرین خویشاوندانی که مدتی طولانی همدیگر را ندیده بودند، فضایی سرشار از زندگی ساخته بود.
قهقهه‌های دایی جمشید و عمو مجید، نجواهای زنان دور میز پذیرایی و بحث‌های عمو رضا و اصغر آقا دربارهٔ نوسانات قیمت اجناس در بازار، سمفونی آشنا و دلباز یک جمع خانوادگی را می ساخت
جوان‌ترها، دخترخاله‌، دخترعمو و دختردایی‌ها، همزمان با برانداز کردن سر تا پای یکدیگر، از لباس‌، کیف‌ و کفش‌های هم تعریف می‌کردند و با شوخی‌های ظریف، گرمای جمع را بیشتر می‌ساختند.
این همه نور، زرق‌وبرق و جنب‌وجوش شکوه دلپذیری را تداعی می‌کرد که شادی و شعف در دل می‌انداخت و شب یلدایی، گرم و به‌یادماندنی را نوید می‌داد.
 
آخرین ویرایش:
  • موضوع نویسنده
  • #5
نگار وارد سالن شد و با متانت در آستانهٔ در ایستاد. خیلی زود توجه میهمانان به سوی او جلب شد.
لباس ساده اما برازنده‌اش که با سلیقه‌ای عالی انتخاب شده بود، زیبایی اندامش را دوچندان می‌کرد. ظرافت و شیرین‌زبانی کودکی، اکنون با وقار یک بانوی جوان درآمیخته و باعث تمایزش شده بود.
‌پس از سلام و احوال‌پرسی گرم و ادای نزاکت با همه، سر میز، کنار مادر و خاله‌هایش نشست.روبه‌روی او، جمعی از مردان خانواده، پسرخاله‌ها و جوانان فامیل دور میزی بزرگ جمع شده‌ بودند.
تک‌تکشان را می‌شناخت، اما مدت زیادی بود که آن‌ها را ندیده بود. نگاهش به سعید افتاد؛ چقدر بزرگ شده بود! او را از دوران دبیرستان به یاد می‌آورد.
کیان را هم آخرین بار تابستانی دیده بود که تازه در کنکور پزشکی قبول شده بود. حالا انگار سال‌ها از آن شور نوجوانی گذشته بود.
با ذوق و شوق، افراد میز مقابل را برانداز کرد و در مورد احوال تک‌تک آن‌ها از مادر و خاله‌ها می‌پرسید.

در اثنای این گشت‌وگذار بصری و ذهنی، سخنان مهرآمیز و شوخی‌های ملایمی هم با دخترخاله‌ها و سایر خانم‌های فامیل رد و بدل می‌کرد. هم‌زمان، ذهن تحلیلگرش در پس‌زمینه بی‌وقفه در حال ثبت بود:
خاله نسرین که با هر جمله‌اش آهی می‌کشید تا توجه جلب کند؛ عمو مجید که هر بحثی را به شکایت از نسل جوان می‌کشاند؛ و پریسا، زن‌دایی‌اش، که با تعریف‌های به‌ظاهر ساده از فرزندانش، مشغول نمایش برتری بود.این‌ها همه برای نگار، «پرونده‌های مختصر» و گذرا بودند.
حضور خود او در جمع، اما مثل آبی گوارا و طبیعی جاری بود.

