انجمن آوای رمان

✦ اینجا جایی است که واژه‌ها سرنوشت می‌سازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم می‌شکند! ✦ اگر داستانی در سینه داری که بی‌تاب نوشتن است، انجمن رمان‌نویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بی‌هیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار! .

ثبت‌نام!

شعر اشعار فروغ فرخزاد

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Mahak
  • تاریخ شروع تاریخ شروع

Mahak

مدیر تالار ادبیات
کادر مدیریت
مدیر تالار آوا
ناظر اثر آوا
منتقد آوا
نویسنده آوا
کتاب نورد آوا
تاریخ ثبت‌نام
9/25/25
نوشته‌ها
1,002
  • موضوع نویسنده
  • #1
به نام خداوندِ قلم
 
  • موضوع نویسنده
  • #2
و این منم
زنی تنها
در آستانه فصلی سرد
در ابتدای درک هستی آلودهٔ زمین
و یأس ساده و غمناک آسمان
و ناتوانی این دستهای سیمانی
زمان گذشت
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
ساعت چهار بار نواخت
امروز روز اول دی ماه است
من راز فصل‌ها را می‌دانم...



فروغ فرخزاد
 
  • موضوع نویسنده
  • #3
آن روز ها رفتند
آن روزهای برفی خاموش
کز پشت،شیشه در اتاق گرم
هر دم به بیرون خیره میگشتم
پاکیزه برف من،چون کرکی نرم
آرام می بارید...

فروغ فرخزاد
 
  • موضوع نویسنده
  • #4
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
ایمان بیاوریم به ویرانه های باغ های تخیل
به داس های واژگون شده ی بیکار
و دانه های زندانی .
نگاه کن که چه برفی میبارد....
شاید حقیقت آن دو دست جوان بود ، آن دو دست جوان
که زیر بارش یکریز برف مدفون شد
و سال دیگر ، وقتی بهار
با آسمان پشت پنجره همخوابه میشود
و در تنش فوران میکنند
فواره های سبز ساقه های سبک بار
شکوفه خواهد داد ای یار ، ای یگانه ترین یار


فروغ فرخزاد
 
  • موضوع نویسنده
  • #5
امروز روز اول دی ماه است
من راز فصل‌ها را می‌دانم
و حرف لحظه‌ها را می‌فهمم
نجات‌دهنده در گور خفته‌است
و خاک، خاک پذیرنده
اشارتیست به آرامش...

فروغ فرخزاد
 
  • موضوع نویسنده
  • #6
و من به جفت‌گیری گل‌ها می‌اندیشم
در آستانه‌ی فصلی سرد
در محفلِ عزای آینه‌ها
و اجتماعِ سوگوارِ تجربه‌های پریده رنگ
و این غروبِ بارور شده از دانشِ سکوت.

فروغ‌ فرخزاد
 
  • موضوع نویسنده
  • #7
ای دوست ،ای برادر ، ای همخون
وقتی به ماه رسیدی
تاریخ قتل عام گل ها را بنویس...🥀

فروغ فرخزاد
 
  • موضوع نویسنده
  • #8
زیرِ پایم بوته ‌های خشک
با اندوه می‌نالد
"چهره ی خورشیدِ شهرِ ما
دریغا سخت تاریک است!"
خوب می‌دانم
که دیگر نیست امیدی
نیست امیدی...

فروغ فرخزاد
 
  • موضوع نویسنده
  • #9
.آن روزها رفتند
آن روزهای عید
آن انتظار آفتاب و گل
آن رعشه‌های عطر
در اجتماع ساکت و محجوب نرگس‌های صحرائی
که شهر را در آخرین صبح زمستانی
دیدار میکردند
آوازهای دوره‌گردان در خیابان دراز لکه‌های سبز
بازار در بوهای سرگردان شناور بود
در بوی تند قهوه و ماهی
بازار در زیر قدمها پهن میشد، کش میآمد، با تمام لحظه‌های راه میآمیخت
و چرخ میزد، در ته چشم عروسکها.
بازار، مادر بود که میرفت، با سرعت بسوی حجم‌های رنگی سیال
و باز میآمد
با بسته‌های هدیه، با زنبیل‌های پر.
بازار، باران بود، که میریخت، که میریخت، که میرخت...


فروغ فرخزاد
 
گل سرخ ، گل سرخ
او مرا برد به باغ گل سرخ...
و به گیسوهای مضطربم در تاریکی گل سرخی زد .

فروغ فرخزاد
 
عقب
بالا