انجمن آوای رمان

✦ اینجا جایی است که واژه‌ها سرنوشت می‌سازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم می‌شکند! ✦ اگر داستانی در سینه داری که بی‌تاب نوشتن است، انجمن رمان‌نویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بی‌هیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار! .

ثبت‌نام!

داستانِ کوتاه دختری که موهایش را فروخت | ماهک مهاجری

Mahak

مدیر تالار ادبیات
کادر مدیریت
مدیر تالار آوا
ناظر اثر آوا
منتقد آوا
نویسنده آوا
کتاب نورد آوا
تاریخ ثبت‌نام
9/25/25
نوشته‌ها
1,002
  • موضوع نویسنده
  • #1
به نام خداوندِ قلم



نام اثر :دختری که موهایش را فروخت
نویسنده: ماهک مهاجری
ناظر: @ماهی زلال پرست
ژانر : فانتزی ،تراژدی و روانشناختی
خلاصه :
ماه سار ،دختری با چشمانی به زیبایی ستاره و گیسوانی بلند و سیاه، همچون شب نامتناهی. حرف که میزد،همه نگاهش می کردند بس که شیرین سخن بود.
مهربانی بی مانندش دل سنگ را می گداخت،ماه سار کمانچه می نواخت.
صدای نواختن ساز او دلنواز بود و آواز عشقش جان گُداز .
ماه سار در کتاب تلخی وجدان می خواند ،که برای پیدا کردن معنای عشق باید سفر کند، او در این سفر نا خواسته وارده دهکده ای عجیب میشود دهکده ای که ...
 
آخرین ویرایش:
مشاهده فایل‌پیوست 5531
نویسنده‌ی عزیز
ضمن خوش‌آمد گویی و سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود، خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود
قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید.

قوانین تایپ رمان کوتاه | انجمن نویسندگی آوای رمان

و چنانچه از تایپ ادامه رمان خود منصرف شدید
می‌توانید از طریق لینک زیر درخواست انتقال
به متروکه داشته باشید.

درخواست انتقال رمان به متروکه | انجمن نویسندگی آوای رمان

همچنین بعد از به پایان رسیدن رمان کوتاه خود
لطفا در تاپیک زیر اعلام پایان کنید.

اعلام پایان رمان کوتاه | انجمن نویسندگی آوای رمان

لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز
و خلاف عرف و قوانین انجمن جداً خودداری کنید.

ضمناً از کشیدن حروف و تکرار آن‌ها نیز بپرهیزید.
 
  • موضوع نویسنده
  • #3
مقدمه:گاهی برای به دست آوردن باید،از دست داد.
هرچند که سخت، غم انگیز بود اما من برای زندگی کردن از خیلی چیز ها گذشتم .برای انتخاب بر سر دوراهی زندگی بسیار تردید داشتم،اما ارزشش را داشت.
آیا در زندگی من معنایی هست که با مرگی که به طور حتم در انتظار من است از میان نرود؟
 
