انجمن آوای رمان

✦ اینجا جایی است که واژه‌ها سرنوشت می‌سازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم می‌شکند! ✦ اگر داستانی در سینه داری که بی‌تاب نوشتن است، انجمن رمان‌نویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بی‌هیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار! .

ثبت‌نام!

منتخب فادیان نور | سینتامان کاربر انجمن آوای رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع سینتامان
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
داشت سرش را برای گریز از دشنه و شمشیر حرکت می‌داد که با نیم‌نگاهی به من، مردمک‌هایش را ریز کرد؛ انگار که به یاد چیزی افتاده باشد، لب زد:
- همان‌طور که هدهد* سلیمان برای پدید آمدن سیمرغ*، سی مرغ را به منطقه‌ای برد؛ برای نمایان شدن جای بدون نور هم چندین نقطه‌ی تاریک لازم است. پس، تنها پیگیر من در این کاخ‌های بزرگ نباش.
از سخن آمیخته به داستانش، بوی یک پیامی پنهان به مشام‌ام می‌رسید. از نهایت تعجب، گره ابروانم را محکم‌تر کردم و با زل زدن در چشمانش، شمشیرم را بیشتر بر کنار پوست گردنش فشردم و کنجکاوانه پرسیدم:
- منظورت چیست؟
او این بار با جدیت، آب گلویی به پایین فرستاد و گفت:
- همانطور که گفته بودم؛ چهل‌منار، محل مناسبی برای اعتماد کردن به کسی نیست و من، تنها قطره‌ای از دریایی هستم که به آن لقب تاریکی می‌دهی.
فرشاسب هم در آن دم که به چیزی شک برده بود، لب پایینی‌اش را به دندان کشید و به گوشه‌ی چشم‌اش چین‌داده، پرسید:
- تو کیستی که این‌گونه اطلاعات پنهانی در مجموعه‌ قصرها داری؟
فریماه چند ثانیه ای بر دهانش، مهر خاموشی دوخت ولی از آن‌جایی که فرشاسب می‌خواست حس کنجکاوی برانگیخته شده‌اش را ارضا کند، دشنه‌اش را بیشتر بر پوست گردنش فشرد و در پی آن، آن دو مرد سبزپوش هم فشار شمشیرشان را بیشتر کردند تا از کار فرشاسب جلوگیری کنند که فریماه با پراندن ابروانش به آن دو مرد، منصرف‌شان کرد.
فریماه نیز در این میان چاره‌ای جز تحویل دادن پاسخی به فرشاسب نداشت:
- نام دیگرم اشواق* است. زنی اهل یکی از هفت سرزمین؛ عمورا*.
من و فرشاسب، از شگفتی دهانمان باز مانده بود؛ به طوری که فرشاسب با نگاه دوختن به چهره‌ی گندمگون‌اش، زیر لب به آهستگی زمزمه کرد:
-پس، تو مستعربی*.
در همان موقع بود که‌این بار با اشاره‌ی ابرویی به آن دو مرد، آنها را وادار به حرکت دادن شمشیرهایشان بر گردن فرشاسب کرد و با صدایی نازک اما قاطع، به ما گفت:
- فقط بدانم گوشه‌ای از اتفاقات امروز به گوش ملکه آزرم‌دخت برسد، هیچ یک از شما و عزیزانتان در امان نخواهید بود.
او داشت با آخرین جمله‌اش، ما را تهدید می‌کرد. من از عصبانیت، نفسم را جمع کرده و به بیرون فرستادم وفرشاسب هم دست دیگرش را با کشیدن پوفی، مشت کرد و دشنه‌اش را نیز غلاف!
در نهایت، فریماه با آن دو مرد در حال ترک کردن ما بودند که فرشاسب از پشت سرش رو به او با ابروانی گره کرده؛ بلند گفت:
- بانو، خسته ننشین که سر از کار تو نیز درخواهم آورد!
آری، این فریماه آن‌چنان نفوذ در حکومت داشت که این چنین ما را تهدید می‌کرد؛ هر چند از بو بردن ملکه هراسناک بود!



*هدهد= پرنده‌ی حضرت سلیمان
*سیمرغ= پرنده‌ی افسانه‌ای ایرانی
*اشواق= شوق‌ها و آرزوها
*عمورا= نینوا= کربلای امروزی
*مستعرب= عرب‌زبان
 
