Follow along with the video below to see how to install our site as a web app on your home screen.
یادداشت: This feature may not be available in some browsers.
انجمن آوای رمان
✦ اینجا جایی است که واژهها سرنوشت میسازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم میشکند! ✦
اگر داستانی در سینه داری که بیتاب نوشتن است، انجمن رماننویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بیهیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار!
.
درخواستم آنچنان برایش عجیب بود که با پاشیدن لبخندی از پشت لبان برجستهاش، اخمی ریز بر پیشانیاش نشست و با پشت دستش به آرامی روی مرواریدهای آویخته شده بر بندهای برقعام کشید. از همان فاصلهی دو انگشتی از من، لرزی در صدای بماش چیره شد:
- برقعی به چنین زیبایی برازندهی شماست. بانوی من. حالا که پاسخ سنگنبشته را یافتهایم، باید به فکر ماجراهای بعدی دالانها باشیم.
من که از حرکات عجیباش در آن وقت شب گُر گرفته بودم، خواستم برای کم کردن داغی تنم دست به دامان تغییر بحث شوم. برای رفع خشکی که بر گلویم چنگ انداخته بود، آب دهانی قورت دادم و با نگاهی زیرچشمی، همانند او صدایم لرز گرفت:
- ملکه برای پیگیری تغییر طعم خوراکیها، نیاز به همیاری ما دارد!
او با گره انداختن به ابروان پرش، تک سرفهای کوتاه زد و گفت:
-پس، فردا همراه با اصلان راهی شهرهای اطراف میشویم.
من هم با دلشورهای که از حرفهایش گرفتم، برای رهایی از حصار دستانش خود را تکان دادم و نگران به او نگاه دوختم:
- هر دو مراقب باشید که دشمن در کمین نشسته و بیصدا کارش را میکند.
او که از نگرانیام به وجد آمده بود، با تکان دادن سرش لبخندی گرم بر کنج لبش نشاند و با شوق مردانهای که در چهرهی جذاب و همیشه جدیاش موج میزد، دوباره سرش را به بناگوشم نزدیک گرداند و با صدایی خشدار گفت:
- آناشید. درکی از فرار و تقلای گاه و بی گاهات ندارم اما نگرانیات را برای من از پس آن چشمان شهلاییات خوب میفهمم.
با همین جملهاش، لحظهای مرا از وجود خود بیخود کرد. از هیجان تندی که به قلبم فرود آمد، چهرهی سفیدم ملتهب شد و داغی چشمانم، پلکهایم را وادار به بستن خمارآلودشان کرد. همزمان با بر روی هم نهادن محکم پلکهایم، با بیقراری دستانم را به پیراهنم از پهلو چنگ زدم.
او امشب با بیپروایی قصد داشت مرا به مرز دیوانگی بکشاند تا در وجود آتش گرفتهاش غرق شوم. مگر توان گریختن از شکارگاه چشمان برقزدهاش در همان نور اندک داشتم؟ همچون آهوی گریزپایی شده بودم که در تور شیرین پهنشدهی فرشاسب به دام افتاده و چارهای جز ماندن در آنجا نداشتم!
او بیقراریام را در چشمان گریز از او فهمیده بود اما خبر از دلیل غریبگیام از خودش نداشت!
هر دو در تب و تابی سوزان میسوختیم؛ دانستناش از صدای نفسهای تندی که قفسهسینهی پهناش را به بالا و پایین میکشاند، کار سختی برایم نبود.
چشمانم را به سختی نیمهباز کردم و نگاهم با چشمان به خوننشسته از اوج بیقراریاش گره خورد و نفس من هم در پیاش، به سینهام گره خورد و قلبم ایستاد. بازدمی عمیق به بیرون دادم و با خماری که هنوز با قدرت در چشمانم ریشه کرده بود، با عجز بر او نالیدم:
- از اینکه ترجمهی سنگنبشته را به اطلاعام رسانیدی، سپاسگزارم اما زحمتی برای همراهی کردنت نمیبینم، فرشاسب.
او که بیتابی و فرارم را از هیجان ناخواستهای که همچون شرارههای آتش بر وجودمان انداخته شده بود، میدید؛ با کلافگی، پوفی محکم از پشت لبان لرزانش بیرون کشید و با همان غمزهی مردانهاش، یک دستش را محکم بر پس گردنش زد تا اندکی از بارقههای آتشیناش کم شود. از طرفی، درخواست عاجزانهام را پشت گوشهایش انداخت و با کج کردن گوشهی لبش به پایین، سکوت کرد.
نفسهایمان به تلاطم افتاده بود که با یک حرکت ناگهانی، سرش را نزدیک سرم آورد و با هر دودستش، گره پشت برقعام را باز کرد. در حال دور کردن اندک سرش به عقب بود که در یک چشم به زدنی، این بار نقاب طلایی رنگ خودش را از چهرهاش برداشت و حالا هر دوی آنها، در پنجهی قدرتمند دستانش به چنگ افتاده بودند.
نور مشعل از وزش گهگاه باد، لرزان میشد. چهرهاش را با همان تهریش جذابش در همان نور لرزان، با نیرویی که او از چند دقیقه پیش با چنین حرکات شورانگیزی به من بخشیده بود، به تماشا ایستاده بودم. او نفسهای متقاطعی میکشید و به لبهای برجسته و صورتیرنگم بیمهابا چشم دوخته بود که با صدایی خشدار گفت:
- همچنان که قولش را به تو داده بودم، پیکی به سمت آذربایگان برای خبرگیری از پدر و مادرت فرستادم تا هم از زنده بودنشان اطمینان یابی و هم اینکه... .