آخرین ویرایش:
  • موضوع نویسنده
  • #4
فصل اول: تکرار روزها

ماه سار در جنوبی‌ترین نقطه شهر که مکانی دور افتاده و فرسوده بود، در خانه‌ای کوچک اما پر از عشق زندگی می‌کرد.
ماه سار هر روز مسافتی طولانی را طی می‌کرد تا به محل کارش در مرکز شهر برسد. ماه سار پرستار بود.
او درمانگر روح و جسم بیماران بود؛ به سان یک دوست در کنار آنان مرحم زخم تن و جانشان می‌شد.
بیماران از دیدن پرستار خوشحال می‌شدند، نمی‌ترسیدند همه دوستش داشتند بجز دکتر فرامرز مدیر بیمارستان، او مردی خشک، جدی، مقرراتی و ساکت بود.
در بیمارستان پروانه، هیچکس تا به حال صدای خنده‌ی دکتر فرامرز را نشنیده بود.
ماه سار از دکتر می‌ترسید چراکه دکتر بارها و بارها به او تذکر داده بود:
(وظیفه یک پرستار صرفاً درمان است، نه چیزی بیشتر از این.)
اما او نمی‌دانست درد و بیماری روح یک انسان است که او را از پا می‌اندازد. و زخم تن روزی بهبود می‌یابد، ولی چه بسا رد شلاقی که بر روح خورده التیام نیابد.
ماه سار همیشه در مقابل دکتر ساکت بود. سکوتش ضعف نبود، احترام هم نبود!
او فکر می‌کرد دکتر درد می‌کشد؛ دردی که از درونش او را می‌سوزاند.
ماه سار، دختری ساده بود خیال می‌کرد. توانایی اصلاح و بهبود، همگان را دارد به خیالش می‌خواست دنیا را از آواز مهر پُر کند.
طبق معمول دکتر فرامرز مدیر بیمارستان پروانه، ماه سار را صدا زد.
دکتر فرامرز شروع به صحبت کرد:
(خانم شما فکر کردین اینجا کجاست؟ سیرکِ یا سینما؟ نه خیر اینجا بیمارستانِ منم مدیر این بیمارستانم. جای این وقت تلف کردن‌ها و مسخره بازیا و از زیر کار در رفتن‌ها اینجا نیست.)
(حرف‌های من برای شما شوخیه خانم؟ شما قصد ندارید این دلقک بازیا رو تموم کنید؟)
 
