Follow along with the video below to see how to install our site as a web app on your home screen.
یادداشت: This feature may not be available in some browsers.
انجمن آوای رمان
✦ اینجا جایی است که واژهها سرنوشت میسازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم میشکند! ✦
اگر داستانی در سینه داری که بیتاب نوشتن است، انجمن رماننویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بیهیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار!
.
همین که سرم را بیشتر در داخل صندوقچهی خاکآلود بردم، برق چشمانم با لوحی سنگی و سبزرنگ تلاقی خورد. این بار خود را بیشتر به جلو خم کردم و آن لوح سنگی را برداشتم. در حال برداشتناش بودم که از سنگینیاش، شانههایم را سفت کردم.
فرشاسب که متوجه سنگینی آن جسم شد، شمع را به دستم داد و گفت:
- آناشید. کنار بکش تا من آن لوح را به بیرون بیاورم.
شمع را که از دستش گرفتم، او نیز لوح سبزرنگ را از داخل صندوقچهی خاک خورده با پنجههای قدرتمندش به بیرون آورد و خود را به عقب کشیدم.
این بار گرد و خاک بسیاری از روی لوح سنگی به پا شد. هر دو به سرفه کردنهای ریز افتاده بودیم که با عطسهای بلند بر روی آن لوح، غبار زیادتری از رویاش برخاست.
هیجان ناشی از ملاقاتمان با لوح، مرا به نشستن بر روی کف کاه گلی آنجا وادار کرد که فرشاسب هم در کنارم به ناچار نشست. من آستر زیر پیراهن زردرنگم را بر روی لوح کشیدم و زیر نور سفید و لرزان شمع، نوشتههای ریزی را بر روی لوح دیدم که به زیبایی حک گشته بود.
با کنار رفتن گرد و خاکهای روی لوح و نمایان گشتناش، بیشتر شبیه لوحی از جنس زمردین بود. به همین دلیل، ابروانم را از حیرانی به هم نزدیک کردم و با چرخاندن سرم به فرشاسب لب گشودم و گفتم:
- این لوحی از جنس زمرد است که از باستان در اینجا انتظارمان را میکشید! پوربانو.
او هم که از گنجینههایی که در پی هم از داخل صندوقچه رونمایی میشد، رنگ به رخ گندمگوناش باقی نمانده بود. سرش را ریز تکان داد و با فرو بردن بغضاش که از چهرهاش موج میزد، با تک ابرویش اشارهای به نوشتههای مرموز لوح زمردین کرد و گفت:
- با اینکه باستانی است ولی پس زمینه و نوشتههایش چنان شفاف به نظر میرسد که اگر ارتش تاریکی و انیرانی به آن دست یابد، خطر استفاده از از آن را به نفع خود خواهد داشت.
آری. لوح چنان شفاف و واضح دیده میشد که با دقیق کردن مردمکهایم در آن فضای کمروشن، انگشت اشارهام را به زیر نوشتههایش کشیدم.
قلبم داشت از جایم در می آمد و سرانگشتان هر دو دستم از تشویش خوانشاش به لرزه درآمده بود. نفس هایم تندتر شدند و عرقی سرد در پشت گردنم نشست.
نوشتهها به خط میخی نبشته شده بودند که با آشنا بودنم، برای خوانشاش مشکلی نمیدیدم.
از طرفی، فرشاسب زیرچشمی به من نگاهی انداخت و با نفسهایی که به وضوح با تارهای گیسوانم برخورد میکرد، هیجان و کنجکاوی را در لحن مردانهاش موج زد:
- آن نوشتهها را بخوان که قلبم در حال دریدن سینهی پرسوز و گدازیست تا بداند چه رازهایی در دل این لوح نهفته است!
من شمع را در دست چپم گرفته بودم و فرشاسب هم لوح را بر روی زمین نهاده بود. با صدایی لرزان که از گلویم برمیخاست، شروع به خواندن واژه به واژههایش کردم:
از کوچکترین ذرات جهان تا خود جهان، قوانینی الهی حاکم است که به آن قوانین هفتگانهی هرمس* گویند که ارتش تاریکی برای مخفی کردنشان از تیررس انسانها دست به کارهای خشونتآمیزی زدند. ننگ بر آنها باد. قوانین هرماتیک به این شرح است:
۱) قانون ذهنگرایی= جهان، جلوهای از وجود ذهنی خداوند است. هر آنچه در جهان وجود دارد، جلوهای از خالقمان هستیم. در واقع، هر چه که ما میبینیم، از جایگاه ذهنمان منشأ میگیرد.
۲) قانون تطابق= هر چه در بالاست، در پایین نیز هست و هر آنچه در پایین است، در پایین نیز میباشد. هر چه در جهان مادی است، در جهان ذهنی هم میباشد. پس، در جهان روحانی نیز موجود میباشد.