من به لبان او از پس ریش اطرافش نگاه میکردم که او با نگاهی زیرچشمی، اندکی شرم به چشمانش راه داد و آهسته زمزمه کرد:
- و هم اینکه تو را از آنها خواستگاری کنم. بانوی من.
با شنیدنش، خون بر رگهای زیر صورتم به تندی دوید و نفسهایم دیگر به ته کشیدند. شرمام از کلامش، سیمای سپیدرنگم را به سرخی کشاند و نوک انگشتان دستم از شدت غافلگیری لرزیدند. میخواستم نگاهم را از چهرهی جدیاش که اندکی شرم از آن پیدا شده بود، بگیرم که با تندی، قاطعانه لب زد:
- سکوت کردهای، بانو!
نگاهم به چشمان جدی و برقزده از هیجان آتشیناش کشیده شد که این بار از جدیتاش کاسته شد و لبخند پنهان شده در پس چهرهی مهربانش را برایم نمایاند و با نگاهی عمیق و کشدار سری به سمت چشمان تبدارم خم کرد:
- آیا کلید کلبهی مهر زنانهات را به من میدهی تا ابدیت نگهباناش باشم؟
من هم با بیتوجهی به ضربان کوبندهی قلبم که از سینهام به بیرون میجهید، مردمکهای لرزانم را از شوق دخترانه به او زل داده بودم که این بار صدای بم مردانهاش در گوشم پیچید:
- آناشید، من در اینجا نه به عنوان یک مقام بلندپایهی نظامی و یک پوربانو، بلکه به عنوان یک مردی که واله و شیفتهات شده و اینک قصهی شیداییاش را از عمقیترین جای قلبش برایت جار میزند، به دنبال پاسخی هستم!
دیگر در دستانم برای لرزیدن رمقی نمانده بودند؛ ضعف بر انگشتانم مسلط شد و در نهایت، پیراهن چنگ انداخته شدهام از لای انگشتانم رها شدند و نفسم با شنیدههای مهرانگيزش به بیرون رها شد و با پوست گردن فرشاسب برخورد کرد. نه، دیگر تاب شنیدن حرفهایش که بوی دلباختگی میداد، را نداشتم. رنگ از رخم پریده بود. اخمی ریز بین ابروان پرپشتام نشست و بیقراری، توان لب گشودن را از من ربود. او با قدرت لب باز کرده بود و مرا در باتلاق لب دوختن افکنده بود.
در خنکای شب که بادهایی تند هر از گاهی به لطافت چهرهام آسیب میزد، فرشاسب نیز با سخنانش مرا به آتش کشیده بود. مگر نه این که آتش مقدس است؛ او قداست آتش درونم را هدف گرفته بود و با بازی کردنش، آن را به این و آن سو میکشاند. گویا از عناصر پنچگانهی کیهان، باد و آتش عجیب احساسات مرا به تلاطم کشانده بودند و مرا وادار به پاسخگویی در برابر حس شیداگونهی مرد مقابل میکردند!
آری، او در آن شب اسارتمان در انبار با نگاههای شورانگیزش میخواست سفرهی دلدادگیاش را برایم بگشاید اما توان چرخاندن آن را در زبانش ندیده بود! اینک که با شهامتی وصفناپذیر دلش را به دریای شیدایی زده بود، پاهایم از وجود چنین احساساش نسبت به من یخ بسته بودند و توان حرکت از من سلب شده بود. قلبم از باز و بسته شدن دریچههایش باز ایستاده بود و خون، در جایجای رگهایم رسوب کرده بودند.
لحظهای بادی تند دوباره وزید و این بار شمیم خوش یاس فرشاسب را که همیشه تعدادی از گلبرگهایش را در گریبان خود قرار میداد، به مشامام رساند و نفسی آمیخته با بوی دلپذیرش به عمقیترین جای ریهام فرستادم. با سُر خوردن نگاهم به سیبک گلویش، غرق در لذت عطرآگیناش شدم و مستانه، بیاختیار لبخندی بر لب زدم.
من از حضور امناش، جوانهی شادی در وجودم میرویید و قلبم بیاختیار با بودنش، شروع به تپش میگرفت. هر چند فهمیدن اینها از نگاههای ذوقزدهام برایش دشوار نبود ولی حیایی که در گلگونههای سرخ و پرالتهابم میدید، حاکی از مُهر دوختن بر دهانم بود. با این حال، چشمان منتظرش را برای زبان چرخاندنام به پاسخی دوخته بود که ناگهان از پشت سرش، خنجری تیز با روبانی پارچهای و سرخ رنگ به سرعت از بیخ گوشم عبور کرد و محکم به دیوار سنگی پشتام کوبیده شد. خنجر به ناچار بر زمین افتاد و صدایش در گوشمان طنین انداخت.
چشمانم از وحشت گرد شدند و هراسان گردنم را با ضرب به سمت فرشاسب چرخاندم. قلبم بیوقفه در سینهام به شدت کوبید و او بی هیچ ملاحظهای، مرا با تندی به آغوشاش کشاند. قلب او هم مالامال از ترس گشته بود. با ابروانی درهم سرش را به سرعت به عقب چرخاند و من هم رد نگاهم همراه با او به سایهی شخصی از پشت همان درخت نارنج جلب شد. هر دو در کسری از ثانیه، دستانمان به شمشیرهایمان در پهلو چنگ انداخت ولی فرشاسب با آشفتگی، مرا با همان تندی از خود دور کرد و در حال تند رفتن به دنبال آن سایهی تاریک، نگاه پریشاناش را با بغض به چشمان لرزانم دوخت و گفت:
- من خودم در پیاش میروم. تو همین جا بمان.