آخرین ویرایش:
  • موضوع نویسنده
  • #5
اشک به سان برکه‌ای از چشمان ماه‌سار جاری گشت.
دکتر همچنان داشت صحبت می‌کرد: «اینجا نظم و مقرراتِ خودش رو داره؛ یعنی درک این موضوع این‌قدر برای شما سخته؟»
ماه‌سار سرش را به پایین انداخت؛ لب باز کرد،تا حرفی بزند اما حرفش هایش را قورت داد.
«معذرت می‌خوام جناب مدیر. دیگه تکرار نمیشه.»
دکتر فرامرز نگاهی به ماه‌سار انداخت و با تهدیدی در رابطه با اخراجش، او را به سمت بخش روانه کرد.
ماه‌سار، غمگین و دل‌آزارده، به سوی ماتمکده‌ی کوچکش می‌رفت.
باران می‌بارید؛ ماه‌سار عاشق باران بود. همیشه اشک‌هایش را زیر باران پنهان می‌کرد.
نسیم ملایمی صورت خیسش را نوازش می کرد.
خیابان ها خیس و کهنه شده بودند،همه جا تکراری بود از هر روزی که بیهوده به بیمارستان می رفت.
بعد از طی کردن مسافتی طولانی، خسته و پُر از احساس بیهودگی به خانه رسید. مدام به یک تحول عظیم می‌اندیشید: «نقطه اوج زندگی من کجاست؟ اصلاً دنبال چی بودم که حاضر شدم پا به این جهان بذارم؟
راستی تا چند سال دیگه باید، سکوت کنم و به دیگران چشم بگم؟»
ماه‌سار خسته بود؛ از روزهای تکراری، از درد تنهایی. چشمانش را بست تا برای لحظه‌ای هرچند کوتاه، هیچ صدایی نشنود. داشت کم‌کم خوابش می‌بُرد، اما با صدای «چک چک» آب از جا پرید.
سقف خانه نیاز به تعمیر داشت؛ بر اثر قطرات شدید باران ترک خورده بود بود. ماه‌سار سعی کرد با تکه‌ای پارچه سقف را بپوشاند تا فردا سر فرصت به تعمیرش بپردازد. اما باران شدید بود و سقف فرسوده. طوفانی سهمگین راه افتاده بود.
ماه‌سار نردبان را برداشت تا سقف را تعمیر کند. خودش را کشان‌کشان به سقف رساند. سقف لغزنده بود و طوفان بسیار سهمگین، پای ماه‌سار از روی بام خانه سُر خورد. نردبان را محکم گرفته بود،تا زمین نَخُورد اما ماه سار و نردبان،هر دو باهم افتادند.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • موضوع نویسنده
  • #6
ماه‌سار پرتاب شد داخل باغچه و نردبان هم افتاد،
روی درخت کاجِ باغچه‌ی حیاط، ماه‌سار رنگ پریده و متعجب بود.
بدنش بی‌حس بود؛ انگار نمی‌دانست کجاست.
گیج و خسته به اطراف می نرگیست.
با دستِ راستش محکم درخت کوچکِ گیلاسِ داخل باغچه را گرفت.
داشت سعی می‌کرد از جا بلند شود، اما دوباره با صورت به زمین خورد.
حسابی دردش گرفت؛ انگار به یک مانع سخت خورده بود.
انگار حس کرد لحظه ای قلبش در سینه نمی تپد.
صورتش زخمی شده بود.
ماه‌سار، با لباس‌های گِل‌آلود و پر از خاک و باران‌خورده، با صورتی زخمی، مات و مبهوت به آن جسمِ سخت می‌نگریست.
برای بارِ دوم، دستش را به درختِ گیلاس گرفت و با سختی از جا بلند شد.
با دستانِ بی‌جان و یخ‌زده‌اش خاکِ باغچه را کنار زد.
صندوقچه‌ای سنگین و قدیمی را دید؛ پُر از حکاکی‌های بی‌معنا و درعین‌حال زیبا.
ماه‌سار گمان می‌کرد خواب می‌بیند، ولی تمام این اتفاقات واقعی بود.
به سختی صندوقچه‌ی قدیمی را بغل کرد و با خود به داخل خانه برد.
ماه‌سار کنار شومینه نشست تا کمی گرم شود.
بعد از عوض کردن لباس‌هایش، چاقویی از آشپزخانه برداشت تا درِ صندوقچه را باز کند.
ماه‌سار سعی کرد با چاقو درِ صندوقچه را باز کند.
او دختری عجول و بی‌حوصلـه ای بود.
چند باری با چاقو به زیرِ قفل ضربه زد تا در باز شود، اما بی‌فایده بود.
دوباره چاقو را برداشت؛ می‌خواست در را بشکند.
چاقو را محکم در دست گرفت و ضربه‌ای سهمگین وارد کرد، اما چاقو کمانه کرد و محکم به دستِ خودش خورد.
خون از دستش راه افتاد؛ چند قطره خون از دستِ ماه‌سار بر درِ صندوقچه چکید.
ماه‌سار به سمت آشپزخانه رفت تا با دستمالی تمیز دستش را ببندد.
اما با شنیدن صدایی، سریعاً به اتاقِ پذیرایی برگشت.
درِ صندوقچه باز شده بود.
آخه چطور ممکنه مگه فیلم سینماییِ ؟
ماه‌سار آرام‌آرام، با دلهره، شاید هم کمی ترس، به صندوقچه نزدیک شد.
درِ صندوقچه را باز کرد.
کتاب، خنجر، گردنبند و موهایی بافته‌شده در صندوقچه بود.
ماه‌سار کتاب را برداشت؛
کتابی با برگ‌های آبی‌رنگ و جلدی از پوستِ درخت، به نام «تلخی وجدان».
ماه‌سار بی‌درنگ کتاب را دوباره در صندوقچه گذاشت.
 
