انجمن آوای رمان

✦ اینجا جایی است که واژه‌ها سرنوشت می‌سازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم می‌شکند! ✦ اگر داستانی در سینه داری که بی‌تاب نوشتن است، انجمن رمان‌نویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بی‌هیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار! .

ثبت‌نام!

منتخب فادیان نور | سینتامان کاربر انجمن آوای رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع سینتامان
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
چند روزی از پذیرفته شدن برادرانم در آزمون ورودی ارتش، سپری شده بود و بنا بود که به عنوان سربازان شاهنشاهی به کاخ صد ستون راه یابند.
اشعه‌های خورشید عصرگاهی از میان شاخ و برگ‌های درخت بُنه‌ی حیاط به زیبایی بر چهره‌‌ی سفیدم که زیر سایه‌اش؛ سخت مشغول مرور کتابت آشپزی بودم، می‌تابید. چمباتمه‌وار به تنه‌اش تکیه داده بودم و گیسوانم را از دو سو بافته و بر روی شانه‌های ظریفم انداخته بودم که ناگهان صدای جفت پاهایی از روبرو در گوش‌هایم پیچید که به سمتم نزدیک می‌شدند. با گرفتن سرم به بالا، اصلان و فرشاسب را دیدم که هر دو با کج کردن سرشان و دست به سینه؛ در دو قدمی‌ام ایستاده بودند و عمیق مرا می‌نگریستند.
با افتادن نگاهم به فرشاسب که کنجکاوتر از اصلان نگاه لرزانش را به من داده بود، هیجان بر وجودم طنین انداخت و دوباره نفس‌هایم در پی هم به سبقت افتادند؛ آن چنان که جریان خون در رگ‌هایم، تنم را به سرعت از نگاه گرم‌اش گرم‌تر کرد.
نگاه لرزانش چنان اعماق چشمان میشی‌رنگم را درمی‌نوردید که در حکم یک طومار چندمتری برایم پهن بود تا هزاران واژه از آن تفسیر کرد. قلبم، سر از پا نمی‌شناخت؛ در سینه‌ام پایکوبی به راه انداخته بود و نفس‌هایم به شماره افتاده بود.
هر چند نیرویی مرا به ادامه‌ی نگاه‌ها وامی‌داشت ولی برای گریختن؛ بی‌درنگ، کتابت را بستم و با تندی از زمین برخاستم؛ کتابت را که با آغوش گرفتن‌اش، به سمت سینه‌ام بردم، لحظه‌ای؛ گیسوان بلند بافته شده‌ام به پشت شانه‌هایم افتاد و گونه‌هایم از شرم گل انداخت.
او که شرم شیرین دخترانه‌ام را این چنین دید، لبخندی ریز بر پشت لبانش خانه کرد و چشمان لرزان و سیاه‌رنگش از شوق دیدنم، برق زد. نگاه من هم دست کمی از نگاه لرزانش نداشت؛ نگاهم را از او دزدیدم و لغزان به سمت اصلان گرفتم.
اصلان با شانه‌های عضلانی‌اش که چشمانم را نوازش می‌داد؛ دستان قلاب‌شده بر سینه‌اش را بیشتر فشرد و به سمتم قدمی برداشت. با لبخندی که در کنج لبش نمایان کرده بود، ابروانش را تاب داد و با زدن چشمکی، نیم‌نگاهی به من انداخت:
- جناب کیارخ، با این کتابت خوالیگری*، عجیب؛ تو را در وادی عطرها و ادویه‌ها فرو برده، آناشید!
سپس، با لبخندی کوتاه که از پشت لبانم پیدا بود، گفتم:
-آری، گوناگونی خوراکی‌ها فراتر از خیالاتمان است؛ آن چنان که می‌توان لبخند رضایت را بر لبان هر کسی آورد.
اصلان هم با جمله‌ام، تای ابرویی بالا داد و با کج کردن لبی، رضایت از حرفم را برایم نمایاند.
نگاه‌های فرشاسب برایم در حکم آهوی گریزان از شکار بود که از آن فرار می‌کردم تا دلربایی‌اش مرا به ورطه‌ی دلباختگی نکشاند اما خودش برای شکار کردن نگاهم بی‌صبرانه تقلا می‌کرد؛ با گوشه‌ی چشمی می‌دیدم که مرا می‌پایید و با لبخندی، قدرت شکارش را به رخ‌ام می‌کشید. آه، ضربه‌های کوبنده‌ی قلبم فرصتی برای تحلیل کارش را نمی‌داد که تیر هدف‌گرفته‌اش را به سمتم پرتاب کرد و مستانه؛ گوشه‌ی لبش را از داخل به دندان گرفت و زیر چشمی به من نگاه کرد:
- نوش‌آفرین که می‌گوید؛ طعم غذاهای طبخ‌کرده‌ات آن‌چنان خوشایند است که راهی جز پخت‌اش برایم نداری، بانو‌.
از اینکه نوش‌آفرین دوباره مرا با تحسین کردنم توجهم را برایش جلب کرده بود، حرصم گرفته بود.
دلم از شدت هیجان به یکباره فرو ریخت و چهره‌ی سفیدرنگ‌ام بیشتر با این حرف، به گچی گرایید؛ آن چنان که رنگ به رنگ شدنم از نگاه‌های تیزبین فرشاسب دور نماند!

