- تاریخ ثبتنام
- 8/31/24
- نوشتهها
- 201
ما همه زود میمیریم
مثل همیشه آماده شدنم طول کشید و به قول مجید، باز هم مدرسهام دیر شد.
سکوت شهر توجهم را جلب کرد؛ سکوتی جدید ولی عجیب نه.
یک نفر کلید ماشین در دستش، منتظر اتوبوس در ایستگاه نشسته.
دیگری در صف عابر بانک ایستاده و تسبیح میچرخاند.
من هم به همهشان فکر میکنم و در خیالاتم چند لحظه قبل و بعدشان را متصور میشوم.
پوست لبم را از چنگ دندانها رها میکنم.
ما همه زود میمیریم.
ما هر کدام به گونهای در استرس غرق شدهایم. استرس جوانیمان که چگونه میگذرد؛ استرس گذشته، حال و آیندهی بلاتکلیف.
استرس خودمان، اطرافیان و حتی غریبهها. استرس سربازان، استرس زندانیهای اوین و بیماران...
مثل همیشه آماده شدنم طول کشید و به قول مجید، باز هم مدرسهام دیر شد.
سکوت شهر توجهم را جلب کرد؛ سکوتی جدید ولی عجیب نه.
یک نفر کلید ماشین در دستش، منتظر اتوبوس در ایستگاه نشسته.
دیگری در صف عابر بانک ایستاده و تسبیح میچرخاند.
من هم به همهشان فکر میکنم و در خیالاتم چند لحظه قبل و بعدشان را متصور میشوم.
پوست لبم را از چنگ دندانها رها میکنم.
ما همه زود میمیریم.
ما هر کدام به گونهای در استرس غرق شدهایم. استرس جوانیمان که چگونه میگذرد؛ استرس گذشته، حال و آیندهی بلاتکلیف.
استرس خودمان، اطرافیان و حتی غریبهها. استرس سربازان، استرس زندانیهای اوین و بیماران...
من، فائزه، پوریا
دنبال یه کتاب بین وسایلمون که ببریم یه دست نوشته بگیریم از استاد دادبه
ولی هیچی نبود
تهش ما موندیم و یه امضا کف دست پوریا