Follow along with the video below to see how to install our site as a web app on your home screen.
یادداشت: This feature may not be available in some browsers.
انجمن آوای رمان
✦ اینجا جایی است که واژهها سرنوشت میسازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم میشکند! ✦
اگر داستانی در سینه داری که بیتاب نوشتن است، انجمن رماننویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بیهیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار!
.
صبح فرا رسیده بود. هر چند پرتوان خورشید با تمام قدرت گرمایاش را به گوشه کنار شهر میتاباند اما باد پاییزی صبحگاهی با وزیدناش، شاخ و برگهای درختان تنومند چنار را در کوچهپسکوچههای پایتخت حرکت میداد و آوای خشخششان در گوشهایمان میپیچید. گلبوتههای زرد و ارغوانی رنگ مسیر منتهی به کاخ چنان زیبا به نظر میرسیدند که روح تازهای به شهر بخشیده بودند.
بزرگی و زیبایی مجموعه کاخهای چهل منار را به دلیل بلندایش از هر کجای شهر که میایستادی، به خوبی میشد دید.
جناب کیارخ زودتر از ما خانه را به مقصد کاخ ترک کرده بود. در حال نزدیک شدن به دروازهی اصلی و بزرگ قهوهایرنگ چهلمنار بودیم که فرشاسب با نشان دادن نشان چوبیِ ورودش به نگهبان دروازه که با پیراهن قهوهای رنگ؛ کلاه گنبدی شکل بر سر گذاشته بود، ما را به عنوان مهمانان ویژهی شاهنشاه معرفی کرد.
در آن میان، نگاهم بر دروازهی بزرگ چوبی و سنگین بودکه فرشاسب نشان دایرهای چوبی را که طرح شاهنشاه بر روی آن حک گشته بود، در گریباناش گذاشت و همزمان با باز شدن دروازه توسط دو تن دیگر از دروازهبانان، صدای گوشخراشی در فضای صبحگاهی طنینانداز شد.
هنوز خیره در نقش شیرهای غرشکرده بر دو سوی دروازه بودم که نگاهم به کنگرههای مرمرین قرارگرفته بر روی دیوارهای متصل به دروازه کشیده شد. بلندای دیوارهایی که دورتادور مجموعهی کاخها را فراگرفتهبود، به ده متری میرسید.
از همان بدو ورودم به چهلمنار، چنان محو زیباییهایش شده بودم که فرشاسب با قدم زدن در سمت چپام متوجه نگاه مدهوشماندهام شد و با مایل کردن سرش به کنار گوشم، با لبخندی لحناش را بمتر کرد:
- گویا خبر نداری که گونههایت از فضای سرخوش اینجا، گلگون شده... .
من از جملهی ناگهانیاش، گونههایم بیش از گفتهاش سرخی به خود گرفت. بیدرنگ از شرم هر دو دستم را بر روی گونههای سرخم کشیدم. حرفش در لحظه برایم در حکم صاعقهای شده بود که بر جانم لرزه میانداخت. نفسهایم تند شده بود و از شرمی که هنوز نگاه زیرچشمیاش وجودم را به آتش میکشید، گرم میشدم.
هنوز دستانم بر گونههای سرخشدهام مانده بود که لرزش محسوس دستانم را بر روی پوست لطیف صورتم به خوبی فهمیدم. در دل به خود نهیب میزدم که چطور او توانست با تک جملهای، نبض نفسهایم را با کلماتش بگیرد تا ارادهی شمارش نفسهایم از من گرفته شود.
او با اندام مردانه و ورزیدهای که این سالها به عنوان یک فرمانده برای خود دست و پا کرده بود، با دیدن حالت چهرهام تصمیم گرفته بود تاکمر همتاش را برای طبل رسواییام در آن موقعیت ببندد!
میخواستم از گرمای آتشینی که بینمان به پا کرده بود، نجات یابم که این بار نگاه لرزانم به سمت کاخ شورای سلطنتی مقابل که دورتر به چشممان میآمد، کشیده شد.
از آنجایی که هنوز مرا میپایید، با دیدن منحرف شدن نگاهم به روبرو پشتچشمی نازک کرد. سپس، با پوزخندی که از نگاه تیزبینام پنهان نماند، دستی بر پشت گردنش کشید و آرام سرش را به سمتم دوباره خم کرد و لحن پرسشگرانهای به خود گرفت:
- آیا میدانی حس شرمزدهی دختری چون تو، راه ورود هر مِهر و گرمایی را به قلب هر مردی باز میکند؟
اما اکنون که او بود گرما را در تمام وجودم بیمهابا میریخت و با این جملهاش تمام قفلهای بستهی وجودم را با لطافت باز میکرد. پس، او چه میگفت؟!
قلبم داشت از شدت فشار گرما از جایش کنده میشد؛ به طوری که بیاختیار سرم را به چپ چرخاندم و با کمال ناباوری، چشمان گرم و پراحساساش را در مقابل دیدگان لرزانم دیدم که مهرانه، داشت بیهیچ ترس از رسوایی مرا نگاه میکرد و با لبخندی شورانگیز مرا در اقیانوس بیکران روحاش میبُرد.
انگشتان هر دو دستم را زیر نگاههای فرشاسب که با قدرت به احساسات لطیف زنانهام یوغ انداخته بود، در هم قفل کرده بودم و عرقی سرد بر پشت لبانم نشسته بود.