*خوالیگری= آشپزی
 
آخرین ویرایش:
نسیم خوش خزان داشت برگ‌های زرد درختان را به وقت عصر در جای‌جای مجموعه کاخ‌های چهل‌منار به حرکت درمی‌آورد و هوای ابری، سراسر شهر را به تسخیر خود درمی‌آورد.
شانزدهمین روز از اولین ماه پاییز که مصادف با جشن مهرگان بود، فرا رسیده بود؛ جشنی که پس از نوروز، بزرگترین جشن ایران‌زمین بود و با تاریخ سازی کاوه‌ی آهنگر و فریدون، همراه با ایرانیان توانستند به ضحاک پیروز شوند و قرعه‌ی تاج سلطنت بر سر فریدون بیفتد.
ملکه آزرم‌دخت نیز همین جشن را بهانه‌ای برای آزمون سرآشپزان سلطنتی کرده بود؛ به همین دلیل، تمامی ما چهل نفر شرکت‌کننده از سرتاسر ایرانشهر و هفت‌سرزمین در محوطه‌ی کاخ ملکه گرد‌هم آمده بودیم.
کاخ ملکه؛ بنای نه‌چندان بزرگ سنگی و مستطیلی‌شکل بود که با دو ستون مارپیچی در جلویش؛ ایوان ورودی کاخ را تشکیل می‌داد و شکوه بنا را جلوه می‌داد. از طرفی پنج پله‌ی مرمرین ورودی به ایوان، به نمای کلی بنا زینت‌ می‌داد.
ما شرکت‌کنندگان در برابر کاخ؛ در چند ردیف با میزهای چوبی آماده‌ی طبخ غذاها می‌شدیم و مردم شهر هم در آن سوی محوطه، مهمان کاخ زیبای ملکه شده بودند.
در سمت چپ محل آزمون محوطه؛ دورتادور آتشدان بزرگ و مسی، سفره‌ای پارچه‌ای و ارغوانی‌رنگ پهن گشته بود و آینه و شمعدان مسی‌اش، زیبایی و روشنایی را در سفره دوچندان می‌کرد.
سفره‌ی بزرگ جشن با هفت‌خشکبار میوه‌های پاییزی همچون انار و کاسه‌هایی از آب و سرکه و گلاب پر شده بود. روی هر پنج پله‌ی مرمرین ورودی کاخ ملکه، شاخه‌هایی از درخت گز که شکوفه‌های صورتی بر سرشاخه‌هایش نشسته بود، درون گلدان سفالی کاشته شده بودند. درخت گز نماد برکت در چنین جشن باستانی بود که همیشه اوایل پاییز شکوفه می‌داد و شادی و سرخوشی را برای ایرانیان به ارمغان می‌آورد.
صدای طبل شروع آزمون توسط یکی از بانوان در فضای محوطه طنین‌انداز شد و شمارش معکوس برای پخت غذاها آغاز گشت.
ساعتی قبل از غروب آفتاب؛ با تمام شدنم از پخت، دستانم را با پارچه‌ای سرخ‌رنگ پاک کرده و سرم را به سمت بالا گرفتم که در همان حین، بانوی داوری به نام سیمین بانو از سمت راست و پشت کاخ، بر روی اولین پله‌ی پایینی کاخ ایستاد. او پیراهن کرم‌رنگ و بلندی پوشیده بود و با رخی گندمگون و تیره، شال زیتونی‌رنگ بر سر داشت. گیسوانش را از پشت بافته و بر کمرش انداخته بود و چشم و ابرویی نازک و مشکی بر چهره‌اش نمایان بود.
در همان حین، او سرش را به عقب برگرداند و با اشاره‌ی دستش بر دو بانوی ملازمی که در جلوی در ورودی کاخ ایستاده بودند، درِ ورودی گشوده شد.
آن‌چنان ذوق در سینه‌ام برای ديدن ملکه آزرم‌دخت داشتم که دریچه‌های قلبم به تندی باز و بسته می‌شدند و مرا غرق در خوشی می‌کرد. مردمک چشمانم در حال کاویدن لحظه‌ی ورود ملکه بود که ناگهان ملکه با لباسی ابریشمی و طلایی‌رنگ در مقابلمان ظاهر شد. نگاه ریزبینم را به طرح‌ گلبرگ‌های سرخ‌رنگ که دورش با مرواریدهای ریز و سفیدرنگ دوخته شده بود، افتاد. گلبرگ‌های خوش‌رنگ به زیباترین حالت ممکن بر روی آستین دستان و بالاتنه‌اش نقش بسته بود و روح آدمی را جلا می‌داد.
ملکه با آن هیبت زنانه‌ای که از سیمای مهربانش پیدا بود، در حال پا گذاشتن آرام بر روی پله‌های مرمرین بود که دامن بلند پیراهنش از پشت بر روی زمین کشیده شد تا اینکه بر روی همان دومین پله از حرکت ایستاد و سیمین بانو هم به نشانه‌ی احترام اندکی خود را به سمتش مایل کرد.
باد تند عصرگاهی، هنوز در آسمان جولان می‌داد؛ به طوری که شال نازک و سرخ‌رنگ کشیده‌شده‌ بر روی گیسوان خوش‌حالت ملکه، به پرواز درآمد و بر صورتش فرود آمد.
 