آخرین ویرایش:
فرشاسب که از رفتار و گفته‌های فریماه سردرگم مانده بود، هر دو دستش را در سمت چپ مشعل به دیوار تکیه داد و با آشفتگی که از چهره‌اش پیدا بود، سرش را با تاسف به پایین انداخت.
تمام تنم از حرف‌های فریماه درباره‌ی پدر و مادرم سست گشته بود و افکارم به کل بر هم ریخته بود. کمرم را در سمت راست مشعل به دیوار کاه‌گلی تکیه دادم و به کندی خود را به سمت پایین کشاندم تا چمباتمه‌وار بنشینم.به یک نقطه‌ای نیمه روشن در روبرو، خیره ماندم. هاج و واج؛ اخم‌هایی بر پیشانی‌ ام انداخته و به فکر فرو رفته بودم.
از خبر ناگهانی فریماه، گویا بر سرم پتک‌*هایی می‌زدند. سرم به شدت درد می‌گرفت و افکارم در تحلیل به هم پیچ خورده بودند‌. دیگر توان هر تحلیلی از من ربوده شد. به همین خاطر، دستانم را در دو طرف بناگوش‌ام گذاشتم تا اندکی از درد طاقت‌فرسایش رهایی یابم. نفسی از ناباوری بیرون دادم و زیر لب گفتم:
- نه، آنها زنده‌اند‌. هر چند مادرم از اینکه بیهوده برایش به انتظار ننشینم؛ می‌گفت ولی دلیلی برای باور کردن این خبر در خود نمی‌بینم!
فرشاسب که در احوالات خود سیر می‌کرد، با شنیدن سخنانم دستانش را از روی دیوار برداشت و به سمتم آمد. در برابرم، زانوانش را بر زمین زد و چشمان پریشان‌حال و مشکی‌رنگش را بر چشمانم دوخت و آرام، برای دلداری دادن سری تکان داد:
- پیکی به سمت آذربایگان می‌فرستم تا به واسطه‌ی توماج از زنده بودنشان مطمئن شویم.
از پیشنهادش، مردمک چشمانم از خوشحالی برق زدند و لبخند شیرینی بر لبانم نشست. با شادی که در پوستم نمی‌گنجید، پس از گفتن سپاسی زیر لب به او، لبان خشکیده‌ام را با زبانم تر کردم و گفتم:
-آری، شاید فریماه برای آزار رساندن و ترساندن‌مان، این دروغ را به ما گفت!
فرشاسب که با گفته‌اش به من جان دیگری بخشیده بود، ناامیدی را در پستوی ذهنم دفن کردم.
در همان دم بود که فرشاسب ضربه‌ای آرام به پیشانی‌اش زد؛ سرش را به بالا گرفت و گویا که به یاد چیزی افتاده باشد، رو به من نیم‌نگاهی انداخت و با چین دادن به چشم و ابرویش، کنجکاوانه پرسید:
- تو که لاجوردم را در چکمه‌ات پنهان کرده بودی؛ پس، آن گردنبندها دیگر چه بود؟
من که خود را در برابر فریماه تسلیم نکرده بودم، به آرامی پلکی زدم و با لبخندی کوتاه، دستانم را از کنار بناگوش‌‌هایم برداشتم:
- آن گردنبندها، غیراصیل بودند، فرشاسب.
دیدم که چگونه با شنیدن‌اش، چهره‌اش خندان شد و چشمانش از ذوق، انعکاس نور مشعل را در خود راه داد و درخشان شد. آهی از آسودگی به بیرون فرستاد و با آرامش، دست مردانه‌اش را به پشت گردنش کشید. سپس، بی‌اختیار با خوشحالی به من خیره ماند و دم نزد.
اندکی بعد، دوباره کنجکاوی‌اش گل کرده بود:
- از کجا می‌دانستی که گردنبندها را از چنگمان درمی‌آورند؟
من هم اخمی کرده و گفتم:
-من آمادگی چنین پیشامدی را نداشتم. فقط چند وقت پیش؛ پس از رسیدن به پایتخت، گردنبندهای غیر اصیل را به گردنم آویختم تا سنگ‌های اصیل در امان باشند!
یک تای ابرویش را به بالا کشید و با زل زدن در چشمان میشی رنگم، سرش را تکان داد:
- از بابت پدر و مادرت نگرانی به دلت راه نده که هیچ سودی برایمان ندارد. پس، همه چیز را به اهورامزدا بسپار که پناهگاه امن دل‌های شکسته است.
او پس از برخاستن، از بالا به سمتم نگاهی انداخت و با بارقه‌های امیدی که در دلش برپا شده بود، گفت:
- در مسیر، ماجرای گردنبندهای غیراصیل را برایم بگو.
من نیز با تکان دادن سری برای تایید، برخاستم و سرم را به سمت مشعل چرخاندم تا آن را از روی دیوار بردارم.


*پتک= چکش
 
آخرین ویرایش:
در چوبی انبار، نیمه‌باز مانده بود و فرشاسب برای بررسی موقعیت‌مان قبل از خروج، به بیرون سرکی کشید. سپس، به سمتم که در کنارش؛ مشعل به دست ایستاده بودم، برگشت و لب کج کرد وگفت:
- ما در نزدیکی ورودی شرقی کاخ صدستون هستیم.
او که همین راگفت، لحظه‌ای پرسشی در ذهنم جرقه خورد و چشمانم گردتر شد:
-به نظرت اینجا از کف تالار صدستون چقدر فاصله دارد؟
او هم از تعجب، خطوطی بر پیشانی پهن‌اش انداخت و پلکی زد:
- با دقتی که من می‌بینم، بیش از دو متری به نظر می‌رسد. چون در بیرون از اینجا با پله‌هایی به محوطه مُشرف می‌شود که ما را آورده‌اند.
این گفته‌اش کافی بود تا بی فوت وقتی، سرم را به پایین بیاندازم تا به تندی، از لای کمربند طلایی رنگ پیراهنم؛ طومار پنهان‌شده‌ی جناب هوشیدر را دربیاورم.
مشعل را به سمتش گرفتم و خود با دستانم، برای باز کردنش دست به کار شدم. فرشاسب در روشنایی، ابروانش را خم کرد و سرش را به سمت طومار پایین انداخت تا نگاهی بیاندازد که گفت:
- آناشید. چه شده که این گونه سراسیمه شدی؟
من با سکوتم، انگشت سبابه‌ام را بر روی نقشه در زیر نور مشعل کشاندم و با خوشحالی که از چشمانم آشکارا می‌دید، نگاهش را به چهره‌ام سُر داد. من نیز با اشاره‌ی سرم، او را به نگاه کردن واداشتم و گلویی صاف کردم:
- این‌جا را ببین.دالان در زیر کاخ صدستون است. بهتر است تا آفتاب نزده، سرِ فرصت آن‌جا را بیابیم.
او نیز با کنجکاوی که در خاطرش مانده بود، ابروان پرپشت‌اش را در هم گره زد و با چهره‌ای گیج‌ زده، گفت:
- اما برای این کار که شمسه‌ات را نیز لازم داریم!
من نیز با زیر چشمی نگاه کردن به او، مردمک چشمانم را با لبخند به پایین چرخاندم و گفتم:
- شمسه‌ام؛ در زیر کف پایم، داخل چکمه‌ام هست‌.
او سری به نشانه‌ی فهمیدن تکان داد و با نور مشعل، جلودار من به بیرون پا گذاشت. من نیز پشت سرش؛ رو به دیوار روبروییِ در چوبی، آن را می‌بستم که ناگهان مسیر نگاهم به برجستگی کاه‌گلی دایره‌ای‌شکل بر روی دیوار افتاد. با ابروان کمانی‌ام، اخمی کردم و گفتم:
- چرا چنین برجستگی باید بر روی دیوار نقش ببندد؟
فرشاسب هم تن‌اش را به عقب چرخاند و خود را با فاصله‌ی یک قدمی که از من داشت، به سمتم کشاند. او پس از بستن در چوبی، مردم‌هایش را ریزتر کرد و هماهنگ با من به سمت برجستگی گام برداشت. او مشعل به دست، با دست دیگرش دورِ برجستگی گردمانند را با سرانگشتانش لمس کرد و لبان پرش را به پایین کش داد و گفت:
- شاید منبعی باستانی از آب باشد که برای تأمین آب آشامیدنی اعضای کاخ تعبیه شده!
نیم‌نگاهی به او کردم و با اشاره‌ی سر، از او درخواست کردم:
-اندکی با نیروی دستانت، به آن فشاری وارد کن.
او هم ابروانش را تعجب‌آمیز خم کرد و به دیدگانم زل زد:
- و یا شاید در داخلش، چیزی پنهان کرده باشند!
او همان که با دستش به مرکز برجستگی فشار وارد کرد، به صورت دریچه از طرف راستش به داخل باز شد و با داخل بردن سرش به آنجا، آوای بم مردانه‌اش در فضای داخل دریچه پیچید:
- اما من جز هوای تاریک و خالی، چیزی نمی‌بینم!
چینی بر پیشانی‌ام انداختم و از کنجکاوی، در کنارش سر به داخل بردم و فضای توصیف‌شده‌اش را تماشا کردم. او راست می‌گفت! در حالی که سرهایمان را به داخل فروبرده‌بودیم، برای آزمودن فضا، فریادی کشیدم که پژواک‌اش در سراسر آنجا پیچید:
- اینجا کجاست؟
هر دو با چرخاندن سرهایمان به همدیگر که در فاصله‌ی یک وجبی از هم ایستاده بودیم، در چشمان هم خیره ماندیم. فرشاسب با چشمان خسته ‌حال‌اش، بی‌حوصله لب گشود:
-باقی ماندن در اینجا، کاری جز وقت تلف کردن نیست. برویم تا طلوع، به دالان‌ها برسیم.
 