اگر گلویی صاف نمیکردم، هنوز چشمان مشکیرنگش را در بند چشمانم اسیر کرده بود. بنابراین، نگاهم را به سمت سروهای زیبا و همیشهسبز که در دو طرف مسیرمان به کاخ شورای سلطنتی با قامتی بلند کاشته شده بودند، سُر دادم و فرشاسب هم شرمگین و مستانه گوشهی لب پایینیاش را خمارگونه از حس خوشایندی که در وجودمان ریشه دوانیده بود، گاز زد و به ناچاری آرام بر گونهی راستش دست کشید.
برادرانم به دنبال ما قدم میزدند که نوشآفرین از پشت، خود را به سمت راستم کشاند و همزمان با کنار زدن گیسوان صاف خرماییاش از زیر شال یشمیرنگ، سرش را رو به من به سمت بالا گرفت:
-مادرم از اینکه از سرزمین مادری خود؛ آذربایگان به دلیل ازدواجاش دور افتاده بود، غمی عجیب در چشماناش دیده میشد و او برای همیشه آرزوی حسرتبرانگیز دیدن شما را با خود به جهانی دیگر بُرد، آناشید.
او در حال حرف زدن دربارهی مادرش بود که صدای تراوش شرشر آب زلال از فوارههای کوچکی که در میان درختان سرو فراهم شده بود، توجهم را جلب کرد.
قبل از رسیدن به حوض دایرهای بزرگ و مرمرین نزدیک کاخ شورای سلطنتی، مجسمههای سنگی شیردال در دو طرف انتهایی سروها دیده شد که بر سرستونهای بلند سنگی ساخته شده بود. همان شیردالی که برایم آشنا به نظر میآمد؛ موجودی افسانهای که تناش همچون شیر و گوشهایی شبیه گوشهای اسب را در خود دارد و با ماندگار شدناش در ایرانشهر و هفتسرزمین، شکوهمندی صدای غرّش مانند و شجاعانهاش را در جهان به رخ میکشد! شیردالی که نمونهاش را در تپهی باستانی مانایی ایده* دیده بودم.
به نزدیک حوض بزرگ و هشتضلعی مرمرین رسیدیم که در وسط آن، فوارهای گلمانند جلوهی زیبایی را به حوض داده بود و آب، از فواره به داخل حوض و بیرون پخش میشد. سپس، در جوی دو طرفه که به سروهای کناری مسیر راه مییافت، جریان پیدا میکرد و در نهایت، با خارج شدن از محوطهی کاخهای سلطنتی، درختان سرتاسر پایتخت را با مسیریابی پیشرفته و تعبیهشده آبیاری میکرد.
فرشاسب که این بار با لباس آبیرنگ نظامی و موهای حالتدار زبرمانندش که جلودار ما حرکت میکرد، چنان با ابهت به نظر میرسید که در همان گامبرداشتنهایش از پنجپلهی ورودی کاخ به بالا، محو مردانگیهایش شده بودم اما جهت نگاهم را به دروازهی ورودی کاخ تغییر دادم.
این بار هم همان مجسمههای شیر غرشکرده بر روی دو طرف دروازهی ورودی کاخ، در چشمان میشیرنگم چنان برق انداخت که به یاد شکوه مجسمههای کاخ شیران الحمرا* افتادم.
همه جای تالار داخلی از شدت زیبایی همچون جواهر میدرخشید. دلی برای چشم برداشتن از نوارهای یاقوتی و درخشان که دورتادور فضای داخلی تالار را احاطه کرده بودند، نداشتم.
با ورودمان، عطر شیرین و خنک گل سرخ چنان در مشامام پیچید که در خلسهای عمیق فرو رفتم.
*تپهی باستانی مانایی ایده= تپهی حسنلوی نقده امروزی یا همان سلدوز ( سیارهی آب) واقع در چندکیلومتری دریاچهی ارومیه
*کاخ شیران الحمرا= کاخی اصلی که در مجموعهکاخهای الحمرای اندلس ( شهری در اسپانیا) که پس از اسلام توسط ایرانیان راه یافت.
با پا گذاشتن بر روی کف سنگی کرمرنگ تالار، سرم را به بالا گرفتم و در فضای بزرگ و مربعی شکل تالار، چشمانم به دنبال پادشاه میگشت که تخت سنگی شاه نشین پادشاه را که صندلیمانند بود،خالی یافتم. بر تاج تخت کرسیگونهاش، نشان شیر طلایی رنگ دیدم. حاشیهی تختاش نیز با همان یاقوتهای سرخ روی دیوار در ترکیب با مرواریدهای کهربایی* تزئین شده بود. گچبری ارغوانیرنگ سقف تالار هم به زیبایی با اجزای دیگر تالار هماهنگ شده بود.
فرشاسب با سرش به مرد سبزپوش و کلاه به سر که از ملازمان پادشاه بود، اشارهای کرد تا او را صدا زند.
ملازم در حال رفتن به سمت راهروی شرقی تالار بود که فرشاسب متوجه چینهای متعجب و نشسته بر پیشانیام از این کارش شد و رو به من سر چرخاند و گفت:
- آنجا تالار اصلی کاخ شوراست؛ جایی که شاهنشاه همراه با وزیران کابینه در کارهای سرزمین مشغولاند.
نگاه ریزبینانهام در حال کاویدن فضای زیبای تالار بود که صدای ممتد قدمهایی آمیخته با کوبش عصای چوبی* در فضا طنینانداز شد. قدمهایش هر چقدر به سمت ما نزدیک میآمد، پژواک بلندتری را میشنیدم.
