انجمن آوای رمان

✦ اینجا جایی است که واژه‌ها سرنوشت می‌سازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم می‌شکند! ✦ اگر داستانی در سینه داری که بی‌تاب نوشتن است، انجمن رمان‌نویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بی‌هیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار! .

ثبت‌نام!

منتخب فادیان نور | سینتامان کاربر انجمن آوای رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع سینتامان
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
آری، سایمان از او خوش‌خوراک‌تر بود و با این که سن کم‌تری نسبت به باشکان داشت ولی فربه‌تر و بزرگتر از او به نظر می‌رسید.
در حال برگرداندن همان جنس لبخند بر روی لبانم بودم که ناگهان دست ظریف دخترانه‌ای، از پشت سر دهانم را مُهر کرد و در همان دم، بقایای خنده‌ام در دهانم خفه شد‌. آن‌چنان شبانه شکار گشته بودم که گویا قلبم از جایش در آمد!
فضای نیمه‌روشن در آن تاریکی، توان دیدن‌شان را به ما داده بود‌. پندارم این بود که شاید نوش‌آفرین درصدد کنجکاوی ما را تعقیب کرده اما با چرخاندن گردنم به سمت عقب، در کمال ناباوری دختری را همراه با مردی تنومند و قامتی بلند دیدم.
من و باشکان بی‌ سر و صدا و هاج و واج، آنها را می‌نگریستیم که در برابرمان چمباتمه‌وار نشسته بودند. دختر جوان، روبند حریری و مشکی‌رنگ بر چهره‌اش انداخته بود. پیراهن زرشکی‌رنگش را مرتب کرد و دستش را به آهستگی کنار بناگوش‌اش برای باز کردن دکمه‌ی پوشینه‌ی حریری‌اش بالا برد. با کنار زدنش، نفس‌های خنک و تندش صورتم را نوازش داد و در کمال تعجب، با شناختن‌اش نگاهی به آشفته حالی‌اش انداختم. او نیز آرام نجوا کرد:
- می‌دانستم با گفتن اوضاع این انباری، کنجکاوی را از سر مبارکت بیرون نخواهی آورد!
او آمیتیس بود با همان مردمک‌های لرزان دریایی‌ رنگش که در زیر نور ماه، می‌درخشیدند. بی‌وقفه، با اشاره‌ی دستش به سمت مردِ کنار دستش، نفس‌زنان گفت:
- این هم برادرم؛ برزین است.
نگاهم به سمت برادر خاکستری‌پوش‌اش لغزید که با آن ابروان پر و مردانه‌اش، چهره‌ی تیره‌اش را به ما دوخته بود. من و باشکان هم به نشانه‌‌ی احترام، سری خم کرده و لبی برای نثار کردن درودی جنباندیم‌. او هم برای پاسخ به احترام‌مان، دستی به ریش نه‌چندان کوتاه‌اش کشید و سری خم کرد.
هنوز از رفتار عجیب آمیتیس وامانده بودم. با ابروانی گره‌کرده، نگاه نگرانم را به چشمان جدی‌اش خیره کرده بودم تا خودم به پرسشی که از گفتن‌اش برایم طفره رفته بود، پاسخ دهم:
- پس، پاسخ پرسش‌ام از تو در این نیمروز، حضور‌های شبانه ی شما برای دید زدن انباری بود.
او هم به نشانه‌ی تأیید، پلک‌های بلند چشمانش را برایم بست و سری تکان داد. برادرش نیز با نگاهی زیرچشمی به من و باشکان، با لبخندی ریز که از پشت ریش نه‌چندان کوتاهش می‌زد، با جدیت گفت:
-مگر نه اینکه باید با همدیگر، دست به بازسازی گروه از هم‌گسیخته‌ی سپیدافشان بزنیم!
همین جمله‌اش برای سر چرخاندن ناگهانی من و باشکان به همدیگر کافی بود تا با ضرب گرفتن تپش‌های قلبم، از حیرانی سردرگم بمانم. من در آن وقت شب از این خواهر و برادر چه‌ها می‌شنیدم؟
سرم را به سمت آمیتیس برگرداندم و در حالیکه قلبم از شدت کوبش، به سختی در سینه‌ام مانده بود، نگاه گیجم را به آمیتیس دادم و با سکوتش، بیشتر خشکم زد.
 
برزین لب خشکیده‌اش را با زبانش تر کرد و رو به ما دستش را بر زیر چانه‌‌ی ریش‌دارش برد و گفت:
- ما اینجا هستیم تا دیگر راز سر به مُهر این انبار را امشب برملا کنیم!
باشکان هم با سر چرخاندن به سمتم، آن مردمک‌های لغزانش در چشمان کشیده‌اش از شادی درخشید و با تکاندن غبار گریبان پیراهن ارغوانی‌رنگش، لبخندی به پهنای صورتش بر من زد.
آمیتیس که تردیدم را درباره‌ی عضو بودنشان در تشکیلات سپیدافشان از لرزش مردمک‌های میشی‌رنگم در آن فضای نیمه‌روشن شب فهمیده بود، یک تای ابرویش را به بالا داد و بدون سر چرخاندن به برادرش، گوشه‌ی چشمی به او انداخت و صدای جدی‌گونه‌اش خطاب به وی سَر داد:
- برادر، از نشان رونمایی کن. هر چند، ما خود اهل کردستان ایرانشهر هستیم!
