Follow along with the video below to see how to install our site as a web app on your home screen.
یادداشت: This feature may not be available in some browsers.
انجمن آوای رمان
✦ اینجا جایی است که واژهها سرنوشت میسازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم میشکند! ✦
اگر داستانی در سینه داری که بیتاب نوشتن است، انجمن رماننویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بیهیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار!
.
نام اثر: میراث خون و نور
نام نویسندگان: صبا عطائی، یسنا نهتانی
ناظر: @Zarzar
ژانر: فانتزی، عاشقانه، تراژدی
خلاصه: در میان دو جهانِ فانی و ابدی، فرزندان نیکنام آگاتا قربانی خشم کهن و دیرینهی اهریمن بدسرشتِ جهانِ آنبرلایت و جهان انسانها میشوند!
جیک که بار سنگین میراث سلطنتی را بر دوش میکشد.
فلورا بیخبر از سرنوشتی که از پیش برایش تعیین شده قدم در مسیر تاریکی میگذارد و آرورایی که میان میدان نبرد حقیقت و کذب باید یکی را انتخاب میکرد.
هرکدام چیزی را از دیگری پنهان میکند و سرنوشتِ دو جهان به لحظهای بستگی دارد که حقیقت آشکار شود؛ لحظهای که نه عشق، نه خون و نه وفاداری، هیچکدام شکل سابقشان را نخواهند داشت.
#رمان_میراث_خون_و_نور
#یسنا_نهتانی
#صبا_عطائی
نویسندهی عزیز
ضمن خوشآمد گویی و سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود، خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود
قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید.
با چشمانی مملو از ترس گفتم:
- برو آرورا، زود باش.
یکدیگر را در آغوش کشیدیم.
بوسهای آرام بر پیشانیاش زدم، جگر گوشهام داشت میرفت.
با رفتن آرورا، صدای مهیجی فضای خانه را در بر گرفت، در کوبیده شد.
دستانم یخ زده بودند و نفس در سینهام حبس شده بود؛ با باز شدن در نفسم را آرام به بیرون فرستادم.
در را طوری کوبیدند و باز کردند که تمام گلدانهای دو طرف در به یکباره پخش زمین شدند.
ولاتور با اخمهایی در هم کشیده و صدایی خشدار گفت:
- اون دختره کجاست؟
با زبانی که از حرکت افتاده بود و صدایی که گویی از عمق چاه به گوش میرسید گفتم:
- نیست، خیلی وقته رفته.
ولاتور ناباورانه نگاهی به چهره ترسیده و بدن لرزانم انداخت، اندکی بعد با خشم سکوت حاکم بر فضا را با فریادی وهمناک شکست و سپس بعد از مکثی کوتاه، به چند تن از افراد روستا با چشم اشارهای کرد.
دو نفر از مردان تنومند، دستان ظریف و کمقوتم را محکم بین انگشتان بزرگ و هولناک خود گرفتند و کشانکشان با خود به سمت آن جهنم مخوف بردند.
فریاد زدم:
- ولم کنید، ولم کنید لعنتیا.
گوش هیچ کدامشان بدهکار نبود، رد هیچ رحم و مروتی در چهرهشان دیده نمیشد، این مردم سنگهای انساننما شده بودند.
صدای گریه و فریادم موسیقی آرامبخشی برای مردم روستا بود چرا که برخی از آنان با لبخندی کثیف به تقلا کردنم نگاه میکردند و گویی از آن لذت میبردند.
قطرات عرق از روی پیشانیام میگذشتند و مسیر شقیقهها و گونههایم را رد میکردند و در نهایت از چانهام روی زمین خشکِ قبرستان میریختند.
دست و پا میزدم تا شاید دل یکی از آنان به حالم بسوزد و رهایم کنند؛ اما دریغ از ذرهای توجه، ذرهای دلسوزی.
خون جلوی چشمانشان پرده زده بود، عجیب بود که همگان بیرحم شده بودند!
وقتی از حرکت ایستادند، با زانو به زمین سرد قبرستان برخورد کردم! چشمه اشکم دیگر خشک شده بود و فقط به آن چاله خیره شده بودم.
قرار نبود اینگونه شود؛ قرار نبود من قربانی شوم، چرا من؟ آن پسر که گفت جایگزینشان دیگری است، پس چرا من؟
با لگد محکمی که بین شانههایم زدند، داخل آن چالهی ترسناک که تمام دختران روستا از آن هراس داشتن افتادم.
پارت دوم.
ولاتور با چشمانی سرمه کشیده که هر نیمنگاهش رعشه به تن آدمی میانداخت، بیل را از روی زمین برداشت و با فرو کردن صفحه پولادین بیل به داخل زمین، هیبت نگاه و بازوان عضلانیاش ترسی به سلولسلول بدنم انداخت.
تنم یخ زده بود و احساس میکردم چهار طرف چاله در حال نزدیک شدن به یکدیگر هستند و گویی من هم قرار بود بین این چهار طرف چاله متلاشی شوم.
با ریخته شدن خاک سرد و خشکی که بر سرم ریخته شد، صدایی ناهنجار از هنجرهام ایجاد شد و التماسوارانه به چشمان ولاتور خیره شدم.
هالهای به رنگ سیاه که هیچ ردی از دلسوزی درونش دیده نمیشد.
تکههای ریز و درست خاک و سنگ ذرهذره بر روی تنم سنگینی میکرد، تاجایی که دیگر نفسم بند آمد و دنیا برایم تیره و تار شد.
"راوی"
با ریخته شدن هر بیل از خاک خشک و سردِ زمین قبرستان، تن و بدن فلورا بیش از پیش به زیر زمین فرو میرفت.
ولاتور با چهرهی عبوس خود، با تمام قدرت خاکها را بر سر و گوش فلورای بیچاره میریخت.
زمانی که ولاتور از حرکت ایستاد، دیگه خبری از فلورا نبود!
گویی برگه آخر زندگی فلورا هم ورق خورده بود.
مردم روستا بر روی زمین زانو زدند و شروع به خواندن دعایی کردن:
- ای پروردگار آسمان، این فرد قربانی برای شماست، روح او خدمتکار شماست، باران رحمت خود را بر زمین ببار و ما را از خشکسالی محفوظ بفرما.
ولاتور با چشمانی سرشار از رضایت گفت:
- این قربانی بیشک باعث آبادی میشه، پس جشن و پایکوبی کنید و خوشحال باشید.
مردم روستا با فریادهایی از فرط خوشحالی، به سمت روستا حرکت کردند.
در این بین، فردی تمام مدت آنان را زیر نظر داشت.
با خشم به درخت خشک شدهی چند فرسخی آنها تکیه داده بود.
پوزخند میزد، به حماقت و جهل و نادانی مردم روستا.
پارت سوم.
بعد از رفتن مردم روستا، مرد با انگشت اشارهاش، شقیقه خود را مالش داد تا بتواند کمی از فشار وارد شده بر اعصابش بکاهد.
برایش عجیب بود، حماقت این مردم نادان!
لبهای گوشتی و خشک شدهاش را تر کرد و به سمت قبر فلورای بیچاره رفت.
قدمهایش آرام و سست بودند، ترس تمام وجودش را فرا گرفته بود و نفسهایش به شمارش افتاده بودند، مدت زیادی منتظر این لحظه بود.
رُز، آرام گفت:
- سرورم، وقتشه.
او سعی کرد اضطراب خود را کنترل کند و سپس با احتیاط در یک چشم برهم زدن دانههای ریز و درشت سنگ و خاک را که تن فلورا را در آغوش گرفته بودند کنار زد.
چشمانش که بر جسم بیجان او افتاد، تمام تنش به یک باره یخ بست، گویی هوا هم در ریههایش یخ زدند.
با دستانی لرزان کارش را ادامه داد و جسم جماد او را بین زمین و آسمان معلق نهاد.
ترس و دلهره بر سراسر وجود مرد سلطه پیدا کرده بود. آرام فلورا را بر روی زمین گذاشت.
با قدمهایی آهسته و لرزان به سمت فلورای بیحرکت قدم نهاد.
به سختی پاهای خود را حرکت میداد، به محض رسیدن به تن بیحیات فلورا، دست برده و زلفان دخترک را نوازش کرد.
به سختی یاقوتهای حلقه زده در چشمان خود را که آماده سرازیر شدن بودند را مهار کرد.
سر فلورا را بر روی پای خود گذاشت.
با دندانهایش خراشی بر روی دست خود ایجاد کرده و دستِ خونین خود را به سمت لبهای سفید و بیرنگ دخترک برد و سپس قطرههایی از خون خود را بر دهان دخترک چکاند.
مرد شروع به خواندن وِردی کرد که ناگهان، وزن هوهوی باد برهم خورد.
با شنیدن صدای پای کسی، فلورا را پشت تخته سنگی برد و پنهانی به سمت منبع صدا نگاه کرد.
مردی لنگانلنگان با کمری خمیده که قوز بزرگی بر پشتش سنگینی میکرد به سمت قبر میآمد.
با بالا آوردن سرش و برخورد دیدگانش با رز، از حرکت ایستاد.
فریادی کشید و به سمت روستا دوید.
رز گفت:
- سرورم، اون داره میاد، باید زودتر بریم.
مرد سری تکان داد و گفت:
- شباهت تو با فلورا باعث شد اون مرد فکر کنه تو فلورایی، زود باش، پورتال رو باز کن.
رز شروع به خواندن وِرد کرد که ناگهان، صدایی مهیب، پرندگان ساکن بر شاخه درختان را به پرواز در آورد، صدای تیر اسلحه!