Follow along with the video below to see how to install our site as a web app on your home screen.
یادداشت: This feature may not be available in some browsers.
انجمن آوای رمان
✦ اینجا جایی است که واژهها سرنوشت میسازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم میشکند! ✦
اگر داستانی در سینه داری که بیتاب نوشتن است، انجمن رماننویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بیهیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار!
.
فرشاسب پس از چند ثانیهای غمگساری کردن در همان حال، با ابروانی کشیده و چهرهای برافروخته سر به بالا آورد و با کلافگی دستی بر پشت گردنش کشید. سپس، با سر چرخاندن به چپ رو به او گفت؛
- من همینک باید به پایتخت روم تا اندکی پس از طلوع آفتاب، همرا با لشکری از سربازان عازم ایساتیس شوم.
او با این حرفش، میخواست به عمویش بفهماند که فرصتی برای ادامهی بحث ندارد. در همان موقع بود که جناب کیسان هم از تعجب، نفسی عمیق به داخل سینهاش برد و همزمان با نشستن اخمی غلیظ میان ابروانش، متفکرانه به زمین زل زد و با رنگ پریدگی گفت:
- پس، چرا ایساتیس؟
شابد به یاد زمان جنگاوریهای خود در ایساتیس، افتاده بود که غمی عجیب بر چهرهی تیرهاش چیره گشت و بغضی آشکار در پس آن چشمان سیاه رنگش پدیدار شد. با این حال، فرشاسب در پاسخی ابرویی به بالا کشید و رو به او گفت:
- زیرا که طبل جنگ ایران و توران در ایساتیس، نواخته شده.
با این پاسخ فرشاسب، جناب کیسان نفسی عمیق به ریههایش فرستاد و چشمانش را متفکرانه محکم بست. سپس، با تکان دادن سری به نشانهی تاسف، چیزی نگفت اما من با فرو بردن بغضم، طومار چوبی را از روی سنگ؛ در کنارم برداشتم و با پیچیدن تق و توق تکههای چوب طومار در غار، لبی تکان دادم:
- میخواهم پیش از رفتن فرمانده فرشاسب، این طومار را خوانش کنم؛ چرا که دیگر فرصتی براز این کار باقی نخواهد ماند!
فرشاسب و جناب کیسان هم با نگاهی پرسشگر، سری به بالا گرفتند و منتظر نگاهی به لبهای پرم دوختند:
- به نام نامی اهورامزدای بزرگی که تمام هزارانهزار جهان را آفرید و زیبایی الهی را در روح اهورایی انسانها دمید.
انسان برای دیدار با وجود الهی و کامل خود باید به وحدتی درونی رسد و نیمهی زنانه و مردانهی خود به تعادل رسند.
دنیای انسانها در زمین رو به هفت آسمان و به سمت نور بیشتر بود که دنیای تاریکی با دخالتهای غرض ورزانهی خود، به زمین و زنان انسانی تجاوز کرد. با تجاوزشان، نیروی قدرتمند زنانه در ریزموجودات* تمام انسانها به تاراج برده شد. این نیروی قدرتزا، همین مایع بیبو و رنگی است که باید پیش از هر چیز تمامی انسانها استنشاق کنند.
با این کار میتوان برای فعالسازی قدرت الهی* انسان از پایینترین بخش انداماش به سمت بالاترین قسمت سرش امید داشت و آن روز برای شکوفایی همین نیروی اهورایی در وجود انسانهای ایرانزمین و سپس، تمام جهان امید داشت.
* ریزموجودات= درون سلولها، بخش ذخیرهی انرژی نور وجود دارد که درون میتوکندری است. جالب اینکه میتوکندری را انسانها فقط از طریق مادر به ارث میبرند.
* قدرت الهی= همان انرژی کندالینی است که برای صعود حضرت موسی، به صورت عصای اژدهامانندی بدل شد.
نکتهی دیگر اینکه، همان روغن مسیح است که در ستون فقرات آدمی از پایین قسمت اندام انسان( چاکراهای پایین) به سمت بالاترین قسمت سر( چاکرای تاج سر) صعود میکند و انسان دچار آگاهی میشود و دیگر دنیای تاریک به او نفوذ نخواهد کرد. این صعود، باعث میشود که انسان، نفوذ دنیای تاریک را پس زند و تبدیل به انسانی کامل شود.
در همان حال که خوانش طومار را تمام میکردم، از آگاهیهایی که به یکباره بر روحم فرود آمد؛ لرزهای بر تمام اندامام نواخته شد. نفسهایم بار دیگر تند شده بودند و موهای تنم سیخ گشته بودند.