در همان هنگامی که به سمت شاخ و برگهای درخت نارنج پاتند میکرد، بغضی خفهمانند، گلویم را فشرد. همان طور بیحرکت با ابروانی گرهکرده ایستاده بودم که جریان پرقدرت تندبادی، شعلهی روشن مشعل را در آن سکوت نفسگیر شب خاموش کرد و تمام محوطهی کاخ در تاریکی مطلق فرو رفت.
دیدم که چگونه آن مرد سیاهپوش از تاریکی محوطه به بهترین نحو استفاده کرد و خود را از تیررس نگاهمان به تندی گم کرد.
فرشاسب داشت با قدمهایی بلند و آمیخته با خشم، به سمتم برمیگشت که با صورتی برافروخته از عصبانیت، پوفی حرصآلود کشید و سپس، انگشتان دستش را در لای گیسوان حالتدار و زبرش محکم فروبرد. شمارههای تپش قلبم از حساب ذهنم در رفته بود که فرشاسب با انداختن نگاهی تاسفبار به آشفتگیهایم، سری به راست و چپ تکان داد و به من نزدیک شد.
من هم در آن تاریکی از کلافگی، بغضم را فروخوردم و در سکوت، برای برداشتن آن خنجر کذایی از زمین کمری خم کردم.
پس از صاف کردن خود، هنوز تهماندی از روشنایی در عمق چشمانم باقی مانده بود که در زیر تلالو ماه،
انگشت شست چپام را با لرز بر روی پارچهی روبانی کشیدم و آن را با صدایی بغضآلود و آهسته خواندم:
- برای ادامهی زندگی، چارهای جز فاصله گرفتن از همدیگر را ندارید.
از رعبی که نوشته بر جانم انداخت، اخمی غلیظ بر پیشانی کردم و در پیاش، نفسهایم نامنظم شدند. مردمکهای مشکی فرشاسب بر نوشتهی روی روبان خیره ماند و نبض شقیقهاش به شدت بر روی پیشانی اخمکردهاش میزد. چهرهی گندمگوناش به سرخی گراییده بود و من هم با چشمانی خشکزده بر خنجر فلزی، فاصلهی نفسهایم هنوز منظم نشده بودند.
او با خشم شعلهورشدهاش که صورتش را پوشش داده بود، سرش را به سمتم بالا برد و با همان اخم نشسته بر پیشانیاش، در تاریکی به چهرهی نگرانم زل زد و گفت:
- ما گویا در فضای پرابهام و مهآلود این ماجرا قرار داریم!
من نیز با پریشانی به نشانهی تایید سری تکان داده و با جویدن شدید پوست لب پایینیام از شدت نگرانی، به یاد چیزی افتادم. به همین دلیل، تیز نگاهش کردم و با لحنی گرفته گفتم:
- آری، همانگونه که فریماه در آن انبار به ما گفت؛ ما برای ایرانزمین خطرناک هستیم.
سپس، سرم را بیشتر به بالا گرفته و با سوق دادن چشمانم به نگاه سنگینی که به من میکرد، با عصبانیت ادامه دادم:
- ولی نمیدانم علت تهدیدآمیز بودنمان برای این ارتش تاریکی چیست و ما در کجای این ماجرا قرار خواهیم گرفت؟
او هم بیهیچ حرفی، نگاهش روی من ثابت ماند و مردمکهایش را برایم ریزتر کرد و از کلافگی، دستی بر پشت گردن کممویش زد.
اندکی از چهرهی آتشیناش فاصله گرفته بود و من نیز نفسی از آسودگی به بیرون کشیدم. خنجر را به امتداد پهلویم برگرداندم و با عقب رفتن آرام، در تاریکی که همه جا سایه انداخته بود، کمرم را با ضربهای به دیوار سنگی تکیه زدم.
فرشاسب هم در کنارم؛ سمت چپ، به سختی وزنش را به دیوار تکیه داد و با دو انگشتش، گوشهی داخلی چشمانش را محکم فشار داد و به آرامی در صدایش خش انداخت:
- هر که هست، زیر سر همین فریماه فریبکار است که این چنین ما را بازی میدهد و بر سر راهمان جفتک میاندازد!
میخواستم بگویم این پیشامد تلخ، یک نمونه از چند سنگاندازیهاییست که برای پیوندمان دندان تیز کردهاند! پس، اصراری بر این کار نداشته باشد.
در حال سر چرخاندن به سمتش بودم که خودش برای شکار نگاه بغضآلودم، گردنی به سمتم چرخاند و زلف نگاهمان نفسزنان بر هم گره خورد. هر چند آرامش به دیوارههای قلبم برگشته بود ولی همین آرامش نگاهمان، نقطهی شروعی برای ایجاد یک طوفان کلامی برای هردویمان بود!
فرشاسب با چهرهای که خون جلوی چشمانش را گرفته بود، ابرویی به بالا انداخت و حرصآمیز زبانش را نیشدار کرد و بر سرم فریاد کشید:
- میدانم از چهها میخواهی برایم داستانسُرایی کنی که از سیر تا پیازش را در... .
