انجمن آوای رمان

✦ اینجا جایی است که واژه‌ها سرنوشت می‌سازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم می‌شکند! ✦ اگر داستانی در سینه داری که بی‌تاب نوشتن است، انجمن رمان‌نویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بی‌هیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار! .

ثبت‌نام!

منتخب فادیان نور | سینتامان کاربر انجمن آوای رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع سینتامان
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
ماریا داشت هم‌زمان با خوردن غذای پیش روی‌اش، زیرچشمی حرکاتم را می‌پایید که نوش‌آفرین، سرش را لختی به گوشم کج کرد و زیر لب آرام زمزمه کرد:
- خواهر. چه شده که این گونه سستی سراغت را گرفته؟
من نیز در پاسخش، سرم را بیشتر به جهت‌اش متمایل کردم و با لحنی آهسته گفتم:
- نمی‌دانم. اگر از این غذاها بود که خودم نظارت‌گر این‌ها بودم تا کسی از اهرم غذا به عنوان دستاویزی برای دشمن‌تراشی علیه ایرانشهر دست و پا نکند؟!
او نیز به نشانه‌ی تایید، ریزریز سری تکان داد و دستش را در بازوی بی‌حرکتم گره کرد و پس از چشم‌ چرخاندن مردمک‌هایش به چهره‌ی خونسرد ماریا، برایم نجوا کرد:
- شاید از نفس‌های بی‌شماری که در شلوغی این تالار وجود دارد، نفس کم آورده‌ای که این‌گونه رنگ به رخ‌ات نمانده؟ بانو.
من که با گفتن‌اش، برای برخاستن از روی چهارپایه‌ی چوبی پشت میز هر رو دستم را بر لبه‌ی میز تکیه دادم که این بار آن دختر رومی، رو به نوش‌آفرین تیر هدف‌اش را که دقایقی برای پیچاندن مفهوم جملاتش تقلا می‌کرد، رها کرد و با بیرون دادن نفسی گفت:
- بانو. شرح دلدادگی‌های جناب فرمانده و بانو آناشید را در سرزمین‌مان شنیده‌ام که با فراگیر شدن قصه‌ی دلباختگی‌شان از دیرباز نقل محافل سیاسی ما رومیان است! اکنون که افتخار دیدار با شما را دارم، می‌خواستم به شما که خویشاوند نزدیکشان هستید، برای چنین پیوندی تبریکی به جای بیاورم!
با چنین حال ناخوشایندی که همانند خوره به جانم افتاده بود، چینی بر پیشانی انداختم و کنجکاوانه نگاهی سریع به آن چهره‌ی شجاعانه‌اش کردم که چطور صریح چنین سخنانی را با تب و تابی شگرف بر زبان می‌راند!
او در حضور ما دختران ایرانشهری، بی آنکه نیم‌نگاهی به من بیندازد؛ رو به نوش‌آفرین داشت از چنین حرف‌هایی پرده برمی‌داشت! هنوز سرگیجه مرا امان نمی‌داد که با خشمی تازه شعله کشیده، چشمان رخوت‌انگیز و ملتهب‌ام را بر دیدگان جسور دریایی‌اش قفل کردم و با صدایی خش‌دار گفتم:
- بانو ماریا. گویا شما بیش از حاضران این بزم، می‌خواهید با چنین گفته‌هایی که بوی پیشگویی را می‌دهند؛ مجلس‌گرمی کنید!
او که انتظار چنین حرف‌هایی را از جانبم نداشت، سرش را برای پاسخ دادن به من اندکی پیش کشید که فرصت هیچ حرف دیگری بر او ندادم و با وجود بی‌حالی پیش‌آمده برایم، نگاهم را بر چهره‌ی سپید پوستش ژرف‌تر کردم و لحن صدایم را هم صاف‌تر:
- نمی‌دانم این گونه پیش‌بینی‌ها چگونه سینه به سینه بر زبان‌های شما رومیان چرخیده ولی بهتر است برای جمع کردن سخنان بی‌ریشه‌ی این‌چنینی هر چه سریع‌تر اقدام کنید؛ چرا که برای فرهمندانی چون شما پسندیده نیست!
این بار از سخنان نیش‌دارم بیشتر آتش گرفت و چهره‌ی سفیدرنگش ملتهب شد. نفس‌هایش نامنظم گشت و نفسی عمیق به ریه‌‌هایش فرستاد. من که دست از پا درازتر او را با گفته‌های کنایه‌آمیزم خشمگین کرده بودم، بی‌آنکه از بی‌حالی خودم برایش نمایان کنم؛ از او روی گرداندم و به نشانه‌ی احترام دیگر مُهر ختمی بر بحث زدم و گفتم:
- کاری برایم پیش آمده که دقایقی بعد دوباره به شما خواهم پیوست. بانو. خوش باشید.