ابروانم را از حیرانی به هم نزدیک کردم و با بالا گرفتن سری به بالا، هر دو را بهتزده؛ در حالی که به من مینگریستند، یافتم. آنها هم همچو من داشتند گوشهی لبانشان را اخمکنان میجویدند و زلف نگاهشان را در چشمان من گره زده بودند.
با لوله کردن طومار چوبی، دوباره صدای تق و توقاش در فضا طنین انداخت و با چشمانی پرسوال، نگاهم را به چهرهی تیرهرنگ جناب کیسان دادم و پرسیدم:
- جناب کیسان. چگونه میتوان روش کار استنشاق این مایع را فهمید؟ مایه ی تعجب است که ادامهی ماجرایش در اینجا حک نگشته است!
او نیز اندکی در فکر فرو رفت و با بردن دستش به سوی پیشایاش، پوست شقیقه اش را خاراند و پلکی زد:
- آهنگری را میشناسم که با گداختن فلزاتی، پیشهی اصیلاش را از دیدگان پنهان کرده؛ چرا که در چنین دانشهای پنهانی، مهارتی کمنظیر دارد و سالهاست که دور از دسترس آبادیها در نیایشگاهی که به آن لقب سوشیانت میدهند، به ستایش یزدان خود ا مشغول کرده است.
با چنین سخنان سرپوشیده و مبهمی که بر زبان آورد، من و فرشاسب تعجبآمیز نیمنگاهی به او انداختیم. سپس، فرشاسب زودتر از من برای پرسیدن پرسشی که در نوک زبانم در تقلا بود، پرسید:
- عمو. آیا ناماش را میدانی تا او را در ایرانزمین به جستجویاش بپردازیم؟
او هم با تکان دادن سری به نشانهی تاسف، نچنچی به راه انداخت و با کشیدن سگرمههایی بر پیشانیاش، دستی بر لکه های زرد و مشکیاش کشید و گفت:
- تنها زمانی که پیوند گروه سپیدافشانمان پابرجا بود، مکان زندگیاش را شنیده بودم؛ کوهی به نام شویشگان.
همین که نام شویشگان با صدای خروشان آب جویبار غار در هم آمیخته شد، چشمان بیتابم چنان درشت شد که داشت بر سرم میآمد. قلبم به تپش افتاد و ناخودآگاه چشمانم بر روی هم بسته گشت. نفسی عمیق به بیرون فرستادم و فرشاسب هم با ناباوری، رو به جناب کیسان کرد و در حالیکه به فکر فرو رفته بود، لب زد:
- از قضا زمان ملاقاتمان با چنین شخصی، فرا رسیده و چه حکمتی فراتر از این که این گونه تلاقیهایی همزمان رخ دهد!
او که از سخن فرشاسب منگی به سراغش آمده بود، مبهوتوار دستی بر روی زانویش برد و از من پرسید:
- بانو. فرشاسب از چه حرف میزند؟ اندکی برایم شرحاش را بگو.
من نیز بیدرنگ دستم را به لای کمربند طلاییام بردم و با بیرون کشیدن تکههای سفال شکسته، آن تکهها را بر جلوی دیدگانش از آن فاصله گرفتم و با نگاهی به او گفتم:
- بر روی این تکههای سفالی، همان چیزهایی نوشته شده که فرمانده از آن میگوید.
او هم بی آنکه فرصتی از دست دهد، از روی سنگ بزرگ برخاست و با آمدن به سمتم، تکهها را از من ستاند و زیر نور شمع، نگاهی به آنها انداخت.
پس از خواندنشان، از حیرانی ابرویی به بالا کشید و نگاهش را به فرشاسب برگرداند و سری به نشانهی تأیید تکان داد.
از طرفی، فرشاسب از روی سنگ نشسته بر آن برخاست و با متمایل کردن خود به سمت عمویش، بغضی در چشمانش پیدا شد. سپس، با خم کردن ابروان پرپشتاش، لبی تر کرد و دستی بر روی شانه های پهن عمویش که شبیه شانههای خود فرشاسب بود، زد و گفت:
- عمو. پدربزرگ مرداسمان از دوریات سالها گریست و من در کودکیام، خون دل خوردنهایاش زل با همین چشمان بغضکردهام دیدم.
با زیرچشمی نگاه کردن به او، بغضاش را فرو خورد و به آرامی گوشهی لبش را جوید و گفت:
- اما همین که شما را زنده یافتم، روح غمناکاش به شادی بیپایان خواهد رسید. هر چند او زندهتر از ما، از بودنت در کنارمان آگاهی دارد!