۳) قانون تکرار اتفاق در واحد زمان( فرکانس)= همه چیز در حال حرکتی بیپایان است و هر تغییری در زمان خود، باعث ایجاد تغییراتی در شکل بروز آن میگردد. همانند سلامتی که بسامد خود را دارد اما نکتهای که در این قانون موجود است؛ به هر چه که بیندیشی، همان خواهد شد. افکار، سرنوشت هر کسی را خواهند ساخت. به طوری که نیروی افکار بر ذرات جهان اثر میگذارد و اجسام تولید میگردند. از طرفی، اندیشههای خوب و بد، سلسلهوار به رفتارهای آدمی نیز جهت میبخشد و شخصیتاش را نیز شکل میدهد. این قانونی است که اهورامزدای بزرگ در تمام کیهان به ودیعه گذاشته؛ به راستی که تمام پیامآوران الهی و اهورایی برای انتقال این پیام مهم از جانب یزدان پا به جهان نهادهاند.
۴) قانون تضاد= همه چیز دوگانه است؛ یعنی، همه چیز در جهان دارای صد خودش است. همانند ترس و شجاعت. نیکی و بدی.
۵) قانون چرخه( ریتم)= هر چیزی دارای دورهای است؛ دورهی صعودی و نزولی. همانند دورهی نوزادی، کودکی، خردسالی و ... . این چرخه مدام در زندگی تکرار میشود.
۶) قانون علت و معلول= تمام اتفاقات زندگی، بر اساس قوانینی شکل میگیرند و دارای قوانینی هستند که علتمند هستند.
۷) قانون جنسیت= هر چیزی در جهان، دارای نیروهای نرینه و ماده است. نیروی نرینه، برونگرا و مثبت و فعال است ولی نیروی ماده، درونگرا و منفعل و منفی است. این نیروها در هر دو جنس زن و مرد موجود است. به عنوان نمونه؛ من در حال نوشتن این متن در حالت نرینه و شما در حال خواندن این متن در حالت ماده هستید.
زمان آن رسیده تا این نکات موجود در قوانین از دسترس اعضای ارتش تاریکی خارج شود تا دیگر افکار شوم خود را بر ضد انسانها اعمال نکنند:
این زمین بر پایهی تساوی حقوق زن و مرد بنا نهاده شده؛ به طوری که پس از تجاوز انساننماها به تمدن آتلانتیس زمین، زنان زمین نیز مورد حمله قرار گرفتهاند تا زمین روی آرامش به خود نبیند. به همین خاطر، قطبهای زمین منحرف گشتند و قطب مردانه به آبادان* و قطب زنانه به فرانسه* انتقال یافته است.
از طرفی، رنجهای زنان در طول تاریخ بشری به رنجهای مردان نیز منجر گشته و آنها را در تلهی جنگهای سرتاسری این زمین قرار داده است.
انساننماها که از خانوادهی اهریمنان هستند، با دستکاری ذهنی در زنان، نگاه عاطفی و احساسشان را بیش از حد طبیعی کردهاند و حسادتشان را بیشتر برانگیختهاند. از طرفی توانستهاند با تجاوز به ذهنشان، قدرت جنسیشان را سرکوب کنند تا زمین در رنج باشد و آنها را در منجلاب آزار از جانب مردان قرار دهند.
در مردان نیز، نگاه جنسیشان نسبت به زنان را بیش از حد سرشتشان برانگیختهاند که هر از گاهی منجر به تجاوز بیشترشان نسبت به زنان میشود. از طرفی با دستکاری بیشتر در مردان، توانستهاند آنها را بیشتر در ورطهی بیاحساسی بیفکنند تا نسبت به زنان علاقهای قلبی خاموشتر گردد و قلبشان رو به مرگ رود.
در حالی که تمام این اتفاقات، از جانب این انساننماهای متجاوز است نه مردانی که حتی قربانی خواستههای غرضورزانهی آنها گشتهاند.
*هرمس= همان حضرت ادریس است= حکیمی یونانی اما ایرانیالاصل که متاسفانه ایرانی بودنش را پنهان کردهاند. الواحاش در مصر یافت شده و به عنوان انوخ هم یاد میشود. انوخ از نهایت فرزانگی و پاکی توسط خداوند به آسمانها فرستاده شد و مشاهدات خود را تحت عنوان کتابی به نام کتاب انوخ یا تنوخ نگاشت. او اسرار علوم سری را بنیان نهاد ولی هزاران سال این کتاب توسط یهودیان افراطی در طی تاریخ از مردم پنهان گشته تا تجاوز آنوناکیها( انساننماها یا همان فرشتگان سقوط کرده از درگاه الهی که خداوند تا قیامت و به احتمال زیاد ظهور موعود، به آنها فرصت داده و در قرآن نیز آمده است) مخفی بماند.
*آبادان= شهری در ایران
*فرانسه= کشوری در اروپای امروزی که در باستان توسط روم و یونان اداره میشد.
همین که نوشتههای لوح زمردین به پایان رسید، سکوتی عمیق بین هر دویمان شکل گرفت؛ سکوتی از جنس هبوط از دنیای آسمانها به دنیای زیرینی که زمین در آنجا پدید آمده بود!
مبهوتوار؛ هر دو به یک نقطهای نامعلوم در کف زمین خیره مانده بودیم و نفسهایمان از حیرانی به شماره افتاده بود. گویا زبان به دهان گرفته بودیم و از کلمات حیرتانگیز لوح مرموز، در اقیانوسی عمیق فرو رفته بودیم. افکار پریشانگونهای به سراغم آمده بود که چند ثانیهای بعد، فرشاسب نگاهش را از لوح زمردین برداشت و با اهرم قرار دادن زانویش، دستش را بر روی کشکک زانویش نهاد و با کشیدن آهی عمیق از جایش برخاست.