دیگر نه نفسی از حال ناخوشایندم برایم باقی مانده بود و نه افکار منسجمی از گفته‌های غرض‌ورزانه‌ی دختر رومی در مخیله‌ام گنجانده شده بود.
 
آخرین ویرایش:
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Mahak
ماریا هم برای ادای احترامی متقابل، سری خم کرد و من نیز با تعللی که سستی در وجودم رخنه کرده بود، برای قدم گذاشتن به بیرون از تالار عزم کردم که آمیتیس با سر چرخاندن به عقب به آهستگی و با نگرانی به من گفت:
- اگر لازم می‌بینی، همراه با تو می‌آیم.
من نیز به نشانه‌ی نفی سری به بالا تکان دادم که این بار آمیتیس دست از غذا خوردن کشید و به سمتم سر چرخاند:
- پس، خواهر. مراقب خودت باش.
دیگر تاب ماندن در فضای خفقان‌آور آنجا را نداشتم؛ چرا که ماریا سعی داشت با مرور آن پیش‌بینی‌هایی که چند دقیقه پیش، عاشقانه‌های من و فرشاسب را به حاضران مجلس یادآوری کند و مرا در باتلاق حیرت از سخنانش کشانده بود! همیشه از اینکه احوالات فضای شخصی‌ام میان کلمات مردم جای بگیرد، در نگاهم خوشایند نبود. واژگان امشب هم از آن دست کلماتی بود که روانم را تا عمق جان بر هم می‌ریخت و قلبم را سنگین می‌کرد.
از سویی، این کندی نفس‌هایم که داشت مرا به خلسه‌ای عجیب می‌برد، دم به دم بی‌حال‌ترم می‌کرد و می‌خواستم هر چه سریع‌تر خود را به بیرون از شلوغی آنجا برسانم.
در حال نزدیک شدن به در ورودی تالار بودم که صدای باشکان با نفس‌های تندش، توجهم را جلب کرد:
- بانو. چه شده؟ نگرانم کردی.
من هم با نفس‌هایی کوتاه که گریبانگیرم شده بود، سری به پشت سرم برگرداندم و با بی‌رمقی لبانی را که اندکی از خشکی‌اش کاسته شده بود، جنباندم:
- چیزی نیست. شاید از فرط خستگی کارهای امروز باشد. برادر.
باشکان هم طبق عادت همیشگی، طره‌ای از موهایش را کنار زد و خود را با کشیدن نفسی عمیق به من نزدیک کرد و آرام گفت:
- آناشید. حال ناگوارت را از آمیتیس شنیدم.
از آن جایی مهر آمیتیس از هنگامه‌ی آشنایی‌اش با او در دلش افتاده بود، می‌دانستم که برای‌ دیدار دوباره با او هم‌کلام شده بود و از قضا متوجه ناخوش‌احوالی‌ام گشته بود. در این پندار بودم که همین دو برادرم؛ باشکان و سایمان برای گرفتاری در دام شیدایی باقی مانده بودند که آن هم در مسیر این اتفاقات واله گشته بودند. همین، مایه‌ی مباهات‌ام بود که آن روزها نظاره‌گرشان بودم.
سپس، اخمی بر پیشانی پهن‌اش نشاند و با پریشانی که از پس چهره‌ی گندمگون‌اش پیدا شده بود، گفت:
- اندکی صبر کن تا کاری را به یکی از نگهبانان تالار بسپارم و سپس، با همدیگر به بیرون راهی شویم.
اما من ابرویی تا کرده و از بی‌قراری که سستی کار دستم داده بود، دستی در هوا تکان دادم و گفتم:
- برادر. نیازی نیست. برای بازگشتم طولی نخواهد کشید.
و او با بی‌توجهی به حرف‌هایم، روی برگرداند و به سمت فضای داخلی تالار قدم برمی‌داشت که پیش از ملحق گشتن به من، برای خلاصی از آنجا خود را به بیرون رساندم و نفسی تازه در هوای آن شب کشیدم.
فکری به ذهنم خطور کرده بود؛ در حالی که از دو گوشه‌ی پیراهن زردرنگم گرفته بودم، آرام‌آرام با گام‌هایی آهسته در زیر نور مشعل‌های تعبیه شده بر روی دیوارهای محوطه خود را به داروخانه‌ی چهل‌منار رساندم.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Mahak
مهتاب آسمان، جایگاهش را در آن هنگامه‌ی تاریک با نور سفید کامل‌ و شب‌تاب‌اش مستحکم کرده بود و خودش بزم شبانه‌ای در کرسی گنبد کبود به راه انداخته بود.