آخرین ویرایش:
من در سومین ردیف از شرکت‌کنندگان با ابزار آشپزی پیش‌ِ رو که بر روی میز چوبی مربعی‌شکل قرار داده شده بود، ایستاده بودم و نگاهم به ابروان پر و چشمان قهوه‌ای‌رنگ ملکه آزرم‌دخت بود که زنانگی‌اش را تمام و کمال به رخ‌اش می‌کشید. گونه‌های برجسته‌اش، چهره‌اش را دوچندان زیباتر کرده بود و صورت قلبی‌شکل و سفید‌رنگش، دورنمای حیرت‌انگیزی را به او بخشیده بود.
چشمان کنجکاوم به لب‌های سرخ و اناری‌رنگش دوخته شده بود که با کشیدن نفسی کوتاه، لحظه‌ای پلکی زد و با لحنی سرشار از غرور زنانه، لب به سخن گشود:
- ستایش؛ سزاوار بزرگ اهورامزدایی است که تمام جهان و ایرانشهر و هفت‌سرزمین را به* آفرید و سپاس؛ یزدان پاک را که بر ما توانی درخور بخشید تا چنین جشن باستانی را در کنار شما ایرانیان و مردم هفت‌سرزمین برپا داریم.
مردم جمع با شنیدن جملاتی آغازگر از زبان ملکه، پی‌در‌پی فریادهایی از شوق می‌کشیدند که ملکه با خوشرویی جهت آرام کردن، هر دو دستش را به آرامی به پایین حرکت داد و صدای مردم به ثانیه‌ای نگذشت که در خاموشی مطلق فرو رفت.
پس از اندکی سکوت، او با باز و بسته کردن مژه‌های بلند چشمانش، ادامه‌ی گفته‌هایش را از سر گرفت:
- امروز به بهانه‌ی جشن باستانی مهرگان؛ روز بزرگداشت مهر و دوستی که از ویژگی‌های راستین و کهن ایرانیان در گاه‌شماری* خورشیدی است، برای برگزاری آزمون سرآشپزان سلطنتی در کنار هم گردآمده‌ایم تا سنگ محکی بزرگ برای زنان و مردان کارآزموده‌ی ایرانشهر و هفت‌سرزمین باشد.
سپس، سرش را به بالا گرفت و با نفس گرفتن، دمی به بیرون فرستاد و دنباله‌ی گفته‌هایش را با لحنی کوبنده‌تر گرفت:
- بهترین سرآشپزان باید در جمع شما مشخص شوند تا خوراکی‌های درخور چهل‌منار طبخ کنند و در پی‌اش، همین سرآشپزان به شهرهای دیگر ایرانشهر و هفت‌سرزمین فرستاده شوند؛ این‌گونه می‌شود که مردم جهان از قافله‌ی تمدن غذایی ایرانشهر عقب نمی‌مانند و از فنون آشپزی مطلع می‌شوند. از طرفی دیگر، امنیت سلامتی‌شان نیز به خوبی تضمین می‌شود و از تسلط بیماری‌ها بر جسم و روح آدمیان کاسته می شود.
ملکه چه شکوهمندانه واژه‌های هدفمندش را در کنار هم می‌چید؛ در کمال حیرت، نگاهم را به او داده بودم و قدم از قدم برای پلک زدن برنمی‌داشتم.
دیری نپایید تا ملکه با دستان ظریفش، از دو سوی پیراهن ابریشمین ‌اش گرفت و به آهستگی قدم‌های استواری برای پایین آمدن از پله‌ها برداشت.
سیمین‌بانو هم در مقابل آغاز به چشیدن غذاها توسط ملکه، با احترام خاصی همراهی‌اش کرد و ملکه در مقابل میز چوبی هر شرکت‌کننده‌ای برای مزه‌کردن خوراکی‌ها سرگرم شد.
چند دقیقه‌ای به همین منوال سپری شد تا اینکه با قدم‌هایی بلند خود را در برابرم نمایان کرد و با نگاه انداختن به چهره‌ی سپیدرنگم، در چشمانم خیره ماند. تاب خیرگی چشمانش را نداشتم؛ از طرفی، ترس از دست دادن فرصت آزمون در جانم رسوخ کرده بود و از طرفی دیگر؛ هیجان ناشی از واکنش ملکه، وجودم را به آتش می‌کشید.
پس از اندکی سکوت، پلکی زد و با کشیدن ابرویی به بالا، نگاه پرسشگرش را به من دوخت:
-نامت چیست؟ ای مهربانو.
من نیز چاره‌ای جز در اختیار گرفتن افسار احساساتم نداشتم؛ چشمانم را محکم بر روی هم فشردم و با لبخندی کوتاه، رو به تمام‌رخ‌اش گفتم:
- ارنواز هستم. بانوی بزرگ.