با متوقف شدن آن صدا، بیاختیار نگاه کنجکاوم را به شاهنشاه بالا بردم که صدای کلفت و رسایی در گوشم پیچید:
- درود اهورامزدای بزرگ بر شما مهربانوان و شیرمردان این سرزمین که توانستید به سلامت از تنگههای کمین کردهی دشمنان ایرانزمین عبور کنید.
در آن هنگام بود که جناب کیارخ را در کنار پادشاه آریوسلم با همان لباس درباری خاکستریرنگش دیدم. پادشاه آریوسلم هم با ردایی سفید که حاشیهی گریبان و آستینهایش به رنگ طلایی بود، عصازنان بر زمین به سمت تخت شاهنشیناش رفت و جناب کیارخ همچنان با فاصلهی چندقدمی از تخت پادشاه بیحرکت ماند.
پادشاه دستهیعصایش را که همانند تاج تختاش شیرنشان بود، به دستهی تختاش تکیه داد و تاج طلایی و چند هلالی به هم پیوستهی سلطنتیاش را بر روی سرش محکم کرد. سپس، با خوشرویی دستش را به نشانهی خوشآمدگویی به سمت ما گرفت و با لحنی که غروری شاهانه چاشنیاش کرده بود، گفت:
- خوش آمدید.
و اینک او چهرهی سفید و کشیدهاش را همراه با ریشهای سپید و بلند در برابرمان نمایان کرده بود. به راستی که فرّه ایزدی* برازندهی چشمان درشت و مشکیرنگش بود. به هم پیوستگی ابروان سپید و پرپشتاش جلوهی خاصی را به اندام مردانهاش میداد.
دیری نپایید که با نشستن بر روی تخت سلطنتاش، دستی بر ریش بلندش کشید و من هم از دو گوشهی پایینی پیراهنام گرفتم و با خم کردن سرم، ادای احترام کردم:
-درود بیکران بر شهریار فرهمند ایرانشهر و هفتسرزمین که آوازهاش در سراسر جهان طنینانداز است؛ پادشاه آریوسلم بزرگ.
در همان موقع، فرشاسب هم همراه با نوشآفرین و برادرانم به نشانهی تأیید سری خم کرده و برای پادشاه درود سَر دادند.
پادشاه نیز با دیدن چنین رفتاری از جانبمان، از نشیمنگاه کرسی سلطنتاش برخاست و به سمت ما که در فاصلهی یک متری از او ایستاده بودیم، گامهای استواری برداشت و با جدّیت رو به من، چینی بر پیشانیاش انداخت:
-بانو آناشید، با پایتخت نشین شدنات؛ شاهد سرآغاز یک نبرد پرابهامی بر پایهی گردنبندهای مکمل خواهیم بود!
* کهربایی= قهوهای مایل به کرمی
*عصای چوبی= در باستان، افراد به ویژه مردان برای انرژی گرفتن از قدرت زمین، از عصا استفاده میکردند.
*فرّهایزدی= نشان پیامبری و شکوه از طرف خداوند
فرشاسب که هنوز در سمت راستم ایستاده بود، همزمان با چرخاندن زاویهی سرش به سمتم انگشتان دستش را مشتوار جلوی دهانش برد و سرش را به سمتم کجکرده؛ گفت:
- بانو، در این ميان پدرم را ببین که چگونه محو تماشایت شده!
ابرویی گره کردم و با دیدن جناب کیارخ، به راستین بودن جملهی فرشاسب پی بردم. پدرش همانند دیشب مرا میپایید که با نیمنگاهی بر چهرهی قاطع پدرش، لبخندی تشکرآمیز زدم.
از طرفی دیگر، با اندک اضطرابی که از ملاقات پادشاه بر وجودم چنگ انداخته شده بود، همان رایحهی خوش پخششدهی گلسرخ داشت نفسهای ناهمگونام را منظمتر میکرد و این برایم قوت قلبی میشد.
بنابراین، با سُر دادن صورتم به سمت پادشاه، با لحنی مطمئن گفتم:
- هرچند مردم سرزمین اهورایی ایرانشهر با وجود پادشاه گرانقدری چون شما، غمی برای گذران زندگی خود ندارند اما انسانهای دیوصفت با پیروی از اهریمنان موذیانه در میان تشکیلات مردمیِ سرزمینهای پهناور رخنه کردهاند.
سپس با عمیق نگاه کردن بر چهرهی مات ماندهاش به من، شال حریری بنفشرنگم را به عقب راندم و با صدایی ظریف گفتم:
- همینها نگرانیمان را بیش از پیش افزونتر کرده و همتی بلندتر از این وضعیت آشفته برای بهبودی میخواهد.
همین که این گفتهها را از زبان پرتلاطمام شنید، تک قدمی به سمتم برداشت و پوزخندی کوتاه بر لبانش نشاند و گفت:
- آری، خود نیز میدانم. همین کلام راهگشایات نیاز به فرصتهاییست تا با زدن ضربهای طاقتفرسا، دیگر امیدی برای تسلط یافتن به ما انسانها نداشته باشند.
