انجمن آوای رمان

✦ اینجا جایی است که واژه‌ها سرنوشت می‌سازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم می‌شکند! ✦ اگر داستانی در سینه داری که بی‌تاب نوشتن است، انجمن رمان‌نویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بی‌هیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار! .

ثبت‌نام!

همگانی شاهنامه

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Mahak
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
قسمت_سی_و_یک

پیش تر خواندیم که فریدون جندل را پیش شاه یمن فرستاد به خواستگاری دخترانش برای فرزندان خویش.

و اما حال:
شاه یمن برای فرستاده ی فریدون اسباب پذیرایی و استراحت فراهم کرد و در بارگاه را بست و با خردمندان به مشورت پرداخت. سپس جنگجویان بزرگ را از اطراف گرد آورد و بدیشان هر چه بود بی کم و کاست گفت. در خاتمه گفت: اگر پاسخ مثبت دهم، دروغ نباشد اگر بگویم روز و شب از خور و خواب خواهم افتاد و تمام آرزوهایم برباد خواهد رفت و اگر از پیام او سر باز زنم از او و لشکریانش بسیار در هراس خواهم بود. او کسی است که روزگار ضحاک را تیره و تار کرده، با چنین کسی نمی توان پنجه درافکند. حال شما بگویید، نظرتان در این باب چیست؟

سرداران و جنگجویان پاسخ شاه را چنین دادند که ما روا نمی داریم شاه با هر بادی بلرزد، اگر فریدون چنین شهریار بزرگی است، ما هم همه بندگان و گوش به فرمان تو هستیم و کارمان جز نبرد و جنگیدن نیست، پس اگر فرزندانت آنقدر برایت ارجمند هستند به فرستاده اش پاسخ منفی بده و اگر هم چاره ای دیگر می خواهی و از فریدون بیمناکی باید چیزهایی از او بخواهی که از عهده ی هیچ کس برنیاید.

چو بشنید از کاردانان سخن
نه سر دید آن را به گیتی نه بن

پاسخ دادن شاه یمن جندل را
شاه یمن جندل را نزد خود پذیرفت و پس از تمجید و ستایش بسیار بدو گفت: من خود را کوچک تر از پادشاه تو می دانم و هر چه که فرمان دهد به دیده ی منت می نهم. به او بگو تو بسیار بلندمرتبه و والامقامی و فرزندان تو نیز بسیار عزیزند. هر آنچه شاه گوید می پذیرم ولی اکنون که شاه از من نور دیدگانم را طلب نموده اگر به جای آن تاج و تخت و ملک مرا می خواست برایم گواراتر بود، اما چون اراده ی شاه بر این امر قرار گرفته است که دختران مرا برای فرزندان خود به زنی بگیرد، چاره ای جز گردن نهادن به فرمان او نیست. ولی موقعی فرزندان من از بارگاه من خارج خواهند شد که نخست من فرزندان شاه را ببینم. پس فرزندان شاه قدم بر دیده ی
ما نهند و مایه ی روشنی چشم ما باشند و با حضورشان به جان و روان ما گرمی ببخشند، من هم قول می دهم چون ببینم دل های فرزندان شاه آکنده از عدل و داد است، مایه ی روشنی جان من خواهند بود، پس طبق آئین و کیشمان دست ایشان را در دست هم گذارم.
 
قسمت_سی_و_دوم

تا آنجا خواندیم که پادشاه یمن گفت باید قبل از هر چیز، پسران فریدون را ببیند و از عدل و داد ایشان آگاه شود، سپس دست دختران خویش در دست آنها بگذارد.

و حال ادامه ی داستان:
وقتی جندل پاسخ شاه یمن را شنید، زمین ادب بوسید و پس از ثنا و درود رخصت طلبیده به سوی فریدون بازگشت. وقتی به بارگاه فریدون رسید، آنچه گفت و پاسخ شنید، همه را بی کم و کاست بر زبان راند.