او هم بلافاصله نشان چوبی بُته‌جُقه‌ی کنده‌کاری‌شده را از زیر گریبان پیراهنش به بیرون درآورد و در حالی که دندان‌هایش را با جسارت به هم می‌سایید، به سمتم گرفت و گفت:
- بانوی من، این نشان سپیدافشان را بو کنید تا از اصیل بودنش اطمینان یابید.
باشکان با چهره‌ی کشیده‌ و نگرانش که چند تارموی صافش را از پیشانی کنار می‌زد؛ مرا می‌پایید.من هم پس از انداختن نگاهی به او، سری به پایین تکان دادم و با برگرداندن سرم به سمت آنها، نشان را از برزین گرفتم.
پس از بوییدنش، رگه‌هایی از امید بر چهره‌ام پدیدار شد و با لبخندی ریز، سری به بالا گرفتم و در چشمان آمیتیس نگاه شرم‌زده‌ام را دوختم:
- آری، این چوب از جنس اُرُسِ* آذربایگان است.
با گفتن‌ام، باشکان هم با خیالی آسوده نفسی صدادار به بیرون داد و با خنده‌ای صدادار رو به من بداهه‌ای بر زبان جاری کرد:
- آب در کوزه و ما تشنه‌لبان می‌گردیم
یار در خانه و ما گرد جهان می‌گردیم
آری، من هم با خوشحالی گوشه‌ی لبی کج کردم و با خوشرویی نگاه نافذم را به آمیتیس دادم:
- آری، برادرم حرف دلم را بر زبان آورد؛ گویا نمی‌دانستم دوستی برای هم‌پا شدن در چنین مسیرهایی دارم.
در همان هنگام بود که ناگهان با دست باشکان، سرم به سرعت به سمت پایین خم شد و صدای نجواگونه‌ای در بیخ گوشم پیچید:
- دیگر بس است. انگار درِ انباری در حال باز شدن است.
لحظه‌ای، نفسم از شدت غافلگیری کش‌دار شد و در سینه‌ام گره خورد. قلبم به تندی می‌زد که با بالا بردن اندک نگاهم به سمت بالا، روبرویم را دیدم که هر دوی آنها هم چمباتمه‌وار سری به پایین انداخته و نفس‌نفس می‌زدند. از هراسان شدن چند ثانیه‌ای، لرزی سرد بر جانم نشست.
با داخل کشیدن هوایی تازه به عمق سینه‌ام، سرم را اندکی به بالا برده و زن و مردی را در کنار هم بر جلوی انبار ایستاده دیدم. درخت کناری انبار که چند قدمی با آنها فاصله داشت، با شاخ‌برگ‌های انبوه‌اش سایه‌‌ای نه‌چندان تاریک بر صورتشان انداخته بود.
آن بانو در سیاهی شب، روبند مشکی رنگی بر چهره‌اش پوشانده بود تا شناخته نشود. پس از کمی مکث، سرش را به بالا گرفت و با نگاه انداختن به مرد کناری‌اش، گوشه‌ی روبند را از کنار شقیقه‌اش با باز کردن گیره‌ای جدا کرد. با دقیق شدن بر سیمای آن بانو، توانستم در آن سایه‌ی نه‌چندان روشن افکنده شده بر چهره‌اش او را ببینم. مات و مبهوت در همان حالت مانده و از دور به چهره‌ی سیمین‌بانو خیره ماندم.
تعجب‌زده؛ هینی آرام از گلویم برخاست‌ و در دل به راستگویی آمیتیس، یقین بردم. بغض، بر گلویم چیره شد. چند‌ لحظه‌ای از زل زدنم سپری شده بود که از حرص، هر دو دستم را مشت کرده و به لبه‌ی آن دیوار کوبیدم. هنوز از لبه‌ی دیوار، نگاهم را به آنها دوخته بودم که بغض گره کرده در گلویم، ترکید؛ گویا که از او کینه‌ای در دل داشته باشم، ناله‌کنان آهسته با خود زمزمه کردم:
- پس، سیمین‌بانو کاسه‌ای در زیر نیم‌کاسه‌ی خود دارد که در نیمروز بر من آن‌چنان توپید.



*اُرُس= نوعی درخت سرو کوهی که در آذربایجان است.
 
آخرین ویرایش:
در همان دم، سیمین‌بانو با تیزگوشی؛ کوبش دستم را بر دیوار روبرویی‌اش شنید و نگاهش با چرخشی محکم به سمتم کشیده شد. من هم که گویا قلبم از دهانم درمی‌آمد، به سرعت خود را به پایین دیوار کشاندم. لحظه‌ای رنگم پرید و جریان خون در قلبم ایستاد که باشکان اخمی غلیظ بر پیشانی‌اش انداخت و رو به من آرام غرید:
- چه می‌شد اندکی دندان روی جگر می‌گذاشتی و... .
حرفش را از قصد برید و سریع؛ با اشاره‌ی ابرویی به بالای دیوار، ادامه داد:
- حرص و جوش‌ات را به آن دیوار خالی نمی‌کردی؟ خواهر.
باشکان هم که اگر از دستم شکار می‌شد، باید قید ادامه‌ی صحبت را می‌بریدم. به همین خاطر، نفسی عمیق کشیدم و با فشار دادن لبان برجسته‌ام بر روی هم، به پریشانی‌اش حق دادم.
پس از چندین ثانیه که از نگاه‌های ناامن سیمین‌بانو اطمینان یافتیم، هر چهار نفری به آهستگی از لبه‌ی پشت دیوار به آنها چشم دوختیم.