نگار ‌در حالی که طبق عادت مشغول مرور ذهنی و مشاهده بود، نگاهش به‌آرامی از چهره‌ها گذر کرد، ابتدا، سریع و بی‌توجه عبور کرد، اما با شنیدن آن صدای آشنا و فراموش‌شده ای که در پس زمینه‌ی هیاهوی سال‌ها نشنیده بود ، دوباره برگشت. برای یک لحظه نگاهش با آهستگی و تعمقی ناخودآگاه روی صاحب آن صدا ماند. او سهیل بود. گرمِ گفت‌وگو و شوخی و خنده با حامد، با حرکاتی گویا و چهره‌ای سرزنده وکاملاً درگیر تعامل. خودش بود، سهیل، همان همبازی روزهای کودکی اش که خاطراتش با تاب‌بازی‌های حیاط پشتی و مسابقهٔ دوچرخه‌سواری گره خورده بود. اما این تصویرِ پیش رو، با آن خاطرات کودکی همخوانی نداشت ، او اکنون مردی شده بود جذاب با نشانه‌های گذر سال‌ها بر چهره‌اش. مردی با قدی افراشته، لباسی ساده اما متناسب با هیکلش، کت و شلوار ساده‌اش به خوبی بر تنش نشسته بود ، حضوری آرام و مطمئن داشت که فضای اطرافش را تحت تأثیر قرار می‌داد.
نگار احساس کرد نفسش برای کسری از ثانیه در سینه حبس شد با خود نجوا کرد: این... این سهیل است؟ چقدر تغییر کرده. آن حالت بدن... دیگر عجول و پرشتاب نیست. این آرامش از کجا آمده؟
‌دوباره نگاه کرد، این‌بار سهیل با فنجانی قهوه در دست به صحبت‌های پرشور دایی محمود گوش می‌داد، اما نگاهش – آن نگاه عمیق و متفکری که به یاد نمی‌آورد – گویی در حال درنوردیدن فضای اتاق بود.
نگار از همانجا که نشسته بود ناخودآگاه او را زیر نظر داشت. او را می‌دید که با حوصله به عمو رضا در یافتن عینک گم‌شده‌اش کمک می‌کند. عینک را از لای روزنامه‌ای پیدا کرد و با آرامش به عمو رضا داد و با لبخندی مهربان گفت: «پیدا شد... بفرمایید عمورضا ، سالمه.»
نگار نتوانست جلوی تحلیل فوری ذهنش را بگیرد: «فقدان نمایش. کمک بدون درخواست. عمل طبیعی، نه ابزاری برای کسب اعتبار. نشانهٔ بلوغ عاطفی.» این مشاهدات، تصویر سهیل را در ذهن او از یک «موضوع جالب» به سطحی عمیق‌تر ارتقا داد.

‌مهری خانم – مادر سهیل – که شاهد صحنه بود، با غرور و محبت نگاهی به پسرش انداخت و سپس نگاهش را به‌طور گذرا به نگار دوخت. نگاهی سریع، اما پر از حرف‌های ناگفته.‌نگار آن نگاه را دریافت کرد. تحلیلگر درونش برای لحظه‌ای ساکت ماند و به‌جای آن، شرمندگی شیرین و کنجکاوی جایگزین شد.
آیا مهری خانم هم متوجه توجه خاص او شده بود؟
 
آخرین ویرایش:
  • موضوع نویسنده
  • #6
‌یکبار وقتی که نگار با دخترخاله‌هایش گرم گفت‌وگو و خندیدن به خاطرات مشترک قدیمی بود، حس کرد نگاهی بر او دوخته شده است. سر را چرخاند.
نگاهش به سهیل افتاد؛ با یک فنجان قهوه در دست که بخار ملایمش، نگاه عمیق و کنجکاو او را مانند پرده‌ای نازک می‌پوشاند. نه نگاهی خیره و بی ادب، بلکه نگاهی ساده و صمیمی که از لای این حائل گرم و ناپایدار، مستقیم به سویش نشانه رفته بود.وقتی چشم‌هایشان تلاقی کرد، سهیل نگاهش را ندزدید. فقط ابروهایش اندکی بالا رفت – حرکتی ظریف که حاوی شناخت بود – و سپس با همان آرامش، لبخندی مختصر زد.‌
آن نگاه و آن لبخند، تمام پردازش‌های ذهنی نگار را برای یک لحظه متوقف کرد. گویی یک دستور «مکث» غیرمنتظره به سیستم داده شده بود. در آن فاصلهٔ کوتاه، به جای تحلیل، تنها یک حس ساده جریان یافت: جذابیت ساکت و بی‌ادعایی که از سهیل ساطع می‌شد.