پادشاه در آن لحظه با افتادن نگاهاش به دستان خالیاش، ابروانش را از تعجب به هم نزدیکتر کرد و چند ثانیهای به فکر فرو رفت. سپس، با صدایی بلند زیر لب گفت:
-پس، عصایم کجاست؟
گویا از اینکه عصای همیشگیاش را در دستانش ندیده بود، تعجب کرده بود و در برابرمان آن را از خاطر برده بود!
من نیز با جملهاش، ردّ نگاهم به دستان استخوانیاش افتاد که در کمال خشکی، هر پنج انگشتاش را از هم فاصله داد و رگهای برجستهاش به طور کامل نمایان شد. بیحرکت مانده بود که جناب کیارخ، عصای پادشاه را که بر کنار کرسی سلطنتاش تکیه داده بود، برداشت و با کمال احترام آن را به سمتش گرفت و گفت:
- بفرمایید، سرورم.
و او پس از گرفتن عصایش از دست جناب کیارخ، رو به من با جدیت گفت:
- در انتظار خبرهای خوشایندی از جانب شما دربارهی دالانهای مخفی چهلمنار هستیم.
پس از گفتن سخن نهاییاش، موهای بلند سفید رنگش را که درازایش به شانهاش میرسید، به پشت راند و رویاش را از من به سمت جناب کیارخ که در سمت چپاش بود، برگرداند و با مهربانی گفت:
- از آن جایی که جناب کیارخ نسبت نزدیکتری با فرمانده فرشاسب و شما دارد، میتواند کمک حال بیشتری در این راه باشد.
و این چنین بود که فرشاسب با قاطعیت نظامی که از لحنش پیدا بود، با سرخم کردن به پادشاه گفت:
- از اینکه به همهی ما این گونه اعتماد کردید، مایهی افتخار است. سرورم.
جناب کیارخ هم در پی تایید حرفهای پسرش، نفسی بیرون داد و خطاب به پادشاه گفت:
- آری، ما اعضای گروه سپیدافشان با شجاعت اهدافمان را به پیش خواهیم برد. عالیجناب.
دیری نپایید که پادشاه با فشردن عصا در دستش، آن را بر زمین کوبید و با چرخاندن خود به پشت، به سمت تخت شاهنشیناش به راه افتاد.
ما نیز بی هیچ درنگی پس از ادای احترام، آنجا را به بیرون از تالار کاخ ترک میکردیم که دروازه توسط نگهبان بسته شد.
فرشاسب و برادرانم جلودار من و نوشآفرین در حال پایین رفتن از پلههای ورودی کاخ بودند. از طرفی، نوشآفرین هم با بر زبان آوردن جملهای کوتاه به فرشاسب، خود را به او متمایل کرد که ناگهان دختری ملازم با پیراهن بلند و یاسیرنگ همراه با شال حریری انداختهشده بر روی گیسوان صافاش، با تندی به سمتم آمد و بیهیچحرفی، به این طرف و آن طرف نگاهی انداخت.
من هم نگاه تعجببرانگیزم را به چشمان آبیرنگش دوختم. او هم در پی تعجب من، از داخل کف دستان قلابشدهاش، فوری پوستینهی نازکی از جنس بز را که با ساقهی ضخیم گیاهی به دورش پیچیده شده بود، به سمتم گرفت و به چشمان میشیرنگ و کنجکاوم نگاهی انداخت. سپس، سریع با صدای ظریفی زیرِلب گفت:
- بانو،این نامه مخصوص برای شماست.
و در کمال ناباوری، از مقابلم دور شد و نگاه خیرهام به مسیر رفتهاش مات ماند.
نمیدانم کسی که این گونه با ناآشنایی سدّ راهم شد و آن را به من تحویل داد، که بود؟!
ابروانم را از پریشانحالی محکم به هم جمع کردم و لب پایینیام را به دندان گرفتم. از آن جایی که همگی در حال قدم زدن، سرگرم خود بودند؛ با کمال کنجکاوی گره ساقهی گیاه را از دور پوستینهی قهوهای رنگ گشودم. با باز شدناش در برابر دو گوی لغزانم، کلماتی که با ردّ استخوانی تیز نوشته شده بود، ظاهر شد:
- به نام نامی زیبای اهورامزدا. آناشیدبانو، بامداد امشب وقتی که همگی سر بر بالین خفتگی مینهند، در کنار نشان گلنار سنگی* در انتظارت میایستم. مجسمهی گلانار در میدان فرعی شهر؛ جایی که میوههای پاییزی مرودشت از دست باغداران زحمتکش به دست مردم میرسد. امیدوارم که تو را به تنهایی ملاقات کنم.
با سراسیمگی پوستینه را لوله کردم و در همان هنگام، اصلان که پا به اولین پلهی پایینی گذاشت، چهرهی کشیدهاش را به عقب چرخاند و با اطمینان از اینکه همهی ما از تالار خارج شدیم، صحبتاش را با باشکان دربارهی آزمون ورودی ارتش ادامه داد.
آن ساقهی گیاه را به دور پوستینه گره زدم و با فرو بردن سریعاش در داخل کمربند طلایی پیراهنم، سرم را به بالا بردم و خیره مانده به سروهای مقابلم قدم میزدم.
نگرانی، سراسر وجودم را فرا گرفته بود. بر سرِ دوراهی رفتن و ماندن باقی مانده بودم؛ از اینکه غریبهای این چنین دستنوشتهی مرموزی را توسط ندیمهای به من رسانده بود و انتظار داشت که شبانه مرا یکّه و تنها ببیند. نمیدانستم؛ میتوانم به چنین شخصی که نه جنسیتاش را میشناسم و نه هدفش را از این پنهانکاریهای بدانم، اعتماد کنم؟!