من نیز بیاراده چشمانم به سمت بالا کشیده شد و مسیر نگاهم، فرشاسب را به دنبال گرفت تا ببینم با برخاستن ناگهانیاش چه میکند؟
میدیدم که چگونه با سراسیمگی سرش را دوباره به داخل صندوقچه برد و مرا وادار به برخاستن کرد. در حالی که شمع در دست راستم بود، برخاستم و با عجله خود را به کنارش؛ جلوی صندوقچه رساندم و همانند او سرم را داخل صندوقچهی مسی فرو بردم.
این بار فرشاسب آبگینهای مقاوم و بیرنگ از داخلش برداشت که مستطیلی و عمودیوار همانند کتاب به نظر میآمد.
ناخودآگاه اندکی آن را تکاند و صدای مایعی ناشناخته درون آن شنیده شد. با به گوش رسیدن آن صدا، بیاختیار گردنم در جهت فرشاسب که در سمت چپم ایستاده بود، چرخید. او همچو من ابروانش را از تعجب به همدیگر نزدیک کرد و با شوریدگی به همدیگر نگریستیم.
بیقراری عجیبی در وجودم رخنه کرده بود؛ گویا چشمهای داغ در جانم به جوشش افتاده بود. گرمای نگرانی از هجمهی این همه پیامهای ناگهانی در زیر آن دالانها، روحم را به تلاطم کشانده بود.
بلافاصله چشمانم را به سوی در آبگینهی مستطیلی کشاندم و به فرشاسب با تندی گفتم:
- دستم به شمع بند است. فرشاسب. درِ گِرد آهنین آبگینه را میتوانی بگشایی؟
او نیز بیوقفه در آهنیناش را گشود و با بیقراری آن را مقابل حفرهای بینیاش برد تا ببوید!
در آن هنگامه از او با تشویش خاطری که داشت همانند خوره به جانم میافتاد، پرسیدم:
- چه بویی را استشمام میکنی؟ پوربانو.
او نیز چشمانش را بر روی هم بست و با حرکت دادن سیبک گلویش، اخمی غلیظ میان ابروان پرپشت و مردانهاش نشست و تعجبآمیز گفت:
- هیچ بویی از آن نمیفهمم.
سپس، دیدگانش را باز کرد و نگاهش را نافذانه به من داد و لب زد:
- نمیدانم این چه مایعی هست که این گونه هیچ بویی از آن به مشام نمیرسد ولی به نظر نمیرسد که چنین مایعی در این صندوقچه، آبی معمولی باشد!
من بلافاصله پس از بوییدن آن مایع که در دستان فرشاسب بود، شمع را داخل صندوقچه بردم و این بار تنها چیزی که از فضای داخلی صندوقچه باقی مانده بود را نظاره کردم؛ طوماری چوبی که چندین ردیف چوب زیر همدیگر کار گذاشته بود و بر روی ردیفهای چوبیاش دوباره با خط میخی نبشته شده بود.
طومار چوبی را برداشتم و با گشودنش، صدای تقتق چوب در گوشمان پیچید. زیر نور شمع میتوانستم خطوطاش را ببینم. در حین خواندن متن داخلش که دربارهی مشخصات آبگینه بودم، نور سفید و لرزان شمع کم سوتر شد.
فرشاسب هم که متوجه کمنور گشتن شمع شد، بوی پیهی حیوانی شمع در آن میان پخش گشت و خود را اندکی به من نزدیکتر کرد. لحناش را مهربانتر کرد و آرام زیر گوشم نجوا کرد:
- آناشید. بهتر است تو طومار چوبی و قالی و آبگینه را برداری و من نیز... .
با بریدن حرفش، با سرش اشارهای به سمت کف زمین کرد و ادامه داد:
- لوح زمردین را که سنگینتر است، برمیدارم تا خاموش نگشتن کامل شمع، راهی برای خروج یابیم.
آری. باید خوانش آن طومار چوبی را پس از خروج نگاه میداشتم. با لبخندی که لحظهای بر گوشهی لبم جا خوش کرد، سری تکان دادم و هر دو پس از برداشتن گنجینهها، با نور لرزان و کمسوی شمع راهی به سوی بیرون یافتیم.
همین که دیگر کار خاک خوردهمان در دالانهای زیر زمینی برای یافتن گنجینهها به اتمام رساندیم، میتوانستیم لختی نفسی آسوده به نفسهای بیقرارمان بیفزاییم؛ هر چند به تازگی اولین پیچ تاریخی ایرانشهر در مسیر زندگی هر دویمان آغاز گشته بود!
هنوز دو ساعتی به سحرگاه مانده بود که در مسیر رسیدن به خانه، کوی و برزن ها را گنجینه به دست طی میکردیم. در فضای هیجان زدهای که من و فرشاسب به تازگی از ته نشین شدن دانشهای باستانی ایرانزمین فارغ گشته بودیم، نسیم خنک و زمستانی در نیمهشب میوزید.