‌نگار با خود گفت: «واکنش غیرارادی... ناشی از غافلگیری دیدار.» اما از آن لحظه، تغییری رخ داد. تا پیش از این، تحلیل‌های ذهنی او پراکنده بودند. حالا اما یکی از تابلوهای گالری ذهنش از دیوار جدا شده و زیر نور پروژکتوری قوی قرار گرفته بود.تمام توجه و قدرت پردازش ذهنش که پیش‌تر تقسیم شده بود، اکنون روی یک نقطه متمرکز شد: سهیل.
‌ساعتی به گفتگو و خنده سپری شد، نگار به درخواست مادرش بلندشد و سمت میز یلدا رفت تا کمی دسر بیاورد، موقع برگشت برای یک لحظه، بار دیگر نگاهشان به‌هم گره خورد. این نگاه آرامش ذهنی‌ او را مثل سطح آب راکدی که سنگی در آن افتاده باشد، در هم شکست.
نگار با خود تحلیل کرد: "آیا این بازیِ نگاه‌ها، نشانه‌ای از کنجکاویِ آگاهانه است؟ یا فقط یک اتفاق؟ داده‌ها کافی نیستند." بی‌ اعتنا سرش را پایین انداخت و به مسیرش ادامه داد و بشقاب دسر را جلوی مادرش گذاشت، هنوز ننشسته بود که خاله زیبا با صدای بلند صدایش کرد: «نگار جان، بیا می‌خوایم فال بگیریم...»
نگار به طرف میز فال خاله زیبا رفت، کتاب حافظ را برداشت، چشمانش را بست و نیت کرد.خاله زیبا کتاب را باز کرد و با صدای بلند خواند.

«نگارِ من که به مکتب نرفت و خط ننوشت
به غمزه مسئله‌آموزِ صد مُدَرِّس شد»
که اشاره به نام نگار در بیت، جمع را به وجد آورد و باعث خنده‌های شاد و شوخی‌های شیرین شد.

هنوز آن موج شوخی و شادی به پایان نرسیده بود که مادر سهیل نرم جلو آمد و به‌طرز معناداری گفت: «خاله زیبا، برای سهیل هم یک فال بگیرید!»
همهٔ اطرافیان یکهو به مهری خانم، سپس به سهیل نگاه کردند. یک لحظه سکوت و بعد یک «واو!» هماهنگ و شوخ‌طلبانه از جمع بلند شد.
خاله زیبا با چشمانی برق‌زده پذیرفت و این بار برای سهیل فال گرفت. نیت کرد و کتاب را گشود. با دیدن بیت، لحظه‌ای مکث کرد؛ ابتدا نگاهی پیروزمندانه به مهری خانم انداخت، سپس نگاهی عمیق به سهیل دوخت و در نهایت، نگاهش را چرخاند و با نیشخندی ملیح به نگار خیره شد و با شیطنت و با لحنی شمرده و رازآلود شروع به خواندن کرد:
«آن پریشانیِ شب‌هایِ دراز و غمِ دل
همه در سایهٔ گیسویِ "نگار" آخر شد»
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • موضوع نویسنده
  • #7
یک لحظه، سکوت مطلق برقرار شد. بعد، گویی فانوسی روشن شود، موجی از شادی، شوخی و هیاهوی دوستانه از دل جمع برخاست؛ برخی دست زدند، برخی چشمک زدند و صدای خنده‌های بلند و پچ‌پچ فضا را پر کرد.
سهیل که غافلگیر شده بود، فقط سرش را به نشانه‌ی تسلیم پایین آورد؛ تسلیمی آمیخته با شرمندگی شیرین و رضایتی پنهان. نگار گرچه ناخودآگاه نگاهش را دزدید، اما آن تبسمِ محو و بی‌اختیار، گویای تمام احساسات درهم‌تنیدهٔ آن لحظه بود.

با پایان فال و صرف شام، هرکس به گوشه‌ای رفت. فضای مهمانی حالا گرم‌تر و صمیمی‌تر شده بود. خانم‌ها دور هم حلقه زده بودند، بچه‌ها می‌دویدند و آن رسمیت اولیه کم‌کم رنگ باخته بود.
‌سهیل به سوی پنجرهٔ بزرگ سالن رفت و ایستاد. دست‌هایش در جیب بود و به تاریکی باغ و نور مهتاب روی شاخه‌های بی‌برگ خیره شده بود. پشتش به جمع بود، اما حالتی در ایستادنش داشت که ناخواسته او را از دیگران متمایز می‌کرد.

‌نگار از فاصله، این تصویر را ثبت کرد. ذهن تحلیل‌گرش روشن شد: «انزوای انتخابی. حالت بدن گویای تفکر است، نه فرار. نیاز به تنهایی در میان جمع... شاید در حال هضم چیزی است. این توانایی قطع ارتباط لحظه‌ای و رفتن به درون، نشانهٔ پیچیدگی ذهنی است.»
‌کنجکاو شد تا تحلیلش را بسنجد. بشقابی برداشت و به بهانهٔ برداشتن انار، به‌آرامی به سوی انتهای میز یلدا، نزدیک پنجره، حرکت کرد.