آری. مردگان فراتر از ما زندگان به تمام جنبههای این جهان آگاه هستند که چنین اتفاقاتی از روحشان سرپوشیده نماند.
فرشاسب که خود را برای رفتن به چهلمنار آماده میکرد، جناب کیسان در همان لحظات آخر همانند او دو دستش را بر روی شانههای برادرزادهاش انداخت. سپس، با نگاهی کوتاه و شرمسارانه از او درخواستی کرد:
- امیدوارم به خاطر دلایلی که خود میدانی؛ از وجود من که سالهاست خود را از دید دیگران پنهان کردهام، برای پدرت بازگو نکنی که هنوز صلاحی در کار نمیبینم!
او نیز به نشانهی اطمینان، همزمان با بستن چشمانش سری به پایین تکان داد و دستش را از روی شانههای پهناش برداشت. ثانیهای نگذشت که با لبخندی کوتاه بر لب، بیشتر برای اعتمادسازی عمویش تلاش کرد و جناب کیسان هم با لبخندی دیگر، از او سپاسگزاری کرد.
نفسهایمان با دور شدن هر سهمان از همدیگر در سینه حبس گشته بود که فرشاسب با حیایی که از نگاه کوتاهش به من کرد، آرام نجوا کرد:
- بانو. در بیرون از غار در انتظارت هستم تا... .
او از قصد حرفش را ادامه نداد تا اینکه جناب کیسان هم دستانش را از روی شانههای فرشاسب برداشت و با نگاه گرفتن از ما، توجهاش را هم از ما ستاند و با ماندنش در غار، ما را برای رفتن به بیرون از غار یاری کرد.
من و فرشاسب پس از ترک کردن جناب کیسان و باقی گذاشتن گنجینههای ایرانزمین در غار کوه دِراک ، با قدمهایی آرام از آنجا به بیرون رفتیم. هر دو با قدمهایی خود را برای رفتن به پایتخت مسیرمان را کج کردیم.
برادرانم همراه با برزین؛ برادر آمیتیس هنوز برای منسجم کردن اعضای گروه و پخش دستنوشتهها از گوشهکنارهای ایرانشهر برنگشته بودند که فرشاسب هم با اعزاماش به ایساتیس، دوریاش را برایم داشت بیشتر میکرد. تنها نوشآفرین بود که با ماندنش در کنارم، اندکی امید را در چنین شرایط بحرانی زنده نگاه میداشت.
کمکم هوای آسمان رو به گرگ و میش شدن میشد که دلتنگی عجیبی داشت سینهام را میفشرد. در میان کوههای سربرافراشتهی خارج از پایتخت، روی زمین سنگلاخی میانشان قدمهایمان شدت یافته بود.
قدمهای تند هر دویمان داشت به این دلتنگی آغازشدهام بیشتر دامن میزد. نمیدانم این چه حسی بود که با هر قدم نزدیک شدنمان به پایتخت در جانم ریشه میکرد.
بادی صبحگاهی، ملایم بر صورتمان میوزید و شال بنفشرنگم را در فضا همراه با گیسوانم به رقص درمیآورد. بیتابی دوری از فرشاسب، دلم را عجیب برای حضور غریبانهاش تنگ میکرد. سکوت بینمان به راه انداخته شده بود. او هم در سمت راستم سکوت پیشه کرده بود؛ تا اینکه بیاراده چهرهی گندمگوناش را با قدمهایی که اینک آهستهتر کرده بود، به امتداد چشمانم چرخاند و زیر لب با حجبی که چاشنی لحنش کرد، با من گفت:
- نمیدانم از اصلان شنیدهای یا نه؛ ولی به محض رسیدنم از ایساتیس مسیر زندگیمان را با هم سهیم ... .
همین که جملهاش را به آخرین واژه رساند، بیاختیار لب گزید و سرش را به سمت راه سنگلاخی مقابل صاف کرد. از طرفی، میخواست سفرهی دلش را برایم به زبان آورد که حیای درونش، رخصت ادامهی حرفهایش را برایش نمیداد.
آری. اصلان برایم از خاطرخواهی بیشمار فرشاسب برایم بازگو کرده بود. میگفت که همین روزهاست جشن پرشوری را برای به رسیدن دو کفتر شیداگونهای چون ما به پا خواهیم کرد که ناخودآگاه سری به سمت چهرهی ملتهب و واله*اش چرخاندم و با لبخندی حیاگونه (هومی) به نشانهی تأیید گفتم و گردنم را همانند او صاف کردم.