مرد کنار دستی‌اش دستمالی سه‌گوش و مشکی‌رنگ بر چهره‌اش بسته بود. او سری به این‌سو و آن‌سو برای آسودگی از شناخته نشدنش توسط کسی چرخاند و سپس، قفل در چوبی انبار را با احتیاط گشود.
با به صدا درآمدن درِ چوبی، سیمین بانو وارد انبار شد ولی مردِ کرمی‌پوش در کمال ناباوری، بدون داخل شدن در آنجا از حرکت ایستاد و پشت‌بند بانو، سریع قفل آهنینِ در را از جای کند و قفلی دیگر را از جیب پیراهنش به بیرون درآورد. او دوباره سرش را برای اطمینان به چپ و راست حرکت داد و سپس، آن را بر روی لولای در زد.
همین که می‌خواست برای دور شدن از آن‌جا قدمی بردارد، پارچه‌ی مشکی دور انگشتش در آن اندک روشنایی نور ماه، برایم خودنمایی کرد. هم‌زمان با کشیدن هینی از تعجب، او سرش را به سمت مقابل؛ ما حرکت داد و سرهایمان به پایین کشیده شد.
من هم با آشفتگی، دستم را به سمت سینه‌ام بالا بردم و با بیرون دادن آهی، چشمان از حدقه درآمده‌ام را به باشکان دادم و هراسناک نجوا زدم:
- دوباره همان انگشت‌بند و سرگذشت پنهان‌کاری ارتش تاریکی!
قلبم تند می‌زد. در آن میان، باشکان هم نگاه ترسانش را در رخسار رنگ‌پریده‌ام عمق داد و به نشانه‌ی تایید، برایم سری تکان داد.
در همان دم، لحن جدی‌گونه‌ی آمیتیس از پشت سرم، مرا به عقب چرخاندن واداشت:
- بانو، ما امروز آمده بودیم که قفل جدید را به نوعی بگشاییم و همان قفل را به لولای در بگذاریم تا به باز کردنش، شک نداشته باشند.
برزین هم سریع به باشکان نگاهی انداخت و گفت:
- این‌گونه می‌توانیم به داخل انبار نفوذ داشته باشیم.
باشکان که همانند من پرسشی در ذهنش ایجاد شده بود، با کج کردن لب پایینش، رو به برزین پرسید:
- این چگونه ممکن است؟
آمیتیس هم دستش را برای کنار زدن گیسوان خوش‌حالتش از زیر شال سرخ‌رنگش به عقب برد و رو به برزین، سر چرخاند و گفت:
- برادرم قفل‌ساز خوبیست؛ آن‌چنان که به زودی شاهد انجام شدن چنین کاری از او خواهیم بود.
از اینکه خواهر و برادر فکر این کارها را از قبل در سر پرورانده‌ بودند، لبخندی تحسین‌برانگیز بر کنج لب نشاندم.
 
آخرین ویرایش:
چند ثانیه‌ای نگذشت که آن مرد با تندی از آنجا دور شد و از دسترس‌مان خارج شد. ما همگی هم با بالا رفتن از دیوار نه‌چندان کوتاه حیاط، خود را به جلوی انبار به سرعت رساندیم.
برزین بی آنکه وقتی هدر داده باشد، با ابزاری که از زیر پیراهن خاکستری‌اش به بیرون کشید؛ با ترفندی ماهرانه، زبردستی‌اش را به رخ‌مان کشید و قفل در را گشود و از روی لولای چوبی در، قفل را در دستش گرفت.
بلافاصله نگاه تیزی به آمیتیس که کناردست چپ‌اش ایستاده بود، با عجله گفت:
- شما سریع داخل شوید. من در همین اطراف پرسه می‌زنم و مراقب اوضاع هستم.
سپس، با یک دور چرخاندن نگاه سراسیمه‌گونه‌اش به ما ادامه داد:
- پشت بند شما این قفل را خواهم بست. در تلاش برای یافتن راه خروجی از آنجا باشید که برای بیرون آمدن از اینجا، دست به دامان باز کردن دوباره‌ی این قفل باشم.
باشکان هم به نشانه‌ی اطمینان دادن به او، دستی بر شانه‌ی پهن برزین انداخت و دست دیگرش را به گونه‌ی ریش‌دارش کشید و گفت:
- برادر، از اینکه چنین کار دشواری برای حل این معمای انباری به تو سپرده می‌شود، سپاسگزاریم.
سپس، با نیم‌نگاهی به او سری بالا گرفت و لبخندی برادرانه بر لب زد:
-در پناه نور اهورامزدا باشی، برادر.
او هم با لبخندی به باشکان رضایتش را از این کار، پاسخ داد و به آمیتیس نگاهی چرخاند و با مهربانی، دستی بر زیر چانه‌ی آمیتیس کشید و گفت:
- با ورودتان، شمعت را در آن تاریکی بیافروز.
آمیتیس هم با بغضی که در چشمان دریایی‌اش لانه کرده بود، با حرف‌شنوی سری خم کرد و من هم به نشانه‌ی سپاس، نگاهی به برزین انداختم و هر سه به فضای داخل انبار راه یافتیم.
آمیتیس جلودار ما، شمعی افروخت و پس از اندک روشنایی در فضای تاریک و تنگ انبار کاه‌گلی، در پشت سرمان توسط برزین بسته شد و در نهایت، صدای قفل انداختن بر لولای در، به گوشمان خورد.