فریدون پسران را فراخواند و هر چه جندل گفته بود به آنها گفت و افزود که شاه یمن را پسر نباشد و تنها سه دختر چون سه گوهر ناسفته دارد و نمی خواهد تا زمان مرگش از آنان جدا گردد. من هر چه در توان داشتم به کار بستم تا آنان را برای شما بگیرم. حال شما را طلب کرده و شما باید نزد او بروید. وقتی به او رسیدید خوب به حرف های او گوش دهید و پرسش های او را پاسخی نیکو دهید، آن چنان که در خور فرزندان شاه است. زبان خود را با راستی بیارایید و آنها را با عقل و دانش توأم کنید. اگر به تمام آنچه می گویم عمل کنید کارها به کامتان خواهد بود. شاه یمن مردی ژرف بین است و مانند او در جمع نزدیکان نیست. هم گنج بسیار و هم لشکری بیکران در اختیار دارد، همچنین از عقل و دانش نیز چندان بهره دارد که نزد همگان سرآمد است. شما نباید در مقابل او خوار و زہون شوید. او در کمال دانایی افسونی خواهد ساخت و در روز اول ورودتان بزمی مهیا می کند و شما را به مهمانی می خواند. آنگاه سه خورشید روی را مانند باغی در بهار، با رنگ و بوی خوش می آراید. پس وقتی بر تخت شاهی تکیه زند و سه پریوش را در کنار گیرد چندان از نظر قد و قامت شبیه یکدیگرند که نمی توانید متوجه شوید کدام بزرگ تر و کدام کوچک تر است. کوچک ترین آنها جلوتر از همه است و بزرگ ترین در عقب آنها. کوچک تر نزد بزرگ ترین شما نشیند و بزرگتر نزد کوچک ترین و تنها میانی کنار برادر میانی قرار می گیرد. شاه یمن از شما خواهد خواست بگویید کدام بزرگ تر و کدام کوچک تر است. باید چنین پاسخش دهید که دختر کوچک تر را شایسته نیست در کنار برادر بزرگ قرار گیرد. بگویید چون فرزند میانی تو در کنار برادر میانی ما است بسیار شایسته و سزاوار است. مواظب باشید هر سه در یک سرا منزل کنید و از یکدیگر جدا نشوید. اگر گفته های مرا به خاطر داشته باشید و به کار بندید، نشانه ی فرهنگ و ارج گذاردن بر هنرتان است.

گرانمایه و پاک هر سه گهر
نهاده همه دل به گفت پدر

ز پیش فریدون برون آمدند
پر از دانش و پرفسون آمدند

به جز رأی و دانش چه اندر خورد
پسر را که چونان پدر پرورد.
 
قسمت_سی_و_سوم

تا آنجا خواندیم که فریدون با پسران خویش گفت و گو کرد و راه و چاه را در برخورد با شاه یمن به آنان نشان داد.

و حال:
رفتن پسران فریدون نزد شاه یمن

فرزندان فریدون به سان باد به سوی خانه رفتند و شب را با شادی خوابیدند؛ وقتی خورشید بر آسمان پدیدار گشت، هر سه ساز رفتن گرفته با لشكری عظیم و به همراهی نام آوران پهنه ی نبرد به سوی يمن به راه افتادند.

چون شاه یمن از آمدن فرزندان فریدون آگاهی یافت، لشکری آراست و به پیشواز آنان فرستاد. وقتی شاهزادگان به یمن رسیدند، مرد و زن از خانه ها بیرون آمدند و بر سرشان مشک و عنبر ریختند و در زیر پای اسب هایشان دینار و زر پاشیدند.

شاه یمن کاخی به سان بهشت برایشان آماده کرد که خشت هایش از طلا و نقره بود. فرزندان فریدون در آن کاخ فرود آمدند و شب را به استراحت پرداختند. چون روز شد شاه یمن آنان را به حضور طلبید و همان طور که فریدون گفته بود، دخترانش را به آنها نمایاند. دختران به همان ترتیبی که فریدون گفته بود، نشستند. پس شاه از آن شاهزادگان پرسید که به من بازگویید بدانم کوچک تر و میانی و بزرگ ترشان کدامند؟ فرزندان فریدون نیز همان طور که از پدر آموخته بودند به او پاسخ دادند. شاه یمن و درباریان از پاسخ آنها شگفت زده شدند و شاه دانست که از این حیله سودی حاصلش نشده، پس گفت: «آری درست گفتید» و سپس همان طور که شایسته بود کوچک تر را به نزد کوچک تر و بزرگ تر را نزد بزرگ تر نشاند. پس پادشاه تازیان فرمان داد بساط میگساری بیارایند و سر همه را با افسون شراب گرم کرد. سپس رامشگر خواست و تا نیمه های شب بساط طرب گسترد. اما سه فرزند فریدون به نصیحت پدر عمل کرده و از خوردن می امتناع کردند. شاه یمن فرمود تا جای خواب شاهزادگان را بر لب حوض گلاب بگسترانند. شاه چاره ای دیگر اندیشید بدین گونه که با افسون در آنجایی که شاهزادگان در خواب بودند، طوفان سرد و سهمگینی پدید آورد به این امید که آنان را هلاک کند. چنان سرمایی پدید آمد که تمام باغ پژمرد و هیچ زاغی به خود جرأت نمی داد در آن پرواز کند.

شاهزادگان، به فرمان یزدان و با حیله هایی که از فریدون آموخته بودند، توانستند در برابر سرما ایمنی یابند و جان به در برند. چون صبح شد، شاه یمن برای دیدن اجساد بی جان شاهزادگان به باغ آمد و فکر کرد دیگر شاهزادگان وجود ندارند و او توانسته دختران خود را نگه دارد.

چنین خواست کردن بدیشان نگاه
نه بر آرزو گشت خورشید و ماه

مه آزاده را دید چون ماه نو
نشسته بر آن خسروی گاه نو

بدانست کافسون نیاید به کار
نباید بدین برد خود روزگار
 
عقب
بالا