انجمن آوای رمان

✦ اینجا جایی است که واژه‌ها سرنوشت می‌سازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم می‌شکند! ✦ اگر داستانی در سینه داری که بی‌تاب نوشتن است، انجمن رمان‌نویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بی‌هیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار! .

ثبت‌نام!

منتخب فادیان نور | سینتامان کاربر انجمن آوای رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع سینتامان
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
ما نیز خودمان را نزدیک آنها رساندیم. درختان چنار و سبز، دورتادور حیاط را با سایه‌های افکنده‌شده بر زمین پر کرده بودند. در همان موقع بود که یکدفعه جناب هوشیدر را در حال بالا آوردن خون از گوشه‌ی دهانش دیدیم که دراز‌کشیده بر روی ایوان خانه‌ی کوچک و خشتی‌اش نفس‌های آخرش را می‌کشید. رنگ چهره‌ی بورش از وضعیت پیش‌آمده به کل پریده بود. حتی ریش بلند و سفیدش به خون آغشته شده بود. با دیدن وضع آشفته‌اش، ضربان قلبم شروع به تپیدن گرفته بود. او ابروهای سفیدرنگ پرپشت‌اش را به بالا کشید و با دیدن‌مان، دستانش را برای کمک گرفتن داشت بر روی زمین می‌کشید.
این بار شاهد اتفاق ناگواری برای موبدی فرهمند همچون او بودیم که در تنهایی غریبانه با مرگش دست و پنجه نرم می‌کرد. همگی دورش را احاطه کرده بودیم. فرشاسب با نشستن بر روی زمین، سرِ جناب هوشیدر را بر روی رانش قرار داد تا اندکی بتواند نفسی تازه کند. جناب‌هوشیدر هم با اینکه لحظات اسفناکی را سپری می‌کرد، داشت به چهره‌ی تک‌تک ما عمیق نگاه می‌کرد.
پیراهن کهربایی‌اش با افتادن خودش بر روی زمین، گرد و خاک حیاط را به خود گرفته بود. هنوز باد ملایم، برگ‌های درختان را به رقص درمی‌آورد.
من نیز در برابرش چمباتمه‌وار نشسته بودم‌ و به چشمان قهوه‌ای‌رنگش که حکایت‌گر رازهای انباشته‌شده‌ی ایران‌زمین بود، نگاه می‌دوختم. نوش‌آفرین و برادرانم هم دورِمان را با نگرانی گرفته بودند. تکه چوبِ در دستم را در برابر دیدگانش به تماشا واداشتم. سپس، با دل‌آشوبه دستم را با اشاره به سمت خودم گرفتم و با نفس‌هایی تند که قفسه‌سینه‌ام را بالا و پایین می‌کرد، گفتم:
-این همان نقشه‌‌ی چوبیست که برای دادنش به من در نزد رودابه‌بانو به ودیعه گذاشته بودید.
او با شناختن من، به ناچار لبخند بی‌جانی بر روی لبانش نشاند و شمرده‌شمرده گفت:
-آری، شادمانم از این‌که در نهایت توانستی مرا در بین آبادی‌های ایرانشهر بیابی. می‌خواستم... .
میانه‌ی کلامش را برید و با اشاره‌ی ابرویش به درخت چنار کهنسالی که در دومتری از من و در پشت سرم؛ استوار جای خود را محکم کرده بود، تک سرفه‌ای کرد و با صدای خش‌داری که خونِ جاری شده از گوشه‌ی دهانش علت‌اش بود، گفت:
-آناشیدبانو، ارتش تاریکی در به در به دنبال گنجینه های سرشار ایرانشهر موجود در دالان‌های زیرزمینی است که من با گردآوری نقشه‌ی راه آنجا در طوماری که اکنون در لای تنه‌ی همان درخت پنهان کرده‌ام تا با این کارم، شاید بتوانم از تهاجم آنها برای آسیب زدن و دزدیدن در امان نگه دارم. با اینکه هیچ اطلاعی از وجود خارجی این طومار ندارند اما همیشه مرا سدّ راه اهدافشان می‌دیدند. من هم برای حفاظت از طومار نقشه‌ی دالان‌ها، خود را به دورترین آبادی ممکن رساندم.
از طرفی دیگر، سایمان هم با جمع کردن پیراهن شرابی رنگش در مقابل جناب هوشیدر کمرش را خم کرد و با نشاندن اخمی بر پیشانی کشیده‌اش از او پرسید:
-جناب‌هوشیدر، انگار قبل از رسیدن‌مان به اینجا، این بلا را بر سرتان آورده‌اند؟
 
آخرین ویرایش:
جناب‌هوشیدر هم پس از تکان دادن سرش به نشانه‌ی تایید، دستی بر پهلوی چپ‌اش برد و آهی از درد کشید و هم چنان که داشت نفس‌های متقاطعی کلماتش را ادا می‌کرد، من نیز برای یافتن طومار پیچ‌خورده در لای تنه‌ی درخت که به صورت سوراخ ایجاد شده بود، برخاستم و شتابان به سمتش گام‌های بلندی برداشتم که هنوز ادامه می‌داد:
-‌اگر چه همیشه سروهای ایران‌زمین با عنوان نگاره‌ای به نام بُته‌جُقّه* خم می‌شوند اما هیچ‌گاه سر از ریشه‌ی پایداری و استقامت ایرانیان کَنده نخواهند شد. هرگز این را به وادی فراموشی نسپارید. زیرا که اینجا ببشه‌ی شیرانی همچون شماهایی است که نه‌تنها برای ایرانشهر، بلکه برای هفت سرزمین با آرزوهای دیرینه‌ای سرشار از صلح و آزادی‌ به‌پا‌خاسته‌اید و بدانید که ایزد‌یکتا هیچ‌گاه سلحشوری شما را بی‌پاسخ نخواهد گذاشت.
پس از پیدا کردن طومار سفیدرنگ که از جنس پوستینه‌ی گاو و مستطیلی‌شکلِ کج و معوج‌دار بود، با تندی پیچ‌خوردگی‌هایش را با برگشتن به طرف جناب‌هوشیدر باز کردم. با دیدن نقشه‌ای مرموز بر روی پوستین، چین‌هایی از تعجب بر پیشانی‌ام نشست و با کنجکاوی بیشتر در مقابلش باری دیگر نشستم. سپس، رو به او برای اطلاع یافتن بیشتر به سیمای نورانی و آرام‌اش نگاه کردم و پرسیدم:
-پس، این همان طوماریست که خواهان محول کردنش به من بودید؟
او هم به نشانه‌ی تایید سری به پایین تکان داد و ما هم سراپا گوش شده بودیم تا در آن آشفته‌حالی حرفی از جانب‌اش بشنویم:
-آری، این همان نقشه‌راه دالان‌های زیرزمینی است که اگر توسط ارتش تاریکی تصاحب شود، برنامه‌ی هزاران ساله‌ی ما را که حاصل تلاش چندین نسل ارتش نور است، به تباهی کشیده خواهد شد و دوباره ایران‌زمین و به تبع آن؛ جهان در چرخه‌ی تکرار رنج خواهد افتاد. پس، مراقب باش.
او که دیگر توان اندکی صحبت را در وجود خود نمی‌یافت، با تک‌سرفه‌ای شدید لخته‌هایی از خون از دهانش به بیرون جهید و در همان دم، صورت بورش از ناتوانی برای کشیدن اندک‌نفسی به سرخی گرایید. هر چند تلاش‌اش را برای نفس کشیدن در جهت زنده ماندن در چهره‌‌ی خون‌آلودش می‌دیدم اما رو به چشمان نگرانش که به حالت نیمه‌باز گذاشته بود و با صدایی که انگار از ته چاه بیرون می‌آمد، نگاه کردم که گفت:
-پادشاه... آریوسلم‌... پادشاه.
در حال اصرار کردن برای ادامه‌ی حرف‌هایش درباره‌ی شاهنشاه بود که با کمال ناباوری، ثانیه‌ای نگذشت که دیگر چشمان نیمه‌بازش را به کل بست و از این دارِ فانی روحش را وادار به رخت‌بربستن کرد. در همان هنگام بود که اصلان با ناراحتی در حالی که جناب‌هوشیدر را در آن وضعیت دید، با خشمی حرص‌آلود مشتش را محکم بر پهلویش کوبید و زیرِلب فریاد زد:
-عجب حرفِ بخت برگشته‌ای بود که نتوانست تمام کند.
من هم با ابروانی گره‌کرده که از کلمات پایانی‌اش ماتم برده بود، آرام دستی بر چشمان بسته‌اش کشیدم و از شعله‌ی خشمی که داشت از درونم زبانه می‌کشید، با لحنی حرص‌آلود گفتم:
-آری اما نقشه‌ی محل ‌جناب‌هوشیدر که در دستان ما بود؛ پس، چگونه آنها اینجا را برای تهاجم یافتند؟

*بُته‌جُقّه= سروِخمیده
 
آخرین ویرایش:
نوش‌آفرین هم با قدمی نزدیک شدن به من، نگاهی به جسد جناب‌هوشیدر انداخت و گفت:
- شاید تعدادی از آنها که در مسیر از ما عقب افتاده بودند، توانستند با تعقیب کردنمان اینجا را بیابند.
آری، راست می‌گفت. آنها با کمال زیرکی توانسته بودند قبل از رسیدنمان با کشیدن خنجری بر پهلویش او را به کشتن دهند. با این حال، جناب‌هوشیدر برای دادن یک سری از اطلاعات به ما موفق شده بود جز کلمات آخری که وقتی به یادش می‌افتم، چه افسوس‌هایی که در دل به این اوضاع نمی‌خورم!
باشکان نیز با خم شدن برای بلند کردنش، با چهره‌ای نگران گفت:
-اما او می‌خواست چیزهای دیگری هم بر زبان بیاورد که این‌گونه دردمندانه از دنیا رفت.
سپس، با کشیدن پوفی، غمگین زیرلب گفت:
- روحش شاد.
با شنیدن جمله‌ی باشکان لحظه‌ای به همان حالت نشسته در افکار عمیقی غوطه‌ور ماندم. انگار که جمله‌اش، تلنگری برای واقعه‌ی پیش‌آمده بود. نگاه تأسف‌بارم را که بر زمین با حیرانی دوخته بودم، به آرامی به طومارِ در دستم چرخاندم و گفتم:
-این طومار تنها امانتی نبود که از آن سخن می‌گفت، بلکه... .
با بریدن جمله‌ام رو به باشکان که از کلافگی موهای صافش را که طبق معمول بر پیشانی‌اش ریخته شده بود، داشت کنار می‌زد و متفکرانه در بالای سرم مرا نگاه می‌کرد، کلام‌ام را ادامه می‌دادم:
-آری، آنها ترس از دانش و آگاهی چیزی داشتند که تنها جناب‌هوشیدر همراه با خودِ آنها از آن مطلع بودند. به همین خاطر، با همین رفتار بی‌شرمانه کارش را یکسره کردند.
سایمان نگاه چشمان سبزرنگش را به طومارِ در دستم داد و با بیرون دادن نفسی از خشم به بیرون، گفت:
-جناب‌هوشیدر همان‌گونه که گفته بودطومار در مکانی پنهان شده بود که فقط خودش می‌دانست. به همین علت، کسی از وجود خارجی‌اش هم آگاهی نداشت. هزاران آه و افسوس که دیدگانش را برای همیشه از این جهان فروبست وگرنه می‌توانست یاری‌گر خوبی برایمان در این راه باشد.
در همان موقع بود که همهمه‌ی بلند تعدادی از اهالی در باغشهر پیچیده شد. باد ملایم که اکنون دورِ تندی در آسمان به خود گرفته بود، فضای خانه‌ی جناب‌هوشیدر را بیش از پیش برایم بُغرنج کرده بود و از شدت ناراحتی، غرق در اندوهی سرشار از درماندگی گشته بودم.
هنوز از شدت غمی که از فقدان اتابک در سینه‌ام خارج نشده بود، خود را سازگار نکرده بودم که چنین اتفاق دهشتناکی برای موبدِ فرهیخته‌ای همچون جناب‌هوشیدر که سالیان سال در چهل‌منار خود را وقف خدمت به این سرزمین کرده بود، در برابر چشمانم خاکستر خشم‌ام را از قدرت اهریمنی این ارتش تاریکی روشن می‌کرد. به همین دلیل، فک‌ام را از شدت ناراحتی منقبض و مشت‌های گره‌کرده‌ام را از شدت خشم، بیشتر در کف دستانم فشردم.
دیگر نفسم بند آمده بود که تک اشکی از گوشه‌ی چشم راستم لرزان بر گونه‌ام افتاد که با دیدن ورود مردی کلاه به سر از اهالی به حیاط، سری به عقب چرخاندم وبا پشت دست مشت‌شده‌ام اشکم را پاک کردم.
گویا مردم کوی و برزن از واقعه اطلاع یافته بودند که با ریختن شیون‌وار تعدادی دیگر از مردم از پشت سر آن مرد به داخل حیاط، سرم را دوباره به پشت سر چرخاندم.
با کمال ناراحتی این بار دخمه سپاری جناب‌هوشیدر به گروهی از اهالی نه‌تنج که سالیان درازی او را عاشقانه دوست داشتند، انجام گرفت و ما هم رهسپار شهر باستانی اصطخر* گشتیم.

*اصطخر= همان مرودشت فارس که کاخ چهل‌منار در آن حضور دارد.
 
آخرین ویرایش:
سوار بر اسب‌هایمان در راه کویری منتهی به اصطخر می‌تاختیم و اسب‌هایمان همانند شتران صحرا با تحمل تشنگی راه را می‌پیمودند. کم‌کم شب در پهنه‌ی آسمان کویر، بساط ستارگان سفید را از دوردست‌ها می‌گشود و ما نیز با قصد اتراق بر روی شن‌های بکر صحرا پا در رکاب اسب‌هایمان پیاده شدیم.
هر چند اواخر تابستان بود اما سرمای کویر در سکوت نفس‌گیر شب زبان‌زد عام و خاص بود. همگی با پهن کردن پشمینه‌هایی بر روی خود، از شدت خستگی به خواب رفته بودیم اما منی که همیشه نجوای قصه‌گویی‌های مادرم را درباره‌ی کویر شنیده بودم، می‌خواستم با دیدن سختی‌ها و زیبایی‌های آمیخته‌شده در وجود دخترک قصه‌ی کودکی‌ام؛ صحرا را در کویر با گوشت و پوستم لمس کنم.
تاریکی همه‌جا را فراگرفته‌بود. من چمباتمه‌وار زانوانم را با انداختن پشمینه‌ای بر روی کتفم، در آغوش خود گرفته بودم و نشسته بر روی شن‌زار کویر، نگاه غمگینم را به هلال ماه‌ روشن که در آسمان کویر جا خوش کرده بود، دوختم. آرامش سکوت شب و شن‌زارش چنان در‌هم آمیخته شده بود که روح پرتلاطم‌ام را آرام می‌کرد؛ گویا که نبض زندگی در وجود این کویر به خوبی در جان آدمی می‌زد و بوی شن‌هایش با فروغ کم‌نور ماه آمیخته شده؛ تاریک‌ترین نقطه‌ی روحم را روشن می‌ساخت.
شال حریری بنفش‌رنگم را که در بالای سرم به گیسوان بافته شده‌ام وصل بود، به پشت انداخته بودم و درحال تجربه‌ی شنیدن سکوت کویر بودم که صدای مردانه‌ای از پشت، سکوت فضا را درهم شکست:
-بر کدامین ستاره‌ی تابناک آسمان خیره ماندی؟ و یا شاید در بند یکی از ستارگانِ در سکوت مانده اما پرهیاهوی گنبد آسمان مجنون شدی؟
این آوای فرشاسب در نجوای شب کویر بود که در تاریک‌ترین وقت شب، متوجه بیدار ماندنم شده بود!
از کلماتش که دل هر کسی را می‌توانست به خوبی بلرزاند، لبخندی شیرین بر گوشه‌ی لبم نشاندم و پشت چشمی نازک کردم.
در پی‌اش، زانوانم را از حالت قبلی درآوردم و پاهایم را بر روی شن‌ها دراز کردم تا بلکه او هم در کنارم از برکت زمین جادویی کویر بی‌نصیب نماند. لحظه‌ای بعد، با فاصله‌ی نزدیک به دو وجبی در سمت چپم نظیر حالت قبل‌ام؛ چمباتمه‌وار نشست و با لحنی مهربان لبخند زد. سپس، رو به آسمان گفت:
-من هم همانند تو چنین حالت نشستنی را در فضای دل‌انگیز کویر دوست می‌دارم. آسوده باش. بانو.
با گفته‌اش، حالا هر دو در همان حالت چمباتمه‌وار با بردن سرهایمان به سوی ستارگانی که همچون مرواریدهای سفید در کنار ماه می‌درخشیدند، زل می‌زدیم.
 