که ناگهان دستش را خشمگین مشت کرد و با نگاهی سنگین که بغضی عجیب در پس آن چشمان مهربانش لانه کرده بود، بر قلبش محکم کوبید که صدای کوبش محکماش، مرا از جایم قدمی به عقب واداشت.
از حرک ناگهانیاش، بغض بیشتر بر گلویم چنبره انداخت و سیاهی شب، بیشتر مرا در وادی دلتنگیهایم برای وجود گرماش فرو برد. ناخودآگاه، قطره اشکی از گوشهی چشمام بر گونهام سُر خورد و آهی حسرتانگیز از سینهام برخاست.
او نگاه غمناکش را در چشمان نافذم در تاریکی عمیق کرد و با صدایی لرزان که از عمق تارهای صوتیاش بلند میشد، گفت:
- تو از همین سینهی پرسوز و گدازم چه میدانی که اینگونه میخواهی دست رد به این سینهام بزنی؟
که ناگهان آن تیلههای مشکیرنگش به اشک غلتیده شده بر گونهام سُر خورد و دست مشتشدهاش را به آهستگی از هم گشود و به سمت گونهام بالا آورد.
دیگر بغض، امانم نمیداد؛ بیاختیار با هقهق ریزی مروارید اشکهایم از همان چشمان بغضآمیزم یک به یک به پایین سرازیر شدند و زیر نگاه فرشاسب که وجودم را به یوغ کشیده بودند، خود را از این اسارت شیرین نجات نمیدادم.
نفسهایم همزمان با تپشهای قلبم به نظم کشیده شده بودند که با لغزیدن نگاهم به دستش در حوالی چشمانم، دستانش در آن هنگام از حرکت ایستاد و با بیرحمی، به حالت اولیهاش برگشت و درجا مشت شد. قلب من نیز همانند دستش از حرکت ایستاد و پلکهایم را محکم بر روی هم فشردم و با ضربهای، خود را به دیوار پشتم کوبیدم.
اینک هر دو از خستگی، از رمق افتاده و چارهای جز تکیه دادن به دیوار در خود نمیدیدیم.
اکنون که قلبم در جایگاه سینهام به خوبی تپش گرفته بود، نفسی تازه کردم و به آرامی برای گفتن پاسخی، با چشمانی بسته برایش نطق کردم:
- در همین مدت آشنایی، این ترکیب شمسه و لاجورد بود که ما را در کنار هم گردآورده و پس از یکسره کردن کارهایش، همین احساساتمان به افسانه تبدیل خواهد شد. فرشاسب.
او که از حرفهایم حرصش گرفته بود، دوباره دستش را مشت کرد و گوشهی چشمام، آن مشت گرهکرده را دید زد. او لبهایش را با خشمی که از پشت چشمانش پنهان کرده بود، بر روی هم فشار داد و با سر چرخاندن به من لب گشود:
- شاید همین احساسات لطیف بینمان، روزی به قول تو افسانهای بیش نباشد ولی برای راستین بودنش، همین نیروی قوی و پنهانیست که ما را در کنار خود نگه داشته و دست از سر هر دویمان برنمیدارد!
آری، او راست میگفت! همین نیروی پنهان به ما اجازهی آزار رساندن به اندازهی دانهی خردلی به همدیگر نمیداد و این یعنی عشقی حقیقی که فرشاسب برای کتمان نکردنش، از من لجاجت و سرسختی میخواست!
او سرش را اندکی به سمتم خم کرد و کنار لبش را با دندان گزید و به چشمان سر به زیر اما پرهیاهویم خیره ماند:
-از این پس میخواهم دیوارههای امن وجودت را بر پیکرهی قلبم بنا نهی تا سرشوریدگیهایمان اندکی به سامان برسد.
او از من فراتر از یک اعتماد میخواست! او با تبحر خاصی که در به هم چیدن کلمات کنار هم داشت ؛ دل قفلشدهام را همچون مومی در چنگش نرم میکرد. من همچنان در سکوی سکوت ایستاده بودم و او در واژگانش، چاشنی سماجت را اضافه میکرد.
او با این جملههایش، تمام جان خفتهام را برای بیداری نشانه گرفته بود و آهنگی دلنواز از پیوند مشترک برایم مینواخت.
من درمقابل دیدگان منتظرش، پشت چشمی نازک کرده و لبخندی نهچندان ریز بر لب نشاندم که با دیدن نگاه تیزبیناش، لبخندم بر لب خشکید. او نیز با تکخندهای صدادار از حرکت کرشمهآمیزم، ابرویی بالا انداخت. سپس، به نشانهی تاسف سری تکان داد و نچگویان؛ خود را بیشتر بر من نزدیک کرد:
- بانو. در کنارت زمان، ماهیت خود را به کل از دست میدهد. با همین انگاره* است که اهورایی بودن بانویی چون تو در نقشهی زندگیام رنگ میگیرد.
با چنین جملهاش، تنم لرز گرفت و گیسوان خرماییرنگم از بُنه* سیخ شدند. در دل سماجت او را تحسین میکردم.