لحظهای فکری به ذهنم خطور کرد؛ دستم را به داخل کمربند پارچهای طلایی رنگ بردم تا پوستینه را دوباره باز کنم. با باز کردنش، مردمک چشمانم را ریز کردم و ناگهان مسیر نگاهم به اثر سرو خمیدهشده در گوشهی بالایی دستنوشته خورد و فهمیدم که از اعضای گروه سپیدافشان است که مرا به ملاقات فراخوانده است!
بنابراین، تصمیم نهاییام را برای مُهر تأیید گذاشتن به ملاقات گرفتم. دوباره با بستن پوستینه آن را درون کمربندم مخفی کردم. هر چند کنجکاوی و نگرانی در هم تنیده شده برای این کار در جانم سر بر آورده بود.
اکنون که ماندگاریمان بیش از قبل در اصطخر مستحکمتر شده بود، برادرانم با راهنمایی فرشاسب برای شرکت در آزمونی که اصلان چند ثانیه پیش از آن میگفت، تصمیم گرفته بودند. آزمون به وقت طلوع آفتاب فردا، در محوطهی کاخ صدستون قرار به برگزاری بود.
* نشان گلنار (پارسی)= همان طرح گل انار است که از دیرباز در فرشهای ایرانی و کاشیکاریهای مساجد استفاده میشود.
هر چند هوای پاییزی، آفتابی بود اما نسیمی خنک از آن سوی کاخ شورا، پوست لطیف و سفیدم را نوازش میداد. در آن هنگام بود که از پشت سروهای کاخ، کاخ کوچکتر و دورتری، نظرم را جلب کرد. با اشارهی سرم به سمت راست از نوشآفرین پرسیدم:
- آن کاخ کوچکتر چه کاخیست؟
او مهربان پاسخ داد:
- کاخ ملکه آزرمدخت؛ همسر پادشاه آریوسلم.
من هم ابرویی بالا دادم و نگاه پرسشگرم را با لغزاندن سرم به چپ که نوشآفرین داشت مرا میدید، دادم:
- پس، کاخ صدستونی که از آن حرف میزنند، در کدام محوطهی چهلمنار است؟
او هم دستش را به آن سوی من حرکت داد و گفت:
- در آن طرف کاخ ملکه؛ حیاط بسیار بزرگ کاخ صدستون برای تمرین سربازان ارتش شاهنشاهی وجود دارد که با بیست پلهی کوتاه ده سانتی به درون کاخ صد ستون راه دارد.
بیاختیار سرم را به نشانهی تأیید به پایین تکان دادم و زیرِ لب گفتم:
-پس، داخل قصر هم صد ستون برای آمادهسازی سربازان شاهنشاهی جای گرفتهاند.
سپس، نوشآفرین برای آشنایی بیشترم بامحوطههای گوناگون کاخهای چهلمنار پس از جدا شدن از فرشاسب و برادرانم، مرا به سمت بناهای دیگر کشاند. در حال پا گذاشتن به محوطهی کاخ ملکه بودیم که در فاصلهی چند ده متری از آن کاخ در مقابلش ایستادیم.
نوشآفرین با گرفتن دست استخوانی و ظریفام در دستش، مرا با خودش همراه کرد و با بالا بردن سرش به سمت آن بنای مستطیلی شکل سنگی و طوسی رنگ که از کاخ ملکه کوچکتر به نظر میرسید، با لبخند به آن اشارهای کرد:
- اینجا درزیگرخانهی* سلطنتیست؛ جایی که من همیشه سرگرم کارهایم هستم.
از اینکه تا به اکنون از پیشهگریاش در چهلمنار با من در میان نگذاشته بود، تعجب کردم. به همین خاطر، با نازک کردن پشت چشمی، نگاه اعتراضآمیزم را به او دادم و مزاحگونه گفتم:
- پس، این گونه خالهزادهی مهربانم با دوختن انواع پارچهها و پشمینههای زیبا، هنر دستانش را با ظریفکاری برایمان روایت میکند؛ فارغ از اینکه بدانم بنا دارد با دوختن لباسی، مرا به تماشای طرح خلاقانهاش وادارد.
من با این جملهام، ماهرانه او را به عمل انجام نشده واداشتم و دستش را در حنای رنگ نشده فرو بردم تا رنگ بگیرد! او هم با شنیدناش، لحظهای از شوق قهقههای سَر داد و با پراندن ابروانش به بالا، لبخندی کشدار زد و در چشمانم خیره ماند:
- از قضا می خواستم همین جا در برابر همین درزیگرخانهی سلطنتی برایت قول یک بُرقَع* بنفش رنگی بدهم که با پوشاندن چهرهی دلنشینات، سپری در برابر هر رهگذر بیگانهای باشد.
من هم از عاطفهای که در سینهی جوشان پرمهرش داشت، شادی در پوستم نمیگنجید و به جبران مهربانیهایش، دستش را به گرمی فشردم و لبخندی به صورت سبزهاش پاشیدم.
او نیز با کشیدن پوفی، سُقُلمهای به بازویم زد و سرش را نزدیک گوشم آورد و حس دخترانهاش را در جان کلماتش ریخت:
- نگینهای نقش بسته بر بندهای نازکاش که از چشمیهای برقع آویخته میشود، آن چنان زیبا باشد که قلبت را تسخیر کند.