آخرین ویرایش:
سکوتی سهمگین فضای بینمان را پر کرده بود. چند ثانیه‌ای به همین منوال بی‌هیچ حرفی هلال ماه‌ را می‌دیدیم که چگونه نور وجودش را از خورشیدی که حضورش در گستره‌ی پهن آسمان کویر دیده نمی‌شد، به خوبی می‌ستاند تا لااقل شب‌های زمین، از جانب آدمیان تهمت ناروایی درباره‌ی بی‌فروغ بودنش بر او نبندند.
فرشاسب ابروانش را به هم پیوند داد و با شکستن سکوت، از من مجدّانه پرسید:
-نگفتی که در آرزوی چیدن کدام ستاره‌ای به انتظار نشسته‌ای؟
من نیز بی‌هیچ حرکتی با ناراحتی که از چهره‌ام پیدا بود، گفتم:
- از قضا مِهر آن ستاره‌ای بر دلم نشسته که مرا همیشه دوست دارد و حاضر به دیدن رنجش‌ام با قطره‌ای اشک از چشمانم نیست.
سپس بلافاصله بغضی عجیب بر چشمان میشی‌فام‌ام چیره شد و با جویدن لب پایینی‌ام، زیرِلب آرام صدایم در گلو لرزید:
-اما انگار هنوز آن ستاره‌ام تصمیم به پدیدار شدن در آسمان شب‌ام ندارد. چون... .
کلام‌ام را از قصد بریدم و زاویه‌ی سرم را به چپ؛ سمت فرشاسب تغییر دادم که متوجه شد و در مردمک چشمانم که انعکاس نور ماه در آن برق می‌زد، خیره ماند و منتظر پی حرفم؛ عمیق، نگاهش را به لب‌های صورتی و پُرم قفل کرد:
- چون، آن را نمی‌بینم.
او که غمناک بودنم را از چشمانم فهمیده بود، اندک اخمی بر پیشانی‌اش نهاد و با لبخندی کوتاه مرا مهمان خود کرد و گفت:
- می‌دانم چه می‌گویی اما اگر می‌دانستی که در دل این سختی‌ها و غم‌های از دست دادن عزیزی، چه حکمت‌هایی نهفته است؛ هیچ‌گاه چنین کلماتی را بر زبان جاری نمی‌کردی.
او با این رشته‌کلام‌هایش بوی آرامش را در خیال پرآشوبم عطرآگین می‌کرد و نفس‌هایم را بیشتر در گرو واژگان زیبایش نگه‌می‌داشت؛ زیرا که قلب دخترانه‌ام را نشانه گرفته بود و داشت تپش می‌گرفت.
هنوز نگاهمان با هم تلاقی خورده بود که فرشاسب هم‌زمان با تکان دادن سرش به پایین، مژه‌های بلندش را به نشانه‌ی دلداری دادن به من بست و باز کرد و با لحنی قاطع گفت:
-من نیز همانند تو هیچ آگاهی از مشکلات مبارز بودن در چنین راه پرفراز و نشیب ایرانشهر نداشتم اما می‌دانستم که به ازای از دست دادن هر گوهری در زندگی، جواهری گران‌قیمت‌تر از آن گوهر می‌یابم.
سپس، با صاف کردن هر دو پایش بر روی شن‌زار نگاهش را به آسمان داد:
-به همین خاطر، همیشه با اندیشیدن به این جمله قلب پرخونم از این دنیا روی آرامش به خود می‌گیرد.
من هم به تبعیت از او با دراز کردن پاهایم بر روی زمین سرشار از شن، رو به آسمان گفتم:
-از وقتی که از طرف شاهنشاه به پدربزرگمان، دستور یافتن این سنگ‌های اسرارآمیز از طریق دفینه‌ی مهرابه‌های قره‌ناز و اصطخر به مادرانمان محول شده، شمارش معکوس برای از بین بردن تمدن پاک ایران‌زمین هم آغاز شده و این یعنی... .
سخنانم را قطع کردم و با چرخاندن سرم به سمتش که او هم در حال تغییر دادن زاویه ی سرش به من بود، دنباله‌ی حرفم را پی گرفتم:
- و این یعنی ترس از بیداری مردم برای فروپاشی نظام قدرتمند اما سرشار از دروغ و نیرنگ این ارتش تاریکی که با کمال بی‌وجدانی در هفت‌سرزمین رخنه کرده‌اند.
فرشاسب هم با ابروانی خم کرده، نگاهش را به من نافذتر کرد و با جدیت گفت:
-آری اما نکته‌‌ی مهمی که هست؛ بیشترین تمرکز این انسان‌نماها* در ایران‌زمین و جایی به‌ نام بابل* هست که گروه خاصی از انسان‌ها هم با نیت چپاولگری همین انسان‌نماها همسو شده‌اند.