*بِه= به بهترین شکل
*گاه‌شماری= تقویم
 
آخرین ویرایش:
در میان آن جمع، چاره‌ای جز پنهان کردن نام اصیلم نداشتم.
ملکه هم نگاهش را از من گرفت و به غذای داخل دیس سفالی‌ام داد. سپس، خود را به سمت میزم نزدیک کرد و دستش را به طرف قاشق چوبی داخل دیس بُرد و کمی از رشته‌های پخته‌شده چشید.
هنوز قاشق را از دستش به پایین نیاورده بود که در کمال تعجب، به ابروانش گرهی انداخت و با بستن چشمانش، بویی عمیق کشید و گفت:
- مگر این همان رشدیه*ای نیست که در همین مرودشت فارس پخته می‌شود؟
من هم به نشانه‌ی تایید سر خم کردم و با زل زدن در چشمان قهوه‌ای رنگش، پاسخ دادم:
- اما این رشدیه‌ای که پخته شده، با رشته‌های ناب گندم است که همراه با عدس و کشمکش و گوشت ریش‌ریش‌شده است. زیرا که در اینجا علاوه بر رشته‌ها و موادی که شرح دادم، با برنج پخته می‌شود که به آن رشته‌پلو هم می‌گویند.
ملکه با شنیدن گفته‌هایم، نفسی کشید و سرش را به سوی چشمان مشکی سیمین‌بانو که در سمت راستش داشت مانند ملکه غذایم را مزه می‌کرد، چرخاند و گفت:
- سیمین‌بانو. برایم جای پرسش دارد تا بدانم این غذا از آنِ کدامین گوشه‌ی ایرانشهر است که طعم متفاوت‌تری نسبت به رشدیه دارد؟
من که به واکنش ملکه خیره مانده بودم، گلویی صاف کرده و گفتم:
- بانوی من، از آنِ آذربایگان است.
در همان هنگام بود که ملکه نگاه خیره‌اش را بیشتر در چشمانم قفل کرد و با کشیدن آهی از عمقی‌ترین مکان سینه‌اش چشمانش را برایم ریزتر کرد؛ گویا که با گفتن سرزمین مادر‌ی‌ام مرا شناخت و انگشت شست‌اش را متفکرانه و زیرچشمی بر روی لب پایینی‌اش کشید اما برای فاش نکردن موضوع، با لبخندی ریز که از پشت لبانش به من نمایان کرد، چشمان قهوه‌ای رنگش را از من دزید و به سمت رشدیه‌ی داخل دیس داد.
من که از حرکات بانو ملکه پی به رفتار محتاطانه‌اش برده بودم، با لبخندی کوتاه نگاهم را از او گرفته و به سیمین‌بانو دادم.
سیمین‌بانو هم لبان برجسته‌اش را در هم جمع کرد و با بالا بردن نگاهش به سمتم پرسید:
- طعم گوشت گوسفندش متفاوت‌تر از طعم همیشگی گوشتی است که در رشدیه می‌پزیم؟!
من نیز با لبخندی به تیزفکری سیمین‌بانو در دلم آفرینی گفتم و نگاهم را به چشم و ابروی نازکش دوختم:
- چون گوشت را با شیرِ گاو در دیگی؛ چند ساعتی طبخ کرده‌ام.
ملکه هم از تعجب، ابروانش را به بالا پراند و با چرخاندن سرش به چپ، به سیمین‌بانو لبی کج کرد و گفت:
- با این حال فکر نمی‌کردم که چنین ترفندی که از قضا از اوایل تاریخ سرزمین‌مان گوشت را در شیر می‌پزند، در دلپذیر کردن طعم رشدیه هم اثر بگذارد.
سپس، با تکان دادن سرش به نشانه‌ی خوش آمدن طعم به مذاقش، ابرویی به بالا کشید و رو به من به نشانه‌ی کنجکاوی عضلات دورِ چشمانش را جمع کرد و پرسید:
- می‌خواهم علت انتخاب چنین غذایی را که مردم ایرانشهر به وفور در خانه‌هایشان می‌پزند، در چنین آزمونی بپرسم؟!
من هم پس از مرتب کردن چند تار مویی که از زیر شال بنفش‌رنگم بر روی پیشانی‌ام مزاحمت ایجاد می‌کرد، سرم را به بالا گرفتم و با نگاه به رخسار زیبارویی همچون ملکه گفتم:
- در مینوی خرد* آمده است که گندم، سرور غلات است و طبع گرمی دارد. به همین خاطر، ما ایرانیان آن را ارج می‌نهیم و خوراک غالب مردم است. از طرفی، همیشه از ابتدا در آیین‌های اهورایی‌مان آمده است که اگر گوشت در شیر طبخ شود، تمام بیماری‌های جسمی از تن آدمی خارج می‌شود و حرکت عضلانی‌ قلب را تقویت می‌کند. حتی بهتر است کسانی که از ضعف تن خود رنج می‌برند، با چنین طبخ گوشتی بر ضعف خود چیره شوند و نیرومند شوند.


*رشدیه=همان رشته‌پلو (برنج و رشته‌ی گندم) که با مخلوط عدس و گوشت و کشمش و یک سری ادویه‌هایی مثل دارچین پخته می‌شود.
* مینوی خرد= از کتاب‌های مقدس باستانی زرتشتیان
 
آخرین ویرایش:
سیمین‌بانو ‌با کنار زدن شال زیتونی‌رنگش، یک تای ابروی نازکش را به بالا داد و رو به من گفت:
-آری، زمانی که چنین گوشتی در چنین غذای نیروزایی همچون رشدیه باشد، خاصیت‌اش هم در جسم و جان آدمی نفوذ خواهد کرد.
ملکه هم که لبخندی شیرین بر روی لبان سرخ‌رنگش جاری شده بود، سری تکان داد و با آرامشی که از چهره‌ی سپیدروی‌اش پیدا بود، به من گفت:
- مفتخریم که چنین غذاهای ایرانشهری در جشن مهرگان پخته می‌شود.
سپس، نگاهش را به سمت سیمین‌بانو داد و به او با جدیت گفت:
- از همینک این بانوی آذربایگانی از سرآشپزان کاخ من باشد تا بیش از این تجربه‌گر مزه‌های دلپذیری از جانبش باشیم.
همین که گفته‌های ملکه در گوشم پیچید، ذرات شادی، در کسری از ثانیه؛ در تمام رگ‌های تنم دوید و مردمک چشمانم از خوشحالی برق زد. تشویش افکارم دیگر به ساحل آرامش رسیده بود. نفسی عمیق از سر آسودگی به بیرون دادم و با سُر دادن نگاهم در امتداد ملکه، به نشانه‌ی سپاس؛ لبخندی به پهنای صورت سفیدرنگم زدم.
سپس، بی فوت وقت خود را از پشت میز چوبی به کنار حرکت دادم و با گرفتن دو گوشه‌ی پیراهن زردرنگم، برای احترام سری خم کردم.
ملکه نیز با دیدن واکنش‌ام، مژه‌های بلند چشمانش را برای اطمینان خاطر دادن به من باز و بسته کرد و با گرفتن لباس طلایی‌رنگش که چشمان هر کسی را خیره می‌کرد، مسیر خود را به سمت عقب؛ پله‌های کاخ‌اش بر گرداند و همراه با سیمین‌بانو، از مقابلمان دور شد.
سرم را به سمت آسمان برای شکرگزاری از ایزد یکتا برای چنین اعتمادی بالا بردم که نگاه سرورانگیزم با آفتابی تلاقی خورد که در حال رخت بر بستن از پهنه‌ی آسمان بود و سرخی غروب، کم‌کم قدرت‌ِ رنگش را به دیگر رنگ‌های گنبد کبود* نمایان می‌کرد.
ساعتی بعد، سیاهی شب جای غروب را گرفت و تاریکی، راه خود را در سینه‌ی ستبر آسمان پیدا کرد. مهتاب زیبای آسمان، درخشش‌اش را باری دیگر از خورشید رفته از آسمان گرفته بود و با ستارگان چشمک‌زن تلالو شب را آغاز کرده بودند‌. از سویی، مشعل‌های نصب شده بر دورتادور دیوارهای سنگی، کاخ‌ ملکه و دیگر کاخ‌های چهل‌منار را روشن کرده بود. در چهره‌ی مهمانان موجی از مِهر و شادی ناشی از آن روز بزرگ به زیبایی موج می‌زد و دل‌های آدمیان برای نزدیکی به همدیگر، غرق در خوشی شده بودند.
تمام لوازم مربوط به آزمون از محوطه‌ی کاخ توسط ملازمان یاسی‌رنگ پوش برداشته شد و میزی به درازای چندمتر همراه با چهارپایه‌*های چوبی جایگزین آنها گشت.
شعله‌های زبانه‌کشیده‌ی آتش آتشدان بزرگ هم که در سمت چپ محوطه بود، به خوبی داشت تاریکی شب را در جمع مهمانان ملکه در هم می‌شکست و سفره‌ی جشن را با آن شمع‌های سفید و بزرگی که به تازگی ملازمان در کنار آینه قرار داده بودند، روشن می‌ساخت.
من در میان نوش‌آفرین و اصلان بر روی چهارپایه‌ی چوبی جای گرفتم که باشکان؛ نشسته در طرف دیگرِ اصلان، صورت کشیده‌اش را به جمع‌مان که در کنار و روبروی همدیگر نشسته بودیم،
مایل کرد و لبخندزنان، نفسی کشید و گفت:
-مایه‌ی دلگرمیست که اکنون همگی در گوشه‌ای از چهل‌منار برای تکمیل کردن کار خاک‌خورده‌مان در کنار هم هستیم.