اما آموزش بیقراریهای فراقش مرا رها نمیکرد که فرشاسب در همان هنگام، سینهی غمناکم را شکافت و با ذهنخوانیام، صدایش را لرزان کرد:
- بانو. من نیز همچون تو قلبم را در سیر و سرکه انداختهاند و دلم از دوریات میجوشد. نمیدانم چرا این چنین تمام بندبند روحم را غل و زنجیر کردهاند و در منجلاب نگرانی دست و پا میزنم.
پس؛ نگو که پریشانی، قلب او را هم به تسخیر خود درآورده و من در این مسير تنها نیستم! لبانم را با کلافگی کج و معوج کردم و اخمکنان، زاویهی سرم را به سمتش تغییر دادم و با اندک خنکای صبحگاهی که بر تنم حکمفرما شده بود، شالم را به پشت شانههایم انداختم و گفتم:
- دلنگرانیام از بابت رفتنات به ایساتیس است؛ چرا که آنجا شهر فداکارانی همچون جناب کیسان است که به ایساتیس اعزام شده بود.
او با شنیدن چنین جملهی غافلگیرانهام از تعجب اخمی غلیظ میان ابروان پرش نشاند و با یک ضرب سری به سمتم چرخاند. نگاهش را به چشمان میشیرنگم عمق داد و با صدایی گرفته از خشم لب زد:
- این دیگر چه مهملاتی است که به همدیگر در این وقت صبح میگویی؟
او که انتظار چنین کلامی را از جانبم نداشت، از حرکت ایستاد و با قفل کردن چشمانش در چشمانم، مرا وادار به ایستادن و نگاه کردن به او کرد.
او چنان مردمکهای لرزان و پرخشماش را به من داد که لحظهای از ترس، وحشتی عجیب در جانم انداخت.
او چنان حزنانگیز عمیقترین احساساتش را با من در میان گذاشته بود که قلبم از محکوم بودنی که داشت از آن سخن میگفت، به درد آمد. آری. دردآور بود که مردانی همانند او وقتی که شعلهی عشقی در جانش برافروخته میشود و در پیاش به فراقاش دچار میشود، باید در درون خود به حل کردنش بپردازد تا جایی که خاکستر شعلههایش او را بیرحمانه به آتش کشد!
به ناچار آهی از سینهام بیرون دادم و با فرو خوردن بغض دوبارهام، نگاهم را بیشتر در چشمان مشکیرنگش انداختم و سری به نشانهی تأیید تکان دادم.
تنها جملهای که میتوانست دلنگرانیهایم را از مسیر پرپیچ و خم عاشقیمان کم کند، تنها همین جملهای بود که با لبخندی کوتاه به او گفتم:
- هر چه در توان داری، مراقب خودت باش که ارتش تاریکی میخواهد در اولین فرصت، از آب گلآلود ماهی بگیرد!
سپس، با اطمینانی که از گفتههای خود داشتم، سرم را بیشتر به بالا گرفتم و گفتم:
- میخواهم تا زمانی که اندکی از حملههای تورانیان کاسته میشود و تو برمیگردی، برای ملاقات با آن مرد به کوه شویشگان رهسپار شوم.
او که این سخنم را شنید، تعجب کرد و با خشم، به سمتم ایستاده خیز برداشت. سپس، صدایش را برایم بلندتر کرد:
- مگر نگفتم که بی من به هیچ جایی نخواهی رفت! نه به خاطر اینکه تو و زنانگیهایت را نمی ستایم؛ بلکه به دلیل خطری که هالهی وجودیات برای این نااهلان دارد، همین مانده خودت را در کام اینها بیندازی و مرا بیشتر در فراق نبودنت بسوزانی!
او از تصمیم من همانند شیری غرّان شده بود که داشت برای حفاظت از من خودی نشان میدهد. هر چند این رفتار مردانهاش به مذاقمخوش آمده بود و داشت به تازگی حلاوت مهرش بیشتر زیر زبانام مزه میداد!
هنوز بوی یاسها از پیراهن آبیرنگاش روحم را جلا میداد و مستم میکرد که با لبخندی گرم، به من گفت:
- این را بدان که بی تو هرگز این جهان را نمیخواهم!
