مامان بعضی وقتا مثل امروز بحث ویدا رو پیش میکشه که ببینه نظرم تغییر کرده یا نه...
ولی میبینم واقعا دلم برای یه سری از رفاقت و دوستیهایی که داشتم و الان دیگه هیچ اثری ازشون نمونده تنگ میشه...
من دلم میخواست تو ارتباطم با بعضیها واقعا گیج و خنگ بمونم، اصن نفهمم که چه بلایی داره سرم میآد و آسیب میبینم... چون واقعا از ته دلم دوسشون داشتم و ویدا یکی از اون آدماست که دلم برای خاطراتی که با هم داشتیم، برای احساسی که با هم تجربه کردیم، برای همهی اون ۱۳_۱۴ سال دوستیمون تنگه و خب کاش میتونستم همه چیز رو فراموش کنم و رابطهامون برگرده به قبل... حتی با پادرمیونی مامان و صحبتهای خود ویدا هم نشده و مامان میگه خوب نیست آدم انقدر کینهای باشه... نمیدونم شاید درست میگه ولی خب من نمیتونم دیگه همون دید قبل رو داشته باشم، اون هم نمیتونه مثل قبل باشه... هیچ چیز به قبل بر نمیگرده و به نظرم بهتره همونطوری تموم شده باقی بمونه...
درسته که رفاقتای جدید رو تجربه کردم و خب دوسشون دارم... ولی خب نه اونقدر عمیق که با ویدا... نه اونقدر شفاف... نه اونقدر صدِ تمام!
نصفه نیمه...!
پ.ن:
نمی دونم چرا دلم خواست تو اون تاپیک درخواست بدم که برام دفترچه خاطرات زده بشه، احتمالا بعدها پشیمون بشم بابتش و بخوام پاکش کنم؛ شاید هم نه!
ولی خب دوست دارم بیام و از احساساتی که درگیرشون میشم بنویسم^^