آخرین ویرایش:
اما از آن‌جایی که به قول پدرم" آناشید، کلّه‌ی پربادی دارد"، نصیحت‌اش را از درِ یک گوش‌ام به درِ گوشی دیگر بیرون دادم و مشعل را از دستش گرفتم. بلافاصله، مشعل را به سمت داخل فضای تاریک چرخاندم. نور کم‌سو و لرزانش، فضا را که روشن ساخت؛ نگاهم به تک پله‌ی پایین در ورودی دریچه افتاد. سپس، در کمال غافلگیری راهی دراز به سمت پایین توجهم را به شدت جلب کرد.
در شگفت مانده بودم. قلبم هیجان گرفته بود و داشت به تندی می‌تپید. اندکی ترس هم چاشنی‌اش گشته بود اما برای کنکاش کردن آن فضا، ترسی در من راه پیدا نمی‌کرد.
انگشت شستم را بر روی لب پایینی‌ام محکم کشیدم و از حیرانی، سرم را بیرون دادم و رو به فرشاسب، چشمانم را درشت کردم:
-من پله‌ای آجری می‌بینم. تو چگونه آن را ندیدی؟
این بار او بود که مشعل را از دستم گرفت و با چرخاندنش در آنجا، سرش را به سمت عقب که پشت‌اش بودم، آورد و در پی‌اش، گفت:
- آری، ندیده بودم.
سپس، از کلافگی پنجه‌ی دستش را در لای گیسوان حالت‌دار و زبرش برد و پوفی کشید و گفت:
-به گفته‌ی اتابک؛ تا سر از کار چیزی درنیاوری، رهای‌اش نمی‌کنی. این کار خطرناکیست. شاید چنان جایی باشد که بهای گزافی را از بابت جان‌مان بپردازیم.
ولی گوش‌هایم به حرف‌هایش بدهکار نبود. پس، با بالا بردن پای راستم به آن سوی دریچه که به پهنای نیم متر بود، سرم را به عقب چرخانده و با زل زدن در چهره‌ی گندمگون‌اش که با لبانی کج‌کرده در زیر نور کم‌جان مشعل دیده می‌شد، با لحنی مهربان گفتم:
- مشعل را برایم می‌دهی تا خودم به تنهایی سر و گوشی به اینجا آب دهم؟
او نیز با پراندن ابروان پرپشت‌اش، تک خنده‌ای در هوا سَر داد و با نزدیک شدن به من، نگاه برق زده‌اش از گفته‌ی جسارت‌آمیزم را به من دوخت. سپس، با سکوتی عمیق که بین‌مان شکل یافته بود، دستش را متفکرانه زیر چانه‌اش برد و چنان با لحنی بم‌گونه زمزمه کرد که از نزدیکی موهای تن‌ام یک به یک سیخ می‌شد:
- مگر در این وقت شب می‌شود تو را با چنین کلّه‌ی پربادت تنها گذاشت و رفت؟
او هم مانند پدرم سخن می‌گفت! اخم کنان، لبانم را جمع کردم و شانه‌ای به بالا انداختم:
- من چه کنم که باید با چنین سخن مشترک تو و پدرم، این چنین تا کنم؟ ذات درونی‌ام همینیست که می‌بینید!
این بار با خنده‌های ریزی که در برابر چشمان حرص‌آلودم ریسه می‌رفت، خود را بیشتر به من نزدیک کرد و لبخندی زد و کنایه‌آمیز گفت:
- چاره‌ای جز یافتن همسفری برایت در این راه نمی‌بینم؛ زیرا که لجبازتر از آن کسی هستی که در پندارم بود!
سپس، با نگاهی زیرچشمی دست دیگرش را به سمت سینه‌اش زد و خود را نشان داد.
لحظه‌ای با مهری که خرجم می‌کرد، شادی درون رگ‌هایم به سرعت دوید و شرم‌زده، نگاه بُهت‌زده‌‌ام از حرف‌هایش را دزدیدم و به سمت فضای تاریک چرخاندم.
این بار او برای شجاعت به خرج دادن، آستینی بالا زد. همین که جفت پاهایش را بر روی پله نهاد، زیر پاهایش خالی شد و ناگهان با نشیمن‌گاه‌اش بر زمین افتاد.
از اینکه دوباره عواقب کنجکاوی‌هایم گریبان کسی را بگیرد، نگران به او که مشعل را در دستانش جابجا می‌کرد، در فضای تاریک فریاد زدم:
-فرشاسب، راستی در سخنانت پیدا بود. آری، خطر در کمین ماست. می‌خواهم گفته‌هایم را پس گیرم تا برگردیم.
 
آخرین ویرایش:
او که نگرانی‌های آمیخته شده با ترس‌هایم را درک می‌کرد، لبخندی سرشار از آرامش را به من از لابه‌لای نور مشعل داد و سرش را به بالا؛ طوری که صدایش را از آن فاصله بشنوم، بلند گفت:
- زیر پایم گویا راهی مخفی و سُرسُره مانندی وجود دارد که به ناکجا آباد ختم می‌شود.
اخمی کرده و بلند پرسیدم:
- این‌ها را که خود می‌دانستم! خودت حرف از ناکجاآباد می‌زنی و انتظار ادامه دادن به این راه مخفی را داری؟
او که از گفته‌هایم سردرگم مانده بود، دوباره سرش را به بالا گرفت و پرسید:
-آناشید، چرا این چنین می‌کنی؟ مگر تو نبودی که برای رفتن به اینجا خود را به آب و آتش می‌زدی؟ پس، چرا اکنون قصد جا زدن داری؟
او که هنوز مرا نشناخته بود، لبانم را حرص‌آمیز به داخل برده و فشار دادم. برای گفتن حقیقتی که از آن ابا داشتم، سکوتی عمیق کردم و او پس از صدا زدن‌های پی‌در‌پی‌ام، خود را مجاب به گفتن‌اش کردم:
-مگر نمی‌دانی؟ من از گذشته‌ی تلخی که برای اتابک افتاد، ترس دارم که برای تو نیز... .
از ناراحتی، دیگر توان ادا کردن باقی جمله‌ام را نداشتم. او هم اخم‌هایی بر پیشانی‌اش انداخت و با صاف کردن گلویی، کف دست خالی‌اش را بر کنار دهانش گذاشت و بلند گفت:
- خوب می‌دانی که با چنین حرف‌هایی، نمی‌توانی مرا از همراهی کردنت پشیمان سازی. پس، با خاطر جمعی کارمان را به پیش می‌بریم.
ولی این بار، او بود که با بی‌توجهی به گفته‌هایم کار خود را به وادی عمل می‌کشاند. او خود را ریز در جایش حرکت داد و با لحنی قاطع گفت:
-تو نیز پیش از آن که در پشت سرم سُر خوری، دریچه را طوری ببند که کسی از وجودش نداند.
در نهایت، من نیز چاره‌ای جز نشستن در پشت سرش نیافتم. با فاصله‌ای از او و پشت سرش، پاهایم را دراز کردم که ناگهان، او مشعل به دست روی سُرسُره‌ی مارپیچی که زیر پاهایمان دیده می‌شد، رو به پایین با سرعت سُر خورد.
من هم پشت‌بندش با هیجان و کنجکاوی آمیخته شده در وجودم سُر می‌خوردم که ابرویی بالا داد و با لحنی تعجب‌آمیز گفت:
-انتظار چنین سُرسُره‌ای را در چنین مخفی‌گاه مخوفی را نداشتم.
من نیز سری برای تایید تکان دادم و گفتم:
-اما گویا کنجکاوی‌مان، یافتن راه دالان‌ها را به تأخیر انداخت.
فرشاسب هم قهقهه‌ای در بحبوحه‌ی سُرخوردن‌هایمان سَر داد و گفت:
- اما مزیت‌اش این است که ما را به یاد بازی‌های کودکانه و سُر خوردن‌هایمان در تپه‌های شنی می‌اندازد.
آری، کم‌کم هیجان ناشی از سرعت‌اش جای خود را به واهمه‌هایمان می‌داد و لحظات خوشایندش، به مذاقمان خوش آمده بود؛ آن چنان که گیسوان و شال حریرم از برکت سرعت باد بی نصیب نمانده بود و در هوای تنگ و نه‌چندان تاریک آنجا به پرواز در می‌آمد. در هنگامه‌ی پیچ‌خوردگی‌ها، فرشاسب مشعل را در دستش جابجا کرد و نگاه پرسشگرش‌اش را از جلو به سمتم که در پشتش با فاصله بودم، چرخاند و گفت:
- نگفتی؛ ماجرای آن گردنبندها دیگر چه بود؟
شال بنفش‌رنگم را که در فضا می‌رقصید، با دستم گرفتم و گفتم:
- چند وقتی پیش از حمله‌ی آذربایگان،از پدرم درخواستی کرده بودم که به واسطه‌ی مرد سنگ‌تراش قره‌ناز ، سنگ‌های مشابه شمسه و لاجورد را تهیه و تراش دهد.
او پس از گفتن هومی کشیده به نشانه‌ی تایید، سری ریزریز تکان داد و بهت‌زده، گفت:
- ذکاوت‌ات را چه خوب به خرج دادی! بانو.
سپس، نگاه تحسین‌برانگیزش را دوباره با اندکی سر چرخاندن به پشت، به من داد و گفت:
- پس، مدتی می‌پاید که متوجه بدل بودنشان شوند.
من هم پوزخندی بر گوشه‌ی لبم نشاندم و سرخوشانه گفتم:
-آری اما اگر هنوز برای یافتن دالان‌ها راه چاره‌ای بیندیشند!
با رسیدن به انتهای سُرسُره‌ی سنگی، فرشاسب به سرعت بلند شد و ایستاد. من نیز پس از بالا بردن گوشه‌های پایینی پیراهنم، برخاستم و در کنار تن یل*مانندش، به اطرافی که با نور اندک مشعل دیده می‌شد، ایستادم.