دیگر بودنمان در همان جا را جایز نمیدانستم؛ برای رفتن، قدمی به سمت راست برداشتم که ناگهان صدای رعد و برق، با حجم زیادی از روشنایی سینهی ستبر آسمان را روشن ساخت و صدای دهشتناک و غرشمانندش وجودمان را به لرزه درآورد. از ناگهانی بودن طنیناش، شانهای بالا انداختم که فرشاسب با نفسهایی تند که از پشت سرم در گوشم پیچیده بود، صدایش را قاطعانه برایم بلند کرد:
- برق نگاهت، تمام رازهای درونت را امشب برایم فاش کرد. فقط اندکی زبان چرخاندن، مسیر پر پیچ و خممان را هموارتر خواهد کرد.
او با این کارش، با زبان بیزبانی؛ سخن در دهانم میگذاشت و حلاجی کردنش را به خودم سپرده بود!
من پشت به او؛ قدمزنان بوی یاسهایش را با تمام کلمات امشباش در وجود عطشناکم لبریز کرده و به نوش جان خریده بودم. ناباورانه، از سوداگری لبخندی دلنشین بر کنج لب کاشتم و مشتاقانه برایش زمزمه کردم:
- من هم برای شکوفا شدن جوانهی امیدمان، هر سپیدهدم خار وخاشاکهای اطرافش را هَرَس خواهم کرد. پوربانو.
با همین جملهام پاکوبان، خود را به جانب راستم سوق داد و تیلههای مشکیرنگاش در پس آن چهرهی تخساش درخشید. در لابهلای نیمرخی که رو به من نگاه میکرد، میشد به وضوح رگههایی از شادی را دید. او سیبک گلویش را ریز تکان داد و از خوشحالی که تمنای مردانهاش را در صورتش فریاد میزد، دستی بر تمام چهرهاش کشید و سرش را با بیپروایی به بیخ گوشم کج کرد و عاجزانه نالید:
- دیگر کاسهی صبری برای سر ریز شدن این سینهی جوشانم باقی نمانده، آناشید. جانم را به آتش کشیدهای و همین آتش، به زودی دامان تو را هم خواهد گرفت.
تنم بیشتر گُر گرفت؛ به طوری که گامهایم را از آتشی که به پا کرده بود، بلندتر برداشتم و صدای ریزش ناگهانی قطرات باران، پیراهنهایمان را به شدت غافلگیر کرد. حتی خیسی پیراهن زردرنگم، شعلهی سوزان وجودم را خاموش نمیکرد! این دیگر چه خاکستر پنهانی بود که پس از آن همه خاموش شدنش با خنجر، دوباره سر برآورده بود و قلبم را از سینهام به بیرون میزد.
صدای شُرشُر باران بر کف زمین با صدای بلند کوبش قلبم در هم پیچیده شده بود و جانم داشت به التهاب کشیده میشد.
باران بیوقفه میبارید و او هم با دیدن سکوتم، همپای قدمهای سریعام، خود را در هنگامهی بامداد به خانه رساندیم.
صبح فردای آن شب پرماجرا، همراه با باشکان از کوی و برزنهای تنگ بازار شهر گذر میکردیم. هر دو با چشیدن پیاز و سایر مواد غذایی به یکسان بودن طعمشان با مواد داخل قصر پی برده بودیم و هیچ شبههای از بابت گفتهی ملکه نیافته بودیم. با ناامیدی پس از یک نیمروز نسبتاً گرم پاییزی، از باشکان جدا شدم و به سمت آشپزخانهی سلطنتی راه کج کردم.
با قدم گذاشتن در ورودی در چوبی حیاطاش، ملازمان را سرگرم تدارک عصرانهی اعضای خانوادهی سلطنتی دیدم. از سه پلهی کناری نردهی چوبی به سرسرای آشپزخانه راه مییافتم که نگاه آمیتیس با همان پیراهن شفقی روشناش از پشت همان دیوار کوتاه آشپزی به آمدنم افتاد و با لبخندی که بر چهرهی قلبیشکلش نقش بست، نامام را ندا کرد و با صدای ظریفش گفت:
- بانو ارنواز، امروز که بیشتر مشتاق دیدارت بودم؛ بیا که هنگامهی بردن افروشهها* به کاخهای چهلمنار فرا رسیده.
من هم با کنجکاوی، هر دو آستین پیراهن شفقیرنگم را اندکی به بالا زده و خود را در پشت دیوار سنگی به سمتش کشاندم. نگاهم به چندین افروشه که یکی از آنها با فاصلهی دو وجبی از دیگر دیسها در دیس دایرهای شکل سفالی؛ به رنگ آبی قرار داده شده بود، افتاد. از تعجب اخمی بر پیشانیام انداختم و با ابروانی درهم رو به راست که آمیتیس در حال پاک کردن دستانش با دستمالی سفیدرنگ بود، سر چرخاندم. بلافاصله، با اشارهی دستم به آن افروشه پرسیدم:
- پس، چرا این افروشه که همانند دیگر افروشههاست؛ جدا از آنها گذاشته شده؟
او هم نگاهش را به سمتم بالا گرفت و لب زد:
- چون این افروشه، مخصوص پادشاه خوالیگری* میشود.
من هم با شنیدن چنین جملهای از زبانش، نگاه کنجکاوم بر چشمان خوشرنگ دریاییاش ثابت ماند و او نیز مردمکهای آبیرنگش را که موجی از ترس در خود داشت، به سمت درِ سرسرا حرکت داد و با صدایی لرزان، آهسته لب زد:
- دیگر وقت آمدن سیمینبانو نزدیک شده؛ باید اینها را هر چه سریعتر در دیسی بزرگتر بچینیم.