دو برزنی به خانه مانده بودیم که با پیچیدن صدای کشیدن شمشیر از غلافی در پشت سرمان، از حرکت ایستادیم. هر دو با آشفتگی در حال عقب چرخاندن سرهایمان بودیم که این بار صدای پرتاب تیری از کمان در بالای دیواری کوتاه را شنیدم.
با گوشهی چشمی نگاهم به بالای دیوار افتاد که سایه ای شنلمانند و مشکی پوش در حال پایین کشیدن کمان خود به پهلوی خود است و درصدد پایین انداختن خود به زمین است.
فرشاسب با اضطراب تنش را کامل به عقب برگرداند و شمشیرش را از پهلویش به بیرون آورد. من هم شمشیرم را بیدرنگ و با نگرانی به بیرون کشیدم و همراستا با فرشاسب، مردی سیاهپوش را دیدم که شمشیر به دست، دهانش در خون غلتیده شد و به یکباره با تیری که بر قلبش اصابت کرده بود، نقش بر زمین گشت.
سرم را با تندی به بالا کشیدم و دیدم همان مرد شنلپوش که سرش را همیشه با کلاه سیاه رنگ میپوشاند، در مقابلمان شبانه قد علم کرده و با شجاعت تیری به قلب یکی از اعضای ارتش تاریکی نشانه رفته است.
او با پاهایش شکوهمندانه بر زمین فرود آمد و فرشاسب اخمی تعجبآمیز بر پیشانیاش کرد. سپس، فرشاسب بغضاش را فروخورد و شمشیرش را در نیام غلاف کرد و رو به آن مرد، قدمی جلو برداشت.
از آن جایی که آن مرد شنل پوش تا به اینک مرا دعوت به این کرده بود تا از افشا کردنش حتی برای فرشاسب خودداری کنم؛ اما اکنون خود عهد و پیمانش را شکسته بود و به بهانهی دفاع از ما در برابر گنجینهها، خود را برایش داشت آشکار میکرد!
از کلافگی دستی بر گوشهی شال بنفشرنگم که به علت گنجینه به دست بودن به جلو آمده بود، کشیدم تا به پشت کتفم بیندازم. در همان هنگام بود که به طور عجیبی مرد شنل پوش، در زیر نور ماه کامل کلاه شنلاش را بر گردنش انداخت و در کمال ناباوری، چهرهی لکهدار زرد و مشکیاش را برای فرشاسب نمایاند.
او تیلههای سیاهرنگش را که به چشمان مشکیرنگ فرشاسب بند زد، فرشاسب مبهوتوار نگاهش را به او ثابت کرد و و با دهانی باز، نفساش به بند آمد. لحظهای رنگ پریدگی عجیبی بر چهرهی گندمگوناش نشست. التهاب رخسارش، نشان از حیرانی بیسابقهای را در پس آن چشمانش فریاد میزد. چشمانش داشت از حدقه درمیآمد که دیدگانش را درشتتر کرده بود.
من هم بیحرکت در فاصلهی یک قدمی از آنها در بینشان ایستاده؛ نظاره گرشان بودم که ناگهان فرشاسب زیر لب، زبانش را با لکنت چرخاند و گفت:
- کیسان... عمو... عمو کیسان.
نفسهایش به شماره افتاده بود که از حیرانی آن مرد کیسان نام را دیدم؛ چگونه با نگاهی خونسرد از پشت چشمان سرد و نافذش، به فرشاسب نگاه انداخته بود.
سرگردان میان آن دو، مرد شنل پوش را دیدم که با تکان دادن سرش به پایین زیر چشمی به فرشاسب نگریست و سکوتش را در نیمه شب شکاند:
- فرشاسب. آمدهام تا مکانی برای نگهبانی گنجینههای ایرانزمین ترتیب دهم تا مبادا یاغیگران زمانه، آنها را به تصاحب خود دربیاورند!
آری. آشکار بود که برای حفاظت از گنجینهها، در این هنگامهی شب سایهای در تاریکی شده و تیر طاقتفرسایی را به قلب مرد سیاهپوش فرستاده.
ناخودآگاه سری به روبرو چرخاندم و آن مرد سرکش را افتاده بر زمین و با دهانی غرق در خون دیدم اما درمانده از رابطهی این مرد کیسان نام و فرشاسب، نگاهی به سوی فرشاسب تغییر دادم و و با ابروانی گره کرده، نفسی بیرون دادم. فرشاسب نگاهش را به بالا داد و به آن مرد با صدایی لرزان و آرام گفت:
- مگر شما در همان دروازهی ایساتیس زیر تخت و تاز تورانیان جان نسپردید؟
او هم پوزخندی نیشدار بر گوشهی لبش نشاند و ابروانش را به بالا کشید و گفت:
- من قویتر از آن کسی هستم که پدرت از من یاد میکند. جناب فرمانده!
او چنان کوبنده نیش و کنایهاش را در کلماتش ریخت که هر دویمان اخمی غلیظ بر چهرهمان نشست. ثانیهای نگذشت تا فرشاسب هم با عصبانیت قدمی به جلو برداشت و شمشیر به دست، سینه سپر کرد و خشمآلود، بر او توپید:
- این روزها چه شده که هر که از راه میرسد، مرا با پدری که از رفتارهای ناخوشایندی خطاب میکنند!