*یَل = پهلوان
 
به طومار جناب هوشیدر که در کمربند پیچ‌خورده‌ی طلایی رنگم جاسازی کرده بودم، دست بردم. از طرفی هم، فرشاسب با بالا بردن سرش به بالاسرش که سقفی با ارتفاع کوتاهی داشت، نگاه موشکافانه‌ای به دریچه‌ای فلزی انداخت.
دست چپ‌اش را متفکرانه به زیر چانه‌‌ی پهن‌اش کشید و با ابروانی گره‌کرده، گفت:
- این دریچه، در اینجا خیلی مشکوک به نظر می‌رسد.
سپس، مشعل را برای گرفتن‌اش به سمتم گرفت و هم‌زمان با گشودن‌اش به آن سو، درخواست کرد:
-نور را نزدیکم بیاور تا دید خوبی به آن سوی دریچه داشته باشم.
من که مشعل را به نزدیک دریچه بردم، فضای خالی دیده شد. فرشاسب هم، سرش را به بیرون؛ چپ و راست برد و لحظه‌‌ای، با تندی در فلزی را بست. او سرش را به سمتم چرخاند و با چشمانی گرد شده مرا نگریست. من نیز مبهوت‌ از رفتار عجیب‌اش، دستم را به نشانه‌ی چه شده در هوا تکان دادم.
او با سردرگمی که از چهره‌اش نمایان شد، گوشه‌ی ابرویش را با نوک انگشت اشاره‌اش خاراند و خیره‌کنان به من گفت:
- این دریچه؛ به قسمت زیرینِ کنار یکی از ستون‌های کاخ صدستون راه دارد.
با اشاره‌ی ابرویی به طومارِ در دست‌ نگه‌ داشته‌ شده‌ام، گفت:
- به طومار نگاهی بینداز که شاید چیز جالبی، دستگیر مان شد!
زیر نور اندک، به نقشه خیره مانده بودم؛ طرح یک دریچه‌ی گردمانند در نظرم جالب آمد که در نزدیکی زیر یکی ازستون‌های کاخ کشیده شده بود. ابروانم را بهت‌زده به بالا دادم و سرم را به بالاسر فرشاسب چرخاندم. سپس، انگشت اشاره‌ام را با طوماری که در دستم نگه داشته بودم؛ به سوی دریچه بردم و با تندی گفتم:
- این را ببین. این همان دریچه‌ی ورودی از کف تالار صدستون است که با دروازه‌ای سنگی دالان‌ها فاصله‌ی کمی دارد.
با همین جمله‌ای که در زبانم به چرخش درآمد، قلبم نیز به تپش افتاد. لحظه‌ای عرقی سرد بر پیشانی و گردنم نشست. هیجان نزدیک شدن به دالان‌ها، مرا به شدت کنجکاو کرده بود. نفس‌های ممتدی می‌کشیدم‌. فرشاسب هم باشنیدن‌اش، دست کمی از من نداشت؛ کف دستش را تند تند روی ته‌ریش‌های دو طرف سیمایش می‌کشید که با سرعت، مشعل را در اطراف چرخاندم.
با آشفتگی، داشتیم در کنار هم به سمت همان سُرسُره قدم برمی‌داشتیم که ناگهان در برابر چشمانمان که ریز به ریز همه جا را می‌کاویدیم، همان دروازه‌ی سنگی قهوه‌ای رنگ دیده شد. روی نقشه به وضوح پررنگ درآمده بود.
از اتفاق غیرمنتظره‌ای که رخ داده بود، انگشت به دهان مانده بودم. در مقابل دروازه بودیم که سرم را به راست چرخاندم و حالت چهره‌‌ی گندمگون‌اش را که همانند من از نهایت حیرانی؛ سردرگم مانده بود، می‌دیدم. چشم در چشم هم مات مانده بودیم که سکوت را با سراسیمگی شکستم:
- این باورکردنی نیست! چه در سر داشتیم و چه شد؟
او هم در کمال ناباوری، همراه با کشیدن پوفی کش‌دار؛ نفسی عمیق به بیرون داد و پس از دست کشیدن به پشت گردنش که عاری از هر مویی بود، نیم‌نگاهی به من انداخت و با گوشه‌ی چشمی به چکمه‌هایم اشاره‌ای کرد:
- بی‌ هیچ درنگی، سنگ‌ها را ازآنجا دربیاور.
بی‌قراری، تمام تنم را فرا گرفته بود. از طرفی دیگر، شادی حیرت‌آوری در پوستم نیز نمی‌گنجید. آن‌چنان شعف در وجودم پدید آمده بود که بال‌هایی برای پرواز می‌خواستم تا سرخوشی‌ام را با دیگر پرندگان آسمان سهیم کنم.
فرشاسب هم از شدت خوشحالی، لبخند می‌زد و با خیره ماندن به چکمه‌هایم، انگشت شست‌اش را تندتند بر روی لبانش می‌کشید.
من پس از دادن مشعل به دستش، طومار را درون کمربندم بازگردانم و سریع، سنگ‌ها را از داخل چکمه‌های عنابی‌ام که درازایش تا اندکی بالاتر از مچ پاهایم بود، به بیرون کشیدم.
چشمان فرشاسب زیر نور اندک مشعل، به دنبال ردّی از قفل ورودی دروازه بود که ناگهان مسیر نگاهم به برجستگی قعردار شمسه‌مانند در میانه‌ی دروازه‌ی بزرگ خورد که با خوشحالی، خنده‌ای بر لبانم نشست. گونه‌های برجسته‌ام از هیجان آتشین شده بود. قلبم از تندی در سینه‌ام برای تپیدن امان نمی‌داد؛ انگار که قلبم راهی برای بیرون آمدن از دهانم پیدا می‌کرد.
بلافاصله، شمسه را که به لاجورد وصل کردم؛ در گودی آن برجستگی قعرمانند قرار دادم. در همان حین، به طور عجیبی صدای گوش‌خراش و ممتدی از باز شدن سریع دروازه در آن فضای زیر زمین تنگ طنین‌انداز شد و من راه هر دو گوش‌ام را محکم با دستانم بستم.
 