من هم با شوری که از کلماتش تراوش میکرد، عشوهای به حرکت ابروانم دادم و با کشیدن پوفی صدادار گفتم:
- حالا که این چنین قرار است مهارتت را برایم شکوفا کنی، نکند از نهایت زیبایی به خودم دلدادگی کنم؟!
او هم به نشانهی ندانستن، شانههای خوشفرماش را به بالا انداخت و لبی کج کرد.
شب هنگام؛ قرص ماه در دل آسمان تاریک، خود را جای داده بود و همگی، حتی جناب کیارخ به خواب عمیقی فرو رفته بودند. شمیم یاسهای صورتی رنگ بر روی قسمت بیرونی دیوار با تمام قدرت در فضای حیاط پیچیده بود.
آماندا هم از قافلهی اهل خانه عقب نمانده بود و در زیر درخت بنه خفته بود. دیگر اسبها هم در اصطبلی؛ سمت غربی حیاط خانه که یک محوطهی بزرگ و پوشیدهای بود، یک به یک به خواب رفته بودند.
من نیز شبانه فرصتی برای رفتن به قرار ملاقات با آن شخص ناشناس یافته بودم.
داشتم اهرم چوبیِ درِ حیاط را که چفت شده بود، میگشودم که ناگهان صدای بم و خوابآلودِ سایمان در گوشم پیچید:
- آناشید، در این هنگامهی شب به کجا رهسپار میشوی؟
دستم در آن دم از حرکت دادن اهرم ایستاد. از چنین بختی که در هنگامهی شب به سراغم آمده بود، پوفی کشدار کشیدم و داشتم با ناراحتی، آهی سوزان از عمقیترین جای سینهام سَر میدادم که از همان پشتم، پوزخندی زد و گفت:
- چه شد؟ آناشید. مگر نمیخواستی بروی؟ پس، چرا ایستادی؟
او که میدانست خواهرش با کشیدن چنین آهی، چهها در سر میپروراند ولی میخواست از زبانم موضوع را جویا شود.
سرم را به عقب بردم و او هنوز با پیراهن شرابی رنگش در مقابلم ایستاده بود و با دستانی مشت شده؛ چشمان خمارآلودش را مالش میداد.
از آن جایی که تمام تلاشم را برای مخفیانه رفتنام کرده بودم، با دیدنش کوهی از ترس بر سرم ریخته شد و با کشیدن هینی کوتاه، قلبم به تپش افتاد. از طرفی، به یاد اتابک افتاده بودم ؛ اکنون سایمان بود که همانند او مرا میپایید. دلم لحظهای برای اتابک عجیب تنگ شد. آرام سرم را به سمتش خم کردم و با لیز خوردن تک اشکی بر گونهام با بغض گفتم:
- انگار اتابک رفته و تو را جایگزین دید زدن هایش کرده است! برادر.
او با شنیدن سخنانم، حرصآلود یک تای ابرو به بالا کشید و با کشیدن پوفی، چشمان سبز رنگش را در نگاه اعتراضآلودم دوخت و گفت:
- آری، انگار خودت هم خوب میدانی.
او داشت کنایهآمیز با من در این وقت شب حرف میزد که این بار انگشت میانی زمختاش را با خشم بر روی لب پایینیاش کشید و نگاهش را نافذتر کرد:
- تو با این کارهای پنهانیات همه را تشویش خاطر میکنی. مگر یادت نیست که شمیلا برای چنگ انداختن به گردنبندهای مکمل و کشتنات چه کرد؟
من هم با عصبانیت نفسی خشمآلود به بیرون دادم و با صدای لرزانی که از حنجرهام شنیده میشد، گفتم:
- آری، به همین خاطر است که می خواهم یکّه و تنها از شما گریزان باشم تا مبادا اتفاقی که برای اتابک افتاد؛ برای دیگران هم تکرار شود!
سپس، با ناراحتی بغضم را فرو خوردم و به تندی گفتم:
- من خودم را نبخشیدهام و نخواهم بخشید. او به خاطر من آسیب دید.
محکم دستم را مشت کرده؛ به سمت قلبم فشار دادم و گفتم:
- این قلب رنجور تا ابد عزادار اتابک خواهد ماند اما دیگر بس است.
نفسهایم از شدت غمبادهای که دوباره سراغم آمده بود، سینهام را بالا و پایین میداد که سایمان با دیدن رنگپریدگی و پریشاناحوالیام، به ناچار نفسی بیرون داد و سری با مظلومیت کج کرد و گفت:
- میدانی که حرفهایم را خوب تعبیر نکردی، خواهر.
لحظهای اخمی بر پیشانی اش نهاد و با جدیت گفت:
- بدان که مسئولیتات در برابر ایرانشهر فراتر از این حرفهاییست که از آن رنجیده شدی. باید برای زنده ماندنت محتاط باشی. اتابک هم بی دلیل خود را فدا نکرد! پس، اینک آرام گیر.
چارهای جز تسلیم برای همراه کردن سایمان با خود نداشتم اما از این پس باید برای کارهایم محتاطانه عمل میکردم.
هر دو با قدم گذاشتن در کوی باریک، خانه را به مقصد میدان فرعی شهر ترک کردیم.