او با نگرانی که دوباره در چشمان لرزانش پیدا شد، سرش را به سمت گوش راستم نزدیک کرد. سپس، با لحنی غمآلود بیخ گوشم مستانه گفت:
- حتی اگر این دنیای تاریک برای دیدار یک لحظه بودنت مانع شود، یزدان وجودت را برایم پیشکش خواهد کرد. پس، در انتظارم میمانی تا از سفر برگردم؟
او داشت چنان از تلاقی روحمان سخن میگفت که لحظهای قلبم ایستاد و لرزی عجیب بر تن رنجورم نشست. از طرفی، برای بودنمان با همدیگر این گونه پرصلابت حرف زدنش برای دختری چون من ستودنی بود! میخواستم با تمام وجود در میان آن کوههای خلوت، صدایم را بر سر بگذارم و بگویم که چقدر این مرد را با شیدایی دوست دارم و والهوار عشقم را به او جار زنم؛ جار زنم تا بگویم که چقدر با مرد فهمیده و دلدادهای چون او همسفر راههای ناهموار ایرانشهر شدهام تا دلبریهای یاسهایش دارد مرا از پای درمیآورد.
دیگر تاب دیدن چشمان بیقرارش را نداشتم. ریز نگاهی از او گرفتم و بغضآلود چشمانم را بستم و گفتم:
- آری ولی شاید... .
لبی تر کرد و با لبخندی، رضایتاش را به من تحویل داد.
پس از دقایقی همکلامی با همدیگر، توانستیم با قدمهایی سریعتر خود را به پایتخت برسانیم. او مرا با هزاران حسرت و غم همراه با سربازانی به مقصد ایساتیس ترک کرد و من نیز به عادت همیشگی خود را در آشپزخانهی قصر سرگرم کردم.
چند روزی گذشته بود. در عصر یکی از آن روزها، همراه با نوشآفرین در بازار شهر میان دکانها قدم میزدیم. ابرهایی سیاه در آسمان خودنمایی کرده بودند. هوای سرد زمستانی در پایتخت داشت به جانم مینشست؛ هر چند از زیر پیراهن زردرنگم، لباسی گرم هم بر تن کرده بودم.
نوشآفرین شال یشمی رنگش را به پشتش انداخت و سری به سمتم که در در دست راستش همگاماش شده بودم، چرخاند. با آن چالگونههای نمکیناش که پیدا شد، گوشهی چشمی نازک کرد. سپس، گردنش را به سمتم کج کرد و برایم ریسه رفت:
- در دلم بزمی به پا هست که آن سرش ناپیداست! آن هم بزم تو و تنها برادرم که همگی به انتظارش نشستهایم.
او با این حرفش، ناخواسته داغ دلم را تازه کرد و نمک بر روی زخمام پاشید؛ چرا که هر آن میخواستم یاد فرشاسب از خاطرم پر کشد، همانند بالهای کبوتری دلداده؛ یادش به بهانهای سراغم را میگرفت و دلم را برای حضور عطر یاسهایش عجیب تنگ میکرد.
من هم برای پرت کردن حواسی که مدام از ذهنم به بیرون کشیده نمیشد، سگرمههایم را درهم کشیدم و با کشیدن آهی حسرتبرانگیز، سکوت کردم. او که ماتمزدگیام را از دوریاش فهمید، کلام میانمان را به بیراهه کشاند:
- امیدوارم تا آمدنش، فرصتی برای رفتن به شویشگان را داشته باشیم. آناشید.
همین که این جمله را با ناباوری از زبانش شنیدم، از تعجب ابروان پرپشتام را به هم نزدیک کردم و با چرخاندن سری به سمتش، پرسیدم:
- مگر فرشاسب خبر رفتنمان را به تو گفته که از کوه شویشگان سخن میگویی؟
او پشت چشمی نازک کرد و با سری چرخاندن به سمت چپ، نگاهی به من انداخت و گفت:
- آری اما کلام دیگری را هم به من گفته که از فلسفهاش بیخبر هستم. به همین خاطر است که این چند وقت در مورد آن لب از لب نمیگشاید!
گفتهاش برایم عجیب آمد. از کنجکاوی دستی به پیشانیام بردم و پرسیدم:
- مگر آن کلام چیست که از آن چیزی نمیگوید؟
او هم در پاسخ، گوشهی لبش را کج کرد و با کلافگی گفت:
- اینکه تا زمانی که او به من نگوید، حقی برای بازگو کردن تصمیمات و اتفاقات بینمان به پدرم را ندارم!