آخرین ویرایش:
هر دو منتظر گشوده شدن کامل دروازه بودیم که با هاله‌ی عظیمی از تاریکی دالان مواجه شدیم. داشت قلبم از کنجکاوی درون دالان از جایش درمی‌آمد که با گرداندن مشعل در محوطه‌ی دالان، در سمت راست؛ دیواری دراز با نگارگری باستانی چشمانمان را نوازش داد.
هنوز قدمی به جلو برنداشته بودیم که باسر چرخاندن به عقب، برجستگی قعرمانند دیگری همچون ورودیه بر روی میانه‌ی دروازه از پشت دیدم که با قرار دادن ترکیب سنگ‌ها، این بار دروازه هم سریع و کامل بسته شد.
سپس، هر دو چندقدمی به جلو حرکت کردیم و من از تعجب، ابروانم را به هم نزدیک کردم و رو به سمت راست به او گفتم:
-پوربانو*، تا می‌توانی مشعل را در حوالی همین دیوار بگردان تا دقیق‌تر دیده شود.
او هم مشعل را به آهستگی از بالا تا پایین دیوار برد؛ با دیدن مردی آرمیده بر روی تخت، ابروانم را در هم کشیدم و با نگاهی کوتاه به او گفتم:
- او کیست که این‌گونه چشمانش را بسته و دراز کشیده؟
فرشاسب دوباره مشعل به دست، خود را بیشتر به سمت دیوار سنگی نزدیک برد و اخم‌کنان لب زد:
- کسی که هر چند خوابیده ولی سرش را اندکی از بالین‌اش به بالا گرفته و در حال بوییدن چیزیست...
سرش را بیشتر به سمت قسمت بالاتنه‌ی آن شخص در نگارگری برد تا با خیره شدن، بتواند از چیزی سردربیاورد ولی من نیز با نزدیک شدن و دست کشیدن بر روی دیوار سنگی دیدم که از کلافگی پوفی سَر داد و موهای اندک موج‌یافته‌اش را با پنجه‌ی دستش بیشتر پریشان‌تر کرد و گفت:
- بی‌فایده است. ما چگونه بدانیم این فرد، کیست و چرا در همین وضعیت بر روی دیوار، طرحش را کشیده‌اند!
دستم را در همان کم‌نوری فضا در مقابلم گرفتم و در کمال ناباوری، غباری از دیوار بر روی کف دستم دیدم. با اخم‌هایی ریز و کنجکاوانه جای‌جای طرح روی دیوار را با دو دستم پاک کردم و گرد و خاکی از آن به اطرافمان پخش شد. هر دو به سرفه افتادیم.
مردمک چشمانم به بالاسر آن فرد دوخته شد. دقیق‌تر شدم؛ گویا چیزی که فرشاسب چند لحظه پیش از آن سخن گفت که او در حال بوییدن چیزیست؛ همین گیاه بالاسرش است!
آن گیاه ناشناخته، توجهم را به شدت جلب کرده بود.
فرشاسب با افزودن به اخم‌های پیشانی‌اش، با گیجی به سمت چپ؛ مرا نظاره کرد و با بالا آوردن انگشتان چپ‌اش به نزدیک دهانش، گفت:
- این نگارگری اسراری را در دل خود پنهان کرده است که با رمزگشایی نمادهایش، می‌توان به آنها پی برد!
سپس، با کشیدن آهی حسرت‌بار از گلویش، دستی بر روی دیوار کشید و رو به دیوار گفت:
- باید پوستینه‌ای، چیزی در بَرَم داشتم تا طرحی از این بر روی آن می‌کشیدم.
همین که گردنش را به سمتم چرخاند، من نیز با لبخندی که او را مهمان چهره‌ام کرده‌ام؛ سری به بالا تکان داده و ابرویی به بالا کشیدم:
- همان‌گونه که توانستی طرح مادرت را بنگاری؛ به زیبایی و با حافظه‌ای که از تو دیدم، در اولین فرصت طرح‌اش را می‌کشی.
او با شنیدن کلمات تحسین‌برانگیزی که از وی بر زبانم جاری کردم، شرمی بر چهره‌اش پیدا شد و با نگاهی پنهانی، چشمانش را به آرامی باز و بسته کرد.
نگاهش را از من گرفت و با لغزاندن نگاهش به نور خیره‌کننده‌ی مشعل، همانند دختران شرم‌زده گشت و لب گشود:
- خوب است که چنین تحسینی را برازنده‌ام می‌دانی! دخت‌بانو*.
در آن هنگام بود که از پستوی ذهنش، خاطره‌ای را که از اولین دیدارمان به یادگار مانده بود؛ به دست توانمند کلماتش سپرد:
- پس، همان‌گونه که هنر شمشیرزنی‌ات قابل ستایش است؛ هنر نگارگری ام نیز جای تحسین دارد.


*پوربانو= پسرِ بانو (پسرخاله)
*دخت‌بانو= دخترِ بانو(دخترخاله)
 
