انجمن آوای رمان

✦ اینجا جایی است که واژه‌ها سرنوشت می‌سازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم می‌شکند! ✦ اگر داستانی در سینه داری که بی‌تاب نوشتن است، انجمن رمان‌نویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بی‌هیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار! .

ثبت‌نام!

منتخب فادیان نور | سینتامان کاربر انجمن آوای رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع سینتامان
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
نامش تا به حال برایم آشنا نمی‌آمد. پرسیدم:
-می‌دانی معنای نامت چیست؟
او هم برای پاسخ دادن به من دستش را به سمت بادی که به سمت پرتگاه می‌وزید، چرخاند و گفت:
-آری، نسیمی که از سمت شمال می‌وزد؛ نسیم شمالی.
چه خوب مفهوم نامش را در پستوی خاطرش سپرده بود. او با لبخندی غمناک، خواهشی التماس‌گونه از من کرد:
-بانو، می‌خواهم با آمدنت به کلبه‌مان، دِینم را به شما جبران کنم. مادرم؛ رودابه بانو هم از دیدارت خوشحال خواهد شد.
من نیز با شنیدن درخواستش، بی‌اختیار لبخندی کوتاه بر گوشه‌ی لبانم نقش بست و در پاسخ گفتم:
-از اینکه شما این گونه مهمان نوازید، شکی نیست و سپاسگزارم.اما من دوستانی دارم که همگی عازم سفریم. با این حال، به دلیل وضعیت آشفته‌ای که با آن دست‌و‌پنجه نرم می‌کنی، ناچارم که تو را تا کلبه‌تان همراهی کنم و با خیالی فراغ‌بالانه تو را به مادرت بسپارم.
او نیز با غنیمت شمردن گفته‌هایم، تصمیم‌ام را مبنی بر همراه کردنش به ناچار پذیرفت.
با دردی رسوخ کرده در جانم که زخم کتفم باعث‌اش بود، هر دو قدمی نرفته بودیم که هم‌زمان اتابک از پشت کوه و از سویی دیگر، نوش‌آفرین و فرشاسب هم از پشت درختان کنار بوته‌زار در برابرمان ظاهر شدند.
اتابک با دیدن زخم بسته‌شده‌ی کتفم، تعجبی کرد و با صدایی بلندتر از معمولش با کوزه‌ی شیر به دست با نگرانی پرسید:
-چه شده، ارنواز؟
فرشاسب و نوش‌آفرین هم بی‌هیچ‌حرفی، با آشفتگی در انتظار شنیدن پاسخی بودند. رو به اتابک که ابروان کشیده‌اش را بیش از پیش از نگرانی به بالا میکشید، جواب دادم:
-چیزی نیست. فقط مقداری خراش برداشته شده.
نوش‌آفرین هم با کشیدن دستش بر روی پارچه‌ی زخم‌ام و انداختن چینی بر پیشانی‌اش گفت:
-چیزی نشده؟ در همین مدت کمی که برای خرید تکه نانی رفته بودیم، چه اتفاقات ناگواری که برایت نصیب نشده؟!
دخترک به جای من با ناراحتی رو به آنها گفت:
-او برای نجات جان من از چنگ مردی غریبه، به این روز افتاده!
فرشاسب هم با در دست داشتن چند قرص نانی نگاهش را سراسیمه به من دوخت و موضوع را جویا شد. من هم پس از توضیح پیشامد برای آنها، اتابک با کشیدن بازوی دیگرم با دستش و قرار دادن کوزه‌ی شیر خریدکرده‌اش بر روی زمین، مرا وادار به نشستن بر روی سنگ کرد و با چهره‌ای پریشان از اتفاقی که برایم پیش‌آمده بود، گفت:
-اندکی پس از میل صبحانه‌ای، برای ادامه‌ی راهمان راهی می‌شویم.
من هم رو به دخترک با حرکت سرم اشاره‌ای کردم و گفتم:
-شمیلا، بیا پس از خوردن تو را به کلبه‌تان؛ به دست مادرت بسپاریم.
پرتوهای آفتاب به خوبی فضای سرسبز جنگل را سرشار از نور خیره‌کننده‌ی خود کرده بود.آوای خوش پرندگان هم با سر دادن سرودی موزون با طبیعت، در لابه‌لای شاخه‌های درختان حضورشان را در فضا تحکیم می‌کردند.
تکه نانی را برداشته بودم که فرشاسب با نیم‌نگاهی مهربانانه به کتفم گفت:
-می‌توانی با گذاشتن ضُمادی بر رویش، بهبودی‌اش را بهتر کنی.
من هم با اشاره‌ی ابرویی به بوته‌زار با لبخند گفتم:
-با همان درمنه‌هایی که فقط در اینجا یافت می‌شود، توانستم بر روی زخم‌ام بگذارم.
سپس با به یاد افتادن پرسشی در ذهنم، ابروان کمانی‌ و پرپشت‌ام را که از مادرم به ارث برده بودم را جمع کرده رو به شمیلا پرسیدم:
-تو برای چه کاری این برنجاسف‌ها را در سبدت می‌چیدی که آن مرد مانعت شد؟
او با در دست داشتن کاسه‌ی سفالی شیر رو به من پاسخ داد:
-از وقتی که به یاد دارم بیشتر اهالی شهر از دردهای ماهیچه‌ای و استخوان‌هایشان رنج می‌برند و مادرم نیز از این گیاهان برای تسکین دردهایشان به کار می‌بَرَد.
نوش‌آفرین هم با پرسشی از او ابرویی گره کرد:
-پس حتی قبل از اینکه چشم بر این جهان بگشایی، از این‌ها به این منظور به‌کار‌می‌بُردید؟
او با تکان دادن سرش به پایین، حرف نوش‌آفرین را تأیید کرد.
 
آخرین ویرایش:
بعد از ساعتی همراه با در دست گرفتن بندِ اسب‌هایمان از سمت قلب تپنده‌ی شهر؛ بازار داخلی شهر به سمت کاشانه‌ی دخترک به‌راه‌افتادیم. دوباره همان جا همانند بازار ماهی‌فروشان شلوغ شده بود. مردم در تکاپوی پاییزی که با وزش باد به استقبال احوالاتشان می‌آمد، بودند. دکّان‌هایی را می‌دیدم که درهایشان به روی مشتریان برای پاسخ‌گویی به خوبی گشوده بودند.
شمیلا هم در کنارم قدم زنان اطراف را دید می‌زد که از بین دکّان‌های باز نگاهم به دکانی بسته و متروکه افتاد که پنجره‌های چوبی زیبایش به طور اَسَف‌باری نابود شده بود. هر چند دکّان مخروبه بود اما می‌شد طرح‌های تزئینی گردونه‌ی‌مهر* را در لابه‌لای طرح‌های چوبی دکّان دید. ناخودآگاه با صدایی آرام گفتم:
-چه دکّان زیبایی! این چه دکّانیست که این گونه رهایش کرده‌اند و خیالی برای بازسازی‌اش در سر نمی‌پرورانند؟!
در میانه‌ی سمّ اسبانمان که در کنارمان به راه بودند، صدای شمیلا را شنیدم که در جوابم گفت:
-این دکّان رونوس‌فروشی* است که سال‌ها معطّل مانده!
فرشاسب هم با خم کردن ابروانش نفسی بیرون داد و گفت:
-همان سنگ‌های قیمتی که در ساخت جواهر‌آلات هم کاربرد دارد.
اتابک با کشیدن بند اسب طوسی رنگش که شیهه می‌کشید، با صدایی ملایم به طوری که می‌توانستیم بشنویم؛ با خود گفت:
-پس چرا این گونه متروکه مانده؟!
شمیلا هم که در پاسخ به پرسش‌هایمان چیزی دریغ نمی‌کرد، گفت:
-چون چندین سال است که رونوس‌ها را از معدن‌اش که در همین نزدیکی‌هاست، استخراج می‌کنند و به جای تراش‌خوری در این دکّان، به جاهای دیگر منتقل می‌شود.
نوش‌آفرین که انتظار شنیدن چنین پاسخی از جانب دخترک کم‌ سن‌وسال را نداشت، با تعجّب رو به دخترک گفت:
-امروز چه حرف‌هایی از تو می‌شنویم. این حقایق را از کجا شنیده‌ای؟
او هم در جوابش گفت:
-از مادرم.
فرشاسب هم با چرخاندن چهره‌ی گردمانندش به سمتم، نگاه تعجب‌آمیزش را بر سیمای حیرانم داد و گوشه‌ای از لبش را گزید و آرام زمزمه کرد:
-شاید مادرش بیش از او در این باره اطلاعاتی داشته باشد.
نمی‌دانم چرا آن روز جملاتی را که از زبان دخترک می‌شنیدم، برای من هم عجیب به نظر می‌آمد. گویا یک پای این جملات به نوعی لنگ می‌زد!
به کلبه‌ی دخترک که به دور از هیاهوی شهر و حاشیه‌اش بود، رسیدیم. اسب‌هایمان را در نزدیکی کاشانه‌‌ی آنها، دور تنه‌ی درخت مرکبات وصل کردیم. شمیلا جلوتر از ما به داخل کلبه‌چوبی‌شان که حیاط بزرگی دربرداشت، راه یافت و در آغوش مادرش که پیراهنی سفید و جلیقه‌ای سیاه رنگ و دامنی مشکی رنگ مازنی پوشیده بود، پناه گرفت. موهای جوگندمی مادرش از زیر شال مشکی رنگش پیدا بود. زنی با رخساری کشیده‌تر از دخترش که گونه‌های پری داشت. مضطرب زانوهایش را خم کرد و با بوسیدن گونه‌های دخترش با بی‌قراری گفت:
-کجا بودی؟ نگرانی سرتاپای وجودم را فراگرفته! دلبرکم.

گردونه‌ی‌مهر* = چلیپا یا صلیب‌شکسته
رونوس‌فروشی* = عقیق‌فروشی
 
آخرین ویرایش:
نوش‌آفرین که سبد شمیلا را در دست گرفته بود، بعد از مرتب کردن دامن سبزرنگش می‌خواست قدمی به سمت داخل حیاط بردارد که دخترک با چرخاندن سرش به سمت ما که در چند قدمی پشتش بودیم، اشاره‌ای به من کرد؛ گویا داشت در حال حرف زدن با مادرش شرح ماجرا را به وی تعریف می‌کرد.
در ساعات اولیه‌ی نیمروز* بادی خنک‌تر داشت شاخ و برگ‌های سبز درختان مرکبات را به رقص درمی‌آورد. صورتم هم از خنکای نسیم‌اش بی‌بهره نماند.
مادرش با در دست گرفتن دستان تنها دخترش به طرف ما که در ورودی ایستاده بودیم، گام‌های نه‌چندان آشفته‌ای که ذوق دیدار دخترش را دربرداشت، برمی‌داشت. با دیدن روی سفیدم که حالا خنکی در ذره‌ذرات پوستم نفوذ کرده بود، سرم را در آغوش خود بُرد و با تک اشکی که از گوشه‌ی‌ چشمش با شادی می‌ریخت، گفت:
-از اینکه نجات‌بخش دخترم بودی، هزاران بار ایزد یکتا را سپاس می‌گویم. از تو نیز سپاسگزارم.
سپس، با نگاه داشتن کف دستانش به سمت بالا به نشانه‌ی سپاسگزاری با لبخندی که بر لبانش جاری شده بود، گفت:
-اهورامزدا نگهدارت باد.
نوش‌آفرین هم پس از تحویل دادن آن سبد به مادر دخترک؛ رودابه‌بانو از شادی که اکنون با وجودش خو گرفته بود، با اصرار رو به ما گفت:
-هم‌اکنون که تا ورودی کلبه‌ی ما آمدید، امشب باید مهمان کاشانه‌ی ما باشید. برای ادامه‌ی راهی دراز، با استراحتی نیرویی در تن خسته‌حالتان جمع کنید.
من با شنیدن این گفته‌ها از زبان او، سردرگم شده بودم و آنها هم همانند من، سرگردان؛ نگاه تعجب‌برانگیزشان را به من برای گفتن حرفی از جانب‌ام می‌دوختند اما سکوت، فضای بین مان را به طور عجیبی پر کرده بود. چند ثانیه‌ای از کسی حرفی به میان نیامد تا اینکه اتابک با دست زدن به کتفم به آرامی رو به من گفت:
-برای بهبودی زخمت بهتر است امشب مهمان کاشانه‌ی شما مازنی‌ها باشیم.
مادر دخترک که از شوق وصال به دخترش، به کل رشته کلاف حواس‌ از سرش دررفته بود، با شنیدن این جمله از جانب اتابک مردمک چشمانش به سمت زخم‌ام سُر خورد و با کشیدن هینی، نگران و ایستاده گفت:
-شرمسارم از اینکه شما را این گونه در آستانه‌ی در ورودی خانه‌مان ایستاده نگاه داشته‌ام. بیایید تا ضمادی بهتر بر روی زخمتان بگذارم.
همین که داخل محوطه شدیم، بوی مرکبات بر سرشاخه‌های درختان مشام‌ام را پر کرد. بعد از نشستن بر روی سنگ‌هایی زیر سایه‌ی درختان، رودابه‌بانو برای آماده کردن ضُماد به داخل می‌رفت که گفتم:
-از اینکه امشب زحمتی بر دوشتان افتاده، شرمنده‌ایم ولی من از همین برنجاسف‌ها به عنوان مرهم بر روی زخم‌ام گذاشته‌ام. ضماد دیگری لازم نمی بینم. بانو. از اینکه به فکر مهمانانی همچون من هستید، سپاسگزارم.
او هم با تعجب همراه با دخترش در روبروی ما پس از تکاندن دامنش نشست و گفت:
-مگر شما از این برنجاسف‌ها برای ضماد زخم هم به کار می‌برید؟
من هم با تکان دادن سرم، گفته‌اش را تأیید کردم. رودابه بانو هم رو به اتابک و فرشاسب که در کنارم نشسته بودند، گفت:
-از یک قرن پیش که پدربزرگم زنده بود، برای اهالی شالوس پس از شستن و خشک کردن برنجاسف‌ها، آنها را در آبی نیمه‌گرم می‌ریخت و به صورت حبّه‌ای درمی‌آورد تا برای تسکین دردهای ماهیچه‌ای و استخوانی اهالی به کار بِبَرَد.
سپس، با نگاهی به من ادامه داد:
-من نیز پیشه‌اش را از او آموختم و تا به امروز به چنین کار مشغول هستم.
فرشاسب با گذاشتن بازوان دستانش بر روی زانوهایش به جلو خم شد و چهره‌ی گردمانندش را به او رو کرده، پرسید:
-چرا از همین گیاهان در همین حوالی به آتش کشیده شده؟
او با کشیدن گوشه‌ی شال بلندش که بر روی زانویش افتاده بود، به سمت عقب ابرویی خم کرد و به دنبالش آهی جان‌گداز که هزاران حسرت از آن برخاست، در پاسخ گفت:
-این پرسشی است که چندین وقت با سوزاندن این گیاهان هنوز بی‌جواب مانده. گویا کسی سلامتی این اهالی را نمی‌خواهد. به همین خاطر... .
بعد از اندکی مکث، صحبتش را ادامه داد:
-هنوز علت سوختگی این گیاهان سر به مُهر مانده!

نیمروز* = ظهر
 
آخرین ویرایش:
شمیلا با زبان شیرین کودکانه‌اش رو به مادرش گفت:
-مادر، این سفرکرده‌ها به آنها درمنه می‌گویند.
او با شنیدن همین کلمه‌ی درمنه کافی بود تا نگاه کنجکاوبرانگیزش را خیره در چشمان من نگه دارد. چند ثانیه‌ای به همان منوال چشمان نافذش را در چشمانم قفل کرده بود که اتابک با سرفه‌ای کوتاه و صدادار، رودابه‌بانو را از احوال غرق‌شده‌اش به بیرون بکشد.
مادر دخترک لحنش را آرام‌تر کرد؛ طوری‌که از چهره‌اش پرسش‌هایی چندگانه شروع به باریدن گرفته بود اما برخلاف ظاهری که نشان می‌داد، بی‌هیچ پرسشی با شرمندگی رو به من گفت:
-از اینکه این چنین خیره در چشمانت شده‌ام، پوزش می‌خواهم.
با این حال او داشت در حال دوختن نگاهش به چهره‌ام، کلماتی را با خود زیر لب زمزمه می‌کرد اما متوجه حرف‌هایش نمی‌شدم. واقعا او داشت با خود چه می‌گفت؟! لحظه‌ای متوجه نگاه ریزبینانه‌ی فرشاسب با آن گونه‌های پری که همیشه از خود به نمایش می‌گذاشت، بر رخسار رنگ پریده‌ی خودم شدم و رویم را حیاگونه از او که در آن سوی اتابک نشسته بود، بیشتر به سمت نوش آفرین چرخاندم تا بلکه دست از نگاه‌های گاه و بیگاه‌اش که جزئی‌گرانه بود، بردارد.
آهی از تعجب به بیرون کشیدم و با ابروانی خم‌کرده، رودابه بانو را دیدم که ناگهان از جایش برخاست و به سمت خانه پیش رفت.
باری دیگر، سکوتی سنگین در فضا جای گرفته بود. شمیلا روبروی ما نشسته ، پاهایش را تاب می‌دادکه مادرش صدایش زد و او به ناچار به دنبال مادرش به راه افتاد. سکوت شکسته بود. رو به اتابک با ابروهایی گره کرده گفتم:
-ممکن است من او را به یاد کسی می‌اندازم که این‌گونه مرا نگاه می‌کرد.
اتابک هم به نشانه‌ی بی‌اطلاعی شانه‌های عضلانی‌اش را به بالا انداخت که مادر و دختر با گام‌هایی موقّر، چند کاسه و کوزه‌ی سفالی به دست که رنگ ارغوانی‌شان به چشم‌مان خوش می‌آمد، به سمت‌مان آمدند. شربت گل‌کاغذی سرخ‌رنگ آن چنان در آن خنکای اواخر تابستان گوارا به نظرمان آمد که خستگی چند روزه‌ی سفر از خاطرمان به خوبی رخت‌ بر بست‌. پس از سپاسگزاری از آنها، با نیم‌نگاهی به رودابه‌بانو پرسشی به ذهنم رسید:
-آیا از سنگ‌های همین معدنی که در همین حوالی استخراج می‌شود، می‌توانم در این شهر بیابم؟
هم‌چنان که نگاه همگی را با این پرسشی عجیب به خود جلب کرده بودم، رودابه بانو به تبع دیگران ابروانش را به نشانه‌ی تعجب به بالا برد و با گزیدن لب پایینی‌اش بعد از اندکی سکوت پرسید:
-چطور چنین پرسشی از من می‌پرسی؟چیزی شده؟
او داشت مرا با پرسشی که به راه انداخته بود، سوالم را بی‌جواب می‌گذاشت ولی من مصرتر از او بودم. نگاه منتظرم را ذره‌ذره در چشمانش ریختم تا شاید با جوابی، عطش پرسش در انتظار جواب نشسته‌ام را سیراب کند. تا اینکه با کشیدن پوفی کوتاه دست بر روی انگشتر صورتی رنگش که در انگشت میانی دست چپش جای گرفته بود و می‌درخشید، کشید و با لحنی آرام گفت:
-این انگشتر از جنس همان رونوس‌هایی است که از آن حرف می‌زنی.
خود را برای دیدنش به جلو کشیدم تا اندکی بر انگشترش دقیق‌تر شوم. آن شکلی بلورین داشت و شفافیت‌اش نشان از اصل بودنش داشت. با دیدنش بیش از پیش به یاد انگشتر پدرم افتادم. فقط نمی‌دانستم که جنس‌اش از نوع رونوس است.
نگاهم را به رودابه بانو دادم و با درخواست کردن انگشتر از او برای لمس‌اش، ردّ نگاهم را به رنگین و صاف بودن انگشتر تغییر دادم.
آری، پدرم از همین نوع انگشتر در انگشت‌اش می‌کرد و حکایت اهورایی بودنش را برایمان شرح می‌داد. حتی یک بار که پا به دومین دهه‌ی عمرم می‌گذاشتم، بعد از گم شدن رونوس انگشت‌اش، دردهای عجیبی در بدنش شکل گرفت اما به طرز عجیبی خودمان نمی‌دانستیم که سرمنشأ دردهای تن رنجورش از کجا آب می‌خورد؟ هنوز خیره در شمایل انگشتر بودم که لحظه‌ای زیر و بم کردن انگشتر در عرض آن چند روز در خاطرم پدیدار شد و البته، با درمان‌هایی که در خاطرم نمانده بود، همان دردهای پدرم از بین رفت. در دریای بی‌کران احوالاتم گم شده بودم که نوش‌آفرین مرا در همان حالت بُهت‌زده لَختی به آرامی تکان داد و پرسید:
-ارنواز، چرا همین‌گونه نگاهت به انگشتر خیره مانده؟
 
آخرین ویرایش:
کم‌کم بغض عجیبی در گلویم می‌پیچید که با چهره‌ای رنگ‌پریده زاویه‌ی دیدم را به سمت نوش‌آفرین تغییر دادم و با صدایی که از ته چاه بیرون می‌آمد، با زل زدن در چشمانش گفتم:
-هدف آنها آب‌زیرکاهانه‌تر از آن چیزی است که همگی در فکرش بودیم!
رودابه‌بانو که بر چهره‌ام مات مانده بود، انگشترش را به ناچار از دستم گرفت و پرسید:
-منظورت چیست؟ آنها چه کسانی هستند؟
در همان موقع دردی از سمت کتف زخم خورده‌ام تیر کشید و با کشیدن آهی لبم را جمع کردم و با افکار مشوّشی که در سر می‌پروراندم، گفتم:
-آنها به همین خاطر برنجاسف‌ها را می‌سوزانند تا دردهای آدمیان به مغز استخوان نفوذ کند.
سپس با دستانی مشت‌کرده و با حرص و بغضی که در گلویم با همدیگر آمیخته شده بود، ادامه دادم:
-به همین خاطر رونوس‌های معدن را به جایی دیگر می‌برند تا رنج‌های طاقت‌فرسای ماهیچه‌ای، شبانه خواب را از چشمان آدمیان شهر بستانند و آرزوی آسودگی خوابی خوش برای همیشه از روحشان رخت بر بندد.
آنها که در حال شنیدن جملات عجیبی از زبان من بودند، با واکنش‌هایی متفاوت‌تر از هم خیره بر لبان من شده بودند که شاید دوباره کلماتی دیگر بر زبانم جاری سازم؛ چهره‌ام به شدت برافروخته شده بود.
در این پندار بودم که چطور ارتش تاریکی با افکار پلید و اهریمنی درصدد ایجاد غم‌ها و رنج‌های بیش از پیش ما آدمیان سر بر بالین می‌گذارند تا به اهداف خود برسند. به خصوص همان انسان‌هایی به طور عمد می‌دانند این گونه به دیوانی خدمت می‌کنند که در شکل انسان، خود را درآورده‌اند تا شناخته نشوند.
فرشاسب که می‌خواست لب به گفتن چیزی بگشاید، با مشت‌هایی گره‌کرده از عصبانیت برخاستم و با دردی دوباره که در کتفم احساس کردم، گفتم:
-به سمت معدن راه می‌افتم.
اتابک هم با گرفتن مچ دستم مانعم شد و با فریاد توپید:
-خودت می‌دانی آنجا، جای خطرناکی است. حالا که ماجرا را فهمیده‌ای،می‌خواهی دودستی خود را بیشتر در دامشان بیندازی؟
آری، او راست می‌گفت. بی‌آنکه به عواقب این کار بیندیشم، لبم را به چنین تصمیمی گشوده بودم. هنوز ایستاده بودم که فرشاسب با خیره شدن بر زمین زیرپایش، با خود به طوری که صدایش را می‌شنیدیم، زمزمه‌ای به راه انداخته بود‌:
-پس، به این دلیل اهالی شهر برای تسکین دردهای ناشی از استخراج رونوس به تهیه‌ی برنجاسف‌ها توسط رودابه‌بانو پناه می‌برند اما از طرفی دیگر راه درمان را هم با سوزاندن همین گیاهان دوباره سد می‌کنند.
نوش‌آفرین هم سرش را اعتراض‌گونه تکان داد و با لحن خشمگین‌اش زیرزبانی نچ‌نچی به راه انداخت و بی هیچ حرفی به فکر فرو رفت.
رودابه‌بانو که همانند نوش‌آفرین از گفته‌های شنیده‌شده؛ غرق در همین افکار سر به مُهری مانده بود که تا به اکنون فاش نشده بود، ابروانش را درهم کرد و با اخم‌هایی که بر پیشانی‌اش نمایان شده بود، رو به ما گفت:
-من هم از پدربزرگم ارتش تاریکی را شنیده بودم که می‌گفت برنامه هزاران ساله را برای ما آدمیان چیده‌اند ولی توان درکش را نداشتم‌ اما اکنون وقت سبز شدن گفته‌های خردمندانه‌اش در کشتزار ذهنم سررسیده تا بدانم در بطن همین وادی چه خبرهایی نهفته است؟!
 
آخرین ویرایش:
فرشاسب دستان مردانه‌اش را بر روی زانوی اتابک بُرد و بعد از زدن ضربه‌ای آرام گفت:
-برادر، من به تنهایی به سمت معدن رونوس پیش می‌روم.
اتابک هم که داشت از حرص حرف‌های فرشاسب لبانش را می‌جوید، بغضی کوتاه بیرون داد و با کمی عقب کشیدن خود گفت:
-نه، انگار فرشاسب هم در لجاجت هم‌پای ارنواز دارد می‌دود و من نمی‌توانم سدّشان شوم.
فرشاسب هم که از کلافگی اتابک خنده‌اش گرفته بود، با ابروهای مشکی رنگش که خم می‌کرد، نگاه گرم‌اش را به من چرخاند و گفت:
-قرار نیست ارنواز‌بانو با من همراه شود. کنجکاوی من بیش از قبل گل کرده و هم‌اکنون... .
او با عمیق کردن نگاهش در چشمانم که منتظر ادامه‌ی حرف‌هایش بودم، با مهربانی ادامه داد:
-شما بانوی من، بهتر است برای بهبودی زخمتان در کنار رودابه بانو بمانید.
اتابک هم پس از مرتب کردن پیراهن قهوه‌ای رنگش، بی هیچ وقفه‌ای سرش را نشسته به سمت فرشاسب متمایل کرد و گفت:
-پس، با همدیگر راهی معدن می‌شویم.
بالاخره پس از راهی شدن اتابک و فرشاسب به سمت معدن، نوش‌آفرین هم همراه با شمیلا تصمیم بر قدم زدن در محوطه‌ی سرسبز، نزدیک کلبه‌ی چوبی گرفتند. من نیز در حال پا نهادن به اتاق سمت چپی خانه بودم که رودابه‌بانو از اتاق سمت راستی صدایم زد:
-ارنواز‌بانو.
راهرویی دراز و نسبتاً بزرگ، دو اتاق کلبه را از هم جدا می‌کرد. پس از گذر از راهرو، در قهوه‌ای رنگ چوبی اتاق را به آرامی گشودم. او در کنار صندوقچه‌ای بزرگ که در گوشه‌ی چپ اتاق با دربی که باز گذاشته بود، با لحنی خوشایند همراه با لبخندی زیبا گفت:
-دخترم، بیا و اندکی در کنارم بنشین.
با آهنگین شدن گوشم با واژه‌ی دخترم، لحظه‌ای به یاد مهربانی‌های مادرم؛ آذرمینوبانو افتادم که چطور آرامشی مادرانه نثارم می‌کرد. من نیز با لبخندی که بی‌اختیار بر روی کنج لبانم نقش بسته بود، در مقابلش بر روی زمین نشستم. او دستش را روی بازوی زخم‌شده‌ام کشید و گفت:
-از این که امروز اتفاق ناخوشایند به خاطر نجات دخترم برایت پیش آمد، غمناکم اما... .
او با نگاهی عمیق به چهره‌ام حرفش را برید و پس از چند ثانیه‌ای سکوت، میانه‌ی سخنش را ادامه داد:
-همین که دانستم از سرزمین مقدّس محافظان آتش آمده‌ای، فهمیدم که همین اتفاق ناخوشایند برایت همچو حلاوت افروشه‌ای* در کام تلخت خواهد شد که برای رسیدن به سرمنزل مقصود عازم شده‌ای.
این بانوی مازنی چه می‌گفت؟! چهره‌ام از گفته‌هایش درهم شده بود. از چه افروشه و تلخی در کام سخن به میان می‌آورد؟ با عبور دادن آب دهانی از گلویم، در انتظار شنیدن حرف‌هایش بودم که دستش را از روی کتفم برداشت و گفت:
-آری، قامت بلند و چهره‌ی همچون برف‌ات بیش از هر چیز دیگر گویای گفته‌های جناب هوشیدُر است.
جناب هوشیدُر که بود؟! من او را نمی‌شناختم. او که می‌دانست از سخنانش گیج به او خیره مانده‌ام، با لبخند سری تکان داد و با حرص چند پلک پی‌در‌پی به نشانه‌ی اطمینان دادن به من گفت:
-می‌دانم که از حرف‌های من سردرگم مانده‌ای!
همان موقع بود که دستش را به داخل صندوقچه‌ی چوبی قهوه‌ای رنگش بُرد و از آن تکه چوبی نازک و مستطیلی شکل که کنده‌کاری شده بود، را برداشت و با دراز کردنش به سمتم و جدیتی که از لحنش پیدا بود، لب زد:
-این نقشه‌ی محل زندگی جناب هوشیدر است که روی این تکه چوبی حکاکی شده. او خودش این را به من داده تا به تو تحویلش دهم. خودش از ویژگی‌های تو برایم سخن گفته بود که روزی به بهانه‌ی نجات دخترم، مهمان خانه‌ام خواهی شد.
من که از این همه گفته‌ها و شنیده‌ها بی‌اطلاع بودم، از فرط تعجب ابرویی تا کردم و پرسیدم:
-او چطور این همه دانایی درباره‌ی من داشت؟
پلکی زد و با جمع کردن لبانش پاسخم داد:
-او از موبدان سابق شاه شاهان؛ پادشاه آریوسلم است و هم چنان یکی از اعضای تشکیلات سپیدافشان است. تشکیلاتی که هزاران سال است از اوایل خلقت سرزمین آریانا* در قالب آیین زیبای میترا* در غارها به درگاه اهورامزدا، الهی ستایش می‌کنند تا فروغ الهی از سینه‌های مهرورزان ایرانشهر رخت برنبندد. تو که می‌دانی در غارها هزاران سال است که اعضای ما هم چنان حامل دانش اهورایی هستیم؛ دانش‌هایی که در کیهان وجود دارد.
به یاد مادرم افتاده بودم که آن چنان شیفته‌ی پرستش اهورامزدا در مهرابه‌ی غار بود که نور قلبش در سیمایش ظاهر می‌شد.

افروشه‌ای* =نوعی حلوا
آریانا* = ایرانشهر
میترا* =مهرپرستی
 
آخرین ویرایش:
من باشنیدن گفته‌هایش سکوت کرده و به فکر فرو رفته بودم. با ابروانی گره‌کرده به بانو چشم دوختم و او نیز با کج کردن سرش به راست، زلف نگاهش را به چشمان پرابهام‌ام دوخت و گفت:
-مگر نمی‌خواهی بین ما اعتمادی شکل گیرد؟
من نیز به نشانه تایید حرف‌هایش، عمق نگاهم را در چشمانش افزون‌تر کردم تا خودش پاسخ پرسش طرح شده‌اش را بدهد:
-آیا بالای هر گوشه‌ی هزار قسمت همان کتیبه‌ای که در دستان توست، نگاره‌ای از درخت سرو که نماد استقامت ایرانیان در برابر سختی‌های زمانه است، نیست؟
با شنیدن همین جمله از جانب او کافی بود تا بنای اعتماد از سمتش شکل گیرد. آهی پرسوز و گداز از درونم به نشانه‌ی حیرانی کشیدم و با لبخندی شیرین که حاصل آسودگی خیال ناشی از اعتماد شکل گرفته بین ما بود، زدم و گفتم:
-آری، بانو. همین نکته‌ی ریزبینانه‌ی کتیبه را تنها اعضای گروه سپیدافشان می‌دانند و بس!
او که از جانب من اطمینان در قلبش پیدا شده بود، آن تکه چوب کوچک را در کف دستم گذاشت و گفت:
-این را بگیر و در راه رسیدن به پایتخت؛ شهر هزار ماجرا باید از این شهری که جناب هوشیدُر در آن است، بگذری.
هم‌زمان با بستن در صندوقچه و قفل کردن آن، داشت حرف می‌زد:
-همان شهری که در دل کویر، خوش‌خرمی‌اش می‌تواند اندکی تو را به یاد ما و درختان سبزمان بیاندازد؛ نه‌تُنج*. تو باید برای دیدارش به آنجا بروی.
او آن چنان تأکیدی بر گفته‌ی آخرش داشت که با لمس کردن تکه چوب با سرانگشتانم پرسیدم:
-مگر چه کاری با من دارد؟
او سرش را به نشانه‌ی بی‌اطلاعی برایم تکان داد و بی‌هیچ‌حرفی، برای برخاستن دستش را بر روی صندوقچه بُرد و من هم چنان مبهوت‌وار مردمک چشمانم را به نقشه‌ی حکاکی شده بر روی تکه چوب همراه با هزاران پرسش چرخ‌خورده در ذهنم دوخته بودم.
سیاهی شب در آسمان چیره گشته بود و سوسوی ستارگان در میان تاریکی آسمان، آرامش ماه را برای زمینیان به ارمغان آورده بود. شاخ و برگ‌های درختان بر روی دیوارهای محوطه‌ی کلبه سایه افکنده بود؛ به طوری که تکان خوردن آنها با وزش بادی ملایم، حسی سراسر ترس روحمان را قلقلک می‌داد.
من همراه با نوش‌آفرین روی تشکی در اتاق سمت چپی کلیه دراز کشیده بودم و اتابک و فرشاسب هم در راهروی بین اتاق‌ها در خوابی خوش به سَر می‌بُردَند. شمیلا نیز در کنار مادرش در اتاق سمت راستی کلبه در لحظات پایانی شب آرمیده بود. با دستانی قلاب کرده در زیر سرم، نگاهم را به سایه‌ی شاخ و برگ‌هایی که بر روی دیوار افتاده بود، دوخته بودم. ما مُشرف به پنجره‌ی رو به حیاط دراز کشیده بودیم. پنجره‌ای سرتاسر چوبی که از سقف تا کف اتاق را پوشانده بود. از یک طرف، درد کتفم رخصت خوابیدن را به من نمی‌داد ‌و از جهتی دیگر، خستگی این چند وقت سفر، توان خواب را از چشمانم ربوده بود.
نوش‌آفرین که همانند من با کنار گذاشتن شال‌اش، گیسوان خرمایی‌ رنگ‌اش را به دور گردنش ریخته بود، رو به من خوابیده سرش را چرخاند و با لحنی که رگه‌هایی از حسرت در آن موج می‌زد، گفت:
-به یاد قصه گفتن‌های مادرم افتادم که در کودکی سر بر بالین گذاشته، تمام احساس‌اش را در وجود کلمات داستان می‌ریخت.
از جمله‌اش که ناگهانی به نظرم رسید، تعجب کرده بودم. با لبخندی کوتاه که بر روی لبم نقش بسته بود، پلکی زدم و با تغییر زاویه‌ی نگاهم در جهت‌اش گفتم:
-به همین خاطر است که تا ابدیت دختران همیشه رنگ محبت‌شان را از وجود پربرکت مادرشان می‌گیرند.

نه‌تُنج* = نطنز قدیم
 
آخرین ویرایش:
نوش‌آفرین که از حرف‌هایم به وجد آمده بود، نفسی کشیدم و با شعفی که از برق چشمانش پیدا بود، گفت:
-مادرم در بیشتر اوقات قصه‌ی دختری به نام صحرا را که در کویر زندگی می‌کرد، برایم روایت می‌کرد. مادرم نقال‌گوی خوبی بود.
او هم‌چنان که کلمات حسرت‌برانگیزش را در برابرم ادا می‌کرد، اشکی از گوشه‌ی هر دو چشمانش بر گونه‌اش دوید و لرزش لب‌هایش از فاصله‌ی دو وجبی که بینمان حکمفرما بود، مرا غرق در
تماشای چهره‌ی پرعاطفه‌اش نگاه داشت.
نوش‌آفرینی که شناختی از او و برادرش نداشتم و حالا این گونه صمیمانه لوحی از برگ خاطرات دلنشین مادرش را که در دنیای دیگری آرمیده بود، برایم می‌گشود:
-شبانه وقتی که‌ همه می‌خوابیدند، با نوازش گیسوانم و شنیدن قصه‌اش به خواب می‌رفتم.
می‌خواستم بیشتر از قبل خصوصیات مادرش را برایم شرح دهد. از آن جایی که مادرم؛ آذرمینو هم برایم قصه‌های دخترانه‌ای می‌گفت؛ می‌خواستم با شنیدن قصه‌ای به نوبه‌ی خود دلی از عزای گذران دوران کودکی‌ام دربیاورم. بنابراین، از او درخواستی کردم:
-می‌خواهم امشب همانند دوران کودکی این بار تو مادرم باشی تا لختی با شنیدن قصه‌ی شیرین‌ات، قلبم بیشتر برای روزگار بی‌خیالی بتپد!
او که همین را شنید، با انداختن چین‌هایی سرشار از تعجب بر پیشانی، حالت چهره‌اش را جدی‌تر کرد و نیم‌رخ اش را بر من نشان داد:
-مزاح می‌کنی؟
من نیز همچو گفته‌اش مزاح‌گونه لبخندی زدم و اندکی با چاشنی جدیت سری تکان دادم و گفتم:
-آری، مگر چه عیبی دارد؟ امروز زخمی شده‌ام و اکنون می‌خواهم با نقال‌گویی تو روند التیام‌بخشی زخم‌ام را سریع‌تر کنم.
نوش‌آفرین از جمله‌ام خنده‌ای صدادار کرد و با قاطعیت که دمی از رخسارش پیدا شد، خلط ته گلویش را فرو برد و آماده برای نقل کردن داستان کودکی‌اش شد. او از دخترکی حرف می‌زد که برای حل مشکل بی‌آبی کویر به دنبال چاره‌جویی بود. او که در میانه‌ی قصه در عمق خاطراتش فرو رفته بود، می‌خواست ادامه‌اش را شرح دهد که موضوع قصه برایم خیلی آشنا به نظر رسید. از تعجب ابرویی خم کردم و با به خاطر آوردن باقی ماجرای دخترک؛ بی‌اختیار خودم با دستانی قلاب کرده در زیر سرم، ادامه قصه‌اش را بریدم:
-برایش هم خواستگارانی از دیگر آبادی‌های سرسبز ایرانشهر آمده بود. به همین خاطر، در گرفتن تصمیم برای آبادانی آبادی‌اش مردّد مانده بود.
او که همانند من محو قصه‌گویی بود و داشت تخیل‌اش را به‌ کار می‌بُرد، در پی شرح‌اش ادامه داد:
-از طرفی می‌خواست با خواستگارش که پسر حاکم شهر دیگری بود، ازدواج کند تا با کمکش منبع آبی برای آبادی‌اش دست و پا کند و از طرفی دیگر، می‌خواست نقش یک دختر جسوری را ایفا کند که همراه با اهالی آنجا کمر همت را برای کمک گرفتن از دیگر آبادی‌ها ببندد اما... .
با گفتن آخرین کلمه از طرف نوش‌آفرین، هم‌زمان هر دو از حیرت شرح ماجرای قصه با کمک هم، با قفل شدن در چشمان همدیگر مات مانده بودیم. نوش‌آفرین با تعجب رو به من گفت:
-چطور توانستی در گفتن ادامه قصه کمک حالم باشی؟ درحالیکه ماجرای این قصه را فقط پدربزرگم برای مادرم نقل کرده بود!
او هر چقدر برایم نطق می‌کرد، گفته‌هایش عجییب‌تر به نظرم می‌آمد. من نیز با ابروهایی گره کرده، در پی‌اش گفتم:
-پدربزرگ من هم می‌گفت؛ نقل‌گویی این قصه را تنها خودش می‌دانست. چون فقط اوست که این داستان را از خود ساخته و همیشه پنهانی شبانه برای دخترانش می‌گفت!
 
آخرین ویرایش:
او بهت‌زده از شنیده‌ها، نگاهش را به من دوخته بود و متفکرانه پس از چند ثانیه‌ای سکوت کرد:
-غافل از اینکه صحرای قصه، راز سر به مُهر بطن کویر را نمی‌دانست. او در سرزمین بی‌خبری روزهایش را سپری می‌کرد. چون که تمام عمرش را که به دنبال پیدا کردن منبع پرآبی قدم برمی‌داشت، آن در زیر فرسنگ‌ها دورتر از زیر زمین کویر نهفته گشته بود.
با شنیدن پایان قصه که بیش از پیش برایم آشناتر و عجیب‌تر آمد، لحظه‌ای ترس همراه با شادی ناخواسته در روحم آمیخته شد و با چهره‌ای جمع‌شده، پرسیدم:
-تو کیستی نوش‌آفرین؟
او هم که دست کمی از من نداشت، با فهمیدن گوشه‌ای از حکمت پرماجرای قصه‌ی آن شب، دست‌اش را به آرامی بر روی زخم‌ام کشید و با پریشان‌حالی گفت:
-پندارم این است که قرار است همین نقال‌گویی‌ها، با جدیتی که اکنون سراغمان را گرفته هم التیام‌بخش زخمت باشد و هم پرده از سرّ رابطه‌مان بردارد.
او دست از حرف زدن برداشت و به فکر فرو رفت. پرسیدم:
-تو گفتی پدربزرگت، دخترانی داشت؟!
این بار در جوابم گفت:
-گویا ما هم همانند صحرای قصه‌ی پدربزرگمان باید راه حل را در درون نسل و ریشه‌ی موطن‌مان بیابیم... .
او راست می‌گفت! چند بار پس از پلک زدن که خستگی و درد در جانم رخنه کرده بودند، به آهستگی دستانم را تکیه کرده بر زمین، رو به او نشستم و گفتم:
-نام مادرت؟...
و او نقطه‌چین جمله‌ام را تکمیل کرد:
-سانای‌بانو.
با شنیدن نام تنها خاله‌ام، قلبم آن‌چنان شروع به تپیدن گرفت که برای درآمدن از درون قفسه‌سینه‌ام تقلا می‌کرد. گرمای جریان یافته در رگ‌های تنم، مردمک چشمانم را هم وادار به چرخیدن به این طرف و آن طرف کرده بود.
او نیز از تعجب به شدت گُر گرفته بود و از خوشحالی پدیدار شده در حالت چهره‌اش بلافاصله مرا در آغوش کشید و با لبخندی شورانگیز، زیر گوش چپم نجوا کرد:
-چند وقت است که به دنبال مادرت؛ آذرمینوبانو هستیم تا سفارش‌ مشترکش را با مادرم در ایرانشهر به سرانجام برسانیم.
شادی بزرگی در تمام وجودم داشت برای خودش تاج‌گذاری می‌کرد؛ آن‌چنان که برای شریک کردن نوش‌آفرین در همین شور و حال آشنایی به دنبال بال‌هایی برای پرواز در گستره‌ی پهن آسمان شب و وصال به مهمانی مهتاب بودم که ناگهان از روبروی پنجره‌ی بازشده‌ی اتاق که نسیم خنکی به داخل می‌آمد، سایه‌ی مرد سیاه‌پوش که بر روی دیوار حیاط و لابه‌لای سایه‌ی شاخ و برگ درختان افکنده شده بود، در حال حرکت دیدم. در همان هنگام بود که گویا سطل آبی بسیار سرد بر سرم ریخته شد و لحظات شادی، جای خود را به احساسات ناهمگون ترس و وحشت دادند. بی اختیار خود را از آغوش‌اش به بیرون کشیدم و نگران؛ ابروانم را به هم گره زده، گفتم:
-نوش‌آفرین، انگار دوباره مردی سیاه‌پوش به سراغمان آمده!
در چشمانم نگاهی انداخت و پرسید:
-از چه حرف می‌زنی، ارنواز؟
بغض، گلویم را از شدت پریشانی گرفته بود.فرصتی برای توضیح نداشتم. بی‌هیچ‌وقفه‌ای شمشیرم را از کنار تشک بر زمین انداخته شده‌ام با عجله برداشتم و به آهستگی به سمت حیاط قدم برمی‌داشتم که با شنیدن صدای خُرخُر اتابک و فرشاسب در این فکر بودم که چگونه خستگی آن روز پرهیاهو، آنها را وادار به بی‌خیالی و فرورفتن در خواب بامدادی کرده است!
همین که پای راستم را به بیرون از ورودی خانه در حیاط گذاشتم با ضربه‌ی هولناک شمشیرِ همان مرد سیاه‌پوش که چهره‌اش را همانند ناشناس‌هایی که از قبل دیده بودم، با پارچه‌ی مشکی رنگ پوشانده بود، مواجه شدم.
 
آخرین ویرایش:
انگشت‌بند سفید و مشکی‌اش نیز از نگاه تیزبین‌ام مغفول نماند. همراه با نوش‌آفرین که در کنارم ایستاده بود، با ضربه‌ی شمشیرمان که در حکم دفاع داشت، حرکت شمشیرش را وارونه کردیم. صدای برخورد شمشیرها آن چنان در فضای خانه پیچید که همگی از خواب نیمه‌شب‌شان برخاستند.
مرد سیاه‌پوش اصرار بر ادامه‌ی ضرباتش داشت که اتابک و فرشاسب با برداشتن شمشیرهایشان، همه‌ی ما را وادار به رفتن به داخل محوطه‌ی حیاط کردند. رودابه بانو شمیلا را که از ترس بر خود پیچیده بود، ایستاده در آغوش خود در ورودی خانه می‌فشرد و نگران به تماشا ایستاده بود. رنگ به رویشان هر دو باقی نمانده بود. اتابک رو به من و نوش‌آفرین با صدایی بلند گفت:
-شما جلوتر از ما سوار بر اسب‌هایتان شوید و... .
او با بریدن میانه‌ی حرفش، با نفس‌های بریده‌بریده و حرکت‌های چپ و راستیِ شمشیرش همراه با فرشاسب در برابر مرد سیاه‌پوش به مبارزه می‌پرداخت‌. هم‌چنان با نگاه به هر دویمان که شمشیر به دست داشتیم، گفته‌اش را نفس زنان ادامه می‌داد:
-و حرکت کنید.
فرشاسب هم در تأیید حرف‌های اتابک بی‌هیچ نگاهی به ما در برابرش داشت شمشیر می‌زد، گفت:
-بشتابید. شما باید زنده بمانید.
همهمه‌ی بلند زوزه‌ی روباهان در کنار قورقور قورباغه‌ها در آن وقت شب آغاز شده بود. من که به حرف‌های آنها توجهی نداشتم، شمشیرم را برای کمک به آنها به سمت مرد سیاه‌پوش می‌بردم که ناگهان شش تن از مردان سیاه‌پوش دیگر دیگری از بالای دیوار به سمت ما هجوم بردند و فریاد شمیلا با دیدنشان به آسمان بلند شد.
آنها آن‌چنان در دویدن و شمشیرزنی ماهر بودند که یکی از آنها در چشم‌به‌هم‌زدنی با حرکتی سریع، شمشیرش را در شکم رودابه‌بانو فرو برد. رودابه‌بانو با جیغ و آه بلندش نگاه همه‌ی ما را به سمت خود جلب کرد. من و نوش‌آفرین با تندی به سمتش که شمیلا در کنار بانو آشفته ایستاده بود، دویدیم.
هر ثانیه یک بار یکی از آنها برای حمله به نزدیکمان می‌رسید، با ضربه‌ی شمشیرمان آنها را دفع می‌کردیم.
در فضای مرطوب شالوس پشت گردنم به شدت عرقی کرده بود. نگاهم را به رودابه بانو دوختم که با جمع کردن لبانش از درد و گذاشتن دستانش بر روی شکم در خون‌غلتیده‌شده‌اش آهی کشید و با لحنی لرزان چشم در چشمانم گبت:
-جناب فرشاسب راست می‌گوید. تو چاره‌ای جز زنده‌ ماندن برای آینده‌ی پر از ابهام ایران‌زمین نداری.
و من باشنیدن حرفش، با حرکت شمشیری از فرط عصبانیت جلوی یکی از آنها را که نزدیکم می‌آمد، زخمی کردم و گوشم را به شنیدن حرف‌های بانو که با زحمت می‌توانستم بشنوم، سپرده بودم:
-اما می‌توانی لطفی در حقّم کرده باشی!
در همان هنگام نوش‌آفرین برای دفاع از ما که در حال صحبت با همدیگر بودیم، برای شمشیرزنی به عقب برگشت که رودابه‌بانو عاجزانه در برابر منی که در مقابلش از زانو چمباتمه‌وار خم شده بودم، برای درخواست‌اش داشت مقدمه‌چینی می‌کرد:
-در این شهر کسی را جز شما مورد اعتماد نمی‌بینم و من هم در حال سپری‌کردن آخرین نفس‌های زندگیم هستم.
بالاخره حالت چهره‌اش را التماس‌گونه مهربان‌تر کرد و گفت:
-شمیلا را با خودتان ببرید. او در اینجا در خطر است.
من هم که چاره‌ای جز پذیرش‌اش نداشتم، به نشانه‌ی تأیید سری تکان دادم. در همان موقع، فرشاسب با صدای بلند و لحنی پر از خشم گفت:
-مگر نشنیدید، چه گفتم؟ بروید.
من نیز با برخاستن رو به رودابه‌بانو با تمنایی که از درونم برمی‌خاست، گفتم:
-بانو، اما ما تو را همراهی می‌کنیم.
ولی با تکان دادن سرش به بالا، درخواست‌ام را نفی کرد و با کشیدن کند دست دیگرش که عاری از هر گونه خونی بود، بر روی موهای بافته‌شده‌ی شمیلا با مهربانی رو به او گفت:
-از هم‌اکنون به بعد ارنوازبانو مادرت خواهد بود.
 
آخرین ویرایش:
عقب
بالا