انجمن آوای رمان

✦ اینجا جایی است که واژه‌ها سرنوشت می‌سازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم می‌شکند! ✦ اگر داستانی در سینه داری که بی‌تاب نوشتن است، انجمن رمان‌نویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بی‌هیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار! .

ثبت‌نام!

منتخب فادیان نور | سینتامان کاربر انجمن آوای رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع سینتامان
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
در همان موقع، دختر پشت سری‌اش با تندی از اسبش پیاده شد و با نزدیک شدن به من در دو‌قدمی‌ام ایستاد و گفت:
-گویا از اهالی جنگل‌های گیلان نیستی که راهزنان این چنین در میانه‌ی راه بر تو تاختند؟!
من نیز رو به هر دو سرم را به نشانه‌ی تایید تکان دادم و با لحنی محترمانه گفتم:
-آری، از اینکه در مبارزه با راهزنان کمک حالم بودید، سپاسگزارم.
هم زمان با مرتب کردن شال یشمی‌رنگش که بر روی موهای بلند بافته‌شده‌اش از پشت خوش نشسته بود، پسر جوان از اسبش پیاده شد و بدون نزدیک شدن به من گفت:
-در همین اطراف خطرات زیادی برای بانوانی همچون شما در کمین است. بهتر است بیش از این مراقب باشید. هر چند بانویی خودساخته در مهارت شمشیرزنی هستید!
دختر جوان دست راستش را برای دست دادن با من مهربانانه به سمتم دراز کرد و با لبخندی کوتاه گفت:
-برادرم به سختی لب به ستایش هنر شمشیرزنی از کسی می‌گشاید؛ آن هم از یک بانویی ناشناس! من نوش‌آفرین هستم.
با گفته‌هایش پسر جوان از نهایت محجوب بودنش اندکی سرش را به پایین خم کرد و با دست راستش، عرق پشت گردنش را به تندی پاک کرد.
از آن جایی که امنیت سرزمین آذربایگان کمرنگ شده بود، به ناچار رو به آنها گفتم:
-شما به‌ کدام سمت از ایرانشهر در حال حرکتید؟
پسر جوان هم در پاسخ گفت:
-به سمت آذربایگان.
از سر نگرانی ابرویی خم کردم و به دلیل کمکی که به من کرده بودند، وجدانم پذیرش بی اطلاعی آنها از وضعیت آنجا را نداشت؛ به همین علت، با نگرانی رو به آنها گفتم:
-بهتر است راه خود را به هر جایی جز آنجا کج کنید.
هر دو با تعجب ابرویی گره کردند. پسر جوان در متفکرانه در حال نگاه انداختن چشمان مشکی‌رنگش به من بود که نوش‌آفرین رو به برادرش متمایل شده، سرش را نیمه‌کج کرد و گفت:
-حالا چه کنیم؟ فرشاسب. باید کار خاک خورده‌مان را در آنجا به اتمام برسانیم.
نمی‌دانستم از چه چیزی سخن می‌گفتند ولی این بار با گفته‌ای دیگر، به آنها گوشزد کردم:
-در حال حاضر بحران آنجا پرتلاطم‌تر از هر جای دیگر ایرانشهر است. شاید بهتر باشد کارتان را به تأخیر بیندازید.
پسر جوان که نامش فرشاسب بود، آب دهانی از سیبک گلویش به پایین فرستاد و با اخم انداختن بر پیشانی پهن‌اش بالحنی پرسشگرانه گفت:
-مگر اهل آذربایگانی؟
ناخواسته قسمتی از هویتم را به آنها لو داده بودم. پس، به ناچار سری تکان دادم و جناب فرشاسب بارفتن به سمت اسبش، نیم‌رخ گندمگون‌اش را رو به من نشان داد و با صدایی رسا گفت:
-پس، از دیار محافظان آتش هستی؛ سرزمینی مقدس که به هر بهانه‌ای دیوان آنجا را قروق کرده‌اند!
گفته‌هایش برایم گفته‌های یک فرد عادی تلقی نمی‌شد. بنابراین، کنجکاو شدم و پرسیدم:
-آیا در سرزمینی که شما از آنجا می‌آیید، امنیت به طور کامل برقرار است؟
نوش‌آفرین هم پاسخ داد:
-آری، مرکز ایرانشهر همینک به لطف پادشاه هفت سرزمین در صلح است.
گویا آنها از مقر پادشاه آریوسلم می‌آمدند و او داشت از کاخ چهل‌منار حرف می‌زد. می‌خواستم از آنها برای رسیدن به چهل‌منار یاری بخواهم ولی افسوس که در این احوال‌پریشانی‌های شهر‌ها، اعتمادی برقرار نبود.
خواهر و برادر هر دو با بی‌توجهی به حرف هایم سوار بر اسب‌هایشان شدند و پس از خداحافظی از کنارم، راهشان را به سمت آذربایگان کج کردند.
من نیز در حال خم شدن و برداشتن مشکم از
کنار چشمه بودم که صدای بم فرشاسب از پشت به گوشم طنین انداخت:
-نامت چه بود؟ بانو.
با چرخاندن سرم به سمتش که به عقب برگشته بود، سکوت اختیار کردم ولی انگار او بیشتر از منی که سکوت کرده بودم، برای دریافت پاسخی از جانب‌ام روی اسبش نگاهش را دوخته بود.
به اجبار نام غیراصیلم را بر زبانم جاری کردم:
-ارنواز.
و او با نگاهی نه چندان عمیق بر من، لبخندی کوتاه اما به پهنای صورتش زد و بی هیچ حرف دیگری، سری به نشانه‌ی فهمیدن تکان داد. ثانیه‌ای نگذشت که همراه با نوش‌آفرین سوار بر اسب به سرعت از کنار چشمه در مقابل چشمانم دور شدند و من نیز همراه با آماندا در کنار رود دوباره تنها ماندیم.
 