به راستی که فرشاسب حق داشت که این گونه همانند دریایی طوفان زده بر کسانی که علیه پدرش حرف میزنند، غرش کند و بر سرشان فریاد زند.
من نیز هنوز از کلماتی که بینشان رد و بدل میشد، هاج و واج مانده بودم.
جناب کیسان که این جمله را از زبان برادرزادهاش شنید، مردمکهای سیاهرنگش زیر نور ماه درخشیدند و با لبخندی کوتاه بر لب، اندکی خود را به او نزدیک کرد و با ارامش، دستان مردانهاش را بر روی دو کتف چهارشانهی فرشاسب زد و گفت:
- از آن جایی که همان ایساتیس را بهانهای برای نابودی روح یک رابطهی پرمهر و آتشین من و بانویی مهربان بود!
او که این را گفت، من و فرشاسب با چهرههایی کنجکاو به او خیره ماندیم. فرشاسب ابروانش را تاب داد و متفکرانه، دستی بر زیر چانهاش برد و گفت:
- یعنی میگویی فرستادنت به جنگ چندین سال پیش در ایساتیس، رابطهی مهرانگیزتان را از کف دستانت ربود؟
او هم با تاسف به نشانهی تأیید سری تکان داد و دستانش را به آهستگی از روی شانههای فرشاسب برداشت و نگاهش را به سمتم چرخاند.
اینک که فرشاسب گویا از خواب غفلت بیدار گشته بود، قدمی به جلو رفت و جناب کیسان را همانگونه در آغوش کشید. سپس، زیر گوشاش زمزمه کرد:
- از اینکه امشب شما را زنده در اینجا میبینیم، روزنهی امیدی در دلم جوانه زده! عمو.
از اینکه در میان هجوم بیقراریهای شبانه، نظارهگر روشن شدن رابطهی خویشاوندی زیر خاکستر بودم؛ به وجد آمده بودم. از طرفی، همین که جناب کیسان را با آن لکههای زرد و سیاه بر سیمای گندمگوناش به عنوان برادر جناب کیارخ شناختم، بیش از پیش کنجکاویام گل کرد و بیقراری، امانم را برای یافتن شخصیت مرموزش که سالها بعد به قول فرشاسب پیدایش شده بود، میبرید.
اکنون که نام مرد شنلپوش را فهمیده بودم، نگاهم را به او دادم و با لبخندی بر لب گفتم:
- جناب کیسان. از اینکه در این بحبوحه به یاریمان آمدید، نهایت سپاس را از شما دارم.
او هم به نشانهی ادب ریز سری حرکت داد و عمق نگاهش را به گنجینههای در دستم داد و گفت:
- برای همصحبتی با همدیگر به حد کافی فرصتی هست. پیش از آنکه دیری بپاید، باید هماکنون خود را به معبدی که نیایشگاهی مخفی است؛ رفت.
برای آخرین بار نگاهی به آن مرد سیاه پوش که بر روی زمین مرده بود، انداختم و با ناباوری، سربند تک چشمی را که در زمان رفتن به تنگه براق دیده بودم، همزمان با انگشتبند همیشگی ارتش تاریکی را در انگشت میانی آن شخص دیدم.
نفسم را حرصآلود با آهستگی به بیرون فرستادم و هر سه فوری با تقسیم کردن گنجینهها میان خود، شبانه پا به خارج از پایتخت گذاشتیم.
هنوز هوا گرگ و میش نگشته بود. در چند کیلومتری مرودشت، با راهنمایی جناب کیسان به کوه دراک* در سیراجیس* رسیدیم. کوهی استوار که از غرب سیراجیس آغاز شده بود و با گذشتن از شمال غرب آن شهر کوچک به آبادی کوچکی ختم میشد. در سرمای زمستان آن چنان پوشیده از برف بود که آب زیادی را در دل خود پنهان داشت.
همگی در حال بالا رفتن از صخرههای پهن آن کوه در دل تاریکی بودیم که فرشاسب با سر چرخاندن به سمتم، دستی بر پیشانی پهناش برای خاراندن برد و سپس، با اشارهی ابرویی به جناب کیسان که جلودار ما حرکت میکرد، پرسید:
- تو او را از کجا میشناسی؟ بانو.
* کوه دراک= کوه مادر= کوه برفی= کوهی است در شهر شیراز که از غرب این شهر آغاز شده و با گذشتن از شمال غرب شهر ادامه یافته و به روستای علی آباد منتهی میشود.
دراک به معنی محل جمع شدن آب و برف است و دلیل انتخاب این نام آن بوده است که مردم در فصول سرد سال، برفهای آن را درون چاههایی انبار میکردند تا در تابستان از آب برفهای ذوب شده استفاده کنند. همچنین محلی بوده است که مردم در فصول گرم، یخ مورد نیاز خود را از آنجا میآوردند. دلیل نامگذاری به کوه مستسقی این بوده که کوه همانند شخصی که به پشت دراز کشیده و شکمش به حالت برآمده (بیماری استسقاء) بوده است و دلیل نامگذاری به نام کوه مادر، شکل کوه است که شبیه حالت شکم برآمده مادری به دلیل بارداری میباشد.