او داشت با سراسیمگی این را میگفت که دستم را به نشانهی صبر کردن به سمتش بالا برده و با قاطعیت پرسیدم:
- آیا این برنامهی همیشگی اینجاست که اینگونه به پادشاه خدمترسانی میشود؟
او که سرش را به نشانهی تایید تکان داد، من هم بلافاصله قاشق چوبی را از روی دیوار کوتاه که همانند میز به نظر میرسید، برداشتم و با برداشتن نوک قاشقی از گوشهی افروشهی دیگر دیسها، در دهانم گذاشتم که در همان حین، آمیتیس با دستش، گوشهی آستین پیراهنم را به پایین کشید و اخمکنان زیر گوشم اعتراض کرد:
- بانو، چه میکنی؟ اینجا پس از آماده شدن خوراکیهای اعضای خانوادهی سلطنتی برای چشیدنشان جایز نیست!
ولی من با بیتوجهی، از آنها چشیدم و با اخمی ریز بین ابروان پرپشتام، پرسش چرخخورده در ذهنم را با نگاه کردن به او بر زبان آوردم:
- پس، چرا دیس شاهنشاه جداگانه است؟ مگر همان آرد و روغن برای افروشهی ایشان بکار برده نشده؟ و هزاران پرسش دیگر!
او که از پرسشهایم کلافه شده بود، گوشهی لب پایینیاش را کج کرد و شانهای بالا انداخت. سپس، سرش را به آرامی به سمتم مایل کرد و با زل زدن در چشمان میشی رنگم، لبانش را بر روی هم فشرد و گفت:
- بانو، این پرسشها دیگر چیست که در پی هم میپرسی؟ شاید شما با قوانین خوالیگری اینجا شناخت نداشته باشید ولی آداب اینجا باید به طور منظم اجرایی شود.
من نیز به نشانهی فهمیدن سری تکان دادم و با تغییر دادن قاشق چوبی دیگر که در کنارش بود، این بار اندکی از گوشهی افروشهی شاهنشاه برداشتم و در دهان گذاشتم که دوباره نالهی اعتراضآلود آمیتس بلندتر درآمد:
- بانو، دیگر بس است! شما با چشیدن خوراک شاهنشاه پایتان را بیشتر به خط قرمزهای قوانین قصر دراز میکنید. خوراک شاهنشاه، مهمتر از سایر اعضای خانوادهی سلطنتیست.
از طرفی چشیدن افروشهها و از سویی دیگر، سخن غریبانهی آمیتیس مرا عجیب گیج کرده بود و پاسخ پرسشهای ذهنیام بیشتر در هم پیچ خورده بود که ناگهان سیمینبانو با همان ابهت سربازرسی آشپزخانه در مقابلم ظاهر گشت.
در همان هنگام، قلبم به تندی بر دیوارهی سینهام کوبید؛ سریع قاشق چوبی را بر روی میز قرار دادم و نگاه سراسیمهام به سمت بالا کشیده شد. سیمینبانو با پشت چشمی نازک کردن با آن ابروان نازکش، خشمگین؛ نگاهش را به من داد و با لحنی قاطع، بر سرم فریاد کشید:
- بانوارنواز، در مقام شما نیست که با دستدرازی به میانوعدهی پادشاه، اینگونه اعتماد ملکه را نسبت به خود خدشهدار کنید.
قلبم تند میزد و نفسم از غریدناش بند آمده بود. با آن سخن کوبندهاش، چشمی بسته و سری به پایین انداختم.
مگر نه اینکه هنگام پختشان، چند باری برای آزمودن طعمشان چشیده میشد. پس، اکنون چرا برای این کار جنجال به پا میشود؟ این پرسشی بود که مدام در ذهنم غلت میخورد و برای یافتن مکانی جهت پاسخ، هم چنان به دنبال جوابی درخور میگشت!
همین رفتار خصمانهی سیمینبانو که انتظارش را نمیکشیدم، سکوتی وهمانگیز در این ميان برقرار کرد. از ترس اندکی که بر تنم افکنده شده بود، چشمانم را ناگزیر به کف زمین دوخته بودم تا با آن چشمان شعلهور شده از خشماش روبرو نشوم اما گویا بخت، با من یار نبود؛ او در آن سوی میز آشپزی قدمی به سمتم برداشت و چانهی کوچکم را در میان انگشتان دست راستش گرفت و با زل زدن در چشمان به ظاهر شرمگینام با صدایی بلند و قاطع مرا وادار به تماس چشمی با خود کرد:
- تمام کارهای آشپزخانههای چهلمنار زیر نظر من انجام میگیرد. بانوارنواز.
سپس، سرش را بیشتر به سرم نزدیک آورد و با کرشمهای کوتاه، یک تای ابرویش را بالا داد و پوزخندزنان گفت:
- امیدوارم دیگر چنین سهلانگاری ناشیانهای از شما سر نزند.
بلافاصله با نگاه سوال برانگیزش، گوشهی چشماش را برایم چین داد و نگاه نافذش را بیشتر بر چشمان میشیرنگم دوخت و دوباره پوزخندی حرصآلود زد:
- اکنون که بخت با شما یار بود و توانستی اندکی از خوراک شاهنشاه را بچشی، طعمش بر مذاقت خوش آمد، بانو؟
او داشت با این کلام زهرآگیناش، مرا به از هم گسیختن افکارم سوق میداد تا با گم کردن دست و پایم، از زیر زبانم حرفی بر زبانم بکشد ولی زهی خیال باطل!