*انسان‌نماها= آنوناکی‌ها که نوعی شیطان از جهانی دیگر آمده‌اند و بیشترین تمرکزشان در مرز ایران و عراق است و می‌توانند خود را به شکل انسان دربیاورند. مجموعه‌ی آنها، ارتش تاریکی را تشکیل می‌دهند.
* بابل= شهری در بین‌النهرین و نزدیکی کربلا
 
آخرین ویرایش:
سرش را بیشتر با مردمک‌های لرزان چشم‌اش به سمتم مایل کرد:
-خوب به خاطر دارم که مادرم می‌گفت:" پس از خواستگاری کردن پدرم؛ کیارخ از پدربزرگم تصمیم جدی برای رفتن به شهر اصطخر گرفتم." پدرم همیشه نشان مهر مادرم را در قلبش مُهر کرده بود و هم‌اکنون که مشاور و هم‌نشین پادشاه است، دریچه‌ی قلبش را قفل زده تا کسی مِهر مادرم را به تاراج نَبَرَد.
او داشت از پدرش سخن می‌گفت! پدری که در اندرونی کاخ چهل‌منار به عنوان پیشکار پادشاه به او و مردم خدمت می‌کند.
به این می‌اندیشیدم که از اولین دیدارمان تا به اکنون فرصتی برای شناخت‌اش نداشتم و اینک در حال ورق زدن صفحاتی از زندگی‌اش در کنارم بود. بهار آشنایی‌اش با من، نسیمی دل‌انگیز را در وجودم می‌وزاند و دلم را برای سرانجام رساندن کارمان قرص‌تر!
لبخندی از سر شوق بر گوشه‌ی لبم نشست و رو به او گفتم:
-از این‌که پدرت با راه یافتن در کاخ سلطنتی، راه خدمت به سرزمین‌مان را هموارتر کرده، احساس فخر دارم. پورخاله*.
اما لحظه‌ای چهره‌ی گرفته‌اش، توجهم را جلب کرد و اخمی بر پیشانی‌ام نشاندم. او هم با ریز کردن چشمانش، کف دستانش را بر روی شن‌زار تکیه داد و پس از بیرون دادن نفسی کوتاه، نگاهش را به روبرو؛جایی در دوردست‌ها داد و زیر لب بغض‌آلود گفت:
-مادرم را همانند اتابک، همین افراد در نزدیکی کوه‌های مرودشت به قتل رساندند اما من دیر رسیده بودم.
او داشت با این کلمات حزن‌انگیزش، عمق احساساتش را از خاطرات گذشته‌اش به بیرون می‌کشید؛ آن چنان که لرزش نامحسوس دستانش از لای شن‌ها نگاهم را به سوی ساعد زمخت و مردانه‌اش کشاند.
هنوز داشت صحنه‌ی اندوهناک گذشته را برایم زنده می‌کرد:
-پیش از جان دادنش؛ با گفتن موضوع یافتن‌تان و شمسه، خیالِ پریشان‌اش را برای همیشه تسکین داد.
گفته‌اش که به آخرین کلمه رسید، از خشم آهی حسرت‌انگیز کشید و با فرو دادن بغض‌اش، عجیب تمام خشمی را که از نبود اتابک رنج می‌بردم، در جانم فرونشاند. زیرا که با دیدن چنین آرامش‌اش در واکنش به فاجعه‌ی مادرش، به من این نوید داده می‌شد که شاید زمان؛ غبار نشسته بر روی غم‌ها را از بین نَبَرَد ولی اثر غمگساری اولیه را کم می‌کند.
دیگر راه چاره‌ای جز سکوت در هنگامه‌ی آشوبی که داشت از دل دردمند فرشاسب به بیرون کشیده می‌شد، نداشتم تا بیش از این روح زخمی‌اش، خراش برندارد.