* سیراجیس= شهر شیراز کنونی
من نیز با زدن لبخندی کوتاه، نیم نگاهی به او کردم و مردمکهایم را برایش ریزتر کردم و پاسخی پرسشگونه دادم:
- به خاطر داری که در دالانها؛ کنار شاهنشاه خفته بر روی تخت از من چه پرسیدی؟
او که متوجه پاسخ منظوردارم گشته بود، آهی ریز از گلویش بیرون داد و ابرویی از تعجب به بالا کشید:
- آری. پس، او همان کسی است که خبر از اسامی اعضای گروه سپیدافشانمان را در لای کمربند پادشاه به تو داده بود!
من نیز به نشانهی احترام سری تکان دادم و با انداختن بادی در غبغباش، با گوشهی چشمی به او گفتم:
- اما نمیدانستم که این همه مدت که با او ملاقات داشتهام، عموی توست و برای هموار کردن مسیرهای ایرانشهری، نزدیکتر از آن چیزیست که در ذهنم بگنجد!
در آن موقع از اینکه شاید از پاسخ دادن به پرسش جنجالبرانگیزم، طفره رود؛ دل نگران بودم اما دلی به دریا زدم و پرسیدم:
- موضوع فرستاده شدن جناب کیسان به ایساتیس برای جنگ با تورانیان چه بود؟
او لحظهای از پرسش ناگهانیام یکّه خورد و سکوتی عمیق کرد. همان طور که انتظار سکوتش را داشتم، لحظهای از پرسشام پشیمان گشتم و با اخمی ریز، نگاهم را به زیر پایم در آن تاریکی دادم و از صخرهای که علفهایی هرز از لایاش دیده میشد، به بالا رفتم. نفسهایم زیادتر و ضربان قلبم به شماره افتاده بود. تا اینکه ناباورانه بی آنکه فاصلهاش را از من کم کند، اخمی متفکرانه بر پیشانیاش زد و سکوت شب را شکست:
- آن زمان به تازگی وارد ارتش شاهنشاهی گشته بودم که به یاد دارم پدرم برایم از جنگ ایرانزمین و توران پیش از ازدواج با مادرم میگفت؛ پادشاه آریوسلم از اینکه اعتماد بیشتری به عمویم داشت، او را به ایساتیس فرستاد تا قرعهی پیروزی ایرانزمین را به نام خود کند. زیرا که ایساتیس اولین شهری بود که در آن زمان از سمت شرق مورد حمله قرار گرفته بود.
من سرم را به سمت چپ چرخانده بودم تا گوش جان به حرفهایش بسپارم و او همچنان با نفسهایی که به سمت غار معبدگونهی بالای کوه روانه میشدیم، هم چنان ادامه میداد:
- و به گفتهی پدرم از بخت عجیبی که عمو کیسان در طالع خود داشت، در جنگ کشته میشود ولی انگار... .
با بالا بردن سرش و حواله کردن نگاهش به سمت جناب کیسان که جلودارش با فاصلهی دو قدمی حرکت میکرد، پی حرفش را گرفت:
- اما انگار به لطف یزدان زنده مانده و نیمرخاش آسیب دیده!
من که از گفتههایش تعجب کرده بودم، چینهایی ریز و پراخم بر پیشانیام نهادم. سپس، با عمق دادن نگاهم به او پرسیدم:
- مگر تو نگفتی پدرت پیش از ازدواج پدرت با خالهام متوجه کشته شدنش گشتید؛ پس، چگونه چهرهاش را بی آنکه او را حتی برای یک بار دیده باشی، شناختی؟
او نیز پیش از ورودمان به داخل غار تک ابرویی به بالا داد و گفت:
- چون پدربزرگم؛ جناب مرداس نگارگر ماهری بود و از تمام اعضای خانوادهمان سیمایمان را نقش میکرد.
پس، از طرح نقش زدنهای پدرِ پدریاش رخسار عموی کوچکش را از بر گشته بود! سرم را ریز به نشانهی فهمیدن حرکت دادم و این بار بیاختیار با نازی که در جملاتم ریختم، لبخندزنان گفتم:
- گویا نگارگری ماهرانهات را از پدربزرگ مرداسات به ارث بردهای و به زیبایی طرح میزنی. پوربانو.
او که از تمجیدم به وجد آمده بود، لبخندی کوتاه بر لب جاری کرد و گردنش را در راستای سرم چرخاند و با اخمی ریز، متفکرانه گفت:
- خوب به یاد دارم که پدربزرگ مرداس در آخرین لحظات زندگیاش در داغ فراق کوچکترین پسرش سوخت و برای همیشه در حسرت دیدارش، این دنیا و آرزوهایش را به باد آه و حسرتهایش سپرد.
داشتم از داغ دل پدربزرگش که داشت برای لحظهای ملاقاتاش با پسرش آه میکشید، خون جگر میشدم. از طرفی، چهرهی غمناک فرشاسب را با یادآوری خاطرات پدربزرگش داشتم میدیدم که در پس آن چشمان تیلهایاش، بغض کرده بود و کمکم اشکهایی دور چشمانش را حلقه میزد.