‌در همین لحظه، سهیل برگشت. با گوشه‌چشمی حرکات ظریف او را رصد کرد. با دیدن مسیر نگار، فرصت را غنیمت شمرد و با حرکتی نرم و طبیعی، او نیز به سوی میز حرکت کرد. این نه یک تصادف، بلکه یک نقشهٔ هوشمندانه بود.گویی می‌خواست به بهانهٔ مشترک برداشتن انار، فاصلهٔ فیزیکی را به فرصتی برای ارتباط تبدیل کند.

سهیل کنار میز ایستاد، با فاصله‌ی حساب‌شده؛ نه آن‌قدر نزدیک که حریم را بشکند، و نه آن‌قدر دور که غریبه به نظر برسد؛ او مشتاق بود تا لذت این هم‌جواری شیرین را بچشد. از آن فاصله، رایحه‌ای تلخ و گرم از جانب سهیل به مشام نگار رسید. بی‌اختیار تحلیل کرد:
«رایحهٔ خاص... نشانهٔ سلیقه‌ای مستقل و اصیل، نه پیرو ی از مُد.»

سکوت سنگین اما شیرینی حاکم شد.نگار سرش را پایین انداخت و مشغول برداشتن انار شد، هم‌زمان سنگینی نگاه تحسین‌آمیز سهیل را حس کرد که آرام و ممتد، مسیری را طی می‌کرد؛ مسیری که از آبشار موهای لخت نگار شروع شد، روی گردنبند ظریفش – همان پلاکی که اسمش را به شکل (♡𝓷𝓮𝓰𝓪𝓻♡) میان گودی گلویش نشان می‌داد – مکث کوتاهی کرد و در نهایت روی تونیک بافت شیری‌رنگ او که با وقار بر اندام خوش فرمش نشسته بود، چرخی زد؛ اما این نگاه به همینجا ختم نشد، دوباره برگشت و به مسیر خود ادامه داد و حتی روی کوچکترین جزییات وجود او نشست. برق صورتی کم‌رنگ ناخن انگشتان کشیده و باریکش و آویز ظریف دستبند طلایی اش را هم با دقت تمام کاوید.‌ این جزئیات شخصی، برای ذهن مهندسی سهیل جالب بود؛ مانند یک اثر هنری مینیاتوری که اطلاعاتی ناگفته از صاحبش را فاش می‌کرد.
نگار تپش قلبش را در سینه حس کرد و برای شکستن این سکوت پر از نگاه، با صدایی که سعی می‌کرد لرزشش را پنهان کند، پرسید: «براتون انار بریزم؟ آقا سهیل.»
سهیل با شنیدن نامش به خود آمد. برای پنهان کردن دستپاچگی، لبخندی زد و گفت: «انارای امسال خیلی سرخ و شیرینن، نه؟»
نگار پاسخ داد: «قطعاً. انگار عمه دست‌چین کرده.»
سهیل که نمی‌خواست زود مکالمه را تمام کند، در حالی این‌بار نگاهش با تامل بیشتری بر چهرهٔ نگار مکث کرده بود، ادامه داد: «انتخاب سختیه... آدم وسوسه می‌شه همه‌ خوردنی‌ها رو باهم امتحان کنه.» نگار با تکان سر حرف او را تأیید کرد و با بشقابی از دانه‌های انار دور شد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • موضوع نویسنده
  • #8
‌ساعت‌ها در نوردیدن تحلیل‌های ریز و درشت گذشت، تا زمانی که کم کم نشانه‌های پایان مهمانی ظاهر شد: خمیازه‌های پنهان، چک کردن ساعت‌ها و در نهایت پوشیدن کت و آغاز حرکت به سوی کفش‌ها . آشوب شیرین خداحافظی شروع شد.