آخرین ویرایش:
  • موضوع نویسنده
  • #7
ماه‌سار ترسیده بود.
از صندوقچه فاصله گرفت.
ماه‌سار دختری کنجکاو، جست‌وجوگر و سرکش بود.
نمی‌توانست کتاب را فراموش کند.
به سراغ صندوقچه رفت و کتابِ تلخی وجدان را برداشت.
کتاب را باز کرد.
مقدمه‌ی کتاب این‌گونه بود:
«گاهی زندگیِ تازه، همان فرصتِ دیروز است
که لایِ روزهای خاکستریِ گذشته،
خاک خورده.
من به خودم بَد کردم،
اما این کتاب را نوشتم تا دیگران اشتباهِ مرا تکرار نکنند.
بیمارگونه می‌خواهم تو را در کنارِ خودم ببینم،
چراکه از نبودنت در حسرتِ گذشته و از یادِ آیندگان رفته‌ام.
کاش می‌شد، به سانِ تصوراتم باشی.»
ماه‌سار پس از اتمامِ مقدمه‌ی کتاب،
کتاب را بست و داخلِ صندوقچه گذاشت،
و تا صبحِ روزِ بعد به اتفاقاتی که رخ داده بود،
آن صندوقچه‌ی نحس و مقدمه‌ی کتاب فکر می‌کرد.
صبحِ روزِ بعد، ماه‌سار خسته‌تر از همیشه کیفش را برداشت.
مثلِ همیشه راه افتاد؛ برای رسیدن به بیمارستان باید مسیرِ طولانی‌ای را طی می‌کرد.
هوا سرد بود.
بویِ نمِ خاکِ باران‌خورده همه‌ی شهر را آکنده کرده بود.
خیابان‌های شهر پُر از چاله‌های آب شده بودند.
ماه‌سار خیلی مواظب بود که لباس و کفش‌هایش کثیف نشود.
آن صندوقچه تمامِ فکر و ذهنِ ماه‌سار شده بود؛
انگار می‌خواست از اسرارِ صندوق سر در بیاورد.
بالاخره هر جور که بود، با تمامِ افکارِ پریشانی که داشت، خودش را به بیمارستان رساند.
واردِ بیمارستان شد.
لباس‌هایش را عوض کرد.
ناگهان صدایی بلند از انتهای سالن آمد:
«ماه‌سار! بدو بیا!
یه دخترِ چهارده‌ساله رو آوردن تو بخش!
خون‌ریزیِ داخلی کرده، به سرش ضربه خورده!
دخترا، عجله کنید! بیاید سریع!»
بدو‌بدو رفتیم و اتاقِ عمل رو آماده کردیم.
دکتر فرامرز خودش شخصاً اومده بود.
برای عملِ دختر، با دیدن دکتر بیشتر از همیشه استرس گرفتم.
 
  • موضوع نویسنده
  • #8
ماه‌سار وارد اتاق عمل شد. نورهای سفید و بی اثر، فضای سنگین اتفاق عمل را پر کرده بود. بوی تند الکل و استریل، به مشام می رسید . دخترک، روی تخت، بیهوش و نحیف بود. پوستش بی‌رنگ شده بود و کنار ابرویش خونی خشکیده مثل خطی سیاه نقش بسته بود.
دکتر فرامرز با صدایی محکم گفت:
«فشار افت کرده! سریع‌تر سرم دوم رو وصل کنید!»
ماه‌سار بی‌درنگ عمل کرد، اما درونش غوغایی بود. هر بار که نبضِ دختر روی مانیتور ضعیف‌تر می‌شد، انگار بخشی از وجود خودش به لرزه می‌افتاد.
دستان ماه سار می لرزید و رنگی به رخسار نداشت.
مدت عمل طولانی شد. ساعت نزدیک سه بعدازظهر بود، که بالاخره تنفس دختر تثبیت شد و صدای بوق منظم مانیتور در اتاق پیچید.
دکتر فرامرز نفس عمیقی کشید و گفت:
«عمل تمومه فقط وضعیت بیمار هر یک ساعت چک بشه.»
و بعد از اتاق رفت.
ماه‌سار کنار تخت نشست. دست‌هایش هنوز می‌لرزید. نگاهش به دختر افتاد.
صورتی معصوم وباندپیچی‌شده، آرام و بی‌حرکت.
دستان دخترک کبود بود.ماه سار دلش نمی‌خواست از کنارش جدا شود. شاید چون در چشمان بسته‌ی او، چیزی آشنا حس می‌کرد: تنهایی،تنهایی عمیق
درد پذیرفته نشدن.
بعد از گذشت چند ساعت، دختر با صدای آرام و خفیفی در خواست آب کرد . نور خورشید از پنجره اتاق به صورت زخمی و خسته دختر می تابید.
ماه سار به سرعت برای دخترک آب آورد و کنارش نشست.
ماه‌سار آرام گفت:
«عزیزم نترس. تموم شده. دیگه خطری نیست حالت بهتره؟»
دختر به سختی نفس می کشید، لب‌های خشکش را باز کرد و گفت:
«من نمی‌خواستم فرار کنم فقط می‌خواستم برم وقتی بابا آروم تر می شد برمی گشتم.
حالت چهره ماه‌سار تغییر کرد،یعنی چی؟
حرف تو بزن دختر جان از هیچکس نترس
من نمی زارم کسی بهت آسیب برسونه.
 
