انجمن آوای رمان

✦ اینجا جایی است که واژه‌ها سرنوشت می‌سازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم می‌شکند! ✦ اگر داستانی در سینه داری که بی‌تاب نوشتن است، انجمن رمان‌نویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بی‌هیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار! .

ثبت‌نام!

منتخب فادیان نور | سینتامان کاربر انجمن آوای رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع سینتامان
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
صبح فردای آن شب، بکتاش از طریق ارتباطی که با نگهبانان سایر آبادی‌ها داشت، مردم را از گوشه‌ و کنار آبادی‌ها در نزدیک قره‌ناز جمع کرد و توماج و امیر هم به شهرهای اطراف رفتند.
هر کدام از آنها برای اطلاع‌رسانی به مردم، چند روزی تا جشن باستانی چهارشنبه سوری به کار خود ادامه دادند و من هم در حضور تعداد زیادی از مردم کوچه بازار به همان منوال با مردم گرم گفتگو شدم.
می‌دانستم که دیگر برادرانم هم در گوشه‌‌گوشه‌های ایرانشهر به مردم آگاهی می‌رساندند تا تک تک شان تمام حرف‌هایشان را به گوش دیگر مردم ایرانشهر برسانند. به طوری که باید تا جشن باستانی نوروز که تا پس از چند روز بود، مردم از شرایطی که قرار بر پیش آمدن بود، آگاهی می‌یافتند.
این حق تمام مردم ایران زمین بود که باید از جنایت‌های این انسان‌نماها و دست پرورده‌هایشان آگاه شوند و به جای دست دست کردن در چنین اوضاع وخیمی، همدلی و یاری خواستن از ایزد یکتا را به فراموشی نسپارند.
همه‌ی ما باید پیش از آلوده کردن بیشتر مواد کشاورزی و آب و اختلاف‌افکنی‌های قومی و نژادی و دیگر رفتارهای اهریمنی‌شان، به درگاه اهورامزدا نیایش می‌کردیم و با همدلی و کنار گذاشتن تفاوت‌هایمان در سراسر ایرانشهر به اتحاد و یکدلی‌هایمان چنگ می‌زدیم. چرا که کم‌کم سایه‌های تاریک و وهم‌آلود این ارتش تاریکی در تمام جنبه‌های زندگی‌مان قرار بر مسلط شدن بودند و تنها با عزم راسخ مردمان این سرزمین، شکست این‌ خبیثان امکان پذیر می‌شد.
در دومین شب همراه با فرشاسب آن شخصی را که شاهک به ما گفته بود، را از دور در پی‌اش گشتیم تا اینکه او در میان صخره‌های بزرگِ کوهی در یک فرسنگی قره‌ناز از حرکت ایستاد.
هر دویمان صورت‌هایمان را با پارچه‌ای پوشانده بودیم و داشتیم آن سرباز را که چهره‌اش را با پارچه‌ای سه گوش و مشکی‌رنگ پوشانده بود، از فاصله‌ی دو متری می‌دیدیم که به یکی از آن صخره‌های بزرگ در زیر نور نقره‌ای فام ماه تکیه زده و منتظر برای آمدن کسی‌ بود.
من که در سمت چپ فرشاسب بی‌قرارانه ایستاده بودم، او رو به من سر چرخاند و زیر گوشم آرام زمزمه کرد و گفت:
- آناشید. تو همین جا بمان و منتظر باش.
او از من انتظار داشت که در بحبوحه‌ی این بی‌تابی‌هایم بمانم و نظاره‌گرش باشم!
با این حال، به نشانه‌ی تأیید سری تکان دادم و او با قدم‌هایی آهسته‌تر از من دورتر شد و خود را از پشت به آرامی به آن سرباز نزدیک‌تر کرد.
من نیز با مردمک‌هایی لرزان که زیر نور ماه هراسناک‌تر می‌شدند، اندکی خود را به کنار صخره‌ی بزرگ و کناری‌ام کشاندم و از پشت صخره فرشاسب را دید می‌زدم که با آن سرباز چه خواهد کرد؟!
نفس‌هایم نامنظم شده بودند تا اینکه در یک آن، از پشت با دستش دهان آن سرباز را از روی پارچه‌اش گرفت و زیر گوشش چیزهایی گفت.
فرشاسب با حرکتی او را بر روی آن صخره‌ کوباند و با چشمانی تهدیدآمیز، برایش خط و نشان کشید و سپس، دست‌نوشته‌ای را از او ستاند. پس از گرفتن‌اش، خودش دست‌نوشته‌ای دیگر را با تندی به او تحویل داد و چیزهایی برایش گفت و سریع از او جدا شد.
 