*گنبد کبود= آسمان. از باستان مردم بر این باور بودند که آسمان گنبدی آبی‌رنگ است که از آب پوشیده شده است. همان گونه که از کودکی در قصه‌هایمان گفته شده" یکی بود، یکی نبود، زیر گنبد کبود."
* چهارپایه= صندلی
 
آخرین ویرایش:
فرشاسب که در آن سوی میز؛ روبرویمان در کنار سایمان نشسته بود، با تک‌خنده‌ای بلند سرش را به بالا حرکت داد و نگاهش را به اصلان و باشکان داد و صدای مردانه‌اش را که برای گوشم آهنگین بود، بم‌تر کرد و گفت:
- آری اما صدها راه پیچ‌خورده در این ميان در انتظارمان کمین کرده!
و سایمان هم با گوشه‌ی چشمی که به سمت نوش‌آفرین داشت، دست راستش را بر روی شانه‌ی فرشاسب گذاشت و با صاف کردن گلویی رو به ما گفت:
- در این چند روزی که به کاخ صدستون راه یافته‌ام، راستین بودن گفته‌ی فرشاسب برایم مُهر تأییدیست که هرگز نباید فراموش کرد.
از آنجایی که می‌دانستم چند وقتی نگاه‌های پنهانی سایمان بیشتر متوجه نوش‌آفرین است، در دل مشتاق حس مِهرگونه‌ی سایمان بودم و با لبخندی که لحظه‌ای از ذوق دخترانه‌ام بر گوشه‌ی لبم نشست، به سایمان چند ثانیه‌ای خیره ماندم ولی در کمال ناباوری، وِی نگاه پنهانی‌اش را با دیدنم به آرامی از سیمای نوش‌آفرین دزدید و به من داد. سپس، گویا از اینکه خلوت احساساتش را بر هم ریخته بودم، بی‌اختیار نگاهش را به من لغزاند و لحن‌اش را برایم مهربان کرد:
-آناشید، روی صحبتم بیشتر با توست که خود می‌دانی و باید محتاطانه در چهل‌منار کارمان را پیش ببری.
من نیز با همان لبخند به نشانه‌ی اطمینان دادن به او سری تکان می‌دادم که کم‌کم ملازمان آشپزخانه‌ی سلطنتی از آن سوی محوطه با سینی‌هایی از خوراکی‌ها و افشره‌*های گوناگون به سمت‌مان آمدند.
آنها پیراهن‌هایی بلند و حریری به رنگ شفقی* روشن بر تن کرده بودند و گیسوان بافته‌شده‌شان را به زیبایی گردوار بر بالای سرشان بسته و شالی هم‌رنگ حریری به موهایشان وصل کرده بودند.
همگی سرگرم گفت و گو با همدیگر بودند که ملازمان در حال چیدن کاسه‌های سفالین بر روی میز بودند و نگاه‌های گاه و بی‌ گاه فرشاسب به دیدگان عسلی‌رنگم، جای دیدزدن‌های سایمان را گرفته بود.
هر از گاهی سرش را به سمت سایمان می‌چرخاند و در آن بین، با جویدن لب پایینی‌اش، با نگاه کردن به اصلان که در کنارم بود، خمارآلود نگاهی پنهانی به من می‌انداخت تا کسی بویی از نگاه‌های زیرپوستی‌اش نَبَرَد. وقتی که‌ افسار حجم نگاه‌هایش هم از ذهن سرکش‌اش در می‌رفت، از کلافگی پنجه‌های دست قدرتمندش را از کلافگی بر موهای حالت‌دار و اندکی زبرش می‌بُرد تا بتواند کمی به خودش نهیبی بزند.
من نیز در برابرش هر چند پی در پی نگاهم را از ته‌ریشی که صورت گندمگون و پشت لبانش را پر کرده بود، می‌دزدیدم و به سایمان می‌دادم، اما تمام جانم آتش می‌گرفت و توان ماندنم در آنجا از من به تاراج برده می شد. ضربان قلبم کم‌کم رو به تندی می‌رفت و نفس‌هایی گرم، نفس کشیدن را برایم سخت می‌کرد. در هاله‌‌ی کم روشنایی که در شب نشسته بودیم، عجیب نگاه‌های آتشین‌اش دلم را غرق در فضای رازآلود و عطشین‌اش می‌کرد؛ به طوری ترس از غرق شدن کامل در اقیانوس خلوت‌اش را داشتم که مبادا با سیراب کردنم، دوباره آبِ مِهرش را بخواهم و حریص‌تر شوم.
لحظه‌ای ترس ناشی از نگاه‌های آلوده به حرص، عرقی سرد و سرشار از شرم بر پیشانی‌ام نشاند و چند تار موی صاف و خرمایی‌ام که در نزدیکی پیشانی‌ام تاب می‌خوردند، خیس شدند.
هنوز دو چشم لغزان فرشاسب بر روی چشم و ابروی مشکی و کمانی ام خیره مانده بود که خیسی چند تار مویم را بهانه‌ای برای برخاستن از جمع کردم تا اندکی وجود پرآشوبم از نگاه‌ پنهانی و پرحس فرشاسب رهایی یابد.
نشسته؛ با نیرویی چهارپایه را به عقب هل دادم و از جمع به ویژه؛ فرشاسب که هنوز با نگاه آتشین‌ام زیرچشمی حرکاتم را می‌پایید، دور شدم. چند قدم به آن سوی مهمانان رفتم تا نگاه برق انداخته شده از لذتی که فرشاسب در این چند وقت روحم را به چالش کشانده بود، به آسمان بیاندازم تا اندکی از تلاطم درون‌ام کاسته شود.