بوی کاه‌گل دیوارها با اندک نَمی که به مشام می‌رسید، مرا بیشتر در اعماق رازآلود بودن انباری برده بود.
من و باشکان پست سر آمیتیس، در حال قدم زدن بودیم و هم‌چنان در افکار پریشانم غوطه‌ور بودم که آمیتیس، صدایش بلند شد:
- مراقب باشید که پله‌هایی آجری، زیر پاهایمان است.
هم‌زمان با او، از پله‌های پیش پایمان به پایین رفتیم که از کاسته شدن رطوبت فضا را به وضوح احساس کردم. باشکان هم با دم و بازدم‌های عمیق و پی‌در‌پی، توجهم را به خود جلب کرد. گرهی به ابروان کمانی‌ام زدم و نگاه پرسشگرم را به او که در سمت چپم هنوز حال نفس کشیدن بود، دادم و گفتم:
- من هم متوجه کم شدن رطوبت هوا شدم. باشکان. چه دلیلی دارد که این همه نفس می‌کشی؟
او هم ابرویی به بالا پراند و در حالی که از پله‌ها پایین می‌رفتیم، کنکاش‌گرانه؛ مردمک‌هایش را گرد کرد و گفت:
- بوی پیاز و مواد غذایی دیگر از چند متری به مشام‌ام می‌رسد. آناشید.
 
آمیتیس که از گفته‌ی باشکان به نام اصیلم پی برده بود، در نزدیکی پاگرد زیر زمین و شمع به دست؛ سرش را به عقب چرخاند و رو به من از تعجب ابرویی به بالا انداخت و لبخندزنان، لب زد:
- بانوی من. پس، نام اصیلت آناشید است؟ چه نام زیبایی که با تابناکی‌ات به ما زمینیان نور و گرما می‌بخشی!
سپس، گردنش را به سمت باشکان تغییر جهت داد و
ابروانش را تاب داد و گفت:
- جناب باشکان، من که از اینجا بویی درک نمی‌کنم.
و با انداختن نیم‌نگاهی حیاگونه به چهره‌ی گندمگون باشکان در روشنایی لرزان شمع گفت:
- گویا حس بویاییتان از ما قوی‌تر است!
باشکان هم با دست انداختن به پشت گردنش، لبخندی ریز بر لب نشاند و با نگاهی حیاگونه از نوع مردانه، در پاسخ گفت:
- آری، من از کودکی در تشخیص بوهای دوردستانه مهارت دارم. بانو.
من که از گفتگوهای آن دو به شوق آمده بودم، آرام دستی بر پشت باشکان بردم و رو به آمیتیس با خنده‌ای بلند گفتم:
- از قضا دیگر برادرانم هم مانند باشکان، توانایی‌های خاص خود را دارند.
باشکان که از آفرین‌گویی‌هایم خوش‌اش آمده بود، با لبخندی از پس آن ته‌ریش مشکی‌رنگش رنگ به رنگ شد و نگاهش را به سمت پاگردی که نزدیکش می‌شدیم، داد.
در همان هنگام بود که هر سه از پاگرد پله‌ها به سمت راست که تنها راه پیش رویمان بود، راه کج کردیم. در نهایت، به عمقی‌ترین جای ممکن انبار رسیده بودیم. در آن فضای نمور و تاریک، تنها نور سفید و لرزان شمع بود که فروغ دیده‌هایمان را آشکار کرده بود. سکوتی وهم‌انگیز بینمان حکمفرما گشته بود. ده گامی در همان مسیربرداشته بودیم که ناگهان روشنایی سفید شمع، فضای اتاقک مانندی را با انبوهی از مواد غذایی چیده شده بر روی کف زمین را برایمان نمایان کرد.
خنکای فضا، بر تنم لرزی انداخت که از سرمای‌اش، با دستانم سینه‌ام را در آغوش گرفتم و نگاهم به میزهای چوبی در گوشه‌ی اتاقک بود که برخی مواد غذایی، مرتب بر روی آنها چیده شده بودند؛ که آمیتیس با یک دور چرخاندن شمع به نزدیک آنها، چینی بر پیشانی‌اش انداخت و گفت:
- پس، سیمین‌بانو برای تهیه‌ی غذای عالیجناب از اینها استفاده می‌کند.
باشکان هم با خم کردن سرش به سمت آمیتیس، گوشه‌ی لبی جوید و با کنجکاوی پرسید:
- یعنی برای تهیه غذای کارکنان قصرهای چهل‌منار به جز پادشاه، از انبار دیگر استفاده می‌شود؟
آمیتیس که از پرسش ناگهانی باشکان تعجب کرده بود؛ خود با نگاهی سکوت‌برانگیز به گوشه‌ی اتاقک، خیره ماند و به فکر فرو رفت. من که از سکوتش مات مانده بودم، گلویی صاف کرده و سری به سمتش بالا بردم و پرسیدم:
- آمیتیس. پس چرا این گونه به فکر فرو رفتی؟
او هم نگاهش را از گوشه‌ی اتاقک گرفت و به سمتم داد. یک تای ابرویی به بالا کشید و گفت:
- من در این حد می‌دانم که سیمین‌بانو همیشه برای تحویل دادن مواد اولیه برای تهیه‌ی غذاهای تمام قصرها؛ حتی کاخ پادشاه از همین انبار استفاده می‌کند.