چند ثانیهای برای دریافت پاسخی به من خیره ماند و دستانش را از هم گشود. با کمال اعتماد به نفسی که در خود داشت، سینهای جلو داد و با انداختن شال طوسی رنگ حریریاش به پشت، گفت:
-همگیمان برای شنیدن پاسخت سراپاگوش شدهایم!
من یک دوری سرم را به اطراف چرخاندم و نگاه سنگین بانوان آشپزخانه را بر چهرهام دیدم. گوشهی لبم را محکم از داخل گاز گرفتم و از گفتهاش، چین اندکی بر پیشانی انداختم. سپس، با ترسی که از درونم فرو ریخته بود؛ نیمنگاهی به او کردم. اسیر شدن چانهام با انگشتانش، عرقی بر چانهام نشانده بود که سرم را به بالا گرفته و با لبخندی از سر ناچاری گفتم:
- طعمش برایم خوشایندترین افروشهی عمرم بود. بانوی من.
سپس، با لحنی شرمزده زیرچشمی لب زدم:
- از شما پوزش میخواهم. از این دم به بعد، دیگر شاهد چنین جسارتی از جانبم نخواهید بود.
او که مرا تسلیم در برابر خود دید، ناگزیر چانهام را با خشونت از لای انگشتانش رها کرد و با اطمینانی که از برق چشمانش هویدا شده بود، صدایش را خطاب به من نفس زنان نازکتر کرد:
- چون از مسئولیتپذیری شما آگاه هستم، این پذیرشت را در قبال چنین نابهخردی میستایم.
با تکان دادن سرش به نشانهی رضایت، نگاه اخمآلودش را بر چشمانم شوراند و گفت:
- بنابراین، از این کارت چشمپوشی میکنم.
رد انگشتانش زیر چانهام مانده بود؛ به طوری فشار ناشی از آن، تمام فکام را به درد آورده بود. من که او را با چنین کجخلقی ندیده بودم، آرزوی رفتناش را در دل میکردم که او با تغییر دادن زاویهی سرش به سمت آمیتیس، ریز؛ سری به بالا حرکت داد و گفت:
- از آنجایی که آخرین نظارتهای خوراکیها توسط من انجام میگیرد، تمام رفتارهایتان زیر نگاههای من رصد میشود.
در کسری از ثانیه، چشمانش را که همانند گویهای آتشینی میماند، به چهرهام سُراند و نفسی بیرون داد. در حال مایل کردن خود برای رفت بود که با گوشهی چشمی، به مردمکهای لرزانم از کنجکاوی نگاهی انداخت و آرام زیر لب زمزمه کرد:
- اگر در اینجا در پی یافتن چیزی برای ماجراجویی باشی، معطل میمانی.
او با گفتن چنین جملهی کنایهآمیزی، اخمی بر پیشانیام نقش بست. در حال خروجاش از در سرسرا بود که نگاهم به کشیده شدن پیراهن کرمرنگش بر روی زمین مات ماند. او گویا متوجه ماجراجو بودنم گشته بود و این گونه به من فهمانده بود که اگر دست از پا خطا کنم، عواقب غیرقابل انتظاری برایم خواهد داشت.
آمیتیس که از رفتار تهدیدگونهاش بیش از من رنگ رخسارش پریده بود، با انداختن نگاهش به پشت سر سیمینبانو سری به بالا تکان داد و با دهانی باز و پیشانی پراخمی، آب دهانش را به آهستگی قورت داد و با صاف کردن گلویی گفت:
-من هرگز بانو را با چنین چهرهی دهشتناکی ندیده بودم که آن هم دیدم!
من هم از حرفش، تک خندهای نهچندان بلند سَر دادم و با نازک کردن گوشهی ابرویم، سری به سمتش چرخاندم و با لبخند گفتم:
-آری، آن هم به لطف ماجراجوییهای منِ تازهکار که برای چشیدن طعمی جدید دلخوش کرده بودم!
او هم با شنیدن سخنان نمکینام، پوزخندی بر گوشهی لب نازکش نشاند و با اخمی کوتاه، گردنش را به سمتم چرخاند و نگاهمان به همدیگر تلاقی خورد. سپس، غرولندکنان گفت:
- بانو، من چقدر به شما گفتم که این کارتان، سرپیچی از قوانین اینجاست. هماکنون هم با چنین خط و نشان کشیدنهایش برایتان، شما را رنجیده خاطر کرد.
من هم به نشانهی بی اهمیتی، شانهای به بالا انداختم و از حرص، پوفی صدادار به بیرون فرستادم. بعد، با انداختن سری به پایین گفتم:
- مهم نیست. آن چیزی را که در پیاش میگشتم، به چنگم آمد!
او که از سخنانم در تعجب مانده بود، با ابروانی گره کرده؛ سقلمهای آرام به بازوی راستم زد و کنجکاوانه پرسید:
- مگر چه فهمیدی، بانو؟
از آن جایی که در چهلمنار هیچ اعتمادی برقرار نبود، خواهان به پایان رساندن بحث بودم که با حرکت دادن سرم به سمت مقابل که ملازمان در حال نزدیک شدن به ما بودند، با جدیت گفتم:
- گویا زمان بردن افروشهها به کاخها فرا رسیده!
آمیتیس با دیدن سکوتم در برابر پرسشاش دیگر لب دوخت و همراه با هم برای کمک به ملازمان در چیدن دیسهای افروشه داخل دیسی بزرگتر سرگرم شدیم.