داروخانه‌ی چهل‌منار، بنایی بزرگ و مربعی‌ با سقفی گنبدی شکل بود تا داروها را در فضای داخلی‌اش برای جلوگیری از فاسد شدنشان خنک نگه دارد.
کم‌کم خلسه‌ی ایجاد شده در سرم، جای جای تنم را فراگرفته بود و سنگینی، مجالی برای قدم از قدم گذاشتن برایم نمی‌داد‌ و قلبم به کندی می‌زد.
یک قدم مانده به داروخانه، روشنایی زردرنگ‌ فضای‌اش در دیدگان کم‌نورم اندکی امید پرنوری بخشید و قلبم کمی خودی نشان داد و به تپش افتاد.
با درماندگی دستی بر دیوار سنگی کنار درش انداختم و سری به پایین افکندم.
می‌دانستم که هیچ اثر ناپاکی در غذاهای جشن پیدا نبود؛ به همین خاطر، با ناتوانی که از نهایت سستی بر افکارم هجوم آورده بود، اندکی چشمانم را برای لختی تمرکز بر روی هم گذاردم تا برای یافتن علت این ناخوشی‌ام، تمام اتفاقات ریز و درشت آن روز را از صبحگاه تا به اینک برای خود مرور کنم.
در میانه‌ی افکار حوادث به سر می‌بردم که ناگهان با پراندن ابروان پرپشت‌ام به بالا، به سختی همان سنجاق‌سینه‌ی آن دخترک رومی را از لای کمربند طلایی‌رنگم بیرون آوردم و با بوییدنش، بیشتر مست عطر تیز و خلسه‌آورش شدم و چشمانم ناخودآگاه بر روی هم بسته گشت.
بی آن که توانی برای نفسی کشیدن داشته باشم، اضطراب بیشتری دامن نفس‌های طاقت‌فرسایم را گرفت؛ چرا که با بوییدنش به تازگی از نقشه‌ی شوم آن دختر رومی و بیگانه آگاه شده بودم. پس، باید هر چه زودتر پادزهری برای درمانم می‌یافتم.
با سستی که در جانم ریشه دوانیده بود، قلبم از رفتار ریاکارانه‌اش آتش گرفته بود و داشت مرا از پای درمی‌آورد‌. بی فوت وقتی، هم‌زمان با کشاندن دستانم در امتداد در چوبی به داخل داروخانه‌ با کم‌توانی و پریشان حالی؛ گام‌های کوتاهم را در آستانه‌ی دَرَش قرار دادم و فروغ پخش‌شده و نه‌چندان روشن داروخانه مرا بیش از پیش به زلف امیدِ درمانم گره بست‌.
ساخت درونی داروخانه آن‌چنان بزرگ به نظر می‌رسید که در هر دو سوی‌اش، سکوهایی سنگی با ارتفاعی به بلندای پای آدمی کار شده بود و تمام کارهای ترکیب داروها بر روی آنها انجام می‌شد.
بر روی آن سکوهای سنگی هم، قفسه‌های چوبی و کوچک مربعی‌شکل ساخته شده بود که لبالب درونشان از انواع گیاهان و ادویه‌هایی پر شده بود‌.
بوی گیاهان و داروها از همان ابتدای ورودم به آنجا، مرا در آن شرایط بحرانی حالی به حالی می‌کرد و حالت‌های ضد و نقیضی از آرامش و اضطراب را برایم به همراه داشت.
پس از چند قدمی حکیم داروخانه؛ جناب اورنگ را از دور دیدم که خود را در آن وقت شب با ترکیب گیاهان دارویی بی‌ هیچ خستگی مشغول کرده بود. هنوز قدمی برای نزدیک شدن به او پیش نرفته بودم که ناگهان صدای نفس کشیدن‌های مردی از پشت مرا آشفته‌تر کرد.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Mahak
همین که آن مرد نفس‌هایش را که از پشت به من نزدیک می‌شد، کش‌دار کرد؛ متوجه ورود فرشاسب در آن موقعیت گشتم. به زحمت سری به عقب برگرداندم و با دیدن نگرانی که از سر و روی‌اش می‌بارید، با تقلا کردن مردمک‌های سیاه‌رنگش بر چهره ی رنگ پریده‌ام از حرکت ایستاد و به خود فرصتی برای چاق کردن نفس‌های بریده‌شده‌اش داد و گفت:
- چه شده؟ بانو. مگر باشکان به شما نگفته بود که اندکی صبر پیشه سازی تا با همراهی کردنت در پی چاره‌جویی باشید؟
من نیز با بی‌اهمیتی چشم‌غره‌ای بر او رفتم و به آرامی لب زدم:
- پوربانو. حالا مگر چه شده که این گونه آشفته به نظر می‌آیی؟
او از پرسشم که در نظرش بی‌جا بود، حرصش گرفت. اخمی ظریف در میانه‌ی ابروان مردانه‌اش نقش بست و دستی میان خرمن گیسوان حالت‌دار و زبرش برد. سپس، هم‌زمان با کشیدن پوفی نگاهی از من دزدید و با نجابت مردانه‌ای که در صدای گرفته‌اش ریخت، گفت:
- مگر نمی‌دانی که با فرو رفتن خاری در آن پاهای ظریفت، دل‌آشوبه‌ام را افزون‌تر می‌کنی؟
او در برابر پرسش‌ام، پرسشی کم‌نظیر طرح کرده بود تا در همان داروخانه با وضع آشفته‌ای که وجودم را به سوی ناتوانی می‌برد، اندکی به من جان بخشد و پیش‌زمینه‌ای برای درمان قلبم باشد که داشت با بی‌رحمی و کندی تپش‌ها، جان من را می‌ستاند.