او از کلافگی داشت گیج میشد که این بار با منگی که از پس چهرهی سبزهاش دیده میشد، نگاه پرسشگری به من کرد. سپس، همزمان با متمایل کردن دستش به سمت سینهی خود و من گفت:
- تو میدانی چرا فرشاسب میخواهد از گفتن اخبار بین من و تو و برادرانت به پدرم مانع شود و سرپوشیده نگه دارد؟
من که از حرفهای ناگهانیاش، لحظهای ترسیدم؛ رنگ چهرهام بیاختیار پرید و همین، از نگاه تیزبیناش پنهان نماند. بیدرنگ با در دست گرفتن دست چپم در آن هنگامهی آشفتگیهایم، مرا به خود آورد و به سمتم ابرویی به بالا کشید و گفت:
- چه شد؟ آناشید. مگر شما چیزی میدانید که از من پنهان میکنید؟
نمیخواستم بیش از این زبان سیمای رنگپریدهام، خبر غمانگیز پدرش را فاش سازد؛ به همین دلیل، با سکوتم خود را به سمت دکان پارچه فروشی کشاندم.
فروشندهی دکان، مردی سالمند با ریشی نهچندان بلند و سفیدرنگ بود که با قد کوتاهش، در برابر زنی قدبلند در حال متر کردن پارچهی خوش بر و رنگی بود.
نگاهم که به پارچههای لوله شده بر روی میز چوبی جلوی آن پیرمرد انداختم، از زرق و برق پارچهها مردمکهای چشمانم درخشیدند. نوشآفرین که سکوتم را دید، دیگر اصرار نکرد و گوشهی لبش را دوباره به نشانهی نمیدانم کج کرد و مرا برای دید زدن پارچهها همراهی کرد.
داشتم به پارچهی شرابیرنگ و حریری دست میزدم که نوشآفرین در کنار گوشم لب زد:
- آن چنان تار و پودهایش لطافت دارد که میشود با دوختن و پوشیدنش، تمام احساسات زنانه را با تمام وجود لمس کرد.
او که درزیگر ماهری بود، چنان با اشتیاق حرف میزد که وسوسهی نگاهم به آن پارچه را در آن دم به سوی خریدنش سوق میداد. لبخندی شیرین پس از مدتها بر کنج لبهای هر دویمان نشست و من در حال گرم صحبت دربارهی پارچهها با او بودم که همان زن خریدار، از دو گوشهی پیراهن حنایی رنگش گرفت و با لحنی آرام به آن پیرمرد گفت:
- برادر. شنیدهای که یک سری افراد در پایتخت دستنوشتههایی را پخش کردهاند؟
آن پیرمرد هم که گویا برادر آن زن بود، خود را بیشتر همجهتاش کرد و زمزمهوار گفت:
- آری. میگویند خبرهایی مهم از سرزمینمان است؛ نمیدانم چقدر این خبر، راه درستی را در پیش دارد که پادشاه اصیل اویی نیست که در حال حکمرانی کردن است! توراندخت.
من و نوشآفرین هم در همان حین که خود را سرگرم نگاه کردن به پارچهها کرده بودیم، گوشهایمان را برای شنیدنشان نیز تیز کرده بودیم. چند دقیقهای به همان منوال در حال همکلامی با همدیگر بودند؛ غافل از اینکه ما در این ميان به تکتک واژههایشان توجه گوشهایمان را دوخته بودیم.
اندکی بعد، از مقابل بزّازی خود را کنار کشیدیم و راه خود را به سمت خانه کج کردیم. بازار شلوغ بود و هر کسی؛ از کودک و پیر گرفته تا زن و مرد در میان جمعیت به کسب و خرید مشغول بودند. به طوری که برای سوزن انداختن جایی پیدا نمیشد. در میان همهمهی بازار، نوشآفرین با لبخندی گرم رو به من سر چرخاند و با نوای ظریف دخترانهاش گفت:
- آناشید. گویا کمکم آگاهیهایی که از آن سخن میگفتی، لقلقهی زبانهای مردم میشود.
من هم به نشانهی تأیید سری تکان دادم و در حالی که به قدمهایی روبروییام خیره شده بودم، گفتم:
- آری. آنقدر نَقل زبان مردم خواهد شد که به آهستگی تمام افکارشان را تسخیر خواهد کرد و راه پذیرش اتفاقات حادثهخیز آینده برای همگی هموار خواهد شد.
او که در حال حرکت دادن سرش به نشانهی تأیید بود، نگاهش به ظرفی سفالی در دکان سمت چپش افتاد. هر چند مسیر بازار شلوغ بود ولی او خود را از ميان مردم، مسیرش را به سمت آن دکان تغییر داد. در بحبوحهی جمعیت، ناگهان کیسهای مشکی رنگ از پشت، تمام دیدم را به کلی تار کرد.