تک گامی به دهانهی غار مانده بودیم که نوای سوزناک فرشاسب با ورود جناب کیسان به آنجا در کنارم شنیده شد که گفت:
- پدربزرگم همیشه با دیدن چهرهام از شبیه بودن خصوصیاتم با عمو کیسان سخن میگفت. از این بابت، همیشه در دلش امید این را داشت که همانند او راه راستی و فداکاری در مسیر ایرانزمین را پیش خواهم گرفت. به همین خاطر، از کودکی با دست کشیدن بر خرمن موهای زبر حالتدارم بوسههایی بر پیشانیام میکاشت.
از مهر سرشار پدربزرگش که آن گونه برای فرشاسب نثار میکرد، ناخودآگاه اشکهایی بغضآلود در گوشهی چشمانم حلقه زد و با صدایی لرزان و بغضآمیز زلف نگاهم را به چشمان محنتبارش دوختم و گفتم:
- به همین دلیل است که پدربزرگ مهربانت با همان دست کشیدنهایش بر روی گیسوانات از کودکی از تو یک نقاش ماهر ساخته است!
او که جملهام را شنید، به مذاقش خوش آمد و با شوق در آن سیاهی شب، تیلههای درخشاناش را به من داد و مستانه لب زد:
- تا به اکنون این گونه به موضوع فکر نکرده بودم که این سحرگاه مرا از خفتگی بیدار کردی. آناشید.
سپس، لبخندی به پهنای صورت پهن و با ابهتاش که جدیت از سر و رویش میبارید، زد و زیر چشمی نگاهش را در چشمانم قفل کرد.
گرمی نگاهش دوباره برایم شروع شده بود و بار دیگر، تپشهای قلب دختری همچو من را به رقابت با همدیگر وامیداشت تا اندکی هم که شده، دیوارههای قلبم را از شوق نگاهش به تب و تاب بیندازد و وجودم را از مهر آکنده از روح مردانهاش لبریز کند. دیگر سروقت وارد شدنمان به داخل غار کوه دِراک رسیده بود تا از گرمای نگاهش به داخل غار پناه برم و بیش از این جانم را به آتش نکشد.
همین که گامهایمان را به داخل کف غار نهادیم، جناب کیسان در حالی که پشتاش به ما بود؛ شمعی سفیدرنگ در دستانش برافروخت و با برگشتناش به سمت ما توانستیم چهرهی آکنده از لکههای نیمرخاش را ببینیم.
اکنون که فضا را برای آشنایی بیشتر ایمن یافتیم، جناب کیسان آبگینه و شمع را به من تحویل داد و با حرکتی ناگهانی، این بار او بود که یک قدمی به جلو برداشت و فرشاسب را در آغوش گرم خود فشرد و دستی بر پشتش پیدرپی زد.
آری، در همان موقع خودم با دیدن فضای پرشور و بغضآلودی که از پس چشمان سیاه رنگشان دیده میشد، تک اشکی از گوشهی چشمانم به گونهام سرازیر گشت و آهی سوزناک از شنیدن سرگذشت خانوادههایشان کشیدم.
دقایقی با هم کلامی که صدایشان را نمیشنیدم، سرگرم شدند و پس از اندکی که هر دو لختی آرام گرفتند، از آغوش همدیگر به بیرون کشیده شدند. من هم همراه با فرشاسب تمام گنجینهها را بر کف غار گذاشتیم. سپس، با نور لرزان اما قدرتمند شمع که در دستم مانده بود، نگاهی به فضای داخلی غار کردم.
غاری بزرگ که همانند غار کوه تیلهداغ قرهناز سنگ های صخرهمانند و بزرگی را در دل خود داشت. جویباری صدادار از میانهی آن صخرهها عبور میکرد و انگار تازه از لحظات ورودمان به غار مطلع شده بودم که نوای دلانگیز و شرشر آب را در غار میشنیدم. پیچیدن صدای آب در هنگامهی شب چنان مرا آرام کرد که با بیارادگی خود را بر روی سنگی بزرگ کشاندم و بر روی آن شمع به دست نشستم.
هر دوی آنها هم با دیدن نشستنام، یک به یک بر روی سنگهای مقابلم نشستند و با پخش نور شمع در فضای غار، همدیگر را آشکارا میدیدیم.
لحظه به لحظه بر کنجکاویام افزوده میشد؛ چرا که جناب کیسان برای هدفی ما را تا به این غار مرموز و معبدگونهای کشانده بود و داشت ما را با شوق مینگریست.
چند ثانیهای فضایمان به طور فجیعی در سکوت گذشت تا اینکه جناب کیسان سری به پشت سر چرخاند و با نگاه افکندن به گنجینهها، لب از لب با جدیت گشود:
- من در بیشتر اوقات شما را به دلایلی که میدانید، تعقیب میکنم. پس، بهتر است همین گنجینهها تا زمانی که صلاحدید باشد، در این غار مخفی بماند. زیرا که هیچ جایی امنتر از اینجا برای گنجینهها نخواهد بود.
من و فرشاسب با درخواستاش، نگاهی از تعجب به همدیگر دوختیم و با تکان دادن ریز سرهایمان، موافقت خود را برایش اعلام کردیم.