*پورخاله= پسرخاله
 
آخرین ویرایش:
هنوز آفتاب، پرتوهای مهرافزای‌اش را در آفاق بی‌کران آسمان نتابانده بود که به سمت پایتخت؛ شهر هزارسودا قصد کردیم. با سرعتی که اسب‌هایمان برای رسیدن به آن‌جا شتاب گرفته بودند، خستگی از سر و رویمان باریدن گرفته بود؛ آن‌چنان که در حوالی تاریک شب توانستیم خود را به ورودی دروازه‌ی بزرگ سنگی پایتخت که مستطیلی شکل بود، برسانیم.
دو مجسمه‌ی شیر بر طرفین بالای دروازه، شکوه پایتخت را به رخ هر کسی می‌کشید. مشعل‌های نورانی؛ هم روی دیوارهای کنگره‌دار و سنگی متصل به طرفین دروازه‌، زیبایی چشم‌نوازی را به سیمای شهر در شب بخشیده بودند. در چوبی دروازه‌ی سنگی، برای عبور و مرور آدمیان باز بود و همهمه‌ی مردم، صدای جریان زندگی را در فضا پخش می‌کرد.
در حال گذر از دروازه به داخل شهر بودیم که نگاهم به جارچیان در حال دمیدن شیپورهایی خمیده از جنس شاخ گوزن بود که بر روی زین اسب‌هایی مشکی‌رنگ از طرف مرکز شهر به سمت دروازه حرکت می‌کردند؛ رداهایی سفیدرنگ به تن داشتند و کلاه‌هایی استوانه‌ای‌شکل به همان رنگ بر سر نهاده بودند. صدای بلند شیپورها به صورت ممتد در گوشمان نواخته می‌شد.
سرم را به سمت راست؛ نوش‌آفرین که بر روی اسب خاکستری‌رنگش در امتدادم حرکت می‌کرد، چرخانده و گفتم:
-چرا جارچیان در این وقت شب شیپور می‌‌زنند؟
او نیز با لبخندی شیرین، نگاهش را به سمتشان داد و گفت:
- آنها با دمیدن‌ شیپور، مردم را دعوت به رفتن در آتشکده‌ی آناهید* برای نیایش می‌کنند. آتشکده‌ای که از دیرباز به عنوان معبد آناهید شناخته می‌شد.
من نیز به نشانه‌ی فهمیدن ابرویی به بالا کشیدم و مسیر نگاهم به شلوغی شبانه‌ی مردم کشیده شد تا جایی که شلوغی شهر از مغازه‌های پیش‌ روی‌مان از دو سو پیدا بود. به گفته‌ی فرشاسب؛ گرمی هوا، دلیلی برای هیاهوی شبانه‌ی مردم در پایتخت بود.
یورتمه‌کنان در حال حرکت بر روی اسب‌هایمان بودیم که ناگهان بوی ابرهای غلیظی شبیه دود به مشام‌مان رسید؛ سرم را کنجکاوانه به سمت بالا گرفتم و با دیدن آن دودها از مسیر مقابلمان که دوردست به نظر می‌آمد، حدسمان به یقین تبدیل شد.
شعله‌های فجیع آتش همراه با هاله‌هایی از دود بر فراز آسمان داشت بلند می‌شد و تعدادی از مردم هم با دیدنشان از تعجب پی‌در پی هوی بلندی می‌کشیدند.
همهمه‌ی عجیبی در فضا از سر گرفته شده بود و قلب من نیز در این میان به تندی می‌تپید. مردم از ترس زیر گوش همدیگر به پچ‌پچ افتاده بودند.
فرشاسب که جلودار من و نوش‌آفرین حرکت می‌کرد، با متمایل کردن سرش به اصلان که در سمت راست‌اش به سرفه کردن افتاده بود، از تعجب به ابروان پرپشت‌اش گرهی انداخت و زمزمه کرد:
-گویا در دل شهر، آتش‌سوزی رخ داده؛ خبری در راه است!
سپس، سرش را کمی به سمت عقب متمایل کرد و با جدیت گفت:
-شما راهتان را به سمت خانه کج کنید. من تا سر از کار این رخداد درنیاورم، آرام نخواهم نشست.
و بلافاصله با رو چرخاندن به آن سوی خود؛ سمت باشکان و سایمان که در امتدادش حرکت می‌کردند، گفت:
-شاید مجبور به راه یافتن در اندرونی کاخ باشم.
اصلان که این را شنید، با کشیدن دستی بر روی یال سیاه رنگ اسبش نگاهی موشکافانه به سایمان و باشکان انداخت. سپس، بلافاصله با اشاره‌ی سرش به آنها؛ در حالی‌که فرشاسب را خطاب می‌کرد:
-پس، ما هم با تو همراه می‌شویم، برادر.
هر دوی آنها با حرکت دادن سرشان به پایین، گفته‌ی اصلان را تأیید کردند و همراه با فرشاسب با اسب‌هایشان به تندی به سمت مرکز شهر تاختند.
من و نوش‌آفرین هم مسیرمان را به سمت خانه‌شان تغییر دادیم. در میانه‌ی بازاری که از آن عبور می‌کردیم، دعا می‌کردم تا بیش از این شعله‌های آتشین شهر، دامن روزمرگی‌های مردم کوچه بازار را نگیرد.

*آتشکده‌ی آناهید= آتشکده‌ی شهر اصطخر
 
آخرین ویرایش:
در حال عبور از کوچه‌های تنگ و باریک بودیم و تنها نور قرص ماه بود که روشنای‌اش افق دید شب‌مان را بیشتر کرده بود. از روی دیوار یکی از خانه‌ها بوی گل یاس به طرز عجیبی مرا مدهوش می‌کرد که نوش‌آفرین با کشیدن بند افسار اسبش برای ایستادن، مرا وادار به نواختن ضربه‌ی پایی به شکم آماندا کرد تا از حرکت بایستم.
من که هنوز در حال بوییدن عطر دلربای یاس‌هایی بودم که بر روی دیوار کوتاه همان خانه‌ی مقابلمان رشد یافته بود؛ نوش‌آفرین با سَر دادن تک‌خنده‌ای بلند رو به من نگاهی کرد و گفت:
-رسیدیم، امیدوارم میزبان خوبی برای مهمانانی همچون شما که پس از سالیانی دراز قدم به کاشانه‌مان گذاشتید، باشیم.
از آن‌جایی که مشعل‌هایی روشن بر نمای بیرونی دیوارهای خانه‌ها تعبیه شده بود، می‌توانستم یاس‌ها را صورتی رنگ ببینم. بنابراین، با سر چرخاندن به سمتش با تعجب از تک‌خنده‌اش، لبخندی بر روی‌اش پاشیدم و گفتم:
-انگار مدهوش‌شدنم از یاس‌های آویخته شده‌ی خانه‌تان چنان رسوایم کرده که چنین تک‌خنده‌ای زدی، خواهر.
او پس از تکان دادن سرش به پایین به نشانه‌ی تأیید، بلافاصله مرا برای ورود به خانه از در چوبی کوچک‌شان راهنمایی کرد.
هر دو بند افسار اسب‌هایمان را بر دور تنه‌ی درخت بزرگ بُنه* حیاط که در کنار چاه آبی، شاخ و برگ‌های سرشارش را به نمایش گذاشته بود، وصل کردیم.
دیواری کوتاه و سرتاسری با یاس‌های آویخته‌شده‌اش از بیرون، دور حیاط را فراگرفته بود و سنگلاخی بودن کف حیاط، جان بخشی حیاط را دو چندان کرده بود.
نوش‌آفرین با باز کردن در چوبی آستانه‌ی خانه، بلافاصله به سمت داخل خانه پاتند کرد و با آوردن شمعی روشن همراه با گلاب‌دان و آیینه‌ای گرد از طاقچه‌ی دیوار، سرش را به سمتم بالا گرفت و گفت:
-همان طور که می‌دانی طبق آیین‌مان، چهره‌ی سپید و زیبایت را در آینه تماشا کن.
من هم با خوشحالی، بی‌وقفه چکمه‌های عنابی‌رنگم را که تا زیر زانوانم می رسید، درآوردم. سپس، پس از کمر راست کردنم، درِ فلزی نقره‌ای فام آینه را از هر دو طرف* باز کردم و سیمای خسته‌ام را با گونه‌های برجسته‌ای که به صورت گِردم می‌آمد، دیدم.
گلاب‌دان فلزی که تعدادی تکه‌های فیروزه بر روی‌اش چسبیده بود، را هم به طرف کف دستانم برای پاشیدن گرفت و من هم‌چنان با دیدن مهربانی‌هایی که از شوق وصال‌اش به من پس از سالیانی دراز خرجم می کرد، قلبم همچون مومی نرم می‌شد. به همین علت، با لبخندی ابرویی تا کردم و گفتم:
- خواهر، از اینکه در بحبوحه‌ی این شب‌رسیدن‌ها رشته‌حواس‌هایت را برای به جا آوردن آیین‌مان و مهمان‌نوازی جمع می‌کنی، مایه‌ی مباهات است.
حالا که بوی گلاب و یاس‌ها در گوشه‌ای از خاطرم درهم تنیده شده بود، در فضای نور پخش‌شده‌ی شمع به یکباره ردّ نگاهم به سمت طرح کشیده‌شده‌ی زنی بر روی دیوار روبرویی افتاد؛ نقش زنی بر روی پوستینه‌ای ضخیم که گویا از چشمان درشت قهوه‌ای رنگش پیدا بود که همانند چشمان مرواریدوار مادرم بود؛ آری، او کسی نبود جز سانای‌بانو اما صورتی سبزه داشت که حالت قلبی‌شکل چهره‌اش بیشتر شوق آدمی را برمی‌انگیخت.