آخرین ویرایش:
من هم بعد از نوشیدن جرعه‌ای آب از مشکم، آن را روی زین آماندا وصل کردم که ناگهان ردّ نگاهم به پارچه‌ای در کنار درختی که در دوقدمی‌ام بود، افتاد. مشک را روی زین آماندا وصل کرده؛ نگاه کنجکاوم را به پارچه‌ که چند دقیقه پیش متوجه‌اش نبودم، به سمت درخت بلند سبزرنگ قدم برداشتم. آماندا هم با لگد زدن یکی از پاهایش به زمین، با من همراه شد.
برای برداشتن پارچه خم شدم که طرح پارچه با وجود سادگی‌اش برایم عجیب و پیچیده به نظر آمد؛ پارچه، ترکیبی از دو قسمت با رنگ‌های مختلف بود. پارچه‌ای باریک و مستطیلی‌ شکل که حالت انگشت‌بند داشت. قسمت ابتدایی‌اش مشکی‌رنگ بود و قسمت دیگری‌اش در کنار قسمت مشکی‌رنگش، رنگ سفید هم همراهش بود؛ با این تفاوت که دو خطّ متقاطع سیاه روی قسمت سفیدرنگ به صورت ضربدری کشیده شده بود.
لحظه ای ابروانم درهم شد. بی هیچ توجهی، پارچه‌ای را که در دست گرفته بودم، به گوشه‌ای از زمین؛ کنار درخت انداختم و پا در رکاب آماندا، سفرم را به سمت شالوس* که بخشی از سرزمین رویای کهن است، ادامه دادم.شهری که در بین کوه‌های بلند مه‌آلود تپورستان*و کنار دریای خروشان و زیبای کاسپین* قرار داشت.
نیمروز روز بعد، به آن شهر جلگه‌ای رسیدم و از میان کوچه‌بازارهای تنگ شالوس به بازار ماهی‌فروشان‌اش راهم افتاد. مردم محلی به زبان مازنی سخن می‌گفتند و من خیلی با لهجه‌ی آنها آشنایی نداشتم. دامن پیراهنم را برای پیاده شدن از آماندا جمع کردم. بازار شلوغ به نظر می‌آمدو زنان و مردان برای خرید وسایل روزانه‌ی خود در بازار گشت می‌زدند. لباس‌هایشان چقدر متفاوت‌تر از پوشش‌های ما که در آذربایگان بودیم، به چشم می‌خورد. بانوانش دامن‌هایی با نوارهایی رنگارنگ که دورتادورش را گرفته بود و این برایم جالب بود که چقدر ایرانشهر با این همه تنوع فرهنگ‌ها زیبا و پابرجاست؛ آن چنان که بیگانگان هنوز هم چشم طمع به تمدن بزرگ و یکپارچه‌ی ما با وجود تفاوت‌های ظاهری دارند.
چشم‌ام به ارابه‌ای پر از ماهیان خشک‌شده در میان ارابه‌های ديگر بازار افتاد. به همین دلیل، دستی بر یکی از ماهیان سودی خشک شده‌ روی ارّابه زدم. فروشنده‌اش، مردی میانسال با ابروانی پرپشت و قدکوتاه بود که با اشتیاق ماهیان را در کنار هم برای مشتریانش مرتب می‌کرد. گویا به دلیل تخم ریزی‌شان در تابستان حقّ صید از ماهیگیران برداشته شده بود. به همین دلیل، همین نوع ماهیان خشک شده‌ با نمک در بازار رایج بود. یکی از آنها را که داشتم در دست می‌‌گرفتم، ناگهان دستی پشت گردنم را لمس کرد. قلبم به ناگه تپش گرفت. بی‌درنگ شمشیرم را از غلافش که در دست دیگرم نگه داشته بودم، بیرون کشیدم و در حال عقب برگشتن بودم که مردی مشکی پوش که صورتش را با پارچه‌ای سیاه رنگ پوشانده بود، دیدم. می‌دانستم هر کسی که باشد، به دنبال شمسه‌ام دست بر گردنم بُرد.
او با دیدن سلاح در دستم، نفسی کوتاه کشید و دست راستش را از روی گردنم برداشت که در همان هنگام پارچه‌ی سیاه و سفید با طرح ضربدری که بر روی انگشتش بسته بود، از نگاه تیزبین‌ام پنهان نماند. در جنگل‌های گیلان از همان نوع انگشت‌بند دیده بودم؛ با این تفاوت که آنجا با راهزنانی کرم‌رنگ برخورد داشتم ولی هم‌اکنون با مردی سیاه‌پوش! شاید با همین ترفند تفاوت پوشش‌ها درصدد فریفتن من بودند. انگشت‌بند آن مرد بیش از این افکارم را پریشان کرده بود. او با فهمیدن یکباره‌ی من از حضورش، به سرعت از کنارم دور شد و پا به فرار گذاشت. من نیز با حس پرسش‌گرانه‌ای که در ذهنم جولان داده می‌شد، برای تعقیب کردنش در پی‌اش به راه افتادم.در چنین مواقعی، ترس؛ مهمان همیشگی‌ام بود اما انگار کنجکاوی بر هراسم سلطه پیدا کرده بود.
پس، در میان صخره‌های بزرگ اطراف شهر که در محدوده‌ی شالوس بود، با احتیاط از پشتِ آن مرد چند قدمی با فاصله از او قدم بر‌می‌داشتم. تا اینکه به یکی از کوه‌های جنگلی رسیدم. او به سمت کنار کوه؛ جایی که سنگ‌های بزرگ را از آنجا خارج می‌کردند، رفت و من هم پشت یکی از آن سنگ‌ها پنهان گشتم.


*شالوس= نام قدیمی چالوس
*تپورستان= طبرستان قدیم
*کاسپین=نام اصلی و قدیمی دریای خزر
 