  • موضوع نویسنده
  • #9
چشم‌های دختر پر از اشک شد. صدایش می لرزید:
«بابا عصبانی شد. تقصیر من آخه بهش گفتم دیگه سر کار نمی رم. من گفتم می خوام درس بخونم نمی خوام برم تو خیابانو ها گریه کنم،پول بگیرم.
«بابات کتک زد: با کمربند زد. بعدشم با گلدون زد تو سرم،بقیه شو یادم نمیاد.»
«اسمت چیه دخترم» ؟
«تینا»
«تینا جانم بابات قبلا روت دست بلند کرده.»
آره تو رو خدا به کسی نگید خانم پرستار بابام اگه بفهمه منو می کشه.»
ماه‌سار خشکش زده بود. بغض گلویش را گرفت. آرام و زیر چشمی به دختر می نگریست، اما ته چشمانش آتش بود. با اعصبانیت و دلهره از اتاق بیرون رفت، پله های راهرو را دوتا یکی به پایین می رفت. دستش را در کیفش کرد و گوشی را بیرون آورد. با انگشتانی لرزان، شماره پلیس را گرفت.
و سپس با اورژانس اجتماعی تماس گرفت.
برای رسیدگی به وضعیت دخترک بیمار.
ساعتی بعد، مأموران وارد بیمارستان شدند. از ماه‌سار گزارش گرفتند، دختر را دیدند، و قول پیگیری این موضوع را دادند.
اما خبر خیلی زود به گوش دکتر فرامرز رسید. طبق معمول خواستار صحبت با ماه سار شد.«صدایش را بلند کرد:بیاید تو خانم»
ماه‌سار در را باز کرد. چهره‌ی آرامش حالا سرد و عصبانی شده بود.
دکتر فرامرز گفت:
«چی کار کردی؟ با پلیس تماس گرفتی؟ این مسائل رو نمی‌فهمی؟ حجم کار بیمارستان زیاد شده، ما نباید درگیر حواشی بشیم!»
ماه‌سار ساکت ماند،مثل همیشه
«اون بچه رو پدرش کتک زده، دکتر توی خونه امنیت نداره ما نمی‌تونیم ساکت بمونیم.»
دکتر فرامرز با عصبانیت گفت:
«اینجا هیئت مدیره تصمیم می‌گیره، نه شما! از امروز
دیگه شما مرخصی دائمی داری. برو وسایلت رو جمع کن!»
ماه‌سار لبخندی تلخ زد، بی‌آنکه حرفی بزند. از دفتر بیرون رفت. قدم‌هایش آرام بود، ولی درونش می‌جوشید .نه از ترس، نه از ناراحتی، بلکه از بی تفاوتی.
بیرونِ بیمارستان، هوا هنوز سرد بود. باران ومه دوباره شهر را در آغوش گرفته بود.
ماه‌سار به آسمان نگاه کرد، نفسی عمیق کشید، و زیر لب زمزمه کرد:
«شاید باید از همین‌جا شروع کنم و به این سکوت خاتمه بدم.»
و در سرش افکار و تصویر صندوقچه و کتابِ تلخیِ وجدان دوباره جان گرفت.
 