*افشره= عصاره‌ای از آبمیوه
*شفقی= صورتی کم‌رنگ
 
آخرین ویرایش:
سرم را رو به آسمان بالا برده بودم و از نگاه‌های شیرین و حریص فرشاسب به ستارگانی که همچون نگین‌های شب در پیشگاه چشمانم صف‌آرایی کرده بودند، پناه برده بودم که زمزمه‌ای ظریف و دخترانه از پشت، مرا از ورطه‌ی خلوت‌‌هایم به بیرون کشاند:
- بانو ارنواز، فروزان هستم.
آری، آوای دخترانه‌اش برایم آشنا بود. با گره کردن ابروانم، سرم را به عقب چرخاندم و همان ملازم چشم سبز که پیراهن یاسی پوشیده بود، را دیدم که سر خم کرده بود و آرام با دیدنم، لب زد:
-فریماه بانو از طرف ملکه آزرم‌دخت برای پذیرفته شدنتان پیام تبریک فرستاده و هم‌چنین، برایتان پیغامی دارد.
من نیز چون به عقب روی برگردانده بودم، لحظه‌ای بی‌اختیار مسیر نگاهم از دور در امتداد نگاه فرشاسب بود که با ابروانی درهم؛ کنجکاوانه مرا می‌دید. بی هیچ اهمیتی، نگاهم را از او روی گردانده و به فروزان دادم و با چپ و راست کردن مردمک چشمانم، سری کج کرده و گفتم:
- از بابت پیام تبریک، سپاسگزارم و با کمال میل پیغام را می‌شنوم.
او هم با قدمی نزدیک شدن به من پاسخ داد:
- گفتند که بانو ملکه همین بامداد امشب قرار ملاقات با شما را خواهند داشت. پیش از راه‌یافتن به پیشگاه بانوی بزرگ، بانوفریماه شما را همراهی خواهد کرد.
من به نشانه‌ی اطمینان دادن به او باشدی حواله‌اش کردم و او هم مرا ترک کرد.
در همان هنگام بود که با آماده شدن همگی در پشت میز برای خوردن وعده‌ی شبانه مواجه شدم. با قدم‌هایی کوتاه و سریع خود را به جمع رساندم و بر روی چهارپایه نشستم.
این بار جنس نگاه فرشاسب تغییر یافته بود و چشمان کنجکاوش حرکت لب‌های صورتی‌رنگم را کنکاش می‌کرد تا ببیند چیزی بر زبان می‌آورم یا نه؟! ولی با دیدن سکوتی که در نهایت نشستن، خود را بی‌هیچ حرف و نگاهی مشغول دست زدن به قاشق چوبی پیش‌ِروی بشقاب سفالی‌ام هستم، با خشمی ریز که چهره‌اش را ملتهب و سرخ کرده بود، فهمید؛ برای سخن‌ گفتن لب از لب نخواهم گشود.
پس از پایان شام، در حال برخاستن از پشت میز مهمانی بودیم که فرشاسب با رساندن سریع خود به نزد من، سرش را به سمتم مایل کرد و از آنجایی که معمای آن دختر ملازم هنوز برایش حل‌نشده بود، آرام زیر گوشم با لحن سوال برانگیزش پرسید:
- بانو، او که بود که شما را هنوز راه نیافته به چهل‌منار می‌شناخت؟
من که نمی‌خواستم کسی را درگیر چنین ماجراهایی کنم؛ با خم کردن سرم به سمتش، تمام جواب را برایش تحویل ندادم:
-از ملازمین آشپزخانه‌ی سلطنتی بود که همیشه برای پذیرفته شدن، از طرف ملکه پیام تبریک می‌آورد!
 