با این حال، با اندک نور پخش شده‌ی شمع به سمت پیازهای کوچک روی میز رفتم و با خم شدن، یکی از آنها را برداشتم. پس از کندن پوست پیاز سفید، تکه‌ای از حلقه‌ی رویی آن را در دهانم گذاشتم.
 
چند ثانیه‌ای با جویدنش، طعمش را آزمودم. با چپ و راست کردن سرم رو به هر دو که اینک در کنار هم ایستاده مرا می‌نگریستند، لب کج کرده و گفتم:
- طعمشان، مشابه طعم پیازهای داخل شهر است. حتی، فرشاسب و اصلان هم از طعم همیشگی این پیازها و مواد غذایی سخن می‌گفتند.
باشکان هم با کج کردن گردنی به چپ، نگاه پرسشگرش را به آمیتیس سُر داد و گوشه‌ی لبش را با کلافگی حرکت داد:
- پس، اگر طعم‌ها تغییر نکرده؛ چرا ملکه از تغییرات طعم سخن گفته؟
سپس، نگاه کلافه‌اش را به سمت من تغییر داد و این بار پرسید:
- و اینکه چگونه بفهمیم طعم اصیل چه نوع طعمیست؟!
باشکان با پرسش‌های چندگانه‌اش مرا هم سردرگم کرده بود. با گیجی که به سراغم آمده بود، دستی مشت کرده و بر روی پیشانی‌ام آرام و چند باری کوبیدم تا فرصتی برای اندیشیدن پیدا کنم.
نفسی تاسف‌بار کشیدم تا اینکه سری به عقب برگرداندم و با خم شدن به سمت بسته‌های مواد غذایی، خطاب به آمیتیس گفتم:
- بهتر است نور شمع را در این اطراف نگه داری تا اینها را با دقت ببینم.
او هم با نگه‌داشتن شمع در حوالی بسته‌ها، موشکافانه سبزیجات و دیگر میوه‌ها را با دستم زیر و رو کردم. در حال برداشتن ساقه‌ای از گشنیزهای روی میز بودم که ناگهان رد نگاهم به جعبه‌هایی در پشت آن میزها که در کف زمین بودند، افتاد. خطوط تعجب‌آمیزی بر پیشانی‌ام انداختم. با کج کردن گردنی به پایین، پوششی سفیدرنگ بر روی‌ جعبه‌های چوبی نظرم را بیشتر به خود جلب کرد.
آمیتیس که خم شدن بیشترم را دید، تعجبی کرد و با صدا کردنم، علت را جویا شد. من که رشته حواسم در پی برداشتن آن پوشش‌ها بود، بی هیچ حرفی پوشش‌ها را به سرعت برداشتم. سپس، با دیدن همان نوع پیازها بلافاصله یکی از آنها را برداشتم و در حالت نیمه خم، پوستش را کنده و دوباره تکه‌ای از حلقه‌ی رویی‌اش را بر دهان گذاشتم.
پس از چند لحظه‌ای جویدن، چشمانم را برای چشیدن بیشترش محکم فشردم و از طعم حیرت‌انگیزش، سرم را ناگهانی به سمت پشت برگرداندم. قلبم از طعم هیجان‌آورش به تپش افتاد. لذیذ بودنش، اندکی مرا به یاد طعم سال‌های کودکی‌ام انداخته بود.
باشکان که چهره‌ی مبهوت‌زده‌ام را دید، قدمی به جلو آمد و به نشانه‌ی چه شده؛ دستی در هوا تکان داد.
با برگرداندن سرم به سمت جعبه‌ها، پوشش را به حالت اولیه‌اش کشیدم و کمرم را برای رفتن به سوی آن دو صاف کردم. سرم را به پایین؛ پیازِ در دست گرفته‌ام انداختم. سپس، با دهانی وامانده؛ هینی کشیده بر لبم راندم:
- این دیگر چه طعمیست؟
 
آخرین ویرایش:
باشکان و آمیتیس هم در کنار همدیگر، با کنجکاوی ابرویی در هم کردند و نگاهشان به لبانم دوخته شد:
- این طعم، مرا اندکی به یاد طعم دوران کودکی‌ام می‌اندازد.
سپس، با کشیدن آهی کش‌دار سری به بالا گرفتم و با چشمانی درشت کرده به آنها؛ در حالی که موهای تک به تک تنم از لرز سیخ شده بودند، با صدایی گرفته گفتم:
- این طعم، همان طعم اصیلیست که بوی خاص خود را هم دارد. زیرا که این طعم و بو، در هیچ کدام از موادی که تا به حال خوردم؛ نبود.
با عمق دادن همان نگاه درشت‌شده‌ام به چهره‌ی کشیده‌ی باشکان گفتم:
- حتم دارم که همین طعم‌ها توسط ارتش تاریکی تغییر یافته‌اند.
باشکان که اخمی غلیظ بین ابروانش نشسته بود، نفسی حسرت‌‌بار از درون بیرون داد و آمیتیس هم با سر تکاندن به من، ابرویی گره کرد و پرسید:
- بانو، از کجا به این نتیجه رسیدی؟ نمی‌فهمم!
من با بردن دستم به سمت دهانم، با یقینی که به خوبی برایم درک گشته بود؛ پاسخی درخور حواله‌اش کردم:
- از آنجایی که همین نیمروز با خوردن انواع افروشه‌های کاخ‌های چهل‌منار پی به تفاوت محسوس افروشه‌ی پادشاه نسبت به دیگر افروشه‌ها بردم.