* درخت بُنه= درخت پسته‌ی کوهی
* درِ فلزی آینه از هر دو طرف= در باستان، آینه ها از هر دو طرف بسته بودند و در داشتند. به دلیل اینکه مردم اعتقاد داشتند که آینه، راه ورود اهریمنان به دنیای انسان‌هاست.
 
آخرین ویرایش:
به سمت دیوار سه قدمی گام برداشتم و پرسیدم:
-چه کسی این گونه به این زیبایی رخسار ملیحانه‌ی سانای‌بانو را نگارگری کرده؟
او هم زمان با برگرداندن گلاب‌دان و آینه به سمت طاقچه که در سمت چپ و پایین طرح دیوار بود، گفت:
-با این که فرشاسب در بیشتر اوقات دست از کارهای نظامی‌گری قصر، مجالی برای این گونه نقش‌زدن‌ها ندارد ولی گهگاهی دست به قلم می‌بَرَد و با نقش‌زدن بر روی پوستینه‌هایی، طرحی می‌‌کشد.
آری، روح فرشاسب با وجود سانای‌بانو درهم تنیده شده و بی‌قراری‌هایش را از نزدیک به تماشا نشسته بودم‌. زلف نگاهم به چهره‌ی کشیده‌شده‌ی خاله‌ام عمیق بند شده بود که لحظه‌ای صدای مردانه‌ی ناآشنایی در گوشم طنین‌انداز شد:
-نمی‌دانستم به این زودی میزبان شما؛ یادگاران مرحوم همسرم می‌شوم. خوش آمدید.
با شنیدن چنین جملات احترام‌آمیزی، با تعجب سرم را به عقب چرخاندم و جناب کیارخ؛ شوهرخاله‌ام را همراه با فرشاسب و برادرانم دیدم. او با هیبتی سرشار و قامتی بلند، لباسی درباری و خاکستری رنگ بر تن کرده بود. چهره‌ای جدی و کشیده با ابروانی به‌هم‌پیوسته مانند ابروان دخترش؛ نوش‌آفرین داشت.کلاهی مخروطی شکل به همان رنگ بر سرش نهاده بود و داشت با لبخندی سرتاپایم را نظاره می‌کرد که این بار گفت:
- گویا تنها کسی که میراث‌دار زنانگی آذرمینوبانو باشد، تویی. آناشید‌بانو. چرا که مادرت را از نزدیک در زمان خواستگاری از سانای بانو دیده بودم.
و این سخن‌ ناگهانی‌اش در آن هنگام، عجیب به مذاق‌ام خوش آمد. زیرا که در همان لحظات ابتدای آشنایی‌مان، تیر خلاص را به کلام هدفمندی که در نظر داشت، زده بود.
او که رشته‌کلام‌هایش را بی‌وقفه در پی هم می‌بافت، مجالی برای سخن‌ گفتن پیدا نمی‌کردم که فرشاسب با فروبردن پنجه‌های دستش در لای موهای خوش‌حالتش یک تای ابرویی به بالا داد و لبخندزنان، زیرچشمی نگاهی به پدرش انداخت و گفت:
-انگار پدرم از اینکه پس از مدت‌ها مهمانانی از دور پایکوبان قدم به خانه‌مان گذاشتند، مشعوف است!
این بار فرصتی را که ناخودآگاه فرشاسب به من داده بود، برای جبران خوش‌‌آمد گویی جناب کیارخ به نشانه‌ی احترام دامن پیراهن زردرنگم را از هر دوطرف گرفتم و با نیم‌نگاهی به او لبخندی زدم و گفتم:
- ما از این که این گونه سرزده به خانه‌تان قدم نهاده‌ایم، شرمساریم. جناب مشاور.
او که انگار از صدازدن‌اش به این نام تعجب کرده بود، با قهقهه‌ای بلند سرش را به سمتم کج‌تر کرد و گفت:
- لازم نیست مرا این‌گونه صدا کنی؛ چرا که از این پس ملاقات‌هایمان به واسطه‌ی این گردنبندهای پیداشده بیشتر خواهد بود. بانو. نام‌ام را همان جناب کیارخ صدا بزنی، کافیست.
از اینکه با این حرف‌هایش دلم را برای غریبگی نکردن در کنارشان قرص‌تر می‌کرد، شادی در پوستم نمی‌گنجید؛ تا جایی که فرشاسب با دیدن چهره‌ی خوشایندم، لبخندی گرم بر صورتم پاشید و چشمانش را برای دلگرمی‌ام، باز و بسته کرد.
 