او از کلافگی، دستی به پشت گردنش کشید و با مشعلی که در دست دیگرش نگه داشته بود، رو به من برای پیش رفتن با سرش اشاره‌ای کرد اما من از نهایت گیجی رو به دیوار، انگشتی بر گوشه‌ی لب گذاشتم. سپس، چشمانم را برای تمرکزی عمیق بر روی هم نهادم.
او به احترام‌ام، زبان به کام گرفت و چند لحظه‌ای در همین سکوت، غوطه‌ور ماندیم.
چشمانم را ریز کرده و دوباره غبار نشسته بر روی دیوار را پاک کردم. شمایل مبهم آن شخص بر روی دیوار عجیب به افکارم دهن‌کجی می‌کرد و در ذوق‌ام خورده بود؛ چرا که تصویر نامعلوم‌اش، معما را برایم پیچیده‌تر کرده بود. ابروانم را در هم کشیدم و با ناامیدی، سرم را تأسف‌بار تکان دادم و گفتم:
- قدمت این نگارگری شاید هزاران سال پیش باشد که نقش این شخص را چنین بر روی دیوار حک کرده‌اند. چرا این گونه طرحش را کشیده‌اند؟
او نیز مشعل را بیشتر نزدیک چهره‌ی دیوار برد و دستی بر روی آن کشید:
- یا محدودیتی برای کشیدن‌اش داشتند و یا هر چند در گذشته‌ای دور از این شخص آگاهی پیدا کرده بودند، سیمای این شخص برایشان مبهم بود؛ به همین خاطر، چاره‌ای جز کشیدن ناقص‌اش نداشتند!
من نیز برای تایید سخنانش، سری تکان دادم و گفته‌هایش را تکمیل کردم:
- و یا شاید کسی از قصد، چهره‌اش را نگارگری نکرده!
با این کلام عجیبی که ناگهان بر زبانم آمد، به تندی؛ سرش را از دیوار گرفت و به من داد. ابروانش به ناگه پرید و با اندکی مکث، بر چشمانم مات ماند:
- آری، ممکن است ولی از آن جایی که شمایل این گیاه مرموز، به خوبی تشخیص داده می‌شود، آن را به خاطر می‌سپارم تا بتوانم از طرح آن در جایی نقش زنم.
گیاهی که آن فرد ناشناخته به آن نگاه دوخته بود؛ برگ‌های ریز طوسی مایل به سبز داشت که بر روی شاخه‌های به ظاهر سفت روییده بود.
من نیز سری به نشانه‌ی فهمیدن تکان دادم و به سمت جلو حرکت کردیم.
در حال پایین رفتن از شش پله‌ای که با ارتفاع پنج سانتی بود، نگاهمان به سنگ‌نبشته‌ای بزرگ و سفیدرنگ سُر خورد. در کنار سنگ‌نبشته که در کف پاگردی که پله‌ها به آن ختم می‌شدند، ایستادیم. در آن سوی سنگ‌نبشته، دیواری سنگی و بزرگ که به هیچ جایی راه نداشت، وجود داشت که نگاه تعجب‌آمیزم را به فرشاسب دادم و با اخمی ریز، گفتم:
- عجیب نیست؟ دالان ارزشمندی همچون اینجا مگر ممکن است فقط به همین دیوار سنگی ختم شود!
او نیز با خیره ماندن در دیوار روبرویی، سکوتی عمیق کرد.
سپس، فرشاسب با پایین انداختن سرش به پایین، مشعل را نزدیک سنگ‌نبشته گرداند و هر دو چمباتمه‌وار بر بالاسرش ایستادیم.
گرد و خاک فرود آمده بر روی‌اش، اندکی آن را تیره‌تر جلوه می‌داد. لَختی* به آن خیره ماندم. کف دستانم را کنجکاوانه بر روی سنگ بردم و با روبیدن غبار نشسته بر روی‌اش، حیرت زده خطوط و نوشته‌های درهم برهمی به چشمانم نمایان شد. با به پاشدن گرد و خاک، فرشاسب عطسه‌ای بلند کرد و من به سرفه افتادم. به طوری که صدای سرفه‌های پی‌در‌پی‌ام در فضا قطع نمی‌شد تا اینکه فرشاسب با صدایی بریده گفت:
- نفسی عمیق بکش.
پس از کشیدن نفسی عمیق به ریه‌هایم، اندکی آرام گرفتم.
به خطوط روی سنگ‌نبشته‌ی مرموز مات مانده بودیم که حاکی از یک زبان باستانی بود. گردنم را به راست چرخانده و گفتم:
- گویا به زبانی دیگر نوشته شده! خوانش‌اش زیادی برایم ابهام دارد!
فرشاسب با دیدنش، سرش را بیشتر به پایین خم کرد و با دقیق شدن بر کلماتش، ابرویی گره کرد و گفت:
- ولی برایم آشنا می‌آید! این زبان عیلامیست که از تمدن عیلام به جای مانده و الفبای خاص خود را دارد.


*لختی= اندکی
 
سرم را به نشانه‌ی تعجب به او که در سمت راستم بود، چرخاندم و نگاه پرسشگرم را به او دوختم:
-چگونه ممکن است پی به کلماتش برد؟
او با سکوتی چند ثانیه‌ای، دست چپ‌اش را به زیر چانه‌اش آورد و متفکرانه انگشت اشاره‌اش را به گوشه‌ی کناری لبش کشید و گفت:
- دوستی دارم که پیشینه‌اش، زیر و بم کردن کتیبه‌های باستانی عیلامیست.
با شنیدن‌اش، صورتم را جمع کردم و با نگرانی، چین‌هایی بر پیشانی‌ام انداختم و رو به او پرسیدم:
- یقین داری که اعتمادی بین‌تان برقرار است و موضوع‌اش به جایی درز نخواهد کرد؟
او نیز به نشانه‌ی اطمینان بخشیدن به من سری ریز تکان داد و کف دست چپ‌اش را با آرامشی که می‌شد از چهره‌ی روشن‌شده‌اش در روشنایی مشعل فهمید، بر روی چشم چپ‌اش گذاشت. من نیز با حرکت مهربان‌گونه‌اش، بی‌اختیار قلب پرتلاطم‌ام به آرامش رسید. گونه‌هایم از شرمگینی، رنگ گرفتند. از طرفی آتش مشعل در دستش، تنم را در خنکی زیر زمین گرم می‌کرد و نفس‌های گرم‌اش با فاصله‌ی یک انگشتی که از همدیگر داشتیم، آتش درونم را شعله‌ور‌تر می‌کرد.
پس از پایین بردن دستش بر روی پا، هم‌چنان در سکوت خیره در چشمان هم بودیم. قلبم آرام آرام شروع به تپیدن گرفته بود و از شدت نزدیکی، عرقی گرم بر پیشانی‌مان نشسته بود. گویا آوای دلنشین سکوت ما را در قعر یک پرتگاه برده بود که بی‌هیچ صدایی، ناگفته‌های زیادی را با همین چشمان برق‌زده‌مان به همدیگر می‌زدیم.
تپش‌های نامنظم قلبم، سینه‌ام را از جایش می‌درید و نفس‌های بریده‌ام، مجالی برای اندیشیدن‌ به چیزی نمی‌داد.
لحظه‌ای لبانم را از غرق شدن در فضای حیرت‌انگیز سرخوشی از هم جدا کردم تا بگویم؛ دیگر بس است! دیگر بس است نگاه خیره‌کننده‌اش که عجیب در این لحظات، دلم را به لرزه درآورده و هزاران آوار بر وجودم ریخته و بی‌ آنکه چاره‌ای برای بیرون کشیدنم از این آوار دلدادگی بیندیشد، نشسته و مرا بیشتر در خاکستر گداخته‌ای که خودش آغاز کرده، می‌سوزاند!
او بهت‌زده؛ هم‌چنان با شیفتگی مرا می‌نگریست و بی آنکه چیزی بر زبان بیاورد، غرق در تماشایم نشسته بود که در کمال ناباوری، همان دستش را به آرامی مشت کرد و نظاره‌‌کنان بر من، بر روی قلبش کوبید و کوبید. من با کشیدن آهی، ضربات پی‌در‌پی‌اش را بر روی سینه‌اش می‌دیدم که چگونه با نگاه آتشین‌اش، وجودم را آتش زده بود و دامن این آتش، سینه‌ی او را هم به آتش کشیده بود.
دیگر کوبش قلبم را از شدت تپش‌هایی که به جانش افتاده بود، نمی‌شنیدم. آن چنان که لحظه‌ای قلبم از هیجانی که فرشاسب با آن چهره‌ی سرخ‌شده‌اش بر سینه‌ام هجوم آورده بود، ایستاد.
لحظه ای بعد، دستش را آرام بر روی ته‌ریش کوتاه و جذابش کشید.چهره‌‌اش نیز به طور عجیبی از هیجان، خمارآلود شده بود.
با شرمی که از نگاهم پیدا بود، مردمک چشم‌ام را از داخل به گوشه‌‌ای حرکت دادم که ناگهان با صدای دلنشین و لرزانش که در گوشم پیچید، گفت:
- آن چشمان خوش‌رنگت را از من ندزد که برایم گرانبهاترین شعله‌ایست که سینه‌ی خراش برداشته‌ام را ترمیم می‌کند. آناشید.
 