همین جمله‌ام کافی بود تا نفس در سینه‌ی هر دویشان حبس شود و پس از اندک ثانیه‌ای مبهوت ماندن بر چهره‌ی اطمینان یافته‌ام، با درماندگی بازدم‌هایشان را به بیرون دهند.
من هر چه بیشتر به این معمای حل شده می‌اندیشیدم، بیشتر به موذی‌گری این سایه‌های تاریک در لحظات زندگی ما مردم پی می‌بردم. با نگاهی تاسف‌بار به هر دویشان، سری به این سو آن سو تکان دادم.
باشکان که اندکی بویی از ماجرا برده بود، چشمانش را ریز کرد و با قلاب کردن دستانش در پشت گردنش، پوفی از کلافگی کشید. با اندکی مکث، برای گفتن چیزی چشمان پرتردیدش را به من داد ولی دلی به دریا زد و خود را موفق به گفتن‌اش کرد:
- نتیجه می‌گیریم که پادشاه، متفاوت‌تر از دیگران است.
آمیتیس هم شمع به دست، با نگرانی نگاهش را به من داد و با صدایی لرزان که ترس آمیخته با آشفتگی در آن موج می‌زد، گفت:
- به همین خاطر است سیمین‌بانو همیشه برای چشیدن طعم غذاهای چهل‌منار برای همگی قانون وضع کرده!
من هم در آن بحبوحه‌ی پریشانی که به جان هر سه‌مان رسوخ کرده بود، نگاهی به آمیتیس کردم و با پوزخندی نیش‌دار گفتم:
- آمیتیس، دریاب که سیمین‌بانو با همان چشمان درشت‌کرده در هنگامه‌ی خوردن این سبزیجات مرا نظاره کند و اخگرهای خشم‌اش بر آن چهره‌ی پرابهتش زبانه کشد!
آمیتیس هم با حرصی که لحظه‌ای از کلماتم خورد، حرص‌آلود؛ کرشمه‌ای ریز برایم به خرج داد و گفت:
- خوب است دیگر، بانو. در گیر و دار کنکاش‌هایمان از این پنهان‌کاری‌هایش، همین کارش کم بود که آن هم به روی مبارکمان آوردی!
من هم برای تأیید حرفش، با خنده‌ای کوتاه سری تکان دادم و با لغزاندن نگاهم به باشکان، نگاهم در نگاه نگرانش گره خورد. او هم با کشیدن دستی به ته‌ریش نیمرخ‌اش، متفکرانه سری برایم حرکت داد:
- آناشید، به یاد داری که در هنگامه‌ی ورودمان به اصطخر، شبانه علیه پادشاه چه شورشی به پا گشته بود؟!
 
باشکان با گفتن آن، من هم به یاد گشودن انگشتان استخوانی پادشاه افتادم؛ زمانی که در هنگام اولین ملاقاتم با او، برداشتن عصایش را فراموش کرده بود. لحظه‌ای هم‌زمان با لرزش دستانم، لبانم بر روی هم به لرز افتادند. سینه‌ام از شدت عصبانیت از اوضاع به شدت با نفس حبس‌شده‌ام گره خورد و افکاری عجیب همانند خوره به جان سرم افتاد. با نگرانی، ابروانم را گره کردم و نفسی بیرون فرستادم. دستانم را مشت کردم و با لحنی آکنده از جسارت، سری به بالا گرفته و با درماندگی، لب‌های لرزانم را جنباندم:
- پادشاهِ بر تخت نشسته و حکمران؛ انسان نیست!
اکنون صدای نفس‌های هر سه‌مان در آن فضای نیمه‌روشن اتاقک به شدت در هم پیچیده شده بود. قلبم از تپش‌های تندش، سینه‌ام را می‌درید. نفس تنگی هم به پریشان‌فکری‌ام اضافه گشته بود.
سرم را با کشاندن ابرویی به بالا، به پایین انداختم و داشتم از نابه‌سامانی شرایط ایرانشهر در دل می‌نالیدم که ناگهان یک دریچه‌ی گرد و چوبی در زیر پایم به چشم‌ام خورد.
با سراسیمگی که هنوز سرم به پایین بود، گفتم:
- نمی‌دانم سیمین‌بانو چگونه برای خروج، راهی یافته ولی زیر پاهایم، دریچه‌ای می‌بینم که شاید... .
سرم را به بالا بردم و با مردمک‌های لرزانم رو به آنها گفتم:
- پیش از آنکه ردّی از ما در اینجا پیدا شود، باید خود را به... .
با نگاهی نافذ؛ سرم را به آمیتیس چرخانده و در ادامه گفتم:
- برادرت؛ برزین برسانیم.
سپس، با سُراندن نگاهم به شمع در دستش پرسیدم:
- آمیتیس. جنس شمعت از پیه‌ی حیوانیست یا موم زنبور عسل؟
او هم با نگاه انداختن به دریچه‌ی زیر پایم، گفت:
- موم زنبور، بانو.
من هم با آسودگی خیال، لب زدم:
- پس، بیرون از اینجا آن را خاموش می‌کنیم. چرا که نسبت به شمع پیه‌ی حیوانی، خوش‌بوتر است!
باشکان قدمی به سمتم آمد و با خم شدن، دریچه‌ی چوبی را باز کرد. با به صدا درآمدن ظریف دریچه به گوشمان، آمیتیس هم با نور گرفتن شمع در اطراف دریچه خم شد ولی باشکان با سر خم کردن به او، با نگاهی مهربان به او گفت:
- بانو، همین‌گونه شمع را نگه‌دار تا ابتدا من به پایین روم. احتمال است که سیمین‌بانو از همین مسیر خود را به بیرون زده!
