انجمن آوای رمان

✦ اینجا جایی است که واژه‌ها سرنوشت می‌سازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم می‌شکند! ✦ اگر داستانی در سینه داری که بی‌تاب نوشتن است، انجمن رمان‌نویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بی‌هیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار! .

ثبت‌نام!

متفرقه حست رو به زبان ادبی بیان کن!

متفرقه
نه به چیزی تعلق دارم
و نه چیزی متعلق به من است.
با یکی از همین نسیم‌ها می‌توانم بروم.
 
جنگ‌ها را خودشان می‌برند و می‌دوزند؛ فارغ از اینکه این مردمان هستند که رنج این بار جنگ را به دوش می‌کشند!
 

از عنوان تاپیک مشخصه
(اسپم ممنوع)
در دل سکوت، نوای یک آشنا می‌پیچد که هرگز رویش را ندیده‌ام. حس می‌کنم در هر گوشه‌ای، ردّی از توست، بی‌آنکه نامت را بشناسم و این غم و شادیِ تو در من، عجیبی آشناست.
 
ما گر ز سر بریده می ترسیدیم
در وسط معرکه نمی رقصیدیم
 
پرسید: «چگونه‌ای؟»
‏گفت: «چگونه باشد حال قومی که در دریا باشند و کشتی بشکند و هر یک بر تخته‌ای بمانند؟»
‏گفتند: «صعب باشد.»
‏گفت: «حال من هم چنین است.»
 
روزی
خواهم آمد، و پیامی خواهم آورد
در رگ ها، نور خواهم ریخت
و صدا خواهم در داد: ای سبدهاتان پر خواب!
سیب آوردم ، سیب سرخ خورشید
خواهم آمد ، گل یاسی به گدا خواهم داد
زن زیبای جذامی را ، گوشواره ای دیگر خواهم بخشید...
 
حتما نباید کسی پدرت را کشته باشد تا از او بیزار باشی!
آدم هایی یافت می شوند که راه رفتنشان، گفتنشان، نگاهشان و حتی لبخندشان در تو بیزاری می رویاند!
 
یقین دارم روزی با این اندوه مهیب درون سینه‌ام
که هر روز بیشتر می‌شود، وداع خواهم کرد.
امیدم این است که لحظه‌ی این وداع،
با لحظه‌ی مرگ من همزمان نباشد.

#امیرمحمد_عبدالهی
 
ای غم! نمی‌دانم
روزِ رسیدن، روزیِ گامِ که خواهد بود
اما درین کابوس خون‌آلود
در پیچ‌و‌تاب این شب بن‌بست
بنگر چه جان‌های گرامی رفته‌اند از دست...
دردی‌ست چون خنجر
یا خنجری چون درد
این من که در من
پیوسته می‌گرید
در من کسی آهسته می‌گرید...

ه‌‌.ا.سایه
 
تهوع ز پایین تغوط ز بالا
چنین است رسم جهانداری ما.
صادق هدایت
 
عقب
بالا