قلبم به تپش افتاد و تمام نفسهای درونم به بند کشیده شد. دیگر توان نفس کشیدن در اعماق ریههایم هم نمانده بود اما نمیخواستم تسلیم این اسارت شوم. سریع دستم را برای بیرون کشیدن شمشیرم از غلاف میبردم که در کسری از ثانیه، طنابی محکم بر دور دستانم کشیده شد. هر بار که خود را برای گریختن از بند آن طناب تکان میدادم، با بن بستی مواجه میشدم که دیگر توان فرار از آن برایم ممکن نمیشد.
عرقی گرم در زیر کیسه، تمام سر و گیسوانم را فراگرفته بود و داشتم از شدت گرما خفه میشدم؛ زیرا که پس از سرمای بیرون با حجم زیادی از گرمای داخل کیسه روبرو شده بودم که داشت مرا تا مرز دیوانگی میبرد. ضربات قلبم بر سینهام شدت گرفته بود که با حرکتی ناگهانی، همان شخص کیسه فرو کُن بر سرم، محکم به عقب کشاند.
در همان موقع، صدای فریاد نوشآفرین تمام بازار را درنوردید:
- ارنواز... ارنواز.
میدانستم برای فاش نشدن نام اصیلم، مرا به این نام داشت صدا میزد. او در حال نزدیک شدن به من برای نجاتم بود که همان مرد این بار با حرکتی سریعتر از بازویم گرفت و با قدمهای پرسرعت از آنجا دور شدیم.
در کمال ناباوری، لحظهای از تیررس چشمان نوشآفرین در شلوغی ناپدید شدم و هنوز فریادهای ضعیفش از دور در بازار پایتخت شنیده میشد. در همان هنگام با عصبانیتی که داشت وجودم را به آتش میکشید، با فریادی سر کشیدم:
- شما چرا این گونه میکنید؟ چرا با اسارتم، میخواهید خواستههایتان را به کرسی بنشانید؟ مرا رها کنید که چیزی جز پشیمانی دستگیرتان نخواهد شد.
من داشتم با پرخاشگری و یک نفسه طبل سخنانم را به آن مرد میکوبیدم که دیگر صدای فریاد نوشآفرین در میان هلهلههای مردم کوچه و بازار گم شد.
شاید یک ساعتی با حرفهایم میخواستم او را از کردهاش پشیمان کنم که دیگر خودخواسته از خستگی، زبان در کام فروبستم. او هم در حالی که بازویم را گرفته بود و از روی سنگهایی بزرگ مرا به بالای کوهی میکشاند، از کلافگی پوفی کشید و با آن صدای بم مردانهاش گفت:
- خوب است. دیگر صدای زنانهات را بریدی و توانی برای جویدن سرم با این گزافهگوییها نداری!
او که این را گفت، با تک قدمی به داخل جایی ناشناخته وارد شدم. هنوز بازویم اسیر چنگ دستان مردانهاش بود که چند قدمی مرا به روبرو کشاند و پرخاشگرانه گفت:
- دیگر وقت بلبل زبانیات به پایان رسید. بانو. اینجا خط پایانی برای کنکاشهای عمرت هست تا اندکی هم دست از قهرمان بازیهایت بکشی و به ما هم استراحت دهی تا دیگر تعقیبات نکنیم.
گویا خودشان خستهحالتر از آن کسی بودند که فکرش را میکردم!
هنوز زیر آن کیسهی خفقانآور نمیدانستم که مرا به کجا آوردهاند. داشتم از کارهای ابهام انگیزشان خشمگینتر میشدم که لحظهای طنین باز شدن جرجر میلهای فلزی در فضا انداخته شد. آن چنان صدایش گوشخراش بود که ابروانم به طور ناگهانی به بالا پرید و چشمانم از زیر آن کیسه بسته شد.
در همان هنگام بود که لحظهای توسط آن مرد، کیسه از سرم برداشته شد. سپس، بلافاصله محکم با نیرویی بر روی زمین پرت شدم و به سرعت صدای بسته شدن میلهی فلزی در گوشم پیچید.
قلبم داشت از سینهام درمیآمد. سرم از شدت ترس و گرمای وارد شده، درد میکرد. رنجی طاقتفرسا را در آن یک ساعت به ناچاری بر جانم خریده بودم. هنوز چشمانم را نمیتوانستم به طور کامل بگشایم که با تاری عجیبی مواجه شدم.