شب، دیر هنگام بود که مشعلهای کوی و برزنها خاموش شده بودند. با این حال، سایههای تاریک درختان چنار زیر نور کمسوی ماه دیده میشدند. بادی خنک اما تند در سطح شهر شروع به وزیدن کرده بود که شال بنفش رنگم همانند موهای مجعد و کوتاه سایمان از برکت این باد بی نصیب نماند و رقصان در هوا حرکت میکردند.
در امتداد هم پنج قدمی به خم کوچهای تنگ نزدیک میشدیم که در پیچ آن خم، درختی بزرگ با شاخههای پربرگ؛ سایههای وحشتاش را در تاریکی افکنده بود. از آن فاصلهی نهچندان دور، پشت آن درخت؛ سایهی مرموز شخصی شنل پوش را که سرش را هم با کلاه همان لباساش پوشانده بود، دیدم که به طور عجیبی ما را مینگریست.
از تعجب اخمی کردم و با مردمکی ریز شده از نور کم، نگاهم را به او دوخته بودم که لحظهای سرش را اندکی به طور ناگهانی از پشت تنهی درخت به ما نشان داد و سپس، در کمال حیرت گریختن سریعاش را از جلوی دیدگانمان دیدم. انگار که پس از فهمیدنمان برای نشناختن پا به فرار گذاشت و از مقابلمان ناپدید شد.
نگاهم هنوز به پشت آن درخت مات مانده بود که با همان ابروان اخم کرده و بدون اینکه سری بچرخانم، پرسیدم:
- برادر، آن مرد سیاهپوش را دیدی؟
او تعجبی کرد ولی با خونسردی، رو به من سر چرخاند و با چپ و راست کردنش گفت:
- نه، مگر تو کسی را دیدی؟
من نیز به نشانهی تأیید، سری تکان دادم و او در برابرم با پوزخندی که بیشتر شبیه نیشخند بود، بر لبانش نشست و با گوشهی چشمی به من گفت:
-شاید از همان سیاهپوشان ارتش تاریکی بود که در کمین تو و شمسهات بر لبهی رود گنجها ایستاده! هنوز میخواستی تنها راهی مقصد شوی؟!
او داشت در پی هم دوباره جملات کنایهآمیزش را نثارم میکرد. من هم سرم را به چپ که داشت ریزریز از حرفی که بیشتر شبیه مزهپرانی بود؛ میخندید، چرخاندم و با لحنی حرصآلود گفتم:
- سایمان، مرا به سخره گرفتهای یا... .
در همان حین، دستانش را به نشانهی تسلیم در برابرم نگه داشت و کلامام را با خندهای که هنوز بر روی لبانش جریان داشت؛ قطع کرد:
- باشد. تسلیم؛ تا دیگر لب به شکایت نگشایی، خواهر.
اما چرا آن مرد در دل تاریک شب، مرموزانه؛ پشت گوشهی درخت ایستاده بود و ما را مینگریست؟!
پس از کشمکشهایی در افکارم، پاسخی برایش نیافتم.
به گامهایمان برای رسیدن به آنجا سرعت بخشیده بودیم که پس از اندکی، خود را نزدیک آنجا یافتیم. با دستم به سایمان اشاره کردم تا پشت کوچهی باریک و کاهگلی که چند قدمی از میدان فاصله داشت، پنهان شود و نظارگرم باشد.
دو قدم به میدان مجسمه مانده بودم که چشمانم به سوی بانویی بلند قامت با پیراهنی سرخابیرنگ که پشت به من ایستاده بود، افتاد. او زیر نور ماه شب؛ با حرکت کردن به این سو و آن سو در کنار مجسمهی بزرگ گلنار منتظرم ایستاده بود. پس، کسی که چنین دستنوشتهای را توسط ندیمهای به من رسانده بود، جز بانویی بیش نبود!
باد همچنان رقصان میوزید و من با گیسوان و شال رقصانام در حال نزدیک شدن به آنجا بودم. او که لحظهای کوتاه متوجه حضورم از پشت سرش شد، خودش را برای دیدنم به عقب چرخاند.
او بُرقَعی مشکیرنگ و بینگین که نوشآفرین تهیهی همانندش را به من قول داده بود، بر چهرهاش انداخته بود؛ به طوری چشمان درشت و کهرباییاش از پشت چشمیهای برقعاش به خوبی نمایان بود ولی توانایی تشخیص چهرهاش را نداشتم. مردمک چشمانش چنان در نظرم برق انداخته بود که کنجکاوی برای همصحبت شدن با چنین مهربانویی، سراغم را گرفته بود.
او که مرا دید، به نشانهی تأیید سری تکان داد و با لبخندی که به گوشهی لبش نشسته بود، در چشمان میشی رنگم زل زد و لب گشود:
- همان گونه که گفته بودم، خود را تنهایی به اینجا رساندی!
گویا داشت از همان ابتدای آشنایی با من کنایهآمیز تا میکرد! بیاختیار از گفتهاش، اخم کوتاهی بر ابروانم انداختم و او هم که بازوی راستش را به قسمت یکی از گلبرگهای مجسمهی گلنار تکیه داده بود، از من پرسید:
- میدانی مفهوم این نگارهی سنگی که به آن تکیه دادم، چیست؟
من که نگاهم با نگاهش تلاقی خورده بود، با تعجب از همان پرسش اولیهاش، گلویی صاف کردم و با حرکت دادن سرم به بالا، پاسخی دندانشکن دادم:
- آری، این نماد برکت و حاصلخیزی یکی از ایزدبانوهای ایرانزمین است. همچنین، گلهای اناری که وقت رسیدن و ترک برداشتن دانههای یاقوت مانند انار بر روی شاخههای درخت انار، نوید باروری سرزمینِ مادریِ جهان یعنی ایران زمین را میدهد.