آخرین ویرایش:
او هر چند پاسخ قانع کننده‌ای از من دریافت نکرد اما به ناچاری؛ پس از گرفتن نگاهش از من، لبانش را از پشت ته‌ریش‌اش کج و معوج کرد و شبانه، همگی راهی خانه گشتیم.
چند ساعتی سپری شده بود و نیمه‌ی شب، تاریکیِ خود را با سکوت نفس‌گیر ما آدمیان سهیم شده بود. همگی به جز جناب کیارخ که در پاسی از آن شب در کاخ شورا سرگرم بود، در خواب به سر می‌بردند.
تاریکی بر همه جا سایه افکنده بود. هر از گاهی صدای تکان خوردن شاخ و برگ‌های درخت بنه‌ی حیاط توسط باد؛ آمیخته شده با صدای شیهه‌ی اسب‌هایمان در فضا پخش بود.
از رختخواب همیشگی‌ام که در کنار نوش‌آفرین در اتاق کوچک پهن بود، برخاستم و با پوشیدن چکمه‌های عنابی‌‌ام به آرامی به سوی در حیاط پا تند می‌کردم که با دیدن بیداری آماندا در زیر درخت بنه، چینی از تعجب بر پیشانی‌ام انداختم وبا نزدیک کردن قدم‌هایم به سمتش، دستانم را به پایین حرکت دادم تا رام شود و شیهه‌ای نکشد.
او که مرا دید، به رسم همیشگی؛ برای نوازش کردن یال خوش‌رنگش، چشمانش را بست و من نیز با دست‌کشیدن به یالش از بالای سر به پایین، پیشانی‌ام را به گوشه‌ی چشم‌اش چسباندم و نفسی آرام کشیدم:
- آماندا، ملکه مرا به کار مهمی فراخوانده!
سپس، با لبخندی کوتاه کنار گوش‌اش نجوا کردم:
- استراحت کن که برای کارهای مهم از تو کمک خواهم گرفت.
و او با فهمیدن گفته‌هایم، شیهه‌ی خیلی آهسته‌ای کشید و با بستن چشمانش، بر زمین دراز کشید؛ گویا که نجواهای شبانه‌ی مرا می‌خواست تا به خواب رود.
من پس از بستن در از پشت، هنوز دو قدمی به سمت راست برنداشته بودم که از پشت سر، صدای جیر جیر باز شدن درِ چوبی را شنیدم و با انتظاری که نداشتم، ابروانم را با فشار جمع کرده و سرم را به سمت عقب چرخاندم تا ببینم دوباره چه کسی منِ بخت‌برگشته را شبانه در تورِ خلوت‌گزینی‌هایم افکنده؟!
او کسی نبود جز فرشاسب. این بار او به جای سایمان و اتابک مرا رصد می‌کرد و حرص شبانه، دوباره سراغم را گرفته بود. دندان‌هایم را از پشت لبان بسته‌ام حرص‌آلود بر روی هم می‌فشردم و قلبم به تپش افتاده بود. آن وقت شب، رکب خورده بودم و غافلگیر!
فرشاسب آماده؛ پیراهن آبی تیره‌اش را پوشیده بود و با چشمانی درشت‌کرده از خواب‌پریدگی، چهره‌اش نمکین شده بود؛ انگار که او را مجبور به بیدار کردن از خواب شیرین کرده بودند.
داشت نگرانی‌اش را در عمق چشمان درشت‌کرده‌اش می‌ریخت تا از من علت بیرون رفتنم را در آن پاسی از شب جویا شود که ناگهان صدای پای قدم‌های تندی از پشت سرم در فضا پیچید و فرشاسب با کشیدن فریادی بلند، در کسری از ثانیه به سمتم پاتند کرد و بازویم را محکم به سمت خودش کشید.
 
دو مرد سبزپوش و کیسه‌به‌دست که با پارچه‌ای سه‌گوش صورت خود را پوشانده بودند، با سرعت در حال بیرون آوردن شمشیرهایشان از نیام‌*شان بودند تا به من حمله‌ور شوند که فرشاسب با ابروانی گره‌کرده، سریع با خشم و تهاجمی به سمت‌شان یورش بُرد.
رنگ به روی‌ام باقی نمانده بود. هراسناک به حرکات فرشاسب خیره مانده بودم. ضربان قلبم، دور تند به خود گرفته بود؛ به طوری که قلبم از شدت غافلگیری از جایش کنده می‌شد. نفس‌هایم به طور ناگهانی تند شده بودند؛ نفس‌هایم بند آمده بودند. چهره‌ام را جمع کرده بودم و می‌خواستم برای دفاع؛ شمشیرم را از غلافش که به پهلویم وصل بود، بیرون بکشم که فرشاسب با زدن لگدی محکم بر شکم یکی از آنها، او نقش بر زمین شد.
آن‌چنان حمله‌ی این مردان برایم ناگهانی بود که از آن طرف، دیگری؛ کیسه‌ای کتانی و مشکی‌رنگ بر سرم انداخت که دوباره همان نوع انگشت‌بند سیاه و سفید را بر دور انگشتش دیدم و او نیز با کشیدن نفس‌های بریده‌شده، باصدای خفه‌ای که حالا از زیر کیسه از جانبش می‌شنیدم، خشمگین گفت:
- در این نیمه‌ی شب، دیگر کسی را برای کمک نخواهی یافت!
من هم در آن میان خود را از زیر کیسه به این طرف و آن طرف تکان می‌دادم تا رها یابم اما مردک تنم را آن‌چنان سفت و محکم گرفته بود که فرصتی برای حرکت کردن نمی‌یافتم.
از طرفی دیگر، فرشاسب با شنیدن این جمله که به شاهرگ غیرتش بد خورده بود، در مقابل آن مرد پره‌های بینی‌اش را از حرص جمع کرد و باصدایی بلند، فریاد کشید:
- مگر که از جنازه‌ی من عبور کنید، ای پلشت‌های بي‌صفت‌!
و فوری، با عصبانیت مشتی محکم برای نجاتم که از پهلوی تنش به سمت مرد سبزپوشی که دور سرم کیسه انداخته بود، بُرد تا بر صورتش بکوبد که در همان دم، همان مردی که نقش بر زمین شده بود؛ با تندی از زمین برخاست و با کیسه‌ی دیگری، به کلمات فرشاسب پایان داد و نفس‌زنان با فریاد بر سرش گفت:
- اکنون چاره‌ای جز تسلیم در برابرمان ندارید!
فرشاسب هم همچو من برای گریختن از آن موقعیت، خود را به این سو و آن می‌کشاند اما دریغ از هر گونه پیروزی بر آنها، آنها سریع با طنابی از روی کیسه‌ها به دورمان بستند و ما را وادار به راه‌رفتن با خودشان می‌کردند؛ بی آنکه توانایی دیدن جایی با چشمانمان و دست و بالی برای فرار از وضعیت خفقان‌آوری که برایمان ایجاد کرده بودند، داشته باشیم.
با فرو بردن فرشاسب به داخل کیسه، بیشتر بر نگرانی‌ام افزوده شده بود؛ چرا که هر چقدر نمی‌خواستم دیگران را درگیر چنین ماجراهایی نکنم، بی‌اختیار و بیشتر آنها را به چنین وادی‌هایی پیش می‌بردم.
شدت صدای کوبش قلبم را هم‌چنان در فضای گوشم می‌شنیدم و درونم را انگار در حجم بزرگی از هیزم‌های گداخته شده انداخته بودند و از بیرون؛ نظاره‌گر آتش گرفتنم بودند. این گونه که مرا همراه با فرشاسب به ناکجاآباد می‌بردند، فریماه با نگرانی برای سررسیدنم منتظر خواهد بود!
چند دقیقه‌ای به همان منوال سپری شد تا اینکه با وارد کردنمان به داخل انباری، صدای خش‌خش کاه‌هایی از زیر پاهایمان در فضایی تنگ شنیده شد و با ناباوری، هر دویمان را با تندی به سمت زمین هل دادند.