جناب اورنگ با آن قد کوتاهش که سخت و سر به زیر حواس‌اش در پی داروها بود، سری به سمتمان چرخاند و با خوشرویی و مزاح‌پراکنی‌هایی که همیشه از او سراغ داشتیم، گفت:
- اگر کمی دست از پرسش‌های بی‌سر‌و‌ته‌تان بکشید، می‌توانید دستی بر سر و روی من هم بکشید تا از من نیز پرسشی حکیمانه‌تر بپرسید! ای جوانانی که پس از بزم شبانه‌ی شاهنشاه تصمیم به سرک کشیدن در این داروخانه گرفته‌اید!
من هم در جهتش گردنی چرخاندم و بر چهره‌ی سالخورده و سپیدرنگش چشم دوختم که با لبخند نمکین‌اش، دستی بر ریش سپیدرنگ بلندش دراز کرد و منتظر به هر دویمان نگاهی انداخت.
من و فرشاسب هم از مزه‌ریختن‌های سالخوردگی‌اش خنده‌مان گرفت و به نشانه‌ی شرمندگی سری به پایین افکندیم.
در همان حین، سرگیجه‌ای شدید بر سرم همانند پتکی فرود آمد و چاره‌ای جز دست انداختن بر سکوی داروهای گیاهی پیدا نکردم. هر دو با آشفتگی سری به سمتم متمایل کردند و فرشاسب با پریشانی دستش را به پشتم نزدیک کرد و پرسید:
- بانو. هر چه سریع‌تر باید به جناب اورنگ بگویید.
حکیم اورنگ نیز زاویه‌ی سرش را بیشتر بر صورتم خم کرد و با صدای زمخت‌اش گفت:
- رنگ‌پریدگی‌ات عجیب به چشم‌ام می‌آید؟ چه شده بانو؟
من با بی‌حالی که در جانم بیداد می‌کرد، چشمانم را بستم و با صدایی که در آن خش می‌افتاد به فرشاسب گفتم:
- پوربانو. سنجاق‌سینه‌ای درون کمربندم وجود دارد؛ من هیچ تابی برای برداشتن‌اش ندارم.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Mahak
به او که برای بیرون‌ کشیدن‌اش اشاره کردم، او نیز آن را از لای کمربند پارچه‌ای طلایی رنگم به بیرون درآورد و در جهت حکیم اورنگ گرفت. من هم بلافاصله با همان چشمان بسته‌ای که نایی برای گشودنش نداشتم، گفتم:
- جناب حکیم. این همان چیزیست که مرا به این حال و روز انداخته و من با بوییدنش، آرام‌آرام سستی فراگیری بر بدنم حاکم شد. اکنون هم ضربات قلبم در دریچه‌هایش به کندی باز و بسته می‌شود؛ به طوری که انگار دیگر خونی در رگ‌هایم گرم نیست!
او که با شکیبایی به حرف‌هایم گوش فرا می‌داد، پس از بردن سنجاق‌سینه‌ بر جلوی بینی‌اش کمی آن را بویید و چند ثانیه‌ای سکوت بین‌مان حکمفرما گشت.
تا اینکه اخمی بر آن ابروان هشتی و سفیدش کرد و گفت:
- این بوی بنگ‌دانه است! بانو.
تندتند دستی به این سو و آن سو تکان داد و با به راه انداختن نچ‌نچی از گلویش گفت:
- به طوری که مقدار زیادی از عصاره‌‌ی بنگ‌دانه به سنجاق‌سینه آمیخته شده و تن‌ات را کرخت کرده است. به همین خاطر، مقدارش سمّیست.