اما از چنین پرسش مکتبخانهایاش در این وقت شب، به ستوه آمده بودم؛ چرا که برای ملاقاتی مرا فراخوانده بود یا داشت با همین پرسشاش، سنگ محکی برایم آماده میکرد؟!
بی هیچ حرفی، لبهایم را از حرص محکم بر روی هم فشردم و او هم با این کارم متوجه دلیلاش شد. به همین خاطر، پوزخندی ملایم زد و با نگاه نافذش، گفت:
- اما همین پاسخ هوشمندانهات در برابر ناشناسی همچون من، نشان راهبلدی تو در مسیر آزادی ایرانزمین است!
حالا که ماجرا را فهمیده بودم، ابروانم را به بالا پراندم و با لبخندی که به پهنای صورتم میزدم، از دو گوشهی پایینی پیراهنم به نشانهی احترام گرفتم و گفتم:
- از این که این چنین موشکافانه اعضای گروهمان را تشویق به علمآموزی میکنید، سپاسگزارم. بانوی من.
او نیز در برابر گفتهام، با لبخندی کوتاه پاسخ واکنش مودبانهام را داد و هر دو دستش را به آهستگی بر روی شانههای استخوانی اما پُرتوانم نهاد و مهربان؛ گفت:
- اکنون که به پایتخت گام نهادهای، از تو میخواهم با دانشهای نهفته شده در سینهات و حس کنجکاوی که همیشه در سَرَت میپرورانی، کمکحالی برای ملکهآزرمدخت باشی و زنانگیات را به رخ حاکمیت مردسالارانهی حاضر که در حال شدت یافتن است، بکشی!
از اینکه در مورد ملکه سخن میگفت، نگاه تعجببرانگیزم را به او دادم و چشمانم را به لبان قلوهای مانندش دادم که ادامه داد:
- خودت میدانی که نشان سرو در گوشهی دستنوشتهام، نمایانگر مورد اعتماد بودنم برای توست. از طرفی، خود ملکه با شنیدن آمدنت؛ تو را به واسطهی من به کار مهمی فراخوانده!
من در حال گوش دادن به حرفهایش بودم که چند ثانیهای سکوت کرد و با کشیدن نفسی عمیق، چشمان کشیده و درشتاش را بست و جدیت را چاشنی لحناش کرد:
- من یکی از اعضای گروه سپیدافشان هستم که هنوز صلاحی برای نشان دادن چهرهام برایت نمیبینم.
سپس، بلافاصله چشمانش را گشود و شال سرخرنگش را که بر اثر وزش باد؛ بر بالای گیسوان جمعکردهاش افتاده بود، به پایین فرستاد و با نیمنگاهی، تیر خلاص درخواستاش را به من زد:
- به خاطر موضوعاتی که حتی خود ملکه در لابهلای ابهاماتش مانده، از تو میخواهد که به بهانهی شرکت در آزمون ورودی سرآشپزان سلطنتی و پذیرفته شدنت، در کنارش باشی!
به چهرهی نقاب گرفتهاش مات مانده بودم؛ چرا که ملکه با چنین پندار هوشمندانهای که به ذهناش خطور کرده بود، مسیر دشوارمان را برایم هموارتر کرده بود! از طرفی، ملکه هم خواستهی بحثبرانگیزی را از من کرده بود!
من همچنان شنوای کلامهای پیدرپیاش بودم که این بار لبان خشکیدهاش را با زبانش تر کرد و با پلکی که زد، گفت:
- من فریماه هستم؛ از ملازمان نزدیک ملکه.
او که همچنان چشمان زیبا و کهرباییاش را در نگاهم قفل کرده بود، زیر لب آرام گفت:
- فروزان؛ همان دختری که دستنوشتهام را به تو تحویل داد را به خاطر بسپار. چون سعی دارم تا در مواقع لزوم به واسطهی او با تو ارتباط گیرم.
من نیز به نشانهی تأیید، سرم را به پایین تکان دادم که بیهیچ وقفهای، سرش را به کنار گوش راستم متمایل کرد. پس از اندکی مکث، با گوشهی چشمی، به من نگاهی انداخت و سپس، صدایش را نجواگونه برایم ظریفتر کرد و جملهی نهاییاش را گفت:
- تو به زودی به اندرونی مجموعه کاخهای چهلمنار راه خواهی یافت و بدان که هرگز چهلمنار محل مناسبی برای اعتماد به کارکناناش نبوده و نخواهد بود.
او که این را گفت، به سرعت از کنارم گذشت و محل را ترک کرد.
من نیز در ورطهی تصمیمات بزرگی انداخته شده بودم؛ داشتم لب پایینیام را از سردرگمی که ملکه با خواستهای که از من کرده بود، میجویدم.
هنوز مردمک چشمانم از حیرانی به مجسمهی گلنار خیره مانده بود که قدمهای بلند سایمان را از پشت، با دویدناش به سمتم شنیدم که با نفسهایی پشت سر هم پرسید:
- خواهر، دیدارت با او در چه وضعی بود؟
من هم در همان حالت مات مانده به مجسمه، ماجرا را به او بازگو کردم و در نهایت، پیش از نیایش صبحگاهی خود را به خانه رساندیم.