*نیام= غلاف
 
آخرین ویرایش:
آنها به سرعت کیسه‌هایمان را از زیر طناب‌ها با فشار بیرون درآوردند و هاله‌ی مبهمی از نور زردرنگ به دیدگانم که تا هم‌اینک به تاریکی عادت کرده بود، تابید. مردمک چشمانم را از نور اندکی که گویا مشعل کم‌سویی باعث‌اش بود، ریزتر کردم. با گوشه‌ی چشمی پی به آن مشعل که بر روی دیوار سمت راستی‌ام نصب شده بود، بردم.
بی فوت وقتی؛ یکی از آن دو، با همان پارچه‌ی پوشانده شده بر روی چهره‌اش رو به ما گفت:
- منتظر باشید تا کارفرمایمان از راه برسد.
و دیگری، این بار طناب‌هایی دیگر را که در نزدیکی دیوار انداخته شده بود، بر دور پاهایمان که بر روی کاه‌های زمین دراز کرده بودیم، با بی‌رحمی بست و با بالا رفتن ابروانش که از بالای پارچه‌ی پوشانده شده دیده می‌شد، با لحنی قاطع گفت:
-با این کار دیگر هیچ راه فراری پیدا نمی‌کنید.
با این کارش؛ سینه‌ام از هزاران فکری که هر لحظه از سرم می‌گذشت، سرشار از خشم شده بود. از شدت کینه، سرم را محکم تکان دادم و خشم‌آلود به هر کدام از آنها نگاهی انداختم و برایشان با صدایی بلند، رجزخوانی کردم:
- بدانید برای هر کسی که خدمت می‌کنید، خودش زیردست کس دیگریست. بی‌خود صابون به شکم خود نزنید که پس از گیر افتادنتان، به زاری خواهید افتاد.
با این گفته‌هایم، متفکرانه در سکوت به آن سوی نقطه‌ای از پشتم خیره ماندند ولی ثانیه‌ای سپری نشد که با روی گرداندن از ما به سمت در انباری حرکت کردند.
ما شبانه به طور فجیعی بازی خورده بودیم؛ به طوری که اگر می‌دانستم چه کسی چنین نقشه‌ای را برایم طرح‌ریزی کرده، حسابش را بعدها با او صاف خواهم کرد!
فرشاسب که تازه نفس به ریه‌هایش جریان یافته بود، با عصبانیت به آنها که پشت‌ سرمان رو به درِ انباری راهشان را کج کرده بودند و می‌رفتند، توپید:
-شما به چه حقی، منِ فرمانده ارشد ارتش شاهنشاهی را به اسارت گرفته‌اید؟!
یکی از آنها هم از پشت؛ حرکت‌کنان بدون کوچک‌ترین اهمیتی، دستش را در هوا تکان داد و با گستاخی تمام؛ بلند گفت:
-ما فقط از کارفرمایمان دستور می‌گیریم و با این کارها، کاری نداریم. جناب!
او که همین را گفت، سرم را به تندی به سمت چپ چرخاندم و دیدم که چگونه لحظه‌ای برافروختگی فرشاسب به طور عجیبی از وجناتش پیدا شد. عصبانیت به حدی در چشمان درشت و مشکی‌رنگش بیداد می‌کرد که همانند دو گوی آتشین در حال فوران شدن از آتشفشان وجودش شده بود.
دستانش را از پشت که با طناب بسته شده بود، محکم مشت کرد و دندان‌هایش را خشمگین به هم سابید و در پی‌اش، پوفی محکم و کش‌دار از کلافگی سَر داد و سرش را به سمت چپِ خود محکم چرخاند.
دیری نپایید تا آنها با قفل کردن در، ما را ترک کردند و در آن هاله‌ی اندک نوری که در تاریکی انبار؛ از مشعل ساطع می‌شد، سکوتی بین‌مان حکمفرما گشت.
هر دو با فاصله دو وجبی از هم، پاهایمان را دراز کرده بودیم و در حال خیره شدن به تاریکیِ روبرو بودیم.
 
آخرین ویرایش:
عقب
بالا