سپس، با دستپاچگی لبی تر کرد و گفت:
- اگر بیش از این بدون پادزهر بمانی؛ همین سمّی که عطرش را بوییدی، نفست را بند خواهد آورد و تو را خواهد کشت!
او داشت از چه حرف می‌زد؟ فرشاسب نیز همانند من از تعجب ابروانش را در هم کشید و با آشفتگی رو به حکیم پرسید:
- مگر این چه سمی است که چنین بانو‌یی را که از توان بدنی‌اش اطلاع دارم، بی‌رمق کرده؟ جناب حکیم.
او در پاسخ ابروان هشتی‌اش را به هم نزدیک کرد و سریع در پاسخ گفت:
- مقدار خیلی کم‌اش را در درمان بیماری‌های تنفسی و تشنج بکار می‌برند تا آرام‌سازی صورت بگیرد وگرنه خودش به عنوان شیرابه برای بدن سمی و محرک است که در هیچ شرایطی خوراکی نیست.
من هم با دهانی باز چشمانم را به سختی باز کردم و سری به چپ چرخاندم و فرشاسب را با خشمی که از نیم‌رخ گندمگون‌اش در فضای نور زرد رنگ هویدا شده بود، دیدم که چگونه با عصبانیت دستانش را در کنار پهلوهایش مشت کرد و با چشمانی سرخ مرا نگریست.
در همان موقع، حکیم اورنگ به سرعت برای یافتن پادزهرش دستی جنباند و در لای گیاهان دارویی و عصاره‌ها به دنبال‌اش گشت. فرشاسب با آن دیدگان مشکی رنگ و ابروان غلیظ شده از سگرمه‌های کشیده‌اش، داشت بیش از آن ناتوانی بدنم به وحشت می‌انداخت که نفسی عمیق از حرص بیرون داد و مشت‌هایش را بر روی سکوی داروها محکم کوبید و خطاب به من صدایش را بی‌محابا بلند کرد:
- این دیگر چه سنجاق‌سینه‌ای است که در این جشن پرشور بر تو نثاری شده؟
او به شدت همانند شیری غرّان خشمگین شده بود و مرا در آن داروخانه شماتت می‌کرد.
 
آخرین ویرایش:
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Mahak
هنوز چشمانم میخ نگاه تاسف‌بارش بود که تندتند سری تکان می‌داد. در همان حین از سمت پشتم، صدای باز شدن درِ آبگینه‌ای* بی‌رنگ به گوشم خورد. آبگینه‌ای دایره‌ای شکل که قسمت پایین‌اش پهن‌تر بود و بخش بالایی‌اش باریک‌تر.
همین که سرم را با زحمت به عقب بازگرداندم، تن من و فرشاسب رو به حکیم شد و او را در حال آماده کردن کاسه‌ای سفالی و کوچک برای ریختن آن عصاره‌ دیدیم.
می‌خواستم از حکیم جویای نام عصاره‌ی داخل آبگینه شوم که عطر خوش و گرم دارچین در فضای داروخانه پیچید. آن چنان عصاره، بوی تیزی در سرشت خود داشت که ناخودآگاه در همان حالتی که سکو را تکیه‌گاه دستانم کرده بودم، مستانه شمیم گرم‌اش را به جان خریدم و پلک‌هایم را بر روی هم فشردم.
جناب حکیم هم با ریختن اندکی عصاره‌ی دارچین درون آن کاسه‌ی سفید سفالی، آن را سمتم گرفت و لب گشود:
- این عصاره‌ی دارچین را پس از فرستادن بوی‌اش به ریه‌های کم‌کار‌شده‌ات، آن را تا آخرین قطره بنوش.
من هم با رخوتی که در جانم نفوذ کرده بود، مو به مو تمام گفته‌های حکیم را انجام دادم تا اینکه پس از چندین ثانیه، سرش را در امتداد سرم کج کرد و گفت:
- بهتر است بر روی چارپایه‌ی چوبی روبرویی‌ات بنشینی تا پادزهر به خوبی در جانت اثر کند و سستی را از بیخ تن‌ات برکَنَد.
فرشاسب هم با نگرانی که بر رخسارش هنوز پابرجا بود، پا به پای من پس از نشستن‌ام در کنارم منتظر ماند.
من هم در حالی که بر روی چارپایه نشسته بودم، زیر نور لرزان شمع حکیم را دیدم که هنوز با گیاهان دارویی ور می‌رفت. بنابراین، سری به بالا گرفتم و با لحنی شرم‌زده گفتم:
- جناب حکیم‌. از اینکه در این هنگامه‌ی شب که بزم باشکوهی برپا بود، برای درمان بیماری چو من وقت گرانبهایتان را صرف کردید، نهایت سپاس را دارم.