آخرین ویرایش:
چند نفری با لباس‌های متفاوت‌تری به آنجا رفت‌وآمد می‌کردند ولی آن فرد از دید من پنهان گشت. مردانی با تبرهایی بزرگ به جان سنگ‌های آن کوه افتاده بودند. از آن جایی که آن کوه، محل دنج و خلوتی به نظر می‌رسید، به جز صدای پرندگان و جاری شدن آب رودخانه، چیزی به گوش نمی‌رسید. من هم احتیاط بر آن داشتم تا کسی از بودنم در آنجا دردسری برای خودم نیافریند.
چشم‌ام هنوز به دنبال آن مرد بود تا بلکه پیدایش کنم ولی به جای آن مرد، نگاهم به پرچمی که با چوب درختی بلند برافراشته شده بود، خورد. در اطراف پرچم کارگرانی سرگرم کار بودند و گروهی در آنجا فعالیتی داشتند که من بی‌خبر بودم. مردمک چشمانم را برای دقیق‌تر دیدن، ریزتر کردم که در کمال ناباوری همان طرح سیاه و سفید انگشت بند را این بار روی پرچمِ نقش بسته، نظاره کردم. انگار این طرح از مقابل دیدگانم تصمیم بر رفتن و محو شدن نداشت.
درهمین افکارم غرق بودم که ناگهان کف دست مردی، بر روی دهانم مُهر شد. این بار نگرانی‌ام افزوده شد و آرام و قرار ازمن ربوده گردید. ترسیده بودم مبادا همان مرد مرا به راحتی پیدا کرده و من، خود را دودستی تقدیم او کرده باشم. دیگر قلبم توان باز شدن برای به جریان انداختن خون در بدن را نداشت. به سرعت شمشیر آماده به دستم را برای دفاع از خود در دستم محکم فشردم که نجوای آشنایی که از لحنش پیدا بود، به گوشم خورد:
-اینجا چه می‌کنی؟
نفسی را که از شدت نگرانی در سینه‌ام حبس کرده بودم، با آسودگی از میان راه‌های هوایی به بیرون فرستادم و با گوشه‌ی چشمی نگاهم را به مردی که اکنون در مقابلم پوشش قهوه‌ای رنگِ روی چهره‌اش را برمی‌داشت، انداختم. کوچکترین برادرم؛ اتابک بود. با چشم و ابرویی مشکی رنگ که در تیراندازی نسبت به دیگر برادرانم ماهرتر بود. بی آنکه به او پاسخی تحویل دهم، با اخم‌های ایجاد شده بر روی پیشانی‌ام؛ پرسشی حواله‌اش کردم:
-چگونه مرا پیدا کردی؟ بقیه در چه حالی هستند؟
او که با هرم گرم نفس‌هایش به سمتم می‌آمد، با نگرانی و لحنی آهسته مرا بی‌جواب گذاشت و پرسید:
-چرا جواب مرا نمی‌دهی؟ چرا در لابه‌لای این کوه‌ها، میان این همه کارگر معدن‌چی سردرآوردی؟ بیا برویم.
از آن جایی که اتابک بی‌اطلاع بود، نفسی کشیدم و گفتم:
- نه، می‌خواهم رابطه‌ی مرد سیاه‌پوش و این پرچم... .
هم‌زمان انگشت اشاره‌ام را از پشت سنگ بزرگ به سمت آن پرچم روانه کردم:
-برافراشته شده در دامنه‌ی کوه را بدانم.
او با شنیدن حرف‌هایم، دست راستش را روی بازویم گذاشت تا مرا وادار به برخاستن کند که با نگاهی ملتمسانه ابروانش را به هم گره زد و پس از بردن پنجه‌های انگشتانش به داخل موهای خوش‌حالتش، با کلافگی گفت:
-خواهر، نمی دانم از چه رابطه‌ای سخن می‌گویی اما به حدّ کافی زندگی خانوادگیمان به همین موضوعات گره خورده. بیش از این ما را در ورطه‌ی ناامنی نیفکن.
من هم با فروبردن بغض گلویم که تازه به سراغم آمده بود، در جواب نگاه التماس گونه‌اش گفتم:
-می‌دانم چه می‌گویی، برادر اما پندارم این است که هرچقدر به سمت چهل منار گام برمی‌داریم، نشانه‌های زیادی خود را بروز می‌دهند.
او از حرف‌هایم بیشتر مضطرب گشت و با گره کردن دوباره‌ی ابروانش، نگاهش را به سمت آن کوه عمیق‌تر کرد و گفت:
-اگر این طور است، بیش از این حضورمان در اینجا امنیتمان را به خطر خواهد انداخت.
هر دویمان به آرامی از کنار سنگ‌های بزرگ کوه به سوی رودخانه پا گذاشتیم تا کسی از رفتن ما آگاه نشود.
 
آخرین ویرایش:
تاریکی شب داشت تمام پهنه‌ی آسمان را فرا می‌گرفت. ستارگان هم با میزبانی ماه، سراسر آسمان را همچون گوهرهای سفید که می‌درخشند، زینت داده بودند. سکوتی عجیب حکمفرما بود.
من و اتابک در لبه‌ی پرتگاه کوهی سرسبز، در مقابل هم روی سنگی صاف نشسته بودیم. غاری هم در دو قدمی‌مان برای استراحت وجود داشت. با هیزم‌هایی هم آتش به راه انداخته‌بودیم.
اتابک از آن جایی که آن روز مرا در بازار ماهی‌فروشان دیده بود، ماهی برای میل شبانه‌مان خریده بود. آتش، تاریکی آن پرتگاه خلوت را به خوبی توانسته بود روشن سازد. بوی ماهی کباب شده در سرم داشت می‌پیچید. از این بابت که اتابک در کنارم داشت ماهی کباب می‌کرد، شادی در اوج غم‌های سفر در رگ‌های خونم جریان پیدا می‌کرد.
او که طبق عادت همیشگی کلاه بر سرش نمی‌گذاشت، همیشه موهای کوتاهش پریشان به نظر می‌رسید. با خنده‌ای کوتاه، انگشتان دستم را در لای موهایش بردم تا پریشان‌تَرَش کنم که گفت:
-دلم برای مزاح‌های خواهرانه‌ات تنگ شده بود. آناشید.
من نیز دستم را در آن خنکی شب تابستان که در ارتفاعات بالاتری بودیم، از موهایش بیرون کشیدم و به طرف آتش شعله‌ور‌شده بردم و گفتم:
-آری، من هم دست‌کمی از تو نداشتم. انتظار نداشتم که در بحبوحه‌ی معدن‌چیان از راه برسی! با خود در این فکر بودم که دیگر امیدی برای دیدارتان ندارم.
سپس، ابروهایم را درهم کشیدم و پرسیدم:
-اهالی قره‌ناز با دیوان انسان‌نما چه کردند؟
اتابک از پرسش‌ام چند لحظه‌ای سکوت کرد و سپس، با نگاهی به شعله‌های آتش با نگرانی گفت:
-اهالی با کمک برادرانمان فعلاً آنها را رام کردند ولی... .
با گفتن آخرین کلمه، این بار به سکوتی عمیق فرورفت و بغض، گلویش را گرفت. من هم در انتظار شنیدن باقی حرف‌هایش بودم اما چیزی نمی‌گفت. با آن سکوت وهم‌انگیزی که لحظه‌ای در نظرم آمد، نگرانی در تمام قلبم رسوخ کرده بود.
همین که چهره‌ی سفید و تپل‌اش به سرخی گراییده بود؛ رنگ‌پریده‌اش هم را می‌شد از لابه‌لای حرف‌هایش متوجه شد. به طرز عجیبی، ترسی سراسری وجودم را درنوردید. پرسیدم:
-تو که گفتی آنها رام کرده‌ایم؛ پس چرا رنگت پریده؟ برادر.
بالاخره با جمع شدن اشک در حلقه‌ی چشمانش، سکوت را شکست:
-این شمسه آنقدر برای ارتش تاریکی می‌ارزد که به خاطرش مادر و پدرمان حاضر شدند به اسارت گرفته شوند.
با شنیدن این جملات، لحظه‌ای قلبم فروریخت. دیگر تاب شنیدن حرف‌هایش را نداشتم. حالا رنگ به روی سفید خودم هم نمانده بود. داشت اشک‌هایی از گوشه‌ی چشمان میشی رنگم روی گونه‌هایم سرازیر شد که با بغضی، لب‌هایم لرزید و گفتم:
-مادرم گویا می‌دانست که چه اتفاقاتی برایش پیش خواهد آمد؛ به همین علت، در آخرین ملاقاتش به من گفته بود که نباید هزاران سال به انتظارش بنشینم.
اتابک هم با ادامه دادن بغض گلویش که در چشمانش بیشتر پیدا شده بود، باچین دادن به پیشانی پهن‌اش گفت:
-هیچ‌گاه به اسارت گرفتن هردویشان را فراموش نخواهم کرد. چه بی‌رحمانه داشتند با غل و زنجیر کردنشان به سمت زندان آتشکده می‌بردند.
سپس، پوزخندی حرص‌دار زد و گفت:
-نه اینکه انسان‌هایی در میان این دیوان انسان‌نما، صفات اهورایی دارند! آن چنان دیوصفت هستند که با بردن عزیزانمان به آنجا، خود را اهورایی نشان می‌دهند.
و من در ادامه‌ی تأکید حرف‌هایش گفتم:
-آری، نمی‌دانم در چه روزی، زمان اتمام فریفتن ایرانیان فرا خواهد رسید؟
اتابک هم با نگاهی عمیق ولی پر از خشم رو به من گفت:
-آن روز، دیری نخواهد پایید. چه چند روز به طول بینجامد و چه چندین سال. شاید هم عمرمان کفاف دیدنش را ندهد.
با نگرانی نیم نگاهی به سیمای به فکر فرورفته‌اش انداختم و پرسیدم:
-زندان آتشکده خوفناک‌تر از هر جای دیگریست. آیا برادرانمان برای نجاتشان توانستند به آنجا بروند؟
اتابک هم با دل‌آشوبه‌ای که داشت، نگاهش را از من گرفت و به سمت بوته‌زارهای پشت سرم سُر داد و با لحنی آرام و شمرده شمرده جواب داد:
-باشکان و سایمان رفته بودند ولی از قرار حرف‌هایی که گویا مادرمان به تو گفته، دور از تصور می‌دانم!
از نگاه‌هایش می‌شد فهمید که حواسش پی من نیست. گهگاهی نگاهش را به پشت سرم می‌داد تا اینکه پرسشی در ذهنش پیچید:
-نگفتی؟ توانستی سر از کار آن مرد سیاه‌پوش دربیاوری؟
در همان حین با تکان خوردن شاخ‌و‌برگ‌های بوته‌زارهای سبز در پشتم، اتابک شمشیرش را که روی زمین در کنارش قرار داده بود، برداشت و برای دفاع، از غلافش بیرون کشید. باری دیگر، اضطراب راهش را به خانه‌ی دلمان داشت باز می‌کرد. من که در حال نگاه‌کردن به پشت‌سرم بودم که اتابک به آرامی با نزدیک شدن به من، در کنار گوشم زمزمه کرد:
-تو بمان. گویا کسی به دنبالمان بوده!
 
