انجمن آوای رمان

✦ اینجا جایی است که واژه‌ها سرنوشت می‌سازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم می‌شکند! ✦ اگر داستانی در سینه داری که بی‌تاب نوشتن است، انجمن رمان‌نویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بی‌هیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار! .

ثبت‌نام!

دفترِخاطرات دفترچه خاطرات Cactus| کاربر انجمن آوای رمان

Mahak

مدیر تالار ادبیات
کادر مدیریت
مدیر تالار آوا
ناظر اثر آوا
منتقد آوا
نویسنده آوا
کتاب نورد آوا
تاریخ ثبت‌نام
9/25/25
نوشته‌ها
1,002
  • موضوع نویسنده
  • #1
1774706368603.webp

به نام خدا
این دفترچه متعلق به @Cactus می باشد.
و کاربر دیگه ای حق فرستادن پیام در تاپیک رو نداره

تذکر :با افرادی که مطالب این تاپیک رو کپی یا مسخره کنند جدی برخورد می شود.
 
آخرین ویرایش:
مامان بعضی وقتا مثل امروز بحث ویدا رو پیش می‌کشه که ببینه نظرم تغییر کرده یا نه...

ولی می‌بینم واقعا دلم برای یه سری از رفاقت و دوستی‌هایی که داشتم و الان دیگه هیچ اثری ازشون نمونده تنگ می‌شه...

من دلم می‌خواست تو ارتباطم با بعضی‌ها واقعا گیج و خنگ بمونم، اصن نفهمم که چه بلایی داره سرم می‌آد و آسیب می‌بینم... چون واقعا از ته دلم دوسشون داشتم و ویدا یکی از اون آدماست که دلم برای خاطراتی که با هم داشتیم، برای احساسی که با هم تجربه کردیم، برای همه‌ی اون ۱۳_۱۴ سال دوستی‌مون تنگه و خب کاش می‌تونستم همه چیز رو فراموش کنم و رابطه‌امون برگرده به قبل... حتی با پادرمیونی مامان و صحبت‌های خود ویدا هم نشده و مامان می‌گه خوب نیست آدم انقدر کینه‌ای باشه... نمی‌دونم شاید درست می‌گه ولی خب من نمی‌تونم دیگه همون دید قبل رو داشته باشم، اون هم نمی‌تونه مثل قبل باشه... هیچ چیز به قبل بر نمی‌گرده و به نظرم بهتره همون‌طوری تموم شده باقی بمونه...

درسته که رفاقتای جدید رو تجربه کردم و خب دوسشون دارم... ولی خب نه اون‌قدر عمیق که با ویدا... نه اونقدر شفاف... نه اونقدر صدِ تمام!
نصفه نیمه...!


پ.ن:

نمی دونم چرا دلم خواست تو اون تاپیک درخواست بدم که برام دفترچه خاطرات زده بشه، احتمالا بعد‌ها پشیمون بشم بابتش و بخوام پاکش کنم؛ شاید هم نه!

ولی خب دوست دارم بیام و از احساساتی که درگیرشون می‌شم بنویسم^^
 
کاش آدم می‌تونست توی خودش گریه کنه، یعنی بتونه گریه کنه بدون این که کسی ببینه و حین گریه اصلا حالت صورتش تغییر نکنه... ولی کاش واقعا امکان‌پذیر بود!
یه سری جاها برام پیش اومده که تو دفاع از خودمو حقم، نمی‌خواستم گریه کنم و گریه کردم، مثلا وقتایی که چشمام پر از اشک می‌شن و بعد که اونا بهم می‌گن واییی داری گریه می‌کنی! بعدش بگم نه وای چشمام می‌سوزه و به‌خاطر اکستنشنه احتمالا... و دلایل چرت و پرت دیگه!
ولی من واقن داشتم گریه می‌کردم و بقیه هم اینو فهمیدن هر چه‌قدر هم که بخوام کتمان کنم! Yytges
ولی برای من که اکثرا حاضر‌جوابم اصلا چیز جالبی نیست مثلا گاهی وقتا که یه سری کارا رو به داداشم می‌سپرم جوابش در برابر خواسته‌ام اینه که زبونت رو دراز کن و خودت حلش کن یا وقتایی که می‌گه تو با زبونت سه متری در حالی که نه به قیافه‌ام‌ می‌خوره نه به قد و قواره‌ام که این‌جوری باشم ولی همه‌ی اینا فقط تا قبل از اینه که گریه‌ام بگیره، حتی عصبانیت زیادم باعث می‌شه بخوام گریه کنم!
مثلا کلی حرف و دفاع تو ذهنم هست که باید با گریه بگمشون و این خیلی یه جوریه، فرض کن داری طرفت رو می‌بلعی ولی با گریه! مسخره نیست؟!:Hoho:
نه این‌که این همیشه این‌جوری باشه‌ها ولی خب تو اون لحظه‌ها واقعا از خودم متنفرم!
 
تبدیل شدم به یه آدم مودی ...
عین هوای بهاری‌ام، یه روز سردم یه روز گرمم یه روز بارونی و گرفته، یه روز آفتابی‌ام!
یعنی واقعا دست من نیست و تا یه جاهایی به خودم حق می‌دم×.×
تا میام به شرایط جدید عادت کنم، تغییر می‌کنه!
این‌که با نرگس رفتیم بیرون خوب بود و حالم عوض شد! از این ک اون هم مثل منه و تنها نیستم راضی‌ام خی خی^^
نوشتن خیلی خوبه واقعا... مثلا وقتی که امروز تمام رفتار‌های بد اون آدم سمی رو نوشتم مغزم بیش‌تر اون رو باور کرد و دست از گول زدن خودش برداشت!
و باید این روند رو انقدر تکرار کنم که این حقیقت رو به خورد ذهنم بدم.
ولی واقعا چرا همیشه یه نفر اون آدمِ بده، من دوست داشتم می‌شد هر دوتامون خوب باشیم...
من نمی‌گم اون آدم خوبه خودمم ولی خب دربرابر اون قطعا آره!
حاجی بهم گفت یادم بنداز بعدا یه چیزی بهت بگم، از این‌که یادم رفت یادش بندازم ناراحتم می‌دونم که همیشه حرف‌های قشنگی می‌زنه و می‌تونم رو حرف‌هاش فکر کنم و الان کنجکاویه که داره رو مغزم پهن می‌شه و دیگه معلوم نیست دفعه بعدی کی ببینمش!
چه‌قدر همه‌چیز قاطی شده تو ذهنم...
دلم می‌خواد می‌تونستم ذهنم رو بتکونم و فکرای اضافه ازش پاک‌سازی شه.
 
واقعا این آخرین فرصته
ته دلم غمگینم که می‌تونم پیش‌بینی کنم که چی می‌شه مثل هر بار
اما خب احتمالا هر چی شه به صلاحمه، شاید اون لحظه بابتش غمگین شم و بعد‌ها حکمتی داشته باشه که الان نمی‌تونم درکش کنم...
 
عقب
بالا