او هم با سر چرخاندن به سمتمان، دست از کارهایش کشید و با خوشرویی دوباره‌اش سخن گشود:
- کار حکیم صبح و شب نمی‌شناسد. پس، از این بابت خود را رنجیده‌خاطر نکنید که پیشه‌ام همین است و بس!
سپس، با تغییر دادن زاویه‌ی سرش به سوی فرشاسب گفت:
- تا احوال بانو رو به بهبودی نباشد، نباید قدم از قدم برای رفتن بردارد. پس، همین‌جا باشید تا چند دقیقه‌ای پس از سررسیدنم برای رفتن آماده شوید.
من سرم را به سکوی سنگی داروها تکیه داده و چشمانم را برای بهبودی بسته بودم که فرشاسب با تکان دادن ریز سرش به نشانه‌ی تأیید، سپاسی حواله‌اش کرد و حکیم اورنگ برای انجام کاری ما را ترک کرد.
چند دقیقه‌ای فضای بین من و فرشاسب در سکوت گذشت و پس از بازگشتن جناب حکیم، من هم از او سپاسگزاری کردم. نفس‌هایم هم به حالت عادی برگشته بود و خون در جان رگ‌هایم رو به گرمی رفت. عضلاتم دیگر آن انقباض قبلی را در پی نداشت؛ به آسانی بر روی زمین پا می‌گذاشتم و دیگر اثری از هر گونه رخوت در تن‌ام نبود.




*آبگینه= شیشه
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Mahak
از محوطه‌ی داروخانه خارج می‌شدیم که فرشاسب با دست کشیدن بر بازوی چپش، سری به سمتم چرخاند و لحنش را برایم پرسشگر کرد:
- ماجرای آن سنجاق‌سینه‌ی برنزه چیست؟ آناشید.
من پس از بیان موبه‌موی تمام اتفاقات جشن، دستانش را با خشم دوباره مشت کرد و چشم در چشمانم لبی تکان داد و متفکرانه گفت:
- از قرار معلوم هر از گاهی با چنین حوادث تلخی بینمان مواجهیم که این گونه برای به هم نزدیک شدنمان اختلاف‌افکنی می‌شود!
من نیز لحظه‌ای با شرم دخترانه‌ای که در نگاهم موج زد، زیرچشمی نگاهی از او گرفتم و با تکان دادن سری، زمزمه کردم:
- آری اما هنوز فلسفه‌ی این سنگ‌اندازی‌ها را نمی‌فهمم.
او که از دزدیدن نگاهم بار دیگر خوش‌اش آمده بود، دستی به پشت لاله‌ی گوش‌اش برد و با کلافگی در حالی که با لبخندی کوتاه نگاهش را به زمین داد، گفت:
- از سویی، او این چنین شرح داده که تب و تاب رابطه‌ی بین‌مان در دربار روم از دیرباز بر سر زبان‌ها افتاده و برایم پیچیده به نظر می‌آید؛ در حالی که خودمان از جزئیاتش چندان آگاهی نداریم! فقط می‌دانم همین گردنبندهای مکمل به وجود رابطه‌مان ربط دارد و بس!
او از اینکه با بهبودی‌ با او هم‌کلام شده بودم، لبخندی بر لبانش زد و با پشت چشمی نازک کردن نگاه گرمش را بر صورتم پاشید و گفت:
- آناشید. امشب باید بیشتر در بالین‌ات استراحت کنی تا بهتر شوی.
من هم به نشانه‌ی احترام، سری خم کردم و نگاهی به او انداختم. او راهش را به سمت تالار ملل کج کرد که با ایستادن ناگهانی‌ام، او هم از حرکت ایستاد و خود را بیشتر به سمتم متمایل کرد. از تعجب آمیخته با نگرانی چهره‌اش را اخم‌آلود کرد و پرسید:
- بانو. مگر چه شده؟ دوباره حال‌ات وخیم شده که هم‌پای‌ام نمی‌آیی؟
من برای نفی سری به راست و چپ تکان دادم و با تردیدی که برای گفتن‌اش داشتم، نگاه بیمناکم را به سمتش بالا گرفتم و برای بر زبان راندن‌اش لبی جنباندم ولی برای جلوگیری از ندانستن‌‌ و بیان‌اش به پدری که از پنهان‌کاری‌هایش آگاه نبود، نگاهم را به چشمان منتظرش کش دادم.
او برای شنیدن چیزی از نوک زبانم به من چشم برق‌زده‌اش را دوخته بود که راسخانه گفت:
- می‌دانم که می‌خواهی دوباره پاهایت را به دالان‌های چهل‌منار بگذاری اما... .
