- تاریخ ثبتنام
- 9/25/25
- نوشتهها
- 1,002
- موضوع نویسنده
- #31
قسمت_سی_و_یک
پیش تر خواندیم که فریدون جندل را پیش شاه یمن فرستاد به خواستگاری دخترانش برای فرزندان خویش.
و اما حال:
شاه یمن برای فرستاده ی فریدون اسباب پذیرایی و استراحت فراهم کرد و در بارگاه را بست و با خردمندان به مشورت پرداخت. سپس جنگجویان بزرگ را از اطراف گرد آورد و بدیشان هر چه بود بی کم و کاست گفت. در خاتمه گفت: اگر پاسخ مثبت دهم، دروغ نباشد اگر بگویم روز و شب از خور و خواب خواهم افتاد و تمام آرزوهایم برباد خواهد رفت و اگر از پیام او سر باز زنم از او و لشکریانش بسیار در هراس خواهم بود. او کسی است که روزگار ضحاک را تیره و تار کرده، با چنین کسی نمی توان پنجه درافکند. حال شما بگویید، نظرتان در این باب چیست؟
سرداران و جنگجویان پاسخ شاه را چنین دادند که ما روا نمی داریم شاه با هر بادی بلرزد، اگر فریدون چنین شهریار بزرگی است، ما هم همه بندگان و گوش به فرمان تو هستیم و کارمان جز نبرد و جنگیدن نیست، پس اگر فرزندانت آنقدر برایت ارجمند هستند به فرستاده اش پاسخ منفی بده و اگر هم چاره ای دیگر می خواهی و از فریدون بیمناکی باید چیزهایی از او بخواهی که از عهده ی هیچ کس برنیاید.
چو بشنید از کاردانان سخن
نه سر دید آن را به گیتی نه بن
پاسخ دادن شاه یمن جندل را
شاه یمن جندل را نزد خود پذیرفت و پس از تمجید و ستایش بسیار بدو گفت: من خود را کوچک تر از پادشاه تو می دانم و هر چه که فرمان دهد به دیده ی منت می نهم. به او بگو تو بسیار بلندمرتبه و والامقامی و فرزندان تو نیز بسیار عزیزند. هر آنچه شاه گوید می پذیرم ولی اکنون که شاه از من نور دیدگانم را طلب نموده اگر به جای آن تاج و تخت و ملک مرا می خواست برایم گواراتر بود، اما چون اراده ی شاه بر این امر قرار گرفته است که دختران مرا برای فرزندان خود به زنی بگیرد، چاره ای جز گردن نهادن به فرمان او نیست. ولی موقعی فرزندان من از بارگاه من خارج خواهند شد که نخست من فرزندان شاه را ببینم. پس فرزندان شاه قدم بر دیده ی
ما نهند و مایه ی روشنی چشم ما باشند و با حضورشان به جان و روان ما گرمی ببخشند، من هم قول می دهم چون ببینم دل های فرزندان شاه آکنده از عدل و داد است، مایه ی روشنی جان من خواهند بود، پس طبق آئین و کیشمان دست ایشان را در دست هم گذارم.
پیش تر خواندیم که فریدون جندل را پیش شاه یمن فرستاد به خواستگاری دخترانش برای فرزندان خویش.
و اما حال:
شاه یمن برای فرستاده ی فریدون اسباب پذیرایی و استراحت فراهم کرد و در بارگاه را بست و با خردمندان به مشورت پرداخت. سپس جنگجویان بزرگ را از اطراف گرد آورد و بدیشان هر چه بود بی کم و کاست گفت. در خاتمه گفت: اگر پاسخ مثبت دهم، دروغ نباشد اگر بگویم روز و شب از خور و خواب خواهم افتاد و تمام آرزوهایم برباد خواهد رفت و اگر از پیام او سر باز زنم از او و لشکریانش بسیار در هراس خواهم بود. او کسی است که روزگار ضحاک را تیره و تار کرده، با چنین کسی نمی توان پنجه درافکند. حال شما بگویید، نظرتان در این باب چیست؟
سرداران و جنگجویان پاسخ شاه را چنین دادند که ما روا نمی داریم شاه با هر بادی بلرزد، اگر فریدون چنین شهریار بزرگی است، ما هم همه بندگان و گوش به فرمان تو هستیم و کارمان جز نبرد و جنگیدن نیست، پس اگر فرزندانت آنقدر برایت ارجمند هستند به فرستاده اش پاسخ منفی بده و اگر هم چاره ای دیگر می خواهی و از فریدون بیمناکی باید چیزهایی از او بخواهی که از عهده ی هیچ کس برنیاید.
چو بشنید از کاردانان سخن
نه سر دید آن را به گیتی نه بن
پاسخ دادن شاه یمن جندل را
شاه یمن جندل را نزد خود پذیرفت و پس از تمجید و ستایش بسیار بدو گفت: من خود را کوچک تر از پادشاه تو می دانم و هر چه که فرمان دهد به دیده ی منت می نهم. به او بگو تو بسیار بلندمرتبه و والامقامی و فرزندان تو نیز بسیار عزیزند. هر آنچه شاه گوید می پذیرم ولی اکنون که شاه از من نور دیدگانم را طلب نموده اگر به جای آن تاج و تخت و ملک مرا می خواست برایم گواراتر بود، اما چون اراده ی شاه بر این امر قرار گرفته است که دختران مرا برای فرزندان خود به زنی بگیرد، چاره ای جز گردن نهادن به فرمان او نیست. ولی موقعی فرزندان من از بارگاه من خارج خواهند شد که نخست من فرزندان شاه را ببینم. پس فرزندان شاه قدم بر دیده ی
ما نهند و مایه ی روشنی چشم ما باشند و با حضورشان به جان و روان ما گرمی ببخشند، من هم قول می دهم چون ببینم دل های فرزندان شاه آکنده از عدل و داد است، مایه ی روشنی جان من خواهند بود، پس طبق آئین و کیشمان دست ایشان را در دست هم گذارم.