آخرین ویرایش:
و او از روی سنگ بلند شد و به سمت بوته‌زار با قدم‌هایی آهسته گام برداشت.
مردی جوان از لابه‌لای بوته‌های سبز، خود را به بیرون کشید که در همان موقع، اتابک شمشیرش را با تندی به سمت گردن او کشید. لحظه‌ای نور آتش برافروخته‌شده، چهره‌اش را برایم نمایان کرد. او کسی نیست جز جناب فرشاسب!
با شناختن او، بی‌اختیار از جایم برخاستم و هینی بلند کشیدم. ثانیه‌ای نگذشت که نوش‌آفرین از پشت او، با همان شال یشمی رنگش خود را ظاهر کرد و او هم شمشیرش را به سمت اتابک درآورد و با فریاد گفت:
-شما که هستید که این گونه بر روی برادرم شمشیر می‌کشید؟
قلبم به تپش افتاده بود. عرقی بر گردنم که موهایم بانی‌اش بود، را با دستم پاک کردم و شال بنفشم را به آرامی کنار زدم. خود را به سمت اتابک کشاندم و دستم را با قرار دادن بر روی بازویی که اتابک؛ شمشیرش را در دست گرفته بود، با لحنی آرام گفتم:
-برادر، دست نگه دار. آنها در جنگل‌های گیلان به من یاری رسانده بودند.
او هم با تعجب ابرویی بالا کشید و با سُر دادن نگاهش به چشمانم پرسید:
-یاری؟
من هم با تکان دادن سرم به نشانه‌ی تأیید، گفتم:
-آری، راهزنان مرا محاصره کرده بودند و من هم در حال شمشیرزنی... .
می‌خواستم ادامه‌ی کلماتم را بر زبان بیاورم که جناب فرشاسب با نگاهی نه‌چندان کوتاه بر چهره‌ام، نوش‌آفرین رو به اتابک گفت:
-این هم پاسخ مهر و محبت‌هایی که ارزانی داشتیم!
اتابک هم با شنیدن جملاتی از طرف من و نوش‌آفرین، به ناچار شمشیرش را بر روی زمین به طور عمودی تکیه داد و با شرمساری رو به فرشاسب که در حال کنار زدن چند طره‌مویی که بر پیشانی‌اش ریخته شده بود، گفت:
-شرمنده از رفتاری که داشتم. چون از این موضوع بی‌اطلاع بودم.
فرشاسب هم با تمام احترامی که از چشمانش موج می‌زد، رو به او گفت:
-موردی ندارد. بر حسب اتفاق، وظیفه‌ای بود که‌ در مقابل یکی از بانوان این سرزمین باید انجام می‌دادم. هرچند... .
سپس، با چرخاندن سرش به سمتم با نگاه زیرچشمی به من، ادامه داد:
-ایشان داشتند کار خود را به خوبی در برابر آنان به سرانجام می‌رساندند.
حالا همگی دور آتش روی سنگ‌ها نشسته بودیم؛ فرشاسب و نوش‌آفرین در طرف بوته‌زار و من و اتابک هم در طرف دیگر، مقابل آنها نشسته بودیم.
در حال تقسیم کردن تکه‌های ماهی کباب شده با همدیگر بودیم که بی‌هیچ نگاهی رو به شعله‌های برافروخته‌شده‌ی آتش، از آنها پرسیدم:
-کارتان در آنجا تمام شد؟
نوش‌آفرین با لبخندی که چال‌گونه‌هایش را به نمایش گذاشت، نگاهی به من انداخت و گفت:
-نه، همانطور که شما گفته بودید ... .
که برادرش فرشاسب گفته‌اش را قطع کرد و به جای او که در حال جدا کردن استخوان‌های ماهی بود، رو به ما ادامه داد:
-آذربایگان در وضعیت آشفته‌ای بود. از زبان مردم محلی‌اش فهمیدیم.
همین جمله‌‌ی آخرش کافی بود تا من از چگونگی آشنا بودن آنها از زبان آذربایگانی تعجب کنم و ابرویی گره بزنم.
هم‌زمان خواهرش هم در کنارش برای جلوگیری از ادامه ندادن جملات برادرش، به بازوی عضلانی‌اش سُقُلمه‌ای زد. در بُهت بودم که چگونه ممکن است افرادی از اهالی چهل‌منار مرودشت*، آشنا با زبان ما باشند. به همین دلیل، چینی بر پیشانی‌ام انداختم و با چشمانی پرسش‌گونه از نوش‌آفرین پرسیدم:
-آیا شما به زبان ما مسلط هستید؟
برادرش هم که با سقلمه‌ی خواهرش که در حکم بیداری رفتار یک ناآگاه رشته‌ی کلماتش را جمع کرده بود، بی‌اختیار به لکنت افتاد و برای سرپوشاندن موضوع، رو به اتابک با آن چهره‌ی منتظرش گفت:
-نه، در حقیقت... نا... به‌سامانیِ آنجا... را از حضور راهزنانی در آنجا که شبیه راهزنان جنگل‌های گیلان بود، فهمیدیم و با چشمان خودمان هم دیدیم.
او با ترفندی، توانست موضوع گفتگو را تغییر دهد تا بلکه از پاسخ به پرسش‌ام که در حکم خطر برایشان بود، طفره رود.

