انجمن آوای رمان

✦ اینجا جایی است که واژه‌ها سرنوشت می‌سازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم می‌شکند! ✦ اگر داستانی در سینه داری که بی‌تاب نوشتن است، انجمن رمان‌نویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بی‌هیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار! .

ثبت‌نام!

شاهنامه فردوسی| داستان بیژن و منیژه

بگیریم ازیشان پری چهره چند
بنزدیک خسرو شویم ارجمند

چو گرگین چنین گفت بیژن جوان
بجوشیدش آن گوهر پهلوان

گهی نام جست اندران گاه کام
جوان بد جوانوار برداشت گام

برفتند هر دو به راه دراز
یکی آز پیشه دگر کینه‌ساز

میان دو بیشه به یک روزه راه
فرود آمد آن گرد لشکر پناه

بدان مرغزاران ارمان دو روز
همی شاد بودند با باز و یوز

چو دانست گرگین که آمد عروس
همه دشت ازو شد چو چشم خروس

به بیژن پس آن داستان برگشاد
وزان جشن و رامش بسی کرد یاد

به گرگین چنین گفت پس بیژنا
که من پیشتر سازم این رفتنا

شوم بزمگه را ببینم ز دور
که ترکان همی چون بسیچند سور
 
وز آن جایگه پس بتابم عنان
به گردن برآرم ز دوده سنان

زنیم آنگهی رای هشیارتر
شود دل ز دیدار بیدارتر

به گنجور گفت آن کلاه بزر
که در بزمگه بر نهادم به سر

که روشن شدی زو همه بزمگاه
بیاور که ما را کنونست گاه

همان طوق کیخسرو و گوشوار
همان یارهٔ گیو گوهرنگار

بپوشید رخشنده رومی قبای
ز تاج اندر آویخت پر همای

نهادند بر پشت شبرنگ زین
کمر خواست با پهلوانی نگین

بیامد بنزدیک آن بیشه شد
دل کامجویش پر اندیشه شد

به زیر یکی سر وبن شد بلند
که تا ز آفتابش نباشد گزند

به نزدیک آن خیمهٔ خوب چهر
بیامد بدلش اندر افروخت مهر

همه دشت ز آوای رود و سرود
روان را همی داد گفتی درود

منیژه چو از خیمه کردش نگاه
بدید آن سهی قد لشکر پناه
 

به رخسارگان چون سهیل یمن
بنفشه گرفته دو برگ سمن

کلاه تهم پهلوان بر سرش
درفشان ز دیبای رومی برش

به پرده درون دخت پوشیده روی
بجوشید مهرش دگر شد به خوی

فرستاد مر دایه را چون نوند
که رو زیر آن شاخ سرو بلند

نگه کن که آن ماه دیدار کیست
سیاوش مگر زنده شد گر پریست

به پرسش که چون آمدی ایدرا
نیایی بدین بزمگاه اندرا

پریزاده‌ای گر سیاوشیا
که دلها به مهرت همی جوشیا

وگر خاست اندر جهان رستخیز
که بفروختی آتش مهر تیز

که من سالیان اندرین مرغزار
همی جشن سازم به هر نوبهار

بدین بزمگه بر ندیدیم کس
ترا دیدم ای سرو آزاده بس
 
چو دایه بر بیژن آمد فراز
برو آفرین کرد و بردش نماز

پیام منیژه به بیژن بگفت
همه روی بیژن چو گل بر شکفت

چنین پاسخ آورد بیژن بدوی
که من ای فرستادهٔ خوب روی

سیاوش نیم نز پری زادگان
از ایرانم از تخم آزادگان

منم بیژن گیو ز ایران به جنگ
به زخم گراز آمدم بی‌درنگ

سرانشان بریدم فگندم براه
که دندانهاشان برم نزد شاه

چو زین جشنگاه آگهی یافتم
سوی گیو گودرز نشتافتم

بدین رزمگاه آمدستم فراز
بپیموده بسیار راه دراز

مگر چهرهٔ دخت افراسیاب
نماید مرا بخت فرخ بخواب

همی بینم این دشت آراسته
چو بتخانهٔ چین پر از خواسته
 

اگر نیک رایی کنی تاج زر
ترا بخشم و گوشوار و کمر

مرا سوی آن خوب چهر آوری
دلش با دل من به مهر آوری

چو بیژن چنین گفت شد دایه باز
بگوش منیژه سرایید راز

که رویش چنینست بالا چنین
چنین آفریدش جهان آفرین

چو بشنید از دایه او این سخن
بفرمود رفتن سوی سرو بن

فرستاد پاسخ هم اندر زمان