باران هنوز می‌بارید، ریز و سرد، مثل ضربه‌های بی‌وقفه‌ی اندوه بر شانه‌های دو دختر کوچک و بی پناه. کف خیابان پوشیده از چراغ‌های انعکاسی بود؛
انعکاس دختری بیمار که پرستاری می کند.
نور قرمز ماشین‌ها در چشمش می‌سوخت.
دست‌هایش را در جیب پالتویش فرو برد، انگشتانش یخ زده بود اما سینه‌اش داغ، داغ از بغضی که دیگر نمی‌شد فرو خورد.
در ذهنش، چهره‌ی تینا بارها تکرار می‌شد، آن نگاه بی‌پناه، آن جمله‌ی لرزان: «بابام اگه بفهمه منو می‌کشه.»
صدای دکتر فرامرز هم در گوشش می‌پیچید: «هیئت مدیره تصمیم می‌گیره، نه شما!»
و هر بار که قدمی برمی‌داشت، صدای برخورد کمربند در ذهنش تکرار می‌شد، این صدا مانند پتکی، سنگین و بی‌رحم بر سر تینا و ماه سار فرود می آمد.
خیابان خلوت بود. مه سنگین روی شهر خوابیده بود. گاهی از میان مه چهره‌هایی مبهم نمایان می شد.
بیمارانی که سکوت کرده بودند، مأمورانی که صرفاً گزارش نوشتند و رفتند، و بدتر از همه خودش بود. همیشه ساکت، همیشه تماشاگر.
به خانه رسید. تنها، خسته، خواب آلود و بی‌رمق. کلید را چرخاند، در باز شد. بوی رطوبت و کتاب کهنه و خاک بلند شد. چراغ اتاق را روشن نکرد؛ نور کمِی از پشت پنجره می تابید همان نور کافی بود.
به سمت صندوقچه‌ی کوچکِ کنار شومینه رفت. دستش لرزید وقتی قفل زنگ‌زده را لمس کرد.انگار که چیزی درونش فروریخت.
سمت آشپز خانه رفت،چاقویی از کشوی آشپزخانه برداشت.
روی صندلی نشست،صندوقچه را محکم بغل کرد.
شاید حتی خودش هم نمی دانست می خواهد چه کاری انجام بدهد.
صندوقچه را پایین گذاشت درست راستش را رو قفل گذاشت و با تیغه چاقو دست خودش را لمس کرد.قطرات خون یکی پس از دیگری بر روی صندوقچه می چکید.
ماه‌سار به سمت آشپزخانه رفت تا با دستمالی تمیز دستش را ببندد.
اما با شنیدن صدایی، سریعاً به اتاقِ پذیرایی برگشت.
درِ صندوقچه باز شده بود.
آخه چطور ممکنه مگه فیلم سینماییِ ؟
ماه‌سار آرام‌آرام، با دلهره، شاید هم کمی ترس، به صندوقچه نزدیک شد.
درِ صندوقچه را باز کرد.
کتاب، خنجر، گردنبند و موهایی بافته‌شده در صندوقچه بود.
ماه‌سار کتاب را برداشت؛
کتابی با برگ‌های آبی‌رنگ و جلدی از پوستِ درخت، به نام «تلخی وجدان».
ماه‌سار بی‌درنگ کتاب را دوباره در صندوقچه گذاشت.
 
آخرین ویرایش:
عقب
بالا