چهل‌منار مرودشت*= همان شیراز کنونی
 
آخرین ویرایش:
او داشت از راهزنانی مشابه سخن می‌گفت که این بار اتابک با چرخاندن سرش به سمت فرشاسب لب به پرسش گشود:
-مگر راهزنان آذربایگان چه ویژگی‌های مشابهی با راهزنانی که در گیلان دیده بودید، داشتند؟
او هم با چشمان مشکی‌رنگی که لغزان در روشنایی آتش می‌درخشیدند، آب دهانی قورت داد و گفت:
-پوشش‌های کرم رنگ بر تن کرده بودند و روش‌های شمشیرزنی‌شان همان‌گونه که بود، دیدیم.
همین تشابه نشانه‌ها و اتفاقات پیاپی مرا به سمت آگاهی از یک سری موارد پنهان می‌برد. لحظه‌ای به یاد گفته‌‌های پدرم افتادم. فوری نگاهم را به سمت اتابک چرخاندم و با آگاهی که پیدا کرده بودم، لب زدم:
-پدرم راست می‌گفت؛ التهابات از آذربایگان آغاز شده و تمامی ندارد.
در حال پی گرفتن حرف‌هایم بودم که هر سه نفرشان گوش‌هایشان را برای شنیدن تیز کرده بودند:
-این ارتش تاریکی است که خود را در لباس راهزنان جای داده تا ما را بفریبند.
فرشاسب که این را شنید، از سر کنجکاوی تن تنومند را به جلو کشید و با گره کردن ابروانش، پرسید:
-چرا باید ما را با یک سری از کارها بفریبند؟
در جوابشان نگاهم را به آنها دوختم و گفتم:
-چون قرار است در سراسر ایرانشهر پیشروی کنند و اطمینان قلبی‌ام براین است که حتی با گام‌هایشان روی خاک حاصلخیز همین شهر، ردّپا از خود باقی می‌گذارند.
نوش‌آفرین هم با پاک کردن دور لبانش از آثار ماهی، نگاهش را به سمتم جدی‌تر کرد و پرسید:
-از کجا این اطمینان بر قلبت حکمفرما گشته که این چنین با جدیت سخن می‌گویی؟
من نیز با قرار دادن بازوانم بر روی ران‌هایم، سینه‌ستبر کردم و گفتم:
-از آن جایی که یکی از آنها در بین مردم کوچه‌بازار شالوس، به دنبالم پرسه می‌زد.
سپس، با بردن نگاهم به سمت دره‌ای که در سمت راستم هیبت و تاریکی‌اش را به رخ‌ام می‌کشید، نفسی بیرون داده و گفتم:
-نیروهای تاریکی سریعتر از هر زمان دیگری با انگشت‌بندشان به ما علامت می‌دهند!
فرشاسب که چهره‌اش از شدت نزدیکی به شعله‌های زبانه‌کشیده‌ی آتش به سرخی گراییده بود، قاطعانه با نیم‌نگاهی به من گفت:
-حتم دارم که با داشتن نمادی، کارهای خود را به پیش می‌برند.
گویا آنها هم همانند ما وارد ماجرایی بس خطرناک شده بودند که نشانه هایش یکی پس از دیگری رو می‌شد.
فرشاسب رو به من نگاهی زیرچشمی انداخت و این بار پرسید:
-آیا طرح خاصی روی انگشت‌بند نقش بسته بود؟
همگی که منتظر شنیدن پاسخی از جانب من بودند، دستی برای برداشتن ترکه چوب کوچک و درازی که در کنار آتش افتاده بود، به زمین بردم و با کمک نور آتش، طرحش را به‌وسیله‌ی ترکه روی خاک کشیدم. فرشاسب با دیدنش، ناگهان از جایش برخاست و با کشیدن آهی جانسوز، با قدم‌هایی سریع خود را به لبه‌ی پرتگاه رساند. رنگ رخسارش عجیب پریده بود. نوش‌آفرین هم حیران از رفتار برادرش، گردنش را نشسته به سمت او که پشت سرش بود،چرخاند و پرسید:
-فرشاسب،چه شده؟
او نیز با کشیدن دستی بر پشت گردنش، رو به پرتگاه سرسبزی که در تاریکی دیده نمی‌شد، با لحنی گرفته و خش‌دار گفت:
-همین نابه‌خردان زمانه بودند که طعم تلخ بی‌مادری را برایمان چندین ماه چشاندند.
من نیز بی‌اراده با شنیدن واژه‌ی بی‌مادری از جانب او، آهی از درون کشیدم که نوش‌آفرین با بلند‌شدن از روی سنگ، به سمت پشت فرشاسب قدم برداشت.
او که می‌خواست دستش را به گردنبند افتاده در پشت گردن برادرش دراز کند تا به داخل پیراهنش سُر دهد، نگاهم بی اختیار به سمت گردنبندش نشانه رفت؛ گردنبندی به رنگ آبی که به صورت دایره‌ای شکل صیقل داده شده بود، در نظرم عجیب آمد.
 