در شلوغی راهرو، وقتی نگار پالتویش را از چوب لباسی برمی‌داشت، سایه‌ای کنارش قرار گرفت. سهیل بود. در آن فضای تنگ، صدایش را پایین آورد و آرام گفت:
«خانم روان‌شناس ... امشب حسابی همه رو زیر ذره‌بین داشتید، مگه نه؟»‌
نگار خندید؛ خنده‌ای واقعی و رها :«شاید... ولی بعضی سوژه‌ها رو آدم یادش می‌ره تحلیل کنه؛ فقط تماشا می‌کنه.»
یک لحظه مکث کرد، گویی می‌خواست چیزی بیشتر بگوید، اما سکوت کرد، لبخندی گوشه‌ی لبش نشست و فقط با سر تاییدی کوتاه و پرمعنا داد؛ گفتنی‌های ناگفته در سکوت بینشان رد و بدل شد.
در همین لحظه، پدر سهیل از راهرو عبور کرد و با تکان دادن کلیدهایش، فضای تنگ را به جنبش درآورد و با این عمل نمایشی فرمان حرکت را صادر کرد.
سهیل به اجبار یک قدم عقب رفت، اما نگاهش را نگرفت و با لحنی سرشار از امید به دیداری دوباره گفت:
«خوشحال شدم دیدمت نگار خانم... شب خوبی بود.»
نگار، در حالی که قلبش بی‌دلیل تندتر می‌زد با حسی کاملاً جدید که هنوز نامی برایش نداشت، تنها توانست پاسخ دهد: " به من هم. خوش..."
سهیل در هیاهوی خداحافطی نتوانست منتظر ادامه‌ی جواب بماند، با قدم‌هایی تند خود را به پدر رساند و در دل تاریکی شب محو شد.

نگار دیگر حوصلهٔ آیین کشدار خداحافظی دم در را نداشت چون با ریتم کند آن بخوبی آشنا بود، بنابراین با گفتن جمله‌ی "من رفتم" در گوش مادرش، بوسه‌ای نرم و سریع بر گونهٔ عمه‌خانم کاشت و با زیرکی تمام زودتر از بقیه از معرکه‌ی تعارفات بیرون زد و به خلوت ماشین پناه برد.
در سکوت نسبی پشت فرمان نشست و از پشت شیشه به قاب روشن در خیره شد، جا‌یی که پدر و مادرش هنوز گرم صحبت و فشردن دست میزبان بودند خیره شد. صحنهٔ تکراری اما پرشور خداحافظی‌ تمامی نداشت؛ منتظر ماند تا این تئاتر شیرین خانوادگی به پردهٔ آخر برسد و بازیگران اصلی زندگی‌اش، خود را برای خروج از صحنه آماده کنند.
این تأخیر فرصتی بود تا در آرامش ماشین، به تحلیل احساس گرم و مبهمی که در سینه‌اش روییده بود بپردازد.

ذهن تحلیل‌گر او که تمام شب مانند موتوری پرسرعت کار کرده بود، حالا در سکوتی غریب فرو رفته بود. به جای داده‌های خام، فقط آن لبخند نهایی، آن سکوت پر معنا و آن نگاهِ فهمیده مرور می‌شد.
شاید روانکاوی آدم‌ها همیشه هم تلخ و خسته‌کننده نبود. شاید گاهی، زیباترین پدیده‌ها همان‌هایی بودند که در هیچ کتاب درسی نمی‌گنجیدند. شاید بهترین کشف‌ها، زمانی رخ می‌دادند که «ذهن» خاموش و «قلب» روشن می‌شد.
به شیشهٔ بخارزدهٔ ماشین نگاه کرد و با انگشت بی‌هدف خطی مبهم کشید. سپس شیشه را کمی پایین داد؛ بوی شبِ تازه همراه با رد به‌جامانده از عطر تلخ سهیل به مشامش رسید و نگار فقط احساس کرد.

وقتی بالاخره درِ ماشین باز شد و پدر و مادرش همراه با هجومِ هوای سردِ زمستانی وارد شدند، نگار دیگر آن دخترِ صرفاً منطقیِ چند ساعت پیش نبود. انگار پذیرفته بود که گاهی زیباترین اتفاقاتِ دنیا، درست همان‌جایی رخ می‌دهند که منطق تمام می‌شود و «احساس» آغاز می‌گردد

پایان
(♡𝓷𝓮𝓰𝓪𝓻♡)​

پیشاپیش یلداتون مبارک
«امیدوارم یلدای امسال، نقطهٔ آغازِ عاشقانه‌ترین فصلِ زندگی‌تان باشد؛ جایی که عقل به احترامِ عشق، مکث می‌کند.»​
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
picsart_01-25-05.28.34_n6p1.jpg

از اینکه انجمن ما را برای عرضه آثار خود برگزیده‌اید، صمیمانه سپاسگزاریم🌸
 
عقب
بالا