کت آمد بدست آنچ بردی گمان

گر آیی خرامان به نزدیک من
بیفروزی این جان تاریک من

نماند آنگهی جایگاه سخن
خرامید زان سایهٔ سروبن

سوی خیمهٔ دخت آزاده خوی
پیاده همی گام زد با آرزوی

به پرده درآمد چو سرو بلند
میانش به زرین کمر کرده بند
 

منیژه بیامد گرفتش به بر
گشاد از میانش کیانی کمر

بپرسیدش از راه و رنج دراز
که با تو که آمد به جنگ گراز؟

چرا این چنین روی و بالا و برز
برنجانی ای خوب چهره به گرز

بشستند پایش به مشک و گلاب
گرفتند زان پس به خوردن شتاب

نهادند خوان و خورش گونه گون
همی ساختند از گمانی فزون

نشستنگه رود و می ساختند
ز بیگانه خیمه بپرداختند

پرستندگان ایستاده به پای
ابا بربط و چنگ و رامش سرای

به دیبا زمین کرده طاووس رنگ
ز دینار و دیبا چو پشت پلنگ

چه از مشک و عنبر چه یاقوت و زر
سراپرده آراسته سربه‌سر

می سال‌خورده به جام بلور
برآورده با بیژن گیو زور
 
سه روز و سه شب شاد بوده به هم
گرفته بر او خواب مستی ستم

چو هنگام رفتن فراز آمدش
به دیدار بیژن نیاز آمدش

بفرمود تا داروی هوش‌بر
پرستنده آمیخت با نوش‌بر

بدادند مر بیژن گیو را
مر آن نیک دل نامور نیو را

منیژه چو بیژن دژم روی ماند
پرستندگان را بر خویش خواند

عماری بسیچید رفتن به راه
مر آن خفته را اندر آن جایگاه

ز یک سو نشستنگه کام را
دگر ساخته جای آرام را

بگسترد کافور بر جای خواب
همی ریخت بر چوب صندل گلاب

چو آمد به نزدیک شهر اندرا
بپوشید بر خفته بر چادرا

نهفته به کاخ اندر آمد به شب
به بیگانگان هیچ نگشاد لب
 
چو بیدار شد بیژن و هوش یافت
نگار سمن‌بر در آغوش یافت

به ایوان افراسیاب اندرا
ابا ماه‌رخ سر به بالین برا

بپیچید بر خویشتن بیژنا
به یزدان بنالید ز آهرمنا

چنین گفت کای کردگار ار مرا
رهایی نخواهد بدن ز ایدرا

ز گرگین تو خواهی مگر کین من
بر او بشنوی درد و نفرین من

که او بد مرا بر بدی رهنمون
همی خواند بر من فراوان فسون

منیژه بدو گفت دل شاد دار
همه کار نابوده را باد دار

به مردان ز هر گونه کار آیدا
گهی بزم و گه کارزار آیدا

ز هر خرگهی گل‌رخی خواستند
به دیبای رومی بیاراستند

پری چهرگان رود برداشتند
به شادی همه روز بگذاشتند
 
بخش سوم:
چو بگذشت یک چندگاه این چنین
پس آگاهی آمد بدربان ازین

نهفته همه کارشان بازجست
بژرفی نگه کرد کار از نخست

کسی کز گزافه سخن راندا
درخت بلا را بجنباندا

نگه کرد کو کیست و شهرش کجاست
بدین آمدن سوی توران چراست

بدانست و ترسان شد از جان خویش
شتابید نزدیک درمان خویش

جز آگاه کردن ندید ایچ رای
دوان از پس پرده برداشت پای

بیامد بر شاه ترکان بگفت
که دختت ز ایران گزیدست جفت

جهانجوی کرد از جهاندار یاد
تو گفتی که بیدست هنگام باد

بدست از مژه خون مژگان برفت
برآشفت و این داستان باز گفت

کرا از پس پرده دختر بود
اگر تاج دارد بداختر بود
 

کرا دختر آید بجای پسر
به از گور داماد ناید بدر

ز کار منیژه دلش خیره ماند
قراخان سالار را پیش خواند

بدو گفت ازین کار ناپاک زن
هشیوار با من یکی رای زن

قراخان چنین داد پاسخ بشاه
که در کار هشیارتر کن نگاه

اگر هست خود جای گفتار نیست
ولیکن شنیدن چو دیدار نیست

بگرسیوز آنگاه گفتش بدرد
پر از خون دل و دیده پر آب زرد

زمانه چرا بندد این بند من
غم شهر ایران و فرزند من

برو با سواران هشیار سر
نگه دار مر کاخ را بام و در

نگر تا که بینی بکاخ اندرا
ببند و کشانش بیار ایدرا
 
عقب
بالا