آخرین ویرایش:
هنوز چشمانم را از گردنبند آبی زیبا برنداشته بودم که با لحنی پر از خشم دستانش را در امتداد تن‌اش مشت کرده، لب گشود:
-تا وقتی که‌ آنها را سرجای خود ننشانم، آرام نخواهم گرفت.
نوش‌آفرین هم با پرسشی که در ذهنش ایجاد شده بود، با ناراحتی ابروان به هم پیوسته را بیشتر به هم نزدیک کرد و از او پرسید:
-مگر وقتی بر بالین مادر در دامنه‌ی آن کوه رسیدی،
طرح آن انگشت‌بندها را بر روی انگشت‌شان دیده بودی؟
فرشاسب هم با چهره‌ای غم‌آلود پاسخ داد:
-آری، اما دیگر دیر شده بود و در عزای او به سوگ نشسته بودم. آنها فرار کرده بودند.
هر دو از نبود مادرشان رنج می‌بردند. غمش عجیب بر دل‌هایشان سنگینی می‌کرد. این را می‌شد از غمناک بودن چشمانشان فهمید.
از طرفی گردنبندی که حالا دیگر از مقابل چشمانم به زیر پیراهن فرشاسب سُر خورده بود، بیش از پیش افکارم را به چالش کشانده بود و پنهان کردن آن توسط خواهرش بر کنجکاوی‌ام می‌افزود. تصمیم بر آن داشتم که لای کتیبه‌ی هزارتاخورده‌ی تشکیلات سپیدافشان را بگشایم تا بلکه اطلاعاتی از همین نوع سنگ در آن حک شده باشد.
شبانه، زیر نور ماه‌جا‌خوش‌کرده در صحیفه‌ی آسمان، اتابک و فرشاسب بیرون از غار به خواب عمیقی فرو رفته بودند و نوش‌آفرین هم درون غار خفته بود. خود را چند قدمی دورتر از غار به پشت کوه رساندم. با اصطکاک دادن دو سنگ با همدیگر، آتشی به پا کردم تا زیر نورش، نوشته‌های کتیبه را از بین مردمک چشمانم عبور دهم. کتیبه‌ای باستانی و درازی که به طور عمودی هزار تا خورده بود. با خم شدن، آن را همراه با سنگ آتش زده شده روی زمین سنگلاخی قرار دادم و نشسته تندخوانی می‌کردم تا اینکه به مشخصات سنگی رسیدم:
-سنگی آبی رنگ که به صورت دایره‌ای صیقل داده شده. اندکی در میانه‌اش گودی دارد تا سنگ الماس شمسه در دلش بنشیند و قدرتشان افزونی یابد. کارایی این قدرت زمانی به کار خواهد آمد که کلید یکی از دالان‌های مهم تالار زیرزمینی کاخ چهل‌منار باشد. این سنگ، همان سنگ لاجورد است که برای بازیابی اثرش نیاز به شمسه دارد.
با خوانش این کلمات زیر نور آتش، لرزی در آن سرمای بامداد بر تنم نشست. از طرفی، ترسی همراه با شادی پیدا کردن گمشده‌ای بر وجودم آمده بود. ترسی ناشی از اینکه شاید همین گردنبند لاجورد به دست نااهلی همچون این‌ها افتاده باشد! چندین احساس همراه با کنجکاوی مرا در منجلاب سرگردانی تنها گذاشته بود.
هنوز در اقیانوس بُهت فرو رفته بودم که چگونه ممکن است لاجورد را این گونه بر گردن دیگری آویخته ببینم؟ موهای تنم از پیداشدن گمشده‌ای که به دنبالش فرسنگ‌ها از سرزمین آتش به راه افتاده بودم، با همین رازآلودگی سیخ می‌شد. آری، پس گردنبندی که بر گردن فرشاسب آویخته شده بود، همان سنگ لاجورد بود که مادرم نویدش را داده بود. چه رابطه‌ای بین او و خاله‌ام؛ سانای‌بانو وجود داشت؟ و آیا سانای بانو لاجورد را در بین دفینه‌ها یافته و سنگی این چنین ارزشمند را به پسری همچون فرشاسب تقدیم کرده؟ و هزاران پرسش چرخ‌خورده در ذهنم، داشت مرا به جنون می‌کشاند!
من باید همان روز پاسخی برای این پرسش‌ها می‌یافتم تا بتوانم کارم را در مرودشت فارس به کمال برسانم. در حال بستن کتیبه بودم که لحظه‌ای صدای مردانه‌ی اتابک را از پشت شنیدم:
-روباهان در این وقت شب زوزه می‌کشند و هنوز خواب، سراغ چشمانت را نگرفته؟ آناشید.
 