سپس، با کنجکاوی به گوشه‌ی چشمانش چینی داد و مرا نگریست و ادامه داد:
- اما از عمق چشمانت می‌فهمم که حقیقتی در آن سوی در چشمانت جریان است و رخصت گفتنش را به دلایلی برایت نمی‌دهد!
او تمام و کمال زبان بدنم را در این مدت فهمیده بود که این‌گونه برایم سخنرانی می‌کرد! او با سکوتش، نگاه مشتاق‌اش را بند چهره‌ام کرد و با لبخندی کوتاه، سرش را به آهستگی کنار گوشم نزدیک گرداند و نجوا کرد:
- امشب هر چقدر برای دور شدن از من کوشش کنی، من تو را تعقیب خواهم کرد؛ چرا که تا بهبودی کامل‌ات باید صبر پیشه سازی. بانو.
از اینکه در چنین شرایطی؛ حتی کارش را از بابت‌ام رها کرده بود، سپاسگزار بودم که با نگاهی زیرچشمی به او سری بالا دادم:
- برای همراهی کردنم، کارهای امنیتی چهل‌منار با مشکل روبرو خواهد شد. پوربانو. نمی‌خواهم اسباب زحمتی برایت باشم.
 
آخرین ویرایش:
او با اصرار قاطعانه‌اش برای همراهی کردنم، مرا در وادی اجباری گذاشت که چاره‌ای جز بیان‌اش نداشتم! بنابراین، هر دو وقتی که‌ در آن سوی چهل‌منار همگی در بزم شبانه اوقاتشان را سپری می‌کردند، ما نیز در این سوی چهل‌منار خود را به کتابخانه‌ی مرکزی برای انجام رساندن کارمان رساندیم.
هر چند از بابت اینکه فرشاسب دیده‌های دالان زیر کتابخانه را به گوش پدرش برساند؛ بیمناک بودم ولی هنوز با وجود تعصبی که از جناب کیارخ نسبت به پادشاه داشت را با پدرش در میان نگذاشته بود. به همین خاطر، اندک روزنه‌ی امیدی برای پنهان ماندن دیده‌هایی که دقایقی بعد با آنها روبرو خواهیم بود، هنوز برایم باقی مانده بود!
کتابخانه دوباره غرق در تاریکی بود و نگهبانی در جلوی درش ایستاده بود. فرشاسب هم با زیرکی آن نگهبان را به بهانه‌ای دست به سر کرد و خود را با آن پیراهن آبی‌پوش‌اش جایگزین‌اش کرد. من از پشت همان درخت چنار به تماشایش ایستاده بودم که او با تکان دادن دستی در هوا رو به من برای ملحق شدن اشاره‌ای کرد.
از آن جایی که گردنبندهای غیراصیل را به دست آن مرد رهّام نام که از جانب جناب کیارخ فرمان گرفته بود، داده بودم؛ به آسانی با گردنبندهای اصیل به سمت دالان زیر کتابخانه راه پیدا کردیم.
در نهایت، هر دو با آسودگی خود را پشت همان دیواری که شاهنشاه آریوسلم در آنجا آرمیده بود، رسانده بودیم. فرشاسب جلودار من دستش را در لبه‌ی دیوار نهاده بود. با نور مشعل‌هایی که بر دیوارها بود، با احتیاط برای پیچ زدن دیوار و راهی شدن به اتاق پادشاه قدم برمی‌داشت که ناگهان صدای قدم‌های بلند مردانه‌ای شنیده شد که در حال نزدیک شدن به آنجا بود.
قلبم شروع به تپیدن کرده بود و داشتم با کنجکاوی از پشت فرشاسب متمایل به او می‌کردم تا اینکه فرشاسب با رنگ‌پریدگی عجیبی، دور چشمان مشکی رنگش سرخ شد و با حرکتی ناگهانی خود را عقب کشید.
من هم زیر لب آرام رو به او پرسیدم:
- فرشاسب. چه شده؟ چرا سخن نمی‌گویی؟
او سکوت کرده بود و خشمناک شعله‌های آتشین‌اش را در پس آن چهره‌ی جدی‌اش برافروخته کرده بود. می‌خواستم خودم سرم را به لبه‌ی دیوار بکشانم تا شاید جوابی برای پرسش‌ام بیابم.
انگشتان دستم را به لبه‌ی دیوار تکیه دادم و با دیدن کسی که در آن هنگامه‌ی شب انتظارش را نمی‌کشیدم، خون در رگ‌هایم یخ بست. او کسی نبود جز جناب کیارخ! جناب کیارخی که در نهایت خود را تا به اکنون به عنوان فدایی ایرانشهر برای پسرش نشان داده بود ولی در همین لحظه با آشکار شدنش در آنجا تمام باورهای راستین‌اش را برای تنها پسرش بر هم زده بود!
