انجمن آوای رمان

✦ اینجا جایی است که واژه‌ها سرنوشت می‌سازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم می‌شکند! ✦ اگر داستانی در سینه داری که بی‌تاب نوشتن است، انجمن رمان‌نویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بی‌هیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار! .

ثبت‌نام!

منتخب فادیان نور | سینتامان کاربر انجمن آوای رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع سینتامان
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
چند ثانیه‌ای به همان منوال، خیره کنان به او می‌نگریستم تا اینکه لب از لب گشود و با پوزخندی کوچک بر گوشه‌ی لبش گفت:
- این چند وقت به خوبی از گوشه دخمه‌های ایرانشهر سر در آورده‌ای! بانو.
او چرا داشت دوباره با کنایه سخن می‌گفت؟ اخمی ظریف به ابروانم نشست و سکوتم را با لحنی آرام شکاندم:
- جناب کیارخ. مگر چه شده که این گونه با من رفتار می‌کنید؟
او هم از حرص پوزخندی که بیشتر شبیه نیشخند بود، بر لب زد و یک تای ابرویی به بالا پراند:
- مگر چه شده؟ از من می‌پرسی؟ خبر رسیده که توانستی اعضای گروه سپیدافشان را از گوشه کنارهای سرزمین‌مان برای کاری به عرصه‌ی سیاست بکشانی! آن هم در برهه‌ای از زمان که تورانیان کمر همت را برای تهاجم به ایران‌زمین را دارند!
او داشت با این حرف‌هایش، به طور غیرمستقیم مرا آشوبگر می‌پنداشت. با این گفته‌اش، چهره‌ام از شدت خشم ملتهب شد و با اندکی جابجا کردن خودم، سری به بالا گرفتم و گفتم:
- شما می‌پندارید که از من با چنین کارهایی که سر زده زده، در نظر مردم اغتشاش‌گر تلقی می‌شوم؟ یا... .
او که بریدن کلام‌ام را دید، لبخندی ساختگی از پشت ته.ریش پشت لبانش زد. سپس، دست‌نوشته‌ای را در مقابل چشمانم از میله‌های فلزی مستطیلی شکل عبور داد و گفت:
- اینها را که انکار نمی‌کنی؟ این دست‌نوشته‌ها شاهکارهای شماست که با تک‌تک واژه‌هایش، شالوده‌ی افکار مردم ایرانشهر را از هم پاشیده‌ای و اینک خود را پاک از تمام این رفتارهای نابه‌خردانه‌ات می‌دانی؟ بانو.
او با چنین سخنانش، کم‌کم پا به فراتر می‌گذاشت و از من به عنوان یک مجرم در افکار خود ساخته بود!
نمی‌خواستم حرمت‌های خویشاوندی از هم شکسته‌ شود؛ به همین خاطر، مسیر گفته‌هایمان را به برزن دیگری زدم و با صدایی آرام‌تر گفتم:
- نمی‌دانم چگونه این دست‌نوشته‌ها را از کوچه بازار پایتخت یافتید؟ جناب کیارخ ولی در اول و آخر این دوره از تاریخ باید مردم به نوعی از حقیقت‌هایی که بر سر آنها گذر کرده، آگاه شوند و دیگر فریب دنیای تاریکی که... .
از قصد حرفم را بریدم و با جسارتی بیشتر، سری به بالا گرفتم و نفسی عمیق بیرون دادم و بلافاصله دنباله‌ی کلام‌ام را پی گرفتم:
- که عزم خود را برای نابودی مردم سرزمین‌مان جزم کرده، نخورند.
او دستانش را که در جلوی سینه‌اش قلاب کرده بود، از هم باز کرد و با کف زدنی محکم، پوزخندی زد و سری تکان داد:
- آفرین می‌گویم به چنین بانویی که در این مدت کوتاهی که پا به پایتخت گذاشته؛ به چنین آگاهی‌هایی دست یافته تا آنها را یک به یک با مردمش سهیم شود!
 
آخرین ویرایش:
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Mahak
نفس‌هایم از گفته‌های کنایه‌آلودش که دم به دم شدت می‌یافت، تندتر می‌شدند. نمی‌خواستم بیش از آن سخن بگویم تا بیش از پیش اهدافم نمایان شود. او که سکوتم را در برابرش دید، دستانش را در امتداد پهلوهایش به پایین کشاند و گلویی صاف کرد. سپس، اندکی خود را بیشتر به سوی میله‌های مستطیلی شکل کشاند و با خشمی که تمام سیمای گندمگون‌اش را به سرخی کشانده بود، گفت:
- انتظار داشتم که در این مدت تنها با گنجینه‌های زیر دالان‌ها سر و کار داشته باشی و آنها را به پادشاه تحویل دهی؛ نه اینکه بادی در غبغب خود بیندازی و پاهایت را از گلیم اهدافی که به تو محول شده، درازتر کنی.
جناب کیارخ کم‌کم آن روی چهره‌اش را که نقاب بر کردارها و سخنانش زده بود، داشت برمی