او هم به نشانه‌ی تایید، سری تکان داد و باشکان، با حرکتی با هر دوپایش خود را به آن سوی دریچه که عمقش کمتر بود، فرود آمد. باشکان با تکاندن غبار نیم‌تنه‌ی پیراهن ارغوانی‌رنگش، نگاهش را به روبروی تاریکش داد و آرام گفت:
- از اینجا نسیمی شبانگاهی به صورتم می‌وزد. راه گریز را به خوبی یافتیم.
سپس، سرش را به سمت بالا داد و خطاب به ما با دستش اشاره‌ای به پایین کرد و گفت:
- اینک نوبت شماست. خود را به پایین بیاندازید.
با گفته‌اش، هر دویمان خود را به پایین انداختیم و دریچه را پشت سر بستیم. همگی با قدم‌هایی سست و محتاط به سمت بیرون، دالان تاریک و کم‌ارتفاع را می‌پیمودیم که پس‌از ده گامی که برداشته بودیم، فضای نه‌چندان روشن بیرون در برابرمان دیده شد.
با اشاره‌ی ابرویی به آمیتیس اشاره کردم تا شمع را خاموش سازد. او هم پس‌از نفسی محکم دادن به شمع، فروغ لرزان شمع هم از بین رفت و دیدگانمان در تاریکی فرو رفت.
بالاخره، نور لرزان مهتاب در پهنه‌ی آسمان شب خود را برایمان به زیبایی نمایاند.
 
آخرین ویرایش:
فردای آن شب، همه‌ی ما خواهران و برادران در کنار هم و دور آتش بر پا شده با هیزم‌هایی؛ بر روی تخته چوب‌های گرد و کم‌ ارتفاعی نشسته بودیم. تلالو هلال ماه‌ در آسمان صاف شب، راه خود را همراه با ستارگان سوسوزن پیدا کرده بودند. نسیمی ملایم هم شال حریر بنفش‌رنگم را در هوا به رقص درآورده بود. گداخته‌های آتش در مرکزمان به آرامی می‌سوخت و رگه‌های سرخ‌رنگش، مردمک‌های میشی‌رنگم را نیز به برق انداخته بود. گرمای‌اش، پس از مدت‌ها هیاهو آرامشی به آدمی می‌بخشید که حاضر به هم‌کلام شدن با کسی نبودم.
شب‌نشینی‌مان با پوست کندن بُنه‌های حیاط آغاز شده بود که ناگهان نوش‌آفرینی که در مقابلم؛ آن سوی آتش نشسته بود، لبی تر کرد و مزاح‌گونه بلند گفت:
- این بنه‌هایی که به معده‌ی گرامی‌تان راه می‌دهید، برای شب‌کوری خاصیت دارد!
همگی با این بداهه‌گویی‌اش، صدای خنده‌هایمان بلند شد و چند ثانیه‌ای خنده‌هایمان ریسه رفت. سایمان که در کناردستِ چپِ فرشاسب نشسته بود، پشت‌چشمی ریز به نوش‌آفرین نازک کرد و با لحنی معترض، خنده‌‌ای کرد و گفت:
- حتم دارم که مردان این جمع را می‌گویی؛ چون که علاوه بر کوررنگی، شب‌کوری را هم شما به ما مردان افزودید! بانو.
نوش‌آفرین که در سمت راست فرشاسب پا روی پا انداخته بود، جای خود را بیشتر محکم کرد و رو به او سرش را اندکی حرکت داد. سپس، با نازی دخترانه که به ابروان به هم پیوسته‌اش داد، گفت:
- آری، خوب است که شما از چنین اختلالات هم آگاهی دارید؛ وگرنه باید یک دوره ی آموزشی در این جمع ته‌بندی می‌کردم.
فرشاسب هم که در میان آن دو از کل‌کل‌شان به ذوق آمده بود، لبخندی کوتاه بر کنج لبش نشست و دستی به ته‌ریش نیم‌رخ‌اش برد و خاراند. سپس، با نگاه انداختن به گداخته‌های آتش لب زد:
- عجب میان این دو جنس مخالف به گیر افتاده‌ام که حالا این‌گونه در بیخ گوشم، دست به دامان دعوای زرگری افتاده‌اند!
من هم داشتم از به جا بودن گفته‌ی فرشاسب به قهقهه می‌افتادم که درِ اندرونی خانه با صدای بلندی باز شد. جناب کیارخ بود که در چشم‌انداز مقابلم، پیراهن درباری خاکستری‌رنگش را پوشیده بود و داشت با جابه‌جا کردن کلاه مخروطی شکل بر سرش، پا به حیاط می‌گذاشت.
با نگرانی که از چهره‌ی کشیده‌اش باریدن گرفته بود، سرش را به بالا گرفت و به سمتمان چند قدمی نزدیک شد. من که از سیمای پریشان‌اش ابروانم را گره زده بودم، با احترام از روی تخته چوب برخاستم و فرشاسب هم با دیدنم که پشت سر پدرش بود، ابرویی تاب داد و گردنش را در جهت پدرش زاویه داد.