می‌دیدم که فرشاسب چگونه مبهوت‌وار پشتش را به دیوار تکیه داده بود و با چشمانی بسته، نفس در سینه‌اش حبس گشته بود. به سختی نفس می‌کشید و با رخساری برافروخته، دستانش را در پهلوهایش مشت کرده بود و بی هیچ حرفی، لبان برجسته‌اش را محکم بر روی هم می‌فشرد.
 
در همان هنگام بود که جناب کیارخ خود را به داخل اتاق رساند و من هم کف دستم را با انداختن نگاهی غمناک به فرشاسب حیرت زده بر جلوی دهانم بردم و ابروان پرپشت‌ام را اخم‌کنان به هم نزدیک کردم.
من چند وقتی از بابت افشا شدن موقعیت جناب کیارخ برای فرشاسب بیمناک بودم که در نهایت پیش آمد و فرشاسب در مهلکه‌ای که از آن می‌ترسیدم، افتاد!
به همین خاطر، تاسف‌بار سری تکان دادم و با نگرانی بر او زیر لب نالیدم:
- پوربانو. من به شما گفتم که برای چنین کاری لازم نیست همراهم بیایی!
اما او هنوز سکوت پیشه کرده بود و با دیدگانی بسته، دمی عمیق گرفت و سری به تاسف ریزریز به این سو و آن سو حرکت می‌داد.
با بی‌حرکت ماندنش، من نیز خود را در آن سوی کنارش به دیوار تکیه زدم و دست به سینه، سرم را هم بر روی دیوار گذاشتم.
چند ثانیه‌ای گذشت تا اینکه با ناباوری، سکوتش را شکست و در همان حالت، با صدایی بغض‌آلود و گرفته آرام پرسید:
- مگر در این مدت از کارهای پدرم باخبر بودی که این گونه می‌گویی؟
همین پرسش نا‌به‌هنگام‌اش مرا آشفته‌تر کرد. قلبم داشت از جایش درمی‌آمد و با کوبش صدادارش در سینه‌ام قلبم را به آتش می‌کشید.
گویا ادبیات شکوه‌کردنم به گونه‌ای بود که بی‌اختیار آگاهی‌ام از پنهان‌کاری‌های پدرش را برایش لو داده بود.
ترسان دستی بر سر تا پای صورتم کشیدم که او سری به چپ چرخاند و به من نگاه ناباورش را دوخت. سپس، گردنی در جهت سرم کج خم کرد و با صدایی لرزان، چهره‌ی گندمگون‌اش را در مقابل صورتم قاب گرفت.
من هم با ناراحتی گردنم را به راست زاویه دادم و در نگاه سرشار از خشم‌اش چشم دوختم و با صدایی خش‌دار گفتم:
- آری ولی نباید کوچکترین اشاره‌ای به پدرت می‌کردم. زیرا که پیش از آنکه مشاور شاهنشاه باشد، پدرت می‌باشد که از گوشت و پوست و استخوانش هستی و تا ابدیت، پیوند خونی بینتان برقرار است. فرشاسب.
او پوفی حسرت‌بار از گلویش به بیرون کشید و با چشمانی ملتهب که تمام چهره‌اش را به سرخی کشانده بود، سری به نشانه‌ی نفی تکان داد و گفت:
- ولی من هنوز باور نکرده‌ام که او چنین کارهایی را مرتکب شده و در مخفی کردن پادشاه اصیل دست داشته و در آشوب‌های ایرانشهر نقشی داشته!
آری. من نیز چند وقتی در همین مورد بارها با خود کلنجار رفته بودم ولی همین اتفاقات پیوند یافته با پدرش مرا به مرز‌های یقین رساند؛ چرا که همین دیدار پنهانی‌اش با شاهنشاه در آن اتاقک مخفی، سومین دلیل برای مُهر تأیید گذاشتن به کارهای جناب کیارخ بود!
هنوز نبض شقیقه‌های بالای پیشانی‌اش می‌زد و رگ‌هایش را برجسته و کبود کرده بود که با آرامش لبی تر کردم و با کند شدن نفس‌هایم، تکیه‌ام را از دیوار گرفتم. سپس، در مقابلش نگاهی به آن چشمان برآمده‌اش کردم و گفتم:
- در نگاه من باید بی‌گدار به آب ندهیم. پس، باید برای اطمینان یافتن از چنین کارهای جناب کیارخ، اندکی دیگر شکیبایی به خرج دهیم.
 
عقب
بالا