آخرین ویرایش:
او داشت با این گفته‌هایش، دوباره حس دخترانه‌ام را بیدار می‌کرد؛ گویا که جوانه‌های نوبهار عاشقی از وجود خموده‌ی دلم شکوفه می‌زد. من هنوز توان زل زدن در چشمان مشکی‌رنگش را نداشتم که این بار با صدایی لرزان‌تر گفت:
- نگاهت برایم در حکم یک جهانی پرهیاهوست که با قدم زدن در آن، دلتنگی‌هایم به وادی فراموشی سپرده می‌شود. آناشید.
همین جمله‌اش، نگاهم را با بی‌ارادگی به سمت چشمان مستش کشاند و اما هنوز قلبم بی‌رحمانه با همان کوبش به من امانی نمی‌داد. با نگاهی که به دنیای چشمانش وارد شده بودم، لبخندی شیرین بر لبانش نشست. شمیم عطر یاس‌هایش نیز با همان لبخندش، قدم به قدم مرا به آغوش امن وجودش می‌کشاند که با نگاهی زیر چشمی از غوطه‌ور شدن در دریای طوفان‌زده‌اش گریختم.
کم‌کم وجودم را از آن نسیم دل‌انگیزی که در روحم می‌وزید، دور کردم و با انداختن سرم به پایین، نگاهی به طومار جناب هوشیدر کردم.
پس از باز کردن پیچ طومار، مسیر نگاهم به طرح همین سنگ‌نبشته در آن خورد. با اشاره‌ی انگشت میانی‌ام به طرح کشیده شده‌اش، نکته‌ای توجهم را جلب کرد. چینی به پیشانی‌ام انداختم و گفتم:
- در اینجا گفته شده؛ اگر کلمات این سنگ‌نبشته رمزگشایی شوند، دیوار مقابلش به رویتان گشوده خواهد شد.
من نیز با دهانی بازمانده به فرشاسب، چشم چرخاندم. او نیز با حیرانی به من نگاه دوخته بود و با چشمانی درشت‌کرده، گوشه‌ی لبش را جوید و گفت:
- می‌توانی این بار گردنبندها را به من تحویل دهی تا از راه تالار صدستون، برای یادداشت‌برداری به اینجا بیایم و کار را با کمک دوستم؛ داراب یکسره کنم.
با جمع کردن لبانش، سری تکان داد و گفت:
- اما نه با شرح ماجرای این سنگ‌نبشته؛ بلکه با گفتن این که در کتیبه‌ای قدیمی، موضوع را یافته‌ام. پس، نگرانی را در صندوقچه‌ی دلت راه نده.
من نیز برای قدردانی، سری تکان دادم که ناگهان نور لرزان مشعل، نگاه هر دویمان را به سمتش لغزاند. در این پندار بودم باید هر چه سریع‌تر راهی برای خروج بیابیم که با کلافگی، پوزخندی بر لب نشاندم و رو به او گفتم:
-گویا مشعل هم دیگر توان همراهی کردنمان را ندارد!
او هم با کلافگی، چشمانش را محکم بر روی هم بست و با نگاهی کوتاه به مشعل، لبی کج کرد و سری تکان داد. سپس، دستش را برای برخاستن بر روی پایش قرار داد.
من برای بررسی راه خروجی، نقشه را بازبینی کردم. پس از یافتن ردّی از خروجی، از همان پله‌ها به بالا رفتیم. از سمت راست، ده پله به سمت پایین راهی بود که با رسیدن به دروازه‌ی کوچک‌تر سنگی، دوباره می‌شد ترکیب سنگ‌ها را در برجستگی قعرمانند دروازه قرار داد. بنابراین، پس از خروج از آنجا، سنگ‌ها را در آن سوی دروازه در برجستگی خروجی نشاندیم تا به کل بسته شد.
شعاع‌های زیبای آفتاب، با حجم زیبایی‌هایش بر رخسارمان تابید و بادی ملایم و خنک به استقبال گیسوانمان آمد.
 
آخرین ویرایش:
عقب
بالا