جناب کیارخ ابروان به‌هم‌پیوسته‌اش را با آشفتگی به هم نزدیک کرد و رو به فرشاسب لبی تر کرد و گفت:
- در تلاش باش ساعتی دیگر خود را به چهل‌منار برسانی تا هر چه سریعتر در کاخ شورا برای جنگ پیشِ رو چاره‌اندیشی کنیم.
همین جمله‌‌اش کافی بود تا اصلان و باشکان از هر دو سوی‌ام با پریشانی از جایشان برخيزند و رو به جناب کیارخ، قدمی بردارند.
فرشاسب هم به نشانه‌ی تأیید سری تکان داد و دستانش را از خشم در امتداد پیراهن آبی‌رنگش مشت کرد. سپس، با نیم‌نگاهی به او با جدیت گفت:
- آری، پدر. پس از دقایقی به شما ملحق خواهم شد.
سایمان هم که در کنار جناب کیارخ ایستاده نظاره‌گرش بود، شتاب زده پوست لب پایین‌اش را کَند و با تکان دادن سری به او گفت:
- پس، از قرار معلوم تورانیان آخر‌سر کار ِخود را یکسره می‌کنند!
جناب کیارخ هم با زل زدن در چشمان سبز سایمان، بغضی فرو داد و گفت:
- آری، زمزمه‌هایش از دو ماه پیش در چهل‌منار طنین انداز شده و اکنون کم‌کم باید خود را برای تدارکات جنگ آماده سازیم.
 
آخرین ویرایش:
همه‌ی ما با شنیدن نام شومناک جنگ، به تب و تاب افتاده بودیم. چهره‌ی نوش‌آفرین هم به شدت برافروخته شده بود. مردمک‌هایش از تشویشی که در جانش گره افتاده بود، می‌لرزید‌. چرا که اکنون با آماده شدن تک برادر و پدرش برای نبرد، او به عنوان تنها زن باقی‌مانده باید احساسات ناخوشایند خانواده را به تنهایی بر دوش می‌کشید؛ هر چند خودش برای شرکت در این جنگ آرام و قراری نخواهد داشت و خود در این راه پیش‌قدم خواهد شد!
جناب کیارخ با عجله‌ای که از رفتارش می‌شد دید، با دستش اشاره‌ای به نشستن‌مان کرد و با نگاه انداختن کوتاهی به من، اندکی مکث کرد‌. این بار جهت احترام که در حال روی‌ گرداندن از من بود، سری خم کردم و او هم بلافاصله، شتابان از حیاط خانه پایکوبان به بیرون زد.
دوباره بر روی تخته‌چوب‌ها نشستیم؛ با این تفاوت که این بار خبری از آن شوخی‌های چند لحظه پیش نبود و همگی در خبر پرآشوب جنگ خود را غرق کرده بودیم. سکوتمان هم‌چنان با صدای گدازه‌های آتش آمیخته شده بود و پوست بنه‌ها در داغی آتش می‌سوخت و دودش در هوا پخش می‌گشت!
پس از مدتی کوتاه، من و باشکان سکوت خفقان‌آور را شکانده و موضوع طعم‌های مواد غذایی را به پیش کشیدیم.
از طرفی، گرمای آتش داشت در آن پریشان‌حالی مرا به کلافگی وامی‌داشت که فرشاسب در برابرم، آن چشمان تیله‌ مانندش را با جدیت به سمتم سوق داد و گفت:
- در چنین مواقعی یک جای کار زیادی لنگ می‌زند!
باشکان هم که در کناردست راستم نشسته بود، لویی صاف کرد و با روانه کردن کف دستانش به سمت آتش، به او نگاهی کرد و بی‌مهابا گفت:
- از آن جایی که چند وقتیست می‌بینم مردم کوچه‌بازار دم از نارضایتی از دستگاه دولتی پادشاه می‌زنند... .
او از قصد باقی حرفش را با سر چرخاندن به سمتم، نگاه نگرانش را به من دوخت تا ادامه‌اش را از زبان من بشنوند. من هم سری به بالا گرفته و لبان لرزانم را با تردیدی که در افکارم جولان داده می‌شد، برای گفتن حقیقت آنها را آماده کردم:
- گویا خون شاهنشاه رنگین‌تر از دیگران است و این گونه جفا پیشه می‌کند!
همگی با نگاه‌هایی سنگین به چهره‌ی جسورانه‌ای که از خود نشان داده بودم، چشم‌ دوختند. هر کدام از آنها که خود را حین گوش دادن به کاری مشغول کرده بودند، با دهانی وامانده و در منگی دست از کار کشیدند.
اخمی غلیظ بین ابروان پرپشت‌ فرشاسب نشست و بادنگرانی، خود را به جلو کشید و بازوان عضلانی‌اش را بر زانوانش تکیه زد. نگاه جدی‌ترش را از آن سوی آتش که دو قدمی با همدیگر فاصله داشتیم، اندکی به سمتم بالا گرفت و صدایش را خش‌دار کرد:
- آناشید، پس چرا با کنایه حرف می‌زنی؟ بهتر است تیر نشانه‌گرفته‌ات را به هدف زنی تا پوست‌کَنده ما را هم مطلع کنی!
من هم با نگرانی از برخوردهای فرشاسب دلی به دریا زده و با زل زدن در چشمان منتظرش، خود را همانند او به جلو کشیدم و گفتم:
- پادشاهی که این چند وقت برای ایرانشهر و هفت سرزمین دستورات ستم‌گونه‌ای می‌دهد، انسان‌نمایی بیش نیست!
 
آخرین ویرایش:
عقب
بالا