انجمن آوای رمان

✦ اینجا جایی است که واژه‌ها سرنوشت می‌سازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم می‌شکند! ✦ اگر داستانی در سینه داری که بی‌تاب نوشتن است، انجمن رمان‌نویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بی‌هیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار! .

ثبت‌نام!

منتخب فادیان نور | سینتامان کاربر انجمن آوای رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع سینتامان
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
آنها با سرازیر شدن ناگهانی‌شان به داخل و زیرکی‌شان، مانع از خروج‌مان شدند. ما نیز شمشیرهای صیقل‌خورده‌مان را بر شمشیرهای برنده‌ی آنها می‌زدیم و جانمان را در همان بدو جنگ تمام عیار نور و تاریکی در کف دستانمان قرار داده بودیم.
صدای برهم خوردن شمشیرها در فضای تالار در آن صبحگاه پیچیده بود و نور تابیده شده از لای پرده‌های نازک حریری تالار بر شمشیرها، در چشم آدمی به خوبی می‌درخشید.
هوای زمستانی بیرون سرد و خشک بود ولی ما در داخل تالار کاخ شورا، همگی‌ در اثنای شمشیر زدن‌هایمان، عرق می‌ریختیم و گرمای زیادی بر وجودمان حمله‌ور گشته بود.
من در حال کوبیدن شمشیرم به شمشیر یکی از سیاه‌پوشان بودم که فریاد خشمناک پادشاه انسان‌نما به شاهنشاه آریوسلم، گوش‌هایم را به سوی سخنانش تیزتر کرد:
- جام جهان‌نما را در کدامین جای این کاخ از دیدها پنهان کردی تا به آن تملّک یابی و آن را به گور بری؟
او در کمال بی‌شرمی، چنین سخنان کنایه‌آمیزی را حواله‌ی پادشاه آریوسلم می‌کرد و کک‌اش هم نمی‌گزید!
از عصبانیت در حین شمشیر زدن، دندان‌هایم را از زیر لبان بسته‌ام محکم بر هم ساییدم و می‌خواستم یک مشتی سنگین بر دهان انسان‌نمای بی‌صفت بخوابانم تا دیگر خیال چنین حرف‌هایی را در سر نپروراند و بر زبان هم نیاورد اما افسوس که سرگرم شمشیرزنی با نوچه‌های او بودم و فرصتی برای آن کار نداشتم!
پادشاه هم بدون برداشتن شمشیرش از بیخ گلوی او، عصایش را به سوی میانه‌ی گلویش بالا برد و محکم بر روی سیبک گلویش فشرد.
لحظه‌ای نگاهم به سیبک گلوی آن انسان‌نمای پلشت افتاد که داشت توسط نوک عصای پادشاه با تمام قدرت فشرده می‌‌شد.
بالاخره، در همان حین پادشاه به جای من جواب دندان شکنی به او داد و بر او با کمال آرامشی که از چهره‌ی نورانی‌اش دیده می‌شد، گفت:
- در همان جایی‌ست که باید باشد تا به دست نااهلان نیفتد!
آن انسان‌نما هم به جای دست برداشتن از موضع‌‌اش، نگاه خشونت‌آمیزی به پادشاه کرد و هم‌زمان با گره بستن به آن ابروان سپیدش، میخ‌اش را با پافشاری بر دیوار کوبید و او را تهدید کرد:
- اگر همینک پاسخی قانع‌کننده بر من ندهی، تمام ایرانشهر را به خاک و خون خواهم کشید تا برای یافتن‌اش، راه چاره‌ای بیندیشم!
پادشاه که از کلام کودکانه‌اش که همچو کودکان برای به دست آوردن چنین گنجینه‌ی گرانبهایی نطق می‌کرد، به خنده افتاد و پوزخندی بر گوشه‌ی لبش نشاند و گفت:
- مگر نمی‌دانی که اگر آینه‌ی دلت را از پلیدی‌ها و زشتی‌ها بزدایی و پاکیزه کنی، می‌توانی به آن دست یابی و جام را برای خود به تصاحب درآوری تا تمام جهان و آینده‌اش را ببینی!*




* جام جهان‌نما= در ادبیات کهن به جامی پایه‌دار گفته می‌شود که تمام جهان و آینده‌اش را پادشاهانی که فره‌ایزدی داشتند، در آن می‌دیدند ولی واقعیت این است که آنها با رسیدن به درجه‌ای از معنویت و پاکسازی روح، در درون خود به آن دست می‌یافتند.
به همین خاطر است که اگر کسی در دل کینه‌ها و دشمنی‌ها و زشتی‌ها را کنار بگذارد و زیبایی‌ها را در دل افزون کند، دلش همانند جامی صاف و زلال می‌شود و با این کار می‌تواند روحش به هر جا سفر کند و نادیدنی‌ها را ببیند.
از قدیم در باور ایرانیان؛ حتی در میان مردم عامه بوده که می‌گفتند آینه‌ی دلت را صاف کن و دلت را روشن کن... . تا جایی که این کلام‌ها در میان مردم کوچه و بازار جریان داشته و به عنوان فرهنگ ایرانی شناخته شده است.
 
در آن میان می‌دانستم پادشاه با حواله کردن چنین پاسخی به او، مگر به آن دست خواهد یافت؟! معلوم است دیگر؛ چرا که آنها با قدرتِ بدون مهر سعی بر مسلط شدن به زمین داشتند و اینک که زمان خطر دیدن منافع‌شان فرا رسیده، این‌گونه می‌خواهند بر ایران‌زمین بیشتر مسلط شوند و مردم ایرانشهر و هفت‌سرزمین را در رنج بیشتری فرو برند!
آری. حالا که پاسخ پرسش‌ام را که در غار آن کوهِ ملقّب به دورافتاده بازد دریافت می‌کردم، یافتم، تعجب کرده بودم؛ زیرا که انتظار چنین جواب غافلگیرکننده‌ای را از پادشاه نداشتم.
با خیالی آسوده‌تر، چشم رو هم فشردم و آهی سوزناک از سینه‌ام بیرون دادم و با تمام توان، به شمشیر مرد سیاه‌پوش مقابلم، شمشیرم را کوباندم.
در همان حال بود که سایمان در هنگامه‌ی شمشیرزنی‌اش، به سمتم راه یافت و رو به من تار موی مجعدش را کنار زد و زیر گوشم به آرامی گفت:
- خواهر. بهتر است هر چه زودتر همراه با فرشاسب راهی آذربایگان شوید!
اما من با ناراحتی سری به چپ چرخاندم و بغض‌کرده گفتم:
- برادر. این بار دیگر شما را رها نمی‌کنم. امروز قال این‌ها را باید کَند و سپس، رفت.
او هم ابرویی در هم کشید و گفت:
- مگر پیش از راه یافتن تو و پادشاه به آن کوه، ما با این‌ها تنها نماندیم؟ مگر از آن زمان تا به اینک چه فرقی کرده؟
من هم اخمی کردم و گفتم:
- فرق کرده؛ چون اینک باید پیش از پراکنده شدنمان در ایرانشهر دیگر این‌ها را برای مدتی دور کرد.
او هم لبخندی ریز بر آن صورت سبزه‌اش نقش کرد و گفت:
- ما این کار را می‌کنیم. تو و فرشاسب زودتر باید بروید.
من نیز با نگاه انداختن به شمشیرم، او را با مهربانی خطاب کردم و گفتم:
- برادر. یادت هست این شمشیر را تو پیش از آمدنم به پایتخت به من هدیه دادی و اکنون با همین شمشیر به آذربایگان برمی‌گردم.
او هم با لبخندی دیگر، جفت‌ابرویش را با سرخوشی به بالا پراند و چشمان سبزه‌اش را که شباهت زیادی به نوش‌آفرین داشت، بست و با اطمینان گفت:
- آری. با این که هر از گاهی به خاطر توجه پدرمان به تو، حسادت‌های برادرانه‌ می‌کردیم ولی تو را بیش از آن که در تصورت بگنجد، دوست داریم.
سپس، سرش را به پشت سرش؛ سمت نوش‌آفرین چرخاند و با سراسیمگی گفت:
- نوش‌آفرین پیراهن‌هایتان را در داخل کیسه‌‌ای روی زین اسب‌هایتان گذاشته تا در اسرع وقت بر تن کنید. پس، حالا بروید که جمعی از ارتش شاهنشاهی در چند کیلومتری بیرون از پایتخت در انتظار شما هستند.
من هم برای تایید حرف‌هایش، سریع سری تکان دادم و در حال تند گام برداشتن به سمت فرشاسب بودم که ناگهان ورود جناب کیارخ را با پیراهن خاکستری‌رنگ درباری‌اش دیدم.
 
گویا مشاور کیارخ دیرتر از بقیه خود را به تالار رسانده بود و از قافله‌ی زد و خوردهایمان عقب مانده بود ولی خود را پس از نیم ساعتی رساند.
او با دیدارمان که انگار برایش قابل انتظار بود، شمشیرش را از نیام‌اش خشمناک به بیرون کشید.
سپس، با گام‌هایی بلند، خود را به ما نزدیک کرد و شمشیرش را سریع در جهت گردن پسرش گرفت.
من بهت‌زده از حرکت ایستادم و قدمی از حرکت نابه‌جای جناب مشاور به عقب پرت شدم.
دمی از رفتارش هراسناک گشتم و با اخمی غلیظ، زاویه‌ی سرم را به فرشاسب چرخاندم و دیدم که چگونه چهره‌اش به ناگه ملتهب شد.
در همان هنگام، سکوتی عمیق بین او و پدرش شکل گرفت و از پشت سر جناب مشاور، صدای آمدن تند قدم‌هایی در تالار شنیده شد.
ناخودآگاه نگاهم به پشت سر جناب کیارخ کشیده شد و همراه با فرشاسب، نگاهمان مبهوت‌وار بر روی چهره‌ی زنی ناشناس افتاد.
هنوز صدای بلند زد و خورد شمشیرها بر هم در تالار شنیده می‌شد که با حیرانی هر دو چشم به روبند حریری و نازک مشکی‌رنگ آن زن دوخته بودیم و کنجکاوانه، کشیده شدن سگرمه‌هایمان با تپش‌های بی‌امان قلبمان همراه شد.
از نهایت بی‌قراری، عرقی سرد بر پیشانی و پشت گردنم هجوم آورد و مرا به تب و تاب انداخت. می‌خواستم هر چه زودتر سر از چهره‌ی آن زن دربیاورم.
کمی که که به‌ چهره‌اش از زیر روبند حریری دقیق‌تر شدم، رخسار قلبی شکل و سفیدرنگش توجهم را به خود جلب کرد.
آری. او کسی نبود جز ملکه آزرم‌دخت! ملکه‌ای که پیراهن بلند مشکی‌رنگی پوشیده بود تا در این بحبوحه به وضوح شناسایی نشود و شالی مشکی رنگ بر روی موهای پیچ‌خورده‌اش انداخته بود.
دیگر از حیرانی قلبم به دهانم می‌آمد و با دیدگانی حیرت‌زده نگاه به چشمان قهوه‌ای و خوش‌رنگش که از زیر آن روبند حریری پیدا بود، می‌کردم.
نمی‌دانم او با چه رویی قدم به تالار کاخ شورا گذاشته بود؟! مگر اینک خواه نا خواه جلوی دیدگان شاهنشاه قرار نخواهد گرفت که بی‌محابا آمده و هنوز پسرش؛ پوریا را هم با خود آورده است؟!
این بار نگاهم به پوریا که بی‌صدا از پشت ملکه به درون تالار خزیده بود، افتاد که با شانه‌های عضلانی‌اش، اندام ورزیده‌اش را به رخ آدمی می‌کشید!
چشمان فرشاسب که شاهزاده پوریا را دید، با اینکه شمشیر پدرش بر روی گردنش نشسته بود ولی بی‌درنگ شمشیر خود را از پهلویش به بیرون آورد و به سمت شاهزاده پوریا نشانه گرفت.
من که دستم را به آهستگی بر روی شمشیرم که در پهلوی پیراهن مشکی‌ام قرار داده بودم، بردم؛ ملکه آزرم‌دخت پوزخندی بر کنج لبش نشاند و رو به من گفت:
- از اینکه اکنون جمع همگی‌مان پس از مدت‌ها جمع است، خرسندم. گویا شما جفت‌تان می‌خواستید به قرارگاهی اعزام شوید!
او با این جمله‌ی منظوردارش، برایمان نیش و کنایه تکه پراکنی می‌کرد؛ زیرا که می‌دانست قرارمان بر اعزام به گوشه‌ی مهمی از سرزمین ایرانشهر است و با این کارشان می‌خواستند در کارمان سنگ اندازی کنند!
 
آخرین ویرایش:
من نیز از سخن آغشته به نیش و کنایه‌اش، اخمی غلیظ میان ابروان پرپشت‌ام نشاندم و حرص‌آمیز، بیشتر دستم را بر روی دسته‌ی شمشیرم فشردم و سکوت پیشه کردم.
اما دیگر تاب بی‌حرکتی را در مقابلشان نداشتم تا اینکه تکانی به دستم دادم و شمشیرم را با جسارت و آرامشی که در آن دم بر وجودم حکمفرما شد، در مقابل گردن ملکه گرفتم. سپس، اخم‌ام را غلیظ‌تر کردم و خشم‌آلود به ملکه غرّیدم:
- بانوی بزرگ. به جای پشیمانی، پیچ و خم راه رسیدن به مقصد ایرانشهر را بیشتر می‌کنید و اوضاع را نابه‌سامان‌تر می‌کنید؟!
او نیز بی آنکه نگاهی به من بیندازد، به روبرویش چشم دوخت و گفت:
- این پرسش‌ها به تو نیامده! دختر آذربایگانی. بیش از این خود را در منجلاب ایرانشهر فرو نبر که دیگر دوره‌ی تازیدن‌ات در اینجا به سر رسیده و باید در همین جا تکلیف‌ات مشخص شود.
او چه زود همچون گل آفتابگردان، رنگ عوض کرد و خود را به جرگه‌ی ارتش تاریکی و جناب کیارخ پیوند داد؟ به همین خاطر، رو به او با پوزخندی که بیشتر شبیه نیشخند بود، تک ابرویی بالا دادم و گفتم:
- بانوی من. از اینکه از ابتدا به ما یاری رساندید، مرا به ورطه‌ی تردید بردید و اکنون هم با بی‌فکری تمام، دست در دست این ارتش خبیث کردید تا... .
سپس، سری در جهت راستش چرخاندم و با نگاهی اسفناک که شعله‌ی خشم‌ام در آن به خوبی هویدا شده بود، به شاهزاده پوریا ادامه‌ی حرفم را گفتم:
- تا شاهزاده پوریا بر تخت سلطنت بنشیند!
نفسم را حرص‌آلود به بیرون فرستادم و در چشمان قهوه‌ای رنگ ملکه خیره ماندم و نگاه حرص‌آمیزم را در آن دیدگان به خشم‌ نشسته از حرف‌هایم خالی کردم:
- زهی خیال باطل؛ زیرا که همین انسان‌نماها رخصت هیچ نفس کشیدنی را به شما نخواهند داد و شما را بازیچه‌ی اهداف شوم ایرانشهری خود قرار خواهند داد.
آری. من فریب پشیمانی ملکه آزرم‌دخت را خورده بودم و حالا هم نتیجه‌ی پشیمانی‌ام را با رو در رویی ملکه و شاهزاده پوریا در برابر پادشاه می‌دیدم.
در دل داشتم از اوضاع اسفناکی که در تالار رخ داده بود، گله می‌کردم که جناب کیارخ به جای ملکه رو به من، با عصبانیتی آرام یافته دهان گشود و گفت:
- بانو. در مقام شما نیست که این گونه در برابر ملکه یاوه گویی کنید و پایتان را فراتر از گلیمتان درازتر کنید!
حالا که نقاب آن پادشاه انسان‌نما بر تمام مردم ایران‌زمین برداشته شده؛ به خوبی آگاهی بودم که می‌خواستند شاهزاده پوریا را بر تخت سلطنت بنشانند تا اهداف خود را بر مردم پیاده‌سازی کنند.
ملکه هم مدتی به خاطر آزادسازی پسرش؛ شاهزاده پوریا با ما همکاری کرد و سپس، به عهدی که ببن‌مان بسته شد، پشت پا زد و مسیر اهدافش را با ما در نهایت بی‌وجدانی جدا کرد!
 
آخرین ویرایش:
من به دلیل احترامی که به‌ جناب کیارخ داشتم، پاسخی به ایشان حواله نکردم. با این حال، در لایه‌های پنهان این افکار سیر می‌کردم که مشاور کیارخ خودش دوباره دست به کار شد و رو به من و فرشاسب نگاهش را بالا آورد و گفت:
- نمی‌دانم چرا اصرار دارید که در برابر پدرتان ایستادگی کنید و از من سرپیچی کنید؟
او داشت چه می‌گفت؟ چه خُزَعبلاتی در پی هم می‌بافت؟ من که چین‌هایی از اخم بر پیشانی‌ام افکندم، فرشاسب با بغضِ چشمان مشکی‌رنگش پدرش را خطاب خود قرار داد و با لحن شیواگونه‌‌ای گفت:
- پدر. ما فقط در برابر تاریکی‌ها مقاومت می‌کنیم. آن هم نه با شمشیری که در دستان ماست؛ بلکه با دادن درک و آگاهی که قرار است مردم درباره‌ی زندگی سرشار از مهر و سلامتی داشته باشند.
من که از حرف‌های زیبای فرشاسب به وجد آمده بودم، خودم نیز رو به هر سه‌شان سری چرخاندم و گفتم:
- آری. هزاران سال است که در ایران‌زمین و جهان این‌ها پلیدی و جنگ و خونریزی را گسترش دادند و اینک زمان برداشتن آنها و گستراندن سفره‌ای از دوستی‌ها فرا رسیده تا دل‌های مردم با همدیگر بند زده شود و یکرنگی را در وحدت وجودی که اهورامزدا آن را در دل‌هایمان به ودیعه گذاشته، ببینیم.
نظری به شاهزاده پوریا انداختم و دیدم که چگونه از کلام‌ام کلافه شده و دستش را لای موهای مجعدش که بر پیشانی و گوش‌هایش ریخته بود، می‌برد.
هنوز لبه‌ی شمشیرم در نزدیکی گردن ملکه بود که لبه‌ی کلام‌ام را اندکی تیزتر کردم و با اندک خشمی که در ته جملاتم مانده بود، رو به ملکه گفتم:
- مگر اینکه عده‌ای بخواهند از آب گل‌آلودی که انسان‌نماها برای انسان‌ها مهیا کرده‌اند، ماهی به نفع خود... .
سپس، سریع زاویه‌ی سرم را دوباره به سوی شاهزاده چرخاندم و حرفم را کامل کردم:
- بگیرند.
آنها که خود متوجه نیش و کنایه‌‌های من شدند، هر سه بی‌درنگ شممشیرهایشان را از غلاف بیرون کشیدند و دیگر تاب سکوت در برابر گفته‌هایم را پیدا نکردند.
جناب کیارخ حرص‌آلود در حالی که دندان‌هایش را از زیر لب‌های بسته‌اش بر روی هم می‌فشرد، جهت شمشیرش را از سمت پسرش به سوی من نشانه گرفت و داشت ضربه‌ای به سمتم می‌نواخت که من هم پیش‌دستی کردم؛ شمشیرم را از نزدیکی گردن ملکه برداشتم و شمشیرش را با حرکتی ضربدری غلاف کردم و در چشمان آتش زده‌اش زل زدم و گفتم:
- جناب مشاور. بیایید و جای پدرم باشید تا با همدلی، چنین نسناس‌هایی را از میان ببریم.
ولی او شمشیر غلاف شده‌اش را با تمام توانش به پایین سُر داد و صدای فلز شمشیرش در گوشم پیچید و دوباره به سمتم حمله‌ور شد.
 
آخرین ویرایش:
لحظه‌ای قلبم از خون پرحجمی که از نگرانی به دیواره‌های قلبم هجوم می‌آورد، فشار آمد و با کشیدن ابروانم به هم، با شمشیرم در مقابل جناب مشاور دفاع کردم و مسیر نگاه چشمانمان در امتداد همدیگر قرار گرفت.
می‌توانستم شعله‌ی خشمی را که از ته چشمانش زبانه می‌زد، را از لای آن مردمک‌های لرزان سیاه رنگش ببینم تا اینکه زیر لب با لحنی آهسته اما پرخاشگرانه گفت:
- نمی‌دانم از کجای این جهان در مسیر پسرم سبز گشتی و تمام نقشه‌هایم را بر هم زدی؟ مگر نه اینکه یک زن باید در سیاست سرزمینی ورود نکند تا فتنه‌ای در این میان برپا نشود!
او داشت با عصبانیت مرا فتنه‌گر خطاب می‌کرد و قلبم را با چنین حرفش به آتش می‌کشید.
می‌دانستم اگر پاسخی در آن دم به او دهم، پرده‌های احترام از میانمان برداشته خواهد شد؛ به همین خاطر، باید شعله‌ی روشن شعله‌ی خشم‌ام را در آن هنگام در بطن خفه می‌کردم تا خاموش شود ولی او با بالا بردن تک ابرویی به بالا از حرص، هنوز طبل بی‌احترامی‌اش را بر من می‌کوبید:
- اگر شمسه هم مانند لاجورد در کنار سانای بود، چنین فضاحتی برای پدر و مادرت رخ نداده بود!
همین که این جمله را با گوش‌هایم از زبان جناب کیارخ شنیدم، لحظه‌ای خون در رگ‌هایم یخ بست و تمام تنم در سستی فرو رفت.
دیگر خبر از هجوم آن خون‌های سرخ به دیواره‌های قلبم خبری نبود و به ناگه، شمشیر از لای دست عرق کرده‌ام افتاد.
با رخوت* و چشمانی گرد شده از تعجب، نگاهی به او کردم و فرشاسب با دیدن رنگ‌پریدگی‌ام، دست از جنگاوری با شاهزاده پوریا کشید و خود را با عجله به سمتم رساند.
با دل‌آشوبه‌ای که از چهره‌اش پیدا بود، دستی بر شانه‌ی چپم گذاشت و سپس، نگاهش را به تندی از من گرفت و با نگرانی به سوی پدرش داد.
جناب مشاور با نگاه حیرت‌زده‌ای که همراه با توقف در شمشیر زدنم دید؛ رو به سیمای هر دویمان نگاهی خشمناک کرد و با جسارتی از چشمانش می‌دیدم، گفت:
- بهتر است هر دویتان تسلیم شوید تا پیش از آنکه سرنوشت‌تان مشابه آتاارسلان و آذرمینوبانو نشده!
دیگر توان ایستادن از من ربوده شد و انگار سینه‌ام را از جایش درآوردند و شرحه‌شرحه*‌اش کردند.
فرشاسب که سکوت وحشت‌آفرین‌ام را دید، با نگرانی رو به پدرش پرسید؛
- تو از چه حرف می‌زنی، پدر؟ مگر در مورد پدر و مادر آناشید چه گفتی که رنگ به روی‌اش نماند و دارد از پای می‌افتد؟
جناب کیارخ هم که انگار با حرف‌هایش بخشی از اطلاعات محرمانه‌اش را ناخودآگاه فاش کرده بود، در پی هم پلک‌هایش را باز و بسته کرد و سپس، پلک‌هایش را بر روی هم محکم فشرد. شمشیرش را که بر روی پوست گردنم نشسته بود، دسته‌اش را محکم در لای دستش فشار داد.
در همان هنگام، بی آنکه پاسخی به او دهد، رو به هر دویمان کرد و برای آسیب زدن به من دستش را حرکت داد.
من که هنوز از گفته‌های ناگهانی و تعجب‌برانگیزش در حیرانی به سر می‌بردم، به ناچار از درون به خود نهیبی زدم و همانند فرشاسب در مقابلش به دفاع پرداختم.





* رخوت= سستی
*شرحه‌شرحه= پاره‌پاره
 
آخرین ویرایش:
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Mahak
حرف‌هایش، عجیب دلم را آشوب کرده بود و داشت وجودم را ذره‌ذره به صلّابه می‌کشید. با این حال، با اینکه در دست دیگرم آبگینه بود، دست از دفاع در برابرش نکشیدم و هم‌چنان در حال شمشیر زدن در مقابل جناب کیارخ در این فکر بودم که مگر او در ابتدا می‌اندیشید؛ شمسه در کنار همسرش؛ سانای‌بانوست که این جمله را گفت؟!
و چرا باید در این میان سخن از مرگ ناجوانمردانه‌ی مادر و پدرم به میان آوَرَد و مرا در دلشوره‌ای طاقت‌فرسا افکند؟
فرشاسب هم که در دستش قالیچه‌ی چمروش بود، در حال نزاع با شاهزاده پوریا و دیگر سیاه‌پوشان بود، عرق‌ریزان به سمتم نزدیک شد و با تندی، بازویم را محکم کشید و فریاد زد:
- دیگر وقت است تا برویم. سریع‌تر. آناشید.
خوب بود که آنها سر از کار گنجینه‌های در دستمان نکرده بودند! بنابراین، در همان هنگام که زاویه‌ی سرم به سمت چپ کشیده شد، جناب کیارخ از این فرصت استفاده کرد و با زدن زخمی کوچک بر پشت بازوی راستم، با لحنی تند آمیز بر من غضبناک شد و گفت:
- شمسه و لاجورد را به من پس دهید و سپس، راهی آذربایگان شوید.
از تعجب، ابروانم را در هم کشیدم و در دل از باخبر بودنش از بخشی از مُفادِ* این جلسه‌ی محرمانه حیرت بردم؛ مگر اینکه احتمال داشت از مُهره‌های اصلی دشمن در آذربایگان باشد که قرار است در نبرد آنجا شرکت کند!
دیگر داشتم از دیدن این حجم خیانت از خودی، خون به جگر می‌شدم و نمی‌دانستم سرم را به کدامین دیوار تالار زنم تا اندکی آرامش به سراغم آید!
او در این بحبوحه، با کمال بی‌شرمی مکمل گردنبندها را از من می‌خواست. گردنبندهایی را که جناب کیسان؛ برادرش پیش از راهی شدن من و فرشاسب از طبس به پایتخت در کف دستانم گذاشت و دِین دیگرش را به من ادا کرد. برادری که هنوز حضورش در ابهام است و من و فرشاسب از وجودش بی‌خبر مانده‌ایم و هر آن، منتظر خبری از او هستیم.
با کشیده شدن نگاه فرشاسب به بازوی خراش برداشته شده‌ام، از نگرانی ابرویی در هم کشید و رو به پدرش تیز نگاه کرد و از رعبی که به وجودش لحظه‌ای انداخته شد، خروشید و گفت:
- پدر. این دیگر چه خراش تهدیدآمیزی بود که بر بازویش نواختی؟
اما جناب کیارخ با سکوتش، در حال دوباره تاختن به سمتم با شمشیرش بود که این بار بازوی چپم بیشتر با پنجه‌های قدرتمند فرشاسب کشیده شد و با گام‌هایی بلندتر هر دو به سمت بیرون از تالار قدم برداشتیم.
در حال قدم گذاشتن به درگاهِ بیرون از تالار مرمرین بودیم که از پشت پنج تنی از سیاه‌پوشان به سمتمان حمله‌ور شدند و ما را در حال محاصره کردن بودند که هر دو صدای قدم‌هایشان را متوجه شدیم و سرهایمان را در جهت عقب برگرداندیم.
هر دو با تمام وجود، شمشیرهای آخته‌مان را به بالا و در جهت‌شان کشیدیم و بر شمشیرهای‌شان فرود آوردیم.





*مُفاد= محتوا= مضمون
 
آخرین ویرایش:
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Mahak
همگی در داخل هنوز در حال مبارزه کردن بودند که ما در آستانه‌ی در شمشیر می‌زدیم. این پنج سیاه‌پوشانی که چهره‌شان را با پارچه‌ای سه‌گوش پوشانده بودند و سربند تک‌چشم* بر پیشانی سرشان بسته بودند، دست از نزاع با ما برنمی‌داشتند؛ چرا که می‌دانستند ما برای رفتن به مهمترین مکان ایرانشهر راهی می‌شویم و این‌گونه می‌خواستند مانع‌مان شوند.
من و فرشاسب در حال عقب گرد کردن به سمت ایوان کاخ بودیم که نور آفتاب بر چشمانمان تابید و شمشیرها در زیر نور خورشید، شروع به تلألو کردند و برّندگی‌شان به رخ‌مان کشیده شد.
ما به طور عجیبی در حال رفتن به اصطبل چهل‌منار هنوز در حال مبارزه با این پنج تن بودیم که در نهایت به اصطبل چهل‌منار رسیدیم.
اصطبلی بزرگ و مستطیلی شکل که در پشت یکی از بناهای اداری چهل‌منار سرپوشیده بود و در سقف‌اش، یک گنبد آجری‌شکل؛ نمای زیبایی را به آن بخشیده بود.
با ورود به آنجا، دو نگهبانی که در آنجا بودند با دیدن‌مان سریع به ما ملحق شدند و در حال شمشیر زدن با این پنج تن شدند.
من و فرشاسب هم در کسری از ثانیه به داخل اتاقک‌های اصطبل نه‌چندان تاریک وارد شدیم و در پی گشتن اسب‌هایمان شدیم.
اتاقک‌هایی که که با دیوارهایی کوتاه در دو ردیف از کنار هم جدا شده بودند و اسب‌ها در آنجا نگهداری می‌شدند.
من آبگینه به دست؛ نگاهم را سریع پی اسب‌های ردیف راست سوق دادم و یکی‌یکی چهره‌هایشان را از نظر گذراندم ولی هنوز خبری از آماندا نیافته بودم. تا اینکه به گوشه‌ی انتهایی همان ردیف اصطبل پاتند کردم و آماندا را با همان چهره‌ی آرام و جدی‌اش دیدم.
در همان هنگامه‌ی دیدنم، چنان ذرات خوشی به زیر پوستم دوید که سرخوشانه و با دستپاچگی، درِ کوتاه و کوچک چوبی اتاقک‌اش را باز کردم و خود را با حرکتی عجولانه از گردنش آویزان کردم.
او نیز با دیدنم، چشمان سیاه و خوش‌رنگش را برایم باز و بسته کرد و سرش را با آرامش بر سرم تکیه داد.
گویا این مدتی که او را ندیده بودم، پژمرده‌تر شده بود و از شور جوانی‌اش کاسته شده بود ولی همین که عطر تن‌ام با بوی تن‌اش آمیخته شد، شیهه‌ای ریز بر سر داد و سرش را بیشتر بر گیسوان بسته‌شده‌ام مالش داد. انگار که با ملاقات کردنم، شور جوانی‌اش برگشته بود و داشت با من مزاح می‌کرد!
آری. او همان آماندایی بود که از کودکی یار و یاور همیشگی‌ام بود و مرا تنها نگذاشته بود. یاری که اکنون به یُمن یاری پادشاه پیدا شده بود و اینک دوباره در کنارم، همسفر راه‌های ایرانشهر می‌شد!
او که از مالیدن سر و یال قهوه‌ای رنگش به تنم دست‌بردار نبود، سریع دستی بر یال زیبایش کشیدم و لبم را نزدیک گوش‌اش بردم و نجوا کردم:
- آماندا. می‌دانم که دوست داری بیشتر با هم وقت بگذرانیم ولی بهتر است هر چه زودتر از این اصطبل خارج شویم.
او که متوجه سخنانم شد، سرش را صاف‌تر کرد و من با در دست گرفتن افسارش، او را از اتاقک بیرون آوردم و با پا گذاشتن بر رکابش، با تندی بر زین‌اش سوار شدم.




*تک چشم= نماد تک‌چشم، همان آنوناکی‌هاست که ذهن انسان‌ها را هزاران سال است که در کنترل خود دارند. تک‌چشمی که به آن نماد فراماسونری و ایلومیناتی نیز می‌گویند و حالا هم در بسیاری از لگوهای سازمان‌های مدرن وجود دارد.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Mahak
با نواختن افسارش بر شکمش، ناخودآگاه نگاهم به کیسه‌ی روی زین افتاد که نوش‌آفرین پیراهنم را در داخلش قرار داده بود.
ناخودآگاه لبخندی بر روی لبم کاشته شد و با سُر دادن سریع آبگینه در داخلش، آماندا به تندی حرکت کرد و از بنای اصطبل خارج شدم.
همین که پرتوهای درخشان آفتاب، بر چشمانم تابید، فرشاسب را دیدم که چگونه سوار بر اسب دیرینه‌اش؛ شبدیز که همانند من از اصطبل پیدا کرده بود، با سیاه‌پوشان شمشیر می‌زند.
من هم به او پیوستم و با چند ضربه‌ای محکم به آنها، فرشاسب سرش را به سمتم چرخاند و گفت:
- بانو. توجه نکن و در پی‌ام باش تا از اینجا بگریزیم.
من نیز در حال فرود آوردن شمشیرم در آن صبحگاه به یکی از شمشیرهای آن سیاه‌پوشان بودم که فرشاسب با شبدیزش، همچون طوفانی تیزپا از مقابلم محو شد.
من هم سریع شمشیرم را غلاف کردم و در حالی که عرق در پشت گردنم نشسته بود، پاهایم را محکم بر شکم آماندا زدم و با تندی از پشت فرشاسب به سوی بیرون از دروازه‌ی چهل‌منار تاختم.
همین که از دروازه‌ی باز شده‌ی چهل‌منار گذر کردیم، سیاه‌پوشان پشت‌سرمان از قافله عقب ماندند و من با هی کردن پی در پی بر سر آماندا در نهایت خود را به فرشاسب رساندم.
هر چند هوای سرد زمستانی در فضا حکمفرما بود ولی پرتوهای طلایی خورشید توانسته بود تا حدی از سرمای هوا بکاهد و هوا رو به گرمی نیمروز رَوَد.
همین که از پایتخت خارج شدیم، خود را در میانه‌ی کوه‌های اطراف پایتخت دیدیم و اندکی از تندی‌مان کاستیم.
حرکت‌کنان در امتداد هم، فرشاسب سرش را به سمت چپش که من بودم، چرخاند و با چهره‌ای گرفته‌تر که از سر و رویش باریدن گرفته بود، به من با لحنی آهسته‌تر گفت:
- آنها چگونه توانستند از چنین جلسه‌ی فوق محرمانه‌‌ای آگاه شوند؟ حالا چه بر سرِ پایتخت، قلب ایرانشهر خواهد آمد؟
من که هنوز در ذهنم در پی کشف سخن‌های معماگونه‌ی پدرش بودم، لحظه‌ای به روبرو خیره ماندم و در فکر فرو رفتم. در دلم از سخنانش بیش از هر چیز دیگری غوغایی برپا بود که هیچ کلمه‌ای، یارای وصف‌اش را نداشت!
او از سکوتم در برابرش فهمید که برای چه لب دوخته‌ام و روحم در چه وَلوَله‌ای فرو رفته است!
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Mahak
به همین خاطر، رو به من سر چرخاند و با نگرانی از من پرسید:
- مگر پدرم چه‌ها بر تو گفت که این گونه بر هم ریختی؟ آناشید.
من نیز با نگاهی عمیق در آن چشمان تیله‌مانندش، هزاران ترس را در آن گوی‌های لرزانش ریختم و حرکت‌کنان هم‌چنان مُهرِ سکوت را بر لب دوختم و بغض‌آلود، فقط سری تکان دادم.
چند دقیقه‌ای به همان منوال در میانه‌ی کوه‌ها حرکت می‌کردیم که فکری به ذهنم خطور کرد. باید پیش از رسیدن به آن تعدادی از ارتش شاهنشاهی که منتظرمان ایستاده بودند، نامه‌ی خاله‌ام؛ سانای‌بانو را که به صورت نامه به من رسیده بود، می‌گشودم.
با کشیدن افسار آماندا، آماندا سریع سم‌هایش را بر زمین زد و از حرکت ایستاد.
فرشاسب که توقف‌ام را در پشت سرش دید؛ با کشیدن افسار شبدیز از حرکت ایستاد و با برگشتن در جهت پشت سرش، به سوی‌ام روانه شد و با کنجکاوی خود را به من نزدیک کرد.
من نیز با سراسیمگی، در حالی که بی‌قراری تمام توانم را از وجودم ربوده بود و عرقی سرد بر پیشانی‌ و تنم نشانده بود، آن را از لای کمربند مشکی‌ام درآوردم.
همین که گره طناب دور دست‌نوشته را باز کردم، پوستینه در برابرم گشوده شد و نوشته‌های سانای‌بانو در مقابل دیدگان بی‌تابم قرار گرفت:
- به نام ایزد یکتا
درود اهورامزدا بر تو آناشید‌ جان؛ تک‌دخترِ تنها خواهرم؛ آذرمینو.
من در حال نیایش به درگاه اهورامزدای بزرگ هستم تا تو و پسرم؛ فرشاسب از دام این بی‌صفتانی که هیچ رقمه سنخیتی با مادر زمین‌‌مان ندارند، در امان بمانید. در همه حال دعای من و مادرت پشت راه شما خواهد بود.
اینک که درحال نوشتن این نامه در غار کوه چمگان* هستم، می‌دانم که این روزها در پی‌ام خواهند آمد و من دیگر در این جهان نیستم.
بخت با من یار نبود تا دمی به تماشای چهره‌ی زیبایت بنشینم؛ چرا که این فاصله‌ی اصطخر تا قره‌ناز، مرا بیش از پیش بی‌قرار کرده!
آنها به دنبال شمسه‌ی تو هستند تا به چنگش بیاورند؛ زیرا من به کیارخ گفتم که ترکیب شمسه و لاجورد در کنار من است. در حالی که تنها من و فریماه و پادشاه آریوسلم از مکان‌های واقعی آنها اطلاع داریم.
من پس از یافتن لاجورد در اینجا، آن را پنهانی به فرشاسب دادم و قرار شد آذرمینو هم پس از یافتنش در قره‌ناز، شمسه را به تو تحویل دهد.
اکنون که می‌دانم مکمل‌های گردنبند در دستان جفت‌تان است، دیگر غمی در این جهان نخواهم داشت تا با آسودگی خیال از این وادی رخت ببندم.
امید دارم با یاری یزدان و آگاهی مردم ایرانشهر، بتوانید رخت سپیدی را بر پهنه‌ی تاریکی این زمین بپوشانید.
دوستدارت؛ سانای.




* کوه چَمگان= کوه رحمت=کوه مِهر نیز گفته می‌شود؛ به این دلیل که نیایش‌هایی در دل کوه صورت می‌گرفته و غارهایی متعددی در آنجا وجود دارد.
کوهی در شمال شرقی مرودشت که ۶۰کیلومتر با شهر شیراز کنونی فاصله دارد. شهر استخر، در بخشی از دامنه‌ی این کوه چمگان قرار گرفته است.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Mahak
عقب
بالا