ملازمان پس از ترک کردن سرسرا، آمیتیس به آرامی خود را به سمتم کشاند و در کنار گوش راستم با هیجانی که از لحنش پیدا بود و به آهستگی؛ طوری که توانایی شنیدن صدایش را تنها من داشته باشم، زمزمه کرد:
- سیمینبانو آنقدر که به وظایف خود در قبال پادشاه پایبندی دارد که در سراسر کاخها شایعه کردهاند؛ هر شب با انبارگردانی مواد غذایی به تنهایی اعتماد ملکه را نسبت به خود عجیب جلب کرده است.
من هم ابرویی تا کردم و با متمایل کردن سرم به سمتش، نگاه پرسشگرم را به سمت راست چرخاندم و گفتم:
- منظورت از انبارگردانی، همان انبار روبروییِ درِ حیاط است؟
او نیز به نشانهی تایید، سری تکان داد و با کشیدن نفسی، گفت:
- چند وقتیست که او، حس کنجکاویام را برانگیخته تا سر از کارش در آن انباری دربیاورم!
من که از کنجکاویاش تعجب کرده بودم، با درماندگی لبی کج کرده و با زل زدن در مردمکهای آبیرنگش پرسیدم:
- مگر آنجا چه میکند که اینگونه تو را به فکر فروبرده؟
لحظهای با پرسشام، رمقی در عضلات چهرهاش نماند و سیمای دخترانهاش، همچون زردآبهای ماند که از شدت یرقان، گریبان آدمیزاد را میگیرد. انگار که از پرسشام جا خورده بود و خودش متوجه پیش کشیدن بحثی به این مهمی نگشته بود!
با این حال، غبار تردید را بر روی چهرهی درماندهاش دیدم که چگونه برای جواب پس دادن به من، در دوراهی باقی مانده بود. ابروان دخترانهاش را به هم نزدیک کرد و با نگاهی نگران به من، مردمک چشمانش را در مقابل دیدگان منتظرم چرخاند و سکوتی عمیق کرد.
من هم همانند پرسش چند لحظه پیشاش از من که حاضر به پاسخگوییاش نبودم، او را در تنگنای اجبار نگذاشتم؛ لبخند مهربانی بر چهرهاش پاشیدم و با همیاری یکدیگر، خود را برای کارهای دیگر سرسرا مشغول کردیم.
هنگامهی شب، پس از روزی پرکار از راه رسیده بود. افق تاریک آسمان هم خود را غرق در فروغ پرنور مهتاب و سوسوی ستارگان کرده بود. قبل از بامداد شبانگاهی، سکوتی سنگین همه جای شهر را در بر گرفته بود.
هیچ رد پایی در آشپزخانهی سلطنتی دیده نمیشد. چرا که هنوز برای تهیهی غذای بامدادی پادشاه و ملکه که همیشه با شبزندهداری به درگاه اهورامزدا نیایش میکردند، دو ساعتی فرصت مانده بود.
آن شب میخواستم به سخنان آمیتیس سنگ محکی زده باشم؛ به همین علت، من و باشکان برای آگاهی از وضعیت همان انبار، شبانه به طور پنهانی خود را به پشت دیوار نهچندان کوتاه بیرونی حیاطاش رساندیم. دیواری که نقطهی مقابل انباری بود و از پشتاش، با اندکی سر بالا گرفتن میشد دید بهتری برای عبور و مرور آنجا داشت.
باشکان در سمت راستم همانند من چمباتمهوار نشسته بود و در حالی که گیسوان کوتاه صافاش را با دستش کنار میزد، سرش را اندکی به بالای دیوار برد تا نگاهی به روبرو بیندازد. من هم با سر چرخاندن به او با نگرانی لب زدم:
- لازم است مراقبتر باشیم. اگر این بار هم سیمینبانو مرا در چنین ماجراجویی ببیند، تمام رفتارهایم را با خیالبافیهای ناشی از کینهی امروزش از من؛ بی کم و کاست به ملکه تحویل خواهد داد.
او با اینکه جدیتام را در کلامام دید ولی سر مزاح را برایم باز کرد. با نقش بستن لبخندی برادرانه بر لبش، چهرهی کشیدهاش را به سمتم چرخاند و گفت:
- نگران نباش. از قضا برای چنین کاری بهتر از سایمان هستم. چون با لاغر بودنم نسبت به او، برای بالا رفتن از بلندای این دیوار مناسبتر هستم!
از گفتهاش، زیر لب خندهای ریسه رفتم و ناخودآگاه به یاد مزهپراکنیهای اتابک افتادم. بر صورت بشاش باشکان در آن تاریکی مات ماندم و خندهام پشت آن لبان برجستهام خشکید و باشکان هم حیران از رفتار ناهمگونام اخمی بر ابروانش نشاند و پرسید:
-چه شد؟ آناشید. مگر چه حرفی بر زبان راندم که اینگونه خشکت زد؟
من هم با بغضی عجیب که دمی گلویم را چنگ انداخت، از تاسف سری به چپ و راست تکان دادم و چشمی بستم و آه کشان گفتم:
- نه، برادر. فقط با سخنان نمکینات مرا به یاد اتابک انداختی.
او هم با شنیدن جملهام، صدایی حسرتگونه از نهادش برخاست و با مشت کردن یک دستش از ناراحتی، سری به نشانهی تایید حرکت داد و لبانش را محکم بر روی هم فشرد.