انجمن آوای رمان

✦ اینجا جایی است که واژه‌ها سرنوشت می‌سازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم می‌شکند! ✦ اگر داستانی در سینه داری که بی‌تاب نوشتن است، انجمن رمان‌نویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بی‌هیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار! .

ثبت‌نام!

شعر اشعار فروغ فرخزاد

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Mahak
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
گر خدا بودم، خدایا، لحظه‌ای از خویش
می گسستم، می گسستم، دور می‌رفتم
روی ویران جاده‌های این جهان پیر
بی ردا و بی عصای نور می رفتم

وحشت از من سایه در دل‌ها نمی افکند
عاصیان را وعده‌ی دوزخ نمی‌دادم
یا ره باغ ارم کوتاه می کردم
یا در این دنیا بهشتی تازه می زادم

خانه می‌کردم میان مردم خاکی
خود به آن‌ها راز خود را باز می‌خواندم
می‌نشستم با گروه باده پیمانان
شب میان کوچه ها آواز می‌خواندم

گر خدا بودم، رسولم نام پاکم بود
این جلال از جامه های چاک چاکم بود
عشق شمشیر من و مستی کتاب من
باده خاکم بود، آری، باده خاکم بود


فروغ فرخزاد
 
نمی ترسی، نمی ترسی، که بنویسند نامت را
به سنگ تیرهٔ گوری، شب غمناک خاموشی

بیا دنیا نمی ارزد به این پرهیز و این دوری
فدای لحظه ای شادی کن این رؤیای هستی را

فروغ فرخزاد
 
بر روی ما نگاه خدا خنده می زند
هر چند ره به ساحل لطفش نبرده ایم
زیرا چو زاهدان سیه کار خرقه پوش
پنهان ز دیدگان خدا می نخورده ایم

پیشانی ار ز داغ گناهی سیه شود
بهتر ز داغ مهر نماز از سر ریا
نام خدا نبردن از آن به که زیر لب
بهر فریب خلق بگوئی خدا خدا

ما را چه غم که شیخ شبی در میان جمع
بر رویمان ببست به شادی در بهشت
او می گشاید... او که به لطف و صفای خویش
گوئی که خاک طینت ما را ز غم سرائیم...

مائیم ...ما که طعنه زاهد شنیده ایم
مائیم ... ما که جامه تقوی دریده ایم
زیرا درون جامه بجز پیکر فریب
زین هادیان راه حقیقت ندیده ایم!


فروغ فرخزاد
 
به روی گاهواره های شعر من
نگاه کن
تو می‌دمی و آفتاب می شود...

فروغ فرخزاد
 
کنون میان پیله لبهایم
پروانه های بوسه
در اندیشه گریز فرو رفته اند...

فروغ فرخزاد
 
مادر تمام زندگیش
سجاده ایست گسترده
درآستان وحشت دوزخ
مادر همیشه در ته هر چیزی
دنبال جای پای معصیتی می گردد
مادر تمام روز دعا می خواند
مادر گناهکار طبیعیست
و فُوت می کند به خودش
مادر در انتظار ظهور است
و بخششی که نازل خواهد شد


فروغ فرخزاد
 
چون سنگ ها صدای مرا گوش می کنی
سنگی و ناشنیده فراموش می کنی
رگبار نوبهاری و خواب دریچه را
از ضربه های وسوسه مغشوش می کنی
دست مرا که ساقه ی سبز نوازش است
با برگ های مرده هماغوش می کنی
ای ماهی طلائی مرداب خون من
خوش باد مستیت که مرا نوش می کنی
تو دره ی بنفش غروبی که روز را
بر سینه می فشاری و خاموش می کنی
در سایه ها فروغ تو بنشست و رنگ باخت
او را به سایه از چه سیه پوش می کنی؟
 
دخترک خنده کنان گفت که چیست
راز این حلقه زر
راز این حلقه که انگشت مرا
این چنین تنگ گرفته است به بر
راز این حلقه که در چهره او
این همه تابش و رخشندگی است
مرد حیران شد و گفت
حلقه خوشبختی است حلقه زندگی است
همه گفتند : مبارک باشد
دخترک گفت : دریغا که مرا
باز در معنی آن شک باشد
سال ها رفت و شبی
زنی افسرده نظر کرد بر آن حلقه زر
دید در نقش فروزنده او
روزهایی که به امید وفای شوهر
به هدر رفته هدر
زن
پریشان شد و نالید که وای
وای این حلقه که در چهره او
باز هم تابش و رخشندگی است
حلقه بردگی و بندگی است.
 
شاهی عزیزم، قربانت بروم...
قربان بودنت بروم...
قربان بند کفش هایت بروم...
چه دوستت دارم، چه دوستت دارم...

فروغ 💌 گلستان
شاهی( ابراهیم گلستان )
 
پس دگر افسانه روز قیامت چیست؟

پس چرا در کام دوزخ سخت می سوزیم؟
این عذاب تلخ و این رنج ندامت چیست؟
این جهان خود دوزخی گردیده بس سوزان
سر به سر آتش، سراپا ناله های درد
پس غل و زنجیرهای تفته بر پا ها
از غبار جسمها، خیزنده دودی سرد.

فروغ فرخزاد
 
عقب
بالا