آخرین ویرایش:
همین که فرشاسب نزدیکم شد، از بازویش گرفتم و او را به پهلوی خود و پشت صخره کشاندم.
نفس‌های هر دویمان از هیجانی که چند لحظه پیش با آن سرباز کرد، در هم گره خورد و فرشاسب زیر گوشم آرام گفت:
- او را تشویق کردم که اگر با من همکاری کنی، مورد بخشش قرار خواهی گرفت. پس، باید به جای دست نوشته‌ای که خودت آماده کرده‌ای، نوشته‌های دست‌نوشته‌ی مرا بر روی پوستینه بنویسی تا به آنها تحویل دهی.
من نیز با کشیدن سگرمه‌هایی بر پیشانی پهن‌ام، به چشمان مشکی رنگش خیره ماندم و از او با لحنی آهسته پرسیدم:
- مگر چه اطلاعاتی را با آنها در میان گذاشته بود؟
او نیز در پاسخ، سری به سمتم چرخاند و نگاه نگرانش را در مردمک چشمانم لغزاند و گفت:
- دیشب اطلاعاتی از حضورمان در اینجا برایشان نوشته بود و امشب از تاکتیک‌های نظامی‌گری که من در ارتش اینجا طرح ریزی کردم. البته... .
کلامش را به ناگه برید و گلویی صاف کرد و دوباره ادامه داد:
- البته امشب آن چیزهایی در اختیارشان قرار می‌گیرد که من صلاحی در آن‌ها می‌بینم.
من هم با خیالی آسوده‌تر آهی از عمقی‌ترین جای سینه‌ام بیرون دادم و دمی عمیق گرفتم.
او به نشانه‌ی اطمینان دادن به من، چشمانش را باز و بسته کرد و بر پیشانی‌ام بوسه‌ای ریز کاشت و نجواکنان گفت:
- جای نگرانی نیست. پس، دمی آرام گیر تا فردا به کارهای دیگرمان رسیدگی شود.
من هم سری تکان دادم و به آرامی ابرویی در هم کشیدم و گفتم:
- فردا نیمه شب، مغ‌سالار ما را به مهراب‌گاه همان کوه تیله‌داغ فراخوانده که مادرم همیشه به نیایشگاه آنجا می‌رفت و قرار است در آنجا جلسه‌ای محرمانه برای اعضای مهم گروه سپیدافشان پس از مدت‌ها، برگزار شود!
از طرفی، لحظه‌ای نگاهم به سربازی که فرشاسب او را می‌شناخت و نامش، مهرداد بود، افتاد. مهردادی که اکنون باید طبق دستور اکید فرشاسب، نوشته‌های دست‌نوشته‌ی فرشاسب را بر روی پوستینه‌ای سفید که از لای کمربندش بیرون آورد، می‌نوشت. به همین خاطر، دیدم که چگونه دو خرده‌سنگ را سریع به هم اصطکاک داد و بلافاصله نشست و با دست‌خط خویش، بر روی پوستینه‌ی جدید مطالب فرشاسب را نوشت.
او نیز از تعجب ابروان پرپشت‌اش را به بالا پراند و برای تایید، می‌خواست سری تکان دهد که ناگهان صدای پای قدم‌هایی را از چند متری صخره‌ها در فضا پیچید و مهرداد هم با تندی خرده‌سنگ‌ها بر علف‌های روییده شده‌ی زمین مالید تا خاموش شود.
نفس‌ها بیشتر در قفسه‌سینه‌ام خودی نشان دادند و خود را بیشتر در پشت صخره‌ی پنهان شده جابجا کردیم.
نفس در سینه‌هایمان حبس گشته بود تا اینکه فردی ناشناس را با چهره‌ای پوشیده شده به قول شاهک دیدیم که در برابر مهرداد قرار گرفت.
ثانیه‌ای نگذشت که مهرداد دست‌نوشته‌ی جدیدش را با عجله به آن ناشناس داد و آن فرد هم بلافاصله از آنجا دور شد و رفت.
بالاخره آن شب، پس از دست به سر کردن آن شخص ناشناس با ترفند و مدیریت فرشاسب به اتمام رسید و هر شب بساط دست‌نوشته‌ای جدیدتر که حاوی اطلاعات نه‌چندان درستی از جانب‌مان بود، به دست ارتش تاریکی می‌افتاد؛ آن هم توسط مهردادی که بنا به همکاری جدیدتری با ما داشت!
 
آخرین ویرایش:
عقب
بالا