آخرین ویرایش:
جناب کیارخ هم با چرخ دادن نگاهش سمت برادرانم که یک به یک در سمت راستش ایستاده بودند، با لبخند گفت:
- نه، این گونه نیست. همین که همراه با دلاورمردانی از تبار آذربایگان برای دیدنمان و ... .
خود میانه‌ی حرفش را برید و با چرخاندن نگاهش به سمت گردنم گفت:
- و در میان گذاشتن ودیعه‌ای به نام شمسه همراه با لاجورد فرشاسب برای همکاری با پادشاه، عازم جنوب ایرانشهر گشته‌اید، هزاران بار اهورامزدای بزرگ را سپاس می‌گویم.
سپس، با جمع کردن ابروان به‌هم‌پیوسته‌اش، چهره‌اش را جدی تر کرد و با نگاه ممتدش به من گفت:
-پس، بهتر است هر چه سریع‌تر فردا پس از طلوع آفتاب همگی خود را به حضور عالی‌جناب برسانیم.
اصلان گَرد آستین پیراهن شیری رنگش را با دست دیگرش تکاند و با رو کردن به من و نوش‌آفرین که در کنارم ایستاده بود، بحث را تغییر داد:
- در شهر آتش‌سوزی مهیبی رخ داده بود که با کمک مردم مهار شد.
نوش‌آفرین هم کنجکاوانه نگاهش را به فرشاسب که در کنار پدرش ایستاده بود، داد و پرسید:
- این آتش‌سوزی مگر برای چه بود؟
فرشاسب هم نگران به او نگاه کرد و گفت:
- در این چند وقت اخیر که ما شهر به شهر در سفر بودیم، گرانی کالاها در ایرانشهر و هفت‌سرزمین بیداد کرده و دیگر چاقوی برّندگی گرانی به مغز استخوان مردم رسیده و رمقی برای ادامه‌ی زندگی با همین اوضاع وخیم بازار را ندارند. به همین خاطر، چاره‌ای جز اعتراض از راه آتش‌سوزی نیافتند.
من نیز تعجب‌زده رو به برادرانم گفتم:
- تا به اکنون سابقه نداشته چنین نگرانی‌های ناشی از گرانی در کسب و کار و خوراک؛ به ویژه که ایرانشهر را درنَوَردَد تا مردم هم این گونه عاصی شوند. آن هم در قلب تپنده‌ی ایرانشهر؛ نزدیک کاخ چهل‌منار!
از طرفی سایمان هم‌زمان با چرخ دادن سرش به سمت باشکان که در سمت راستش بود، دستش را متفکرانه به ته‌ریش زیر چانه‌اش کشید و گفت:
- اگر چنین وضعی با همین سرعت به سمت آینده پیش برود، احتمال شورش‌های فراوانی را از سمت توده‌های مردمی در سراسر ایرانشهر شاهد خواهیم بود.
باشکان هم صورت کشیده‌اش را در جهت جناب کیارخ حرکت داد و با تک سرفه‌ای، اخمی پُرچین بر پیشانی‌اش کرد و گفت:
- جسارت است؟! شاهنشاه آریوسلم که فرّه‌ایزدی* دارد، چگونه ممکن است برای چنین چالش پرمعضلی چاره‌ای نیندیشیده باشد؟
جناب کیارخ هم که انگار از پرسش باشکان یکّه خورده بود؛ برای اندیشیدن به یافتن پاسخی برای پرسش‌اش با سکوتی چند ثانیه‌ای به فکر فرو رفت. سپس، با انگشت اشاره‌ی دست راستش، موهای زبر زیر کلاهش را خاراند و گفت:
- کسانی که این چنین گرانی را در میان مردم کوچه‌بازار به راه انداخته‌اند، همگی نفوذی‌های ارتش تاریکی‌اند. پس، انتظاری از پادشاه برای ریشه‌کن کردن کامل اوضاع نابسامان را نباید داشت.
آری، آشوب‌ها و تاریکی چنان در سبک زندگی مردم درهم‌آمیخته شده بود که حتی سامان دادن به آن‌ها از دست پادشاه هم در رفته بود.
پس از اندکی هم‌صحبتی با همدیگر از خاطرات گذشته‌ی مادرانمان و چگونگی تاریخ تشکیل گروه سپیدافشان توسط جناب کیارخ، همگی سر بر بالین گذاشتیم و سیاهی پهنه‌ی شب را به سپیده‌ی صبح رساندیم.

*فرّه ایزدی= نشان پیامبری و شکوه از طرف خداوند
 
آخرین ویرایش:
عقب
بالا