در دل به اندیشهی بهجا و عاقلانهی جناب کیسان آفرینی گفتم و رو به او ابروانم را خم کرده و با کنجکاوی پرسیدم:
- آری. این گونه فکرمان آسودهتر است اما میتوانم بپرسم که این چه غار معبدگونهای است که پناهگاه امنی برای این گنجینههاست؟
او نیز سرش را به راست چرخاند و نگاهی به فرشاسب انداخت و گفت:
- نشانی این غار را تنها نورِ چشمیهای گروه سپیدافشان در طول تاریخ میدانند و بس!
همین گفتهی حکیمانه و اسرارآمیزش کافی بود تا قلبم ناگهانی از جایش دربیاید. ناخودآگاه عرقی گرمتر در فضای سرد آن غار بر تیرهی کمرم نشست و موهای ریزریز تنم از نهایت بیم آمیخته با شوق به مورمور افتادند. فرشاسب هم دست کمی از من نداشت؛ اخمی غلیظ میان ابروان پرپشتاش نشست و با سرخ رویی که از چهرهاش لحظه ای موج زد، دستی بر ته ریش گونهاش کشید و رو به او صدایش را لرزانتر کرد:
- پس، یعنی من و آناشید به جرگهی این نور چشمیها افزوده شدیم و خود از آن بیخبریم!
جناب کیسان هم رو به او سری به نشانهی تایید تکان داد و نگاهش را از او گرفت و به من داد:
- این غار از دیرباز محل گردهمایی فدائیان گروه سپیدافشان ایرانزمین بوده و هست.
فرشاسب هم با ابروانی خم کرده، از او با بغضی که که از برق چشمانش دیده میشد، پرسید:
- پس، بگو که پدرم از اینجا آگاهی ندارد؛ این حقیقت دارد؟
جناب کیسان که از جملهی ناگهانی برادرزادهاش جا خورده بود، لحظهای رنگش پرید و با چرخاندن ناگهانی گردنش در جهتاش، چند ثانیهای سکوت کرد و بغضآلود به او نگریست. هر دو با چشمانی آکنده از شرمساری آمیخته با بغض به همدیگر نگاه دوخته بودند و با سکوتی نفسگیر، خفقانی در فضا پیچید.
در این میان، حس خفگی با گفتهی فرشاسب بر گلویم چنگ انداخت و داشت نفسم را به بند میکشید. نمیدانم چرا آن چند ثانیه سکوت، برایم هزاران سال طول کشید تا شکسته شود و در نهایت، جناب کیسان؛ برای گفتن چیزی که به آن تردید داشت، سرش را با تاسف به راست و چپ تکان داد. سپس، با کشیدن آهی حسرت برانگیز، در صدایش لرز آشکار شد و لب گشود:
- آری. پس از متوجه شدن پادشاه آریوسلم از پنهانکاریهای برادرم؛ کیارخ، او را از جرگهی فدائیان گروه کنار زد و او را از نشانی این غار آگاه نساخت!
در همان هنگام بود که رگ غیرت فرشاسب چنان از گلویش به بیرون زد که سرخی سیمای گندمگوناش در شب با نور پخش گشتهی شمع به خوبی هویدا شد.
فرشاسب که دیگر تحمل چنین شنیدههایی از جانب عمویش نداشت، با عصبانیت دستی بر صورت پر التهابش کشید و با نفسهایی تند نگاه از او گرفت و به زمین خیره ماند.
با خشمی که بر صورت فرشاسب چیره گشته بود، بیاختیار جگرم برای دل زخم دیدهاش که چند روزی از دیدهها و شنیدههای پدرش به رنجش افتاده بود، کباب شد و با ملتهب شدن چهرهی سفیدرنگم، سینهام برایش سوزان شد و پلکهای چشمانم را بر روی هم فشردم.
فرشاسب در احوالات ناخوشایند خود به زمین نگاهش را خیره کرده بود که کیسان با حس پشیمانی از پاسخی که به فرشاسب داده بود، زلف نگاهش را به سمتم بالا گرفت و از همان فاصلهی دوقدمی با صدایی ضعیف از من به آرامی و نگرانی پرسید:
- او از کارهای پدرش اطلاع دارد که این چنین میکند؟
من نیز بیهیچ حرفی، سری به نشانهی آری تکان دادم و با نگرانی به ابروانم گره انداختم. جناب کیسان هم با مطمئن شدن از شرایط پیشآمده، خود را اندکی به جلو کشید و با دست بردن بر روی شانههای پهن فرشاسب، زیر لب آرام گفت:
- آرام گیر. فرمانده که روحم از این زخمها زیادی خراش برداشته؛ وقت است تا با چنین زخمهای بی مرهمی اُخت پیدا کنی و دمی بر نیاوری!
سپس، با آهی حسرتبار که هزاران حرف را به دنبال خود پی میکشید، دو انگشت شست و اشارهاش را به گوشهی چشمانش نزدیک کرد و در کنار ابتدای بینیاش فشرد. گویا که داغ چنین غمی از جانب نزدیکترین کسشان در جانشان رخنه کرده بود و هنوز داشت ماندگاریاش را در وجودشان بیرحمانه تثبیت میکرد.