حالت نیمه دراز کشیده بودم که اندکی خود را تکان دادم تا بتوانم بر روی زمین بهتر بنشینم. تمام جانم درد میگرفت. ثانیهای بعد، دیگر چشمانم به فضا عادت کرد و هالهای از روشنایی در مقابلم دیدم.
لختی که بر تصویر مقابلم دقیقتر شدم، آن مرد ناشناس را کرمپوش دیدم که در پشت میلههای فلزی که شبیه زندان بود و داشت مرا با جدیت بیهیچ پوششی بر روی صورتش مینگریست. به اطرافم نگاهی انداختم و دیدم که ناباورانه در فضای غاری ناشناخته مرا زندانی کردهاند که هیچ رقمه توانی برای گریختن از آنجا را ندارم.
مشعلهایی کوچک اما پرنور بر دیوارههای غار نصب شده بود که با فاصلههایی مرتب از همدیگر تاریکی غار را با روشنایی درهم میشکنند.
عصبانیتی چشمگیر وجودم را در آن وقت شب فراگرفته بود که آن مرد کرمپوش با دیدن چهرهام، پوزخندی کَریه بر گوشهی لبش از قصد نشاند و دست به سینه شد و با اعتماد به نفسی گفت:
- منتظر باش تا کارفرمایمان از راه رسد تا حسابت را در کف دستت بگذارد!
من نیز از حرص، لب پایینیام را جویدم و با نگاهی خشمناک به او، چشمانم را برایش درشتتر کردم. سپس، او هم چشمغرّهای آرام از آن فاصله بر من کرد و بی هیچ حرف دیگری، مرا ترک کرد. ثانیهای نگذشت تا مرا با هزاران سوال چرخخورده در ذهنم رها کرد و از فضای غار نیمه روشن و نَمور دور گشت.
من نیز با تاسف، سری تکان دادم و با نگاه انداختن به کف زمین، پوفی کشیدم. داشتم کف غار را مینگریستم که نمناک بودنش، حالم را داشت به هم میزد؛ از اوضاع آشفتهام، چشمانم را با ناراحتی بر روی گذاشتم و آهی حسرتبار از گلویم بیرون آمد.
آن مرد کرمپوش چنان دستانم را از پشت سفت بسته بود که گویا ردّ سرخی بر مچ دستانم باقی گذاشته بود و دردی طاقتفرسا، مهمان دستان ظریف دخترانهام شده بود.
قلبم از کارفرمایی که از آن سخن میگفتند، داشت به کندی میزد که ناگهان با همان دیدگان بستهام، صدای بمگونهی مردانهای را از دهانهی غار شنیدم:
- دیگر وقت تازاندن اسب دلت را در میدان نبرد دلدادگیها به اتمام رسیده. بانو آناشید.
از نوای آشنای مردانهاش، اخمی غلیظ میان ابروان پرپشت و دخترانهام نشست. چینی بر پیشانیام افتاد و چشمانم را برای دیدنش از پشت میلههای زندانمانند از هم گشودم.
از فاصلهی یک قدمیام از او در پشت میلهها، پوششی سهگوش و مشکیرنگ بر روی چهرهاش دیدم. او سرتاپا مشکی پوشیده بود و با آن چشمان جدیاش، سیمای کشیدهاش را به کنار میلهها کشاند. سپس، با دست بردن به پشت گردنش، گره پوشش را از هم گشود و در دستش گرفت.
او با بیپروایی، چهرهی کشیده و گندمگوناش را در برابرم نمایاند و گفت:
- انتظار که نداشتی خود را در چنین جایی و در مقابلم بیابی؟!
او میخواست با این جملهی کنایهآمیزش، مرا میآزمود تا ببیند چقدر از این گفتهاش، عصبانیت به خرج خواهم داد!
ولی من خوب به یاد دارم که او بود؛ با تمام مخفیکاریهایش من و حتی پسرش را در این مسير فریفته و اینک، به خیال خام خود گویا که اتفاقی نیفتاده؛ در حال سخنرانی برایم میباشد.
آری، او امان جناب کیارخی بود که با همان اولین جملهاش داشت از دلباختگیهای فرشاسب نسبت به من آگاه میکرد. نمیدانم از این سخنان تند و تیزش چه هدفی داشت ولی میدانم که بیدلیل مرا به چنین غار نَمور و مخوفی نمیفرستد!
دندانهایم را از پشت لبان بستهام به هم میساییدم و نگاه زیر چشمیام را به چهرهی خونسرد جناب کیارخ دوخته بودم. قلبم از نگرانی از جایش در میآمد که او با جدیت همچنان دست به سینه شده بود و مرا با آرامش دید میزد.