آخرین ویرایش:
او دوباره مرا در شرایط حساسی به گیر انداخته بود. غرولندکنان به عقب برگشتم و با زل زدن در چشمان خواب‌آلوده و ابروان کشیده‌اش گفتم:
-برادر، چرا باید همیشه در حال بررسی موضوعی مهم مرا رصد کنی؟
او هم با لبخندی کوتاه که بر گوشه‌ی لبش نشسته بود، پوزخندزنان مزاح کرد و گفت:
-مگر من رصدخانه‌ی افراه‌رود* هستم که ستاره‌هایی همچون تو را در آسمان شب رصد کنم؟
من نیز از تک‌تک کلمات مزاح‌گونه و نمکین‌اش ریسه می‌رفتم که با نگاه به چشمان خواب‌آلودش پوزخندی زدم و گفتم:
-شاید در نظرت، شبانه صفحه‌ی گنبد آسمان همچون ستاره بدرخشم ولی همانند هورشید (خورشید) تابناک روزها در کنار ابرهای سفیدِ پدیدارگشته بر تارک جهان می‌تابم. هم‌چنان که از نام‌ام پیداست، برادر.
او که از حرف‌هایم که ناخودآگاه از ذهنم تراوش کرده بود، از شگفتی بی‌اختیار انگشت به دهان ماند و دمی بعد، حالت چهره‌اش را جدی‌تر کرد و با تنگ کردن مردمک چشمانش، پرسید:
-جدا از این نمک‌پراکنی‌هایت، دوباره در پی چه بودی؟
با خنده‌ای کوتاه، ابرویی بالا انداختم و در پاسخش گفتم:
-سنگ لاجورد را که مادر از آن حرف به میان آورده بود، پیدا شده!
او هم از گفته‌ام، تعجبی کرد و با بهت و دهانی بازمانده؛ گفت:
-تو دوباره در این هنگامه‌ی شب، مزاح می‌کنی؟ می‌خواستی همین را به من بگویی؟
از آن جایی که حرف‌هایم را به شوخی گرفته بود، در حال روی برگرداندن از من بود که گفت:
-سحر نزدیک است. بیا بعد از اندکی خوابیدن بر بالین، پس‌از طلوع آفتاب راه درازی را در پیش‌ِرو داریم.
دو قدمی از من فاصله گرفته بود که با تندی بازویش را با دستانم گرفتم و با لحنی قاطع گفتم:
-آن گردنبند لاجورد بر گردن فرشاسب آویخته شده!
برادرم بی آنکه اهمیتی بدهد، چشمانش را از حرص برایم درشت‌تر کرد و با صدایی بلند گفت:
-پس، دفینه‌ی تو برای پیدایش سنگ لاجورد؛ فرشاسب است؟!
در همان موقع، کف دست راستم را فوری بر روی دهانش مُهر و موم کردم تا صدایش، کسی را از خواب بیدار نکند! اتابک هم با حبس کردن نفسش در سینه، ابرویی به پایین فرستاد و دستم را با دو دستش از روی دهانش برداشت و گفت:
-پس از کجا فهمیدی؟
با زل زدن به چشمان لرزانش گفتم:
-دیشب که طرح انگشت‌بند را بر روی زمین کشیدم، با تندی از جایش برخاست و گردنبندش بی‌آنکه خودش بداند، به پشت گردنش سُر خورده بود که دیدم.
سپس، با اشاره‌ی ابرویی به کتیبه‌ی در دستم ادامه دادم:
-تمام مشخصات لاجورد در اینجا حک شده.
این را که گفتم، کتیبه را با قرار دادن در دستش از حرص، راهم را به سمت غار برای خوابیدن در کنار نوش‌آفرین کج کردم.
هزاران فکر و خیال ، بال و پر خواب‌هایم را از من ربوده بود. اندک آرامشی به سراغ پلک‌هایم نمی‌آمد. هوا هم گرگ و میش بود. انگشتان دستم را گره کرده، روی پشت چشمانم مالیدم و خود را به بیرون از غار کشاندم ولی با کمال تعجب، کسی را در مقابلم ندیدم؛ نه اثری از اتابک بود و نه از خواهر و برادری که از آنها برای خود همسفر جدیدی دست و پا کرده بودیم.
کم‌کم ابرهای آسمان به پیشواز همیشگی‌شان؛ خورشید می‌رفتند. پرتوهای آفتاب، روح تازه‌ای را به طبیعت بکر جنگلی آنجا می‌داد. سروری وصف‌ناپذیردر ساعت‌های اولیه‌ی صبح همراه با آواهای ممتد پرندگان جنگلی حکمرانی می‌کرد. با اندک خمیازه‌ی کوتاهی داشتم به استقبال آن روز می‌رفتم که یکدفعه، نگاه گوشه‌ی چشم‌ام به همان گردنبند پرماجرای دیشب افتاد. روی زمین کنار چند تکه چوب نازک و برگ‌های کوچک خشکیده‌ی سبزرنگ برایم دهن‌کجی می‌کرد. آن‌چنان که تصمیم برای برداشتنش داشتم. با این حال، دودلی، دست از سر افکار پریشان‌شده‌ام برنمی‌داشت.
در همان دم، با صدای آهسته‌ی پای کسی از لابه‌لای همان بوته‌زارهای سبز، آجرهای ترس در دلم بر روی هم افزون شد. نگاه چشمانم به سیمای دخترکی با موهای بافته شده از دو طرف افکنده شد. دخترکی با پوستی سبزه که پیراهن و دامن یاسی رنگ بر تن کرده بود و سبد کوچک چوبی در دست داشت.

*افراه‌رود= مراغه‌ی قدیم
 
آخرین ویرایش:
همین که زلف چشمانش به نگاهم گره خورد، بی‌هیچ حرفی خود را به سمت بوته‌زار؛ پشت به من کشاند و از برگ‌های سبز آن گیاه بوته‌زار، سرگرم چیدن شد. هنوز خبری از اتابک و همسفران جدیدم نداشتم و ردّ نگاهم رو به گردنبند لاجوردی افتاده از گردن فرشاسب بر روی زمین بود که چگونه با بی‌احتیاطی توانسته بود مراقب گردنبند به این مهمی باشد؟!
دخترک در حال انداختن برگ‌های سبز چیده شده در داخل سبدش بود که ناگهان مردی از پشت کوه سمت من، با چالاکی تمام به سمت او هجوم برد و در حال آغوش گرفتن برای بردنش بود که دخترک با صدایی بلند آن چنان فریاد کشید که پژواک صدایش در پرتگاه کوه پیچید:
-کمک، کمک... .
همین درخواست کمکش کافی بود تا من به ناچار برای حفاظت از لاجورد، راه شک را از میان دلم کنار بگذارم و بعد از برداشتنش آن را با تندی به شمسه‌ام که در زیر پیراهنم بود، وصل کنم.
دخترک بیچاره از ترسی که بر جان نحیفش افتاده بود، رنگ بر رخسارش نمانده بود. در آغوش مرد غریبه که برخلاف مرد پرسه‌زده‌ی آن روز در بازار ماهی‌فروشان کرم رنگ پوشیده بود، دست و پا می‌زد. بی‌وقفه، برای نجاتش شمشیرم را به سرعت از غلاف بیرون کشیدم و به لبه‌ی گردن آن مرد بردم تا بلکه با تهدیدی، دخترک را بر روی زمین بگذارد ولی دریغ از هر واکنشی مرا نگاه می‌کرد. شمشیرم را بیشتر بیخ گلویش کشاندم. دخترک نفس‌های تندی می‌زد؛ این را می‌شد از حرکت پی‌‌در‌پی قفسه‌ی سینه‌اش متوجه شد.
من نیز رو به آن مرد که چهره‌اش را با پارچه‌ای مشکی از پشت بسته بود، با شعله‌ی خشمی که از درونم می‌جوشید؛ اخم کردم و به زبان پارسی میانه پرسیدم:
-مگر این دخترک چه کرده که رهایش نمی‌کنی؟
او نیز از آن جایی که هیچ مهری در قلبش نبود، در جوابم خشم‌آلود گفت:
-تو کیستی که می‌خواهی این گونه نقش یک قهرمان را برایش ایفا کنی؟
سری اندک به بالا تکان دادم و گفتم:
-رهگذری که تاب آزار کودکان را در جای‌جای پندار و سینه‌اش ندارد!
دخترک داشت برای فرار تقلّا می‌کرد. در بحبوحه‌ی موقعیت، مرد را ایستاده در مقابلم با شمشیرم برای کشیدن اندک حرفی از زیر زبانش نگاه داشته بودم. مردی که می‌دانستم بی‌دلیل دخترک را تا مرز دلهره برای دزدیدن نکشانده بود! مرد نگاه طلبکارانه به من انداخت و گفت:
-او نباید دست به این گیاهان می‌زد!
او داشت چه بلغور می‌کرد؟! تمام گیاهان را اهورامزدای بزرگ برای کاربرد ما آدمیان آفریده و او داشت با بی‌رحمی، رخصت استفاده از آنها را، بهانه‌ای برای خشونت خود تلقی می‌کرد‌؟ از تعجب، ابرویی به بالا کشیدم.
با شنیدن همین گفته از او، برای فرار از آنجا داشت قدمی برمی‌داشت که با یک حرکت شمشیرم، اندک خراشی بر بازویش زدم تا دست از سر دخترک بردارد. با برداشتن خراش بر روی بازویش، آهی از درد کشید و او هم بلافاصله شمشیرش را از کنارش به بیرون درآورد. در همان حین، ناخودآگاه دخترک با دو پایش بر زمین افتاد و از ترس که از چشمانش پیدا بود، بر خود پیچید. حالا از بابت او خیالم به سمت آسودگی پیش می‌رفت که با حرکتی از شمشیرش بر روی کتفم، غافلگیر شدم.
دخترک هم با ترس غلبه یافته بر وجودش و با دیدن زخمی عمیق بر روی کتفم، جیغی زد و گفت:
-بانو... .
 
آخرین ویرایش:
او که از کارم انتقام گرفته بود، با حرکت‌هایی پرسرعت‌تر از قبل به طرفم با شمشیرش حمله می‌کرد ولی واژه‌ی تسلیم در من راهی نداشت. با وجود درد و سوزشی که در کتفم احساس می‌کردم، من نیز پابه‌پای او دفاع‌کنان شمشیر می‌زدم.
دخترک به آرامی به پشتم خزید و مرا پناهگاه خود کرد. مرد نیز با دیدن هم‌سطح بودنم در رزم با او، در نهایتِ ناچاری دست از جنگاوری کشید و گام هایش را با عصبانیتی که از نفس‌زدن‌هایش می‌شد شنید، به سمت پشت کوه برداشت.
دخترک هم چنگی بر دامن پیراهن زردرنگم زد و با لحنی لرزان که از چشمان پرالتهابش نمایان بود، به زبان پارسی میانه که در ایرانشهر معمول بود، به من گفت:
-بانو، ازاینکه مرا از گزند آن مرد غریبه نجات دادی، سپاسگزارم.
من هم از دردی که زخم ام داشت، با خم شدن و هم‌قد کردنم با او صورتم را جمع کردم و گفتم:
-نمی‌دانم اسمت چیست اما در این وقت طلوع آفتاب اینجا چه می‌کنی؟ اگر من اینجا نبودم، می دانی چه کارهایی بر سرت می‌آورد؟
او نیز با تک اشکی که از گوشه‌ی چشم راستش بر گونه‌ی لطیفش ریخت، با لحنی لرزان همراه با ترسی که کمتر شده بود، در پاسخ گفت:
-من همیشه اینجا می‌آیم. چون از این گیاهان فقط در همین حوالی مانده!
دخترک با گفتنش، نگاهی به زخم‌ام انداخت و هینی کشید. با اشاره‌ی ابرویی به کتفم، چهره‌ای شرم‌زده از خود نمایان کرد و گفت:
-بانو، از زخمتان خون زیادی می‌چکد‌. از این که امروز مایه‌‌ی دردسر برایتان شدم، شرمسارم.
من هم گردنم را به سمت کتفم چرخاندم و با دیدن خون زیادش، سریع از زیر دامن پیراهنم تکه‌ای آستر سفید با دستم پاره کردم و بر روی زخم‌ام محکم بستم تا خونش به بند آید.
با برداشتن قدم‌هایی آرام به سمت بوته‌زار، دخترک را با خود همراه کردم و با نوازش سرانگشتانم روی برگ‌های سبز پوشیده از کرک و دارای بریدگی‌های عمیق و نابرابر با نوک تیز که زیر برگ‌هایش هم سبز مایل به سفید بود، لبی کج کردم و رو به او که در سمت راستم نگاهم می‌کرد، گفتم:
-من نیز این را می‌شناسم! این گیاه دَرمَنه که در سراسر شمال ایرانشهر می‌روید را می‌گویی؟!
داشت بادی ملایم از طرف جنگل، آن سوی پرتگاه کوه به صورتمان می‌وزید. نگاهم به ریشه‌های چوبی بوته‌ی گیاه خورد که او گفت:
-ما نیز این گیاه را به نام بِرِنجاسف می‌شناسیم. تا چند وقت پیش در همه‌جای این شهر، پراکندگی‌های این گیاه زیاد به چشمانمان می‌آمد.
ابرویی خم کرد و با نیم‌نگاهی به چهره‌ی سفیدم که اندکی از پیشامد ناگهانی به زردی گراییده بود، ادامه داد:
-ولی چند هفته‌ای تمام قسمت‌های پوشش این برنجاسف را در تمام محدوده‌ی شهر به غیر از لبه‌ی این پرتگاه، سوزانده شده‌اند تا به آنها دسترسی نداشته باشیم.
از حرف‌های تعجب‌برانگیز دخترک، در حیرت بودم که رو به او با لبخندی که بر گوشه‌ی لبم نشانده بودم، گفتم:
- امروز با اینکه دخترکی دردسرساز برایم شدی ولی توانستی با نشان دادن این گیاهان، مرهمی برای زخم‌هایم شوی!
او هم از گفته‌ام تعجبی کرد و با انداختن شانه‌هایش به بالا پرسید:
-چه باعث شده که این گونه فکر کنید، بانوی من؟
من با لبخند کوتاه دیگری، در چشمان میشی‌رنگش که هم‌رنگ با چشمان‌خودم بود، خیره ماندم و گفتم:
-چون می‌خواهم اکنون از این گیاه برای جلوگیری از چرکین شدن زخم‌ام به کار بَرَم.
او که با نگاه مهربان کودکانه‌اش محو سخنانم شده بود، با حیرت از من پرسید:
-بانو، درمنه واژه‌ی آذربایگانیست. شما زاده‌ی آن دیار هستید؟
من که از ذکاوت سرشار دخترک در تعجب مانده بودم، با لبخند سرانگشتم را از سر مزاح بر نوک بینی‌اش به آهستگی مالیدم و گفتم:
-دخترکی این چنین مسلط به زبان‌های ایرانشهر همچون تو، نامش چیست؟ حالا که کنجکاوی در سرم رخنه کرده، در انتظار شنیدن نام زیبایت ایستاده‌ام.
او با تکاندن دامن یاسی رنگش، نازکنان سرش را به راست کج کرده گفت:
-نام‌ام شمیلاست.
 
آخرین ویرایش:
عقب
بالا