- تاریخ ثبتنام
- 1/25/26
- نوشتهها
- 479
- موضوع نویسنده
- #361
صبح فردای آن شب، بکتاش از طریق ارتباطی که با نگهبانان سایر آبادیها داشت، مردم را از گوشه و کنار آبادیها در نزدیک قرهناز جمع کرد و توماج و امیر هم به شهرهای اطراف رفتند.
هر کدام از آنها برای اطلاعرسانی به مردم، چند روزی تا جشن باستانی چهارشنبه سوری به کار خود ادامه دادند و من هم در حضور تعداد زیادی از مردم کوچه بازار به همان منوال با مردم گرم گفتگو شدم.
میدانستم که دیگر برادرانم هم در گوشهگوشههای ایرانشهر به مردم آگاهی میرساندند تا تک تک شان تمام حرفهایشان را به گوش دیگر مردم ایرانشهر برسانند. به طوری که باید تا جشن باستانی نوروز که تا پس از چند روز بود، مردم از شرایطی که قرار بر پیش آمدن بود، آگاهی مییافتند.
این حق تمام مردم ایران زمین بود که باید از جنایتهای این انساننماها و دست پروردههایشان آگاه شوند و به جای دست دست کردن در چنین اوضاع وخیمی، همدلی و یاری خواستن از ایزد یکتا را به فراموشی نسپارند.
همهی ما باید پیش از آلوده کردن بیشتر مواد کشاورزی و آب و اختلافافکنیهای قومی و نژادی و دیگر رفتارهای اهریمنیشان، به درگاه اهورامزدا نیایش میکردیم و با همدلی و کنار گذاشتن تفاوتهایمان در سراسر ایرانشهر به اتحاد و یکدلیهایمان چنگ میزدیم. چرا که کمکم سایههای تاریک و وهمآلود این ارتش تاریکی در تمام جنبههای زندگیمان قرار بر مسلط شدن بودند و تنها با عزم راسخ مردمان این سرزمین، شکست این خبیثان امکان پذیر میشد.
در دومین شب همراه با فرشاسب آن شخصی را که شاهک به ما گفته بود، را از دور در پیاش گشتیم تا اینکه او در میان صخرههای بزرگِ کوهی در یک فرسنگی قرهناز از حرکت ایستاد.
هر دویمان صورتهایمان را با پارچهای پوشانده بودیم و داشتیم آن سرباز را که چهرهاش را با پارچهای سه گوش و مشکیرنگ پوشانده بود، از فاصلهی دو متری میدیدیم که به یکی از آن صخرههای بزرگ در زیر نور نقرهای فام ماه تکیه زده و منتظر برای آمدن کسی بود.
من که در سمت چپ فرشاسب بیقرارانه ایستاده بودم، او رو به من سر چرخاند و زیر گوشم آرام زمزمه کرد و گفت:
- آناشید. تو همین جا بمان و منتظر باش.
او از من انتظار داشت که در بحبوحهی این بیتابیهایم بمانم و نظارهگرش باشم!
با این حال، به نشانهی تأیید سری تکان دادم و او با قدمهایی آهستهتر از من دورتر شد و خود را از پشت به آرامی به آن سرباز نزدیکتر کرد.
من نیز با مردمکهایی لرزان که زیر نور ماه هراسناکتر میشدند، اندکی خود را به کنار صخرهی بزرگ و کناریام کشاندم و از پشت صخره فرشاسب را دید میزدم که با آن سرباز چه خواهد کرد؟!
نفسهایم نامنظم شده بودند تا اینکه در یک آن، از پشت با دستش دهان آن سرباز را از روی پارچهاش گرفت و زیر گوشش چیزهایی گفت.
فرشاسب با حرکتی او را بر روی آن صخره کوباند و با چشمانی تهدیدآمیز، برایش خط و نشان کشید و سپس، دستنوشتهای را از او ستاند. پس از گرفتناش، خودش دستنوشتهای دیگر را با تندی به او تحویل داد و چیزهایی برایش گفت و سریع از او جدا شد.
هر کدام از آنها برای اطلاعرسانی به مردم، چند روزی تا جشن باستانی چهارشنبه سوری به کار خود ادامه دادند و من هم در حضور تعداد زیادی از مردم کوچه بازار به همان منوال با مردم گرم گفتگو شدم.
میدانستم که دیگر برادرانم هم در گوشهگوشههای ایرانشهر به مردم آگاهی میرساندند تا تک تک شان تمام حرفهایشان را به گوش دیگر مردم ایرانشهر برسانند. به طوری که باید تا جشن باستانی نوروز که تا پس از چند روز بود، مردم از شرایطی که قرار بر پیش آمدن بود، آگاهی مییافتند.
این حق تمام مردم ایران زمین بود که باید از جنایتهای این انساننماها و دست پروردههایشان آگاه شوند و به جای دست دست کردن در چنین اوضاع وخیمی، همدلی و یاری خواستن از ایزد یکتا را به فراموشی نسپارند.
همهی ما باید پیش از آلوده کردن بیشتر مواد کشاورزی و آب و اختلافافکنیهای قومی و نژادی و دیگر رفتارهای اهریمنیشان، به درگاه اهورامزدا نیایش میکردیم و با همدلی و کنار گذاشتن تفاوتهایمان در سراسر ایرانشهر به اتحاد و یکدلیهایمان چنگ میزدیم. چرا که کمکم سایههای تاریک و وهمآلود این ارتش تاریکی در تمام جنبههای زندگیمان قرار بر مسلط شدن بودند و تنها با عزم راسخ مردمان این سرزمین، شکست این خبیثان امکان پذیر میشد.
در دومین شب همراه با فرشاسب آن شخصی را که شاهک به ما گفته بود، را از دور در پیاش گشتیم تا اینکه او در میان صخرههای بزرگِ کوهی در یک فرسنگی قرهناز از حرکت ایستاد.
هر دویمان صورتهایمان را با پارچهای پوشانده بودیم و داشتیم آن سرباز را که چهرهاش را با پارچهای سه گوش و مشکیرنگ پوشانده بود، از فاصلهی دو متری میدیدیم که به یکی از آن صخرههای بزرگ در زیر نور نقرهای فام ماه تکیه زده و منتظر برای آمدن کسی بود.
من که در سمت چپ فرشاسب بیقرارانه ایستاده بودم، او رو به من سر چرخاند و زیر گوشم آرام زمزمه کرد و گفت:
- آناشید. تو همین جا بمان و منتظر باش.
او از من انتظار داشت که در بحبوحهی این بیتابیهایم بمانم و نظارهگرش باشم!
با این حال، به نشانهی تأیید سری تکان دادم و او با قدمهایی آهستهتر از من دورتر شد و خود را از پشت به آرامی به آن سرباز نزدیکتر کرد.
من نیز با مردمکهایی لرزان که زیر نور ماه هراسناکتر میشدند، اندکی خود را به کنار صخرهی بزرگ و کناریام کشاندم و از پشت صخره فرشاسب را دید میزدم که با آن سرباز چه خواهد کرد؟!
نفسهایم نامنظم شده بودند تا اینکه در یک آن، از پشت با دستش دهان آن سرباز را از روی پارچهاش گرفت و زیر گوشش چیزهایی گفت.
فرشاسب با حرکتی او را بر روی آن صخره کوباند و با چشمانی تهدیدآمیز، برایش خط و نشان کشید و سپس، دستنوشتهای را از او ستاند. پس از گرفتناش، خودش دستنوشتهای دیگر را با تندی به او تحویل داد و چیزهایی برایش گفت و سریع از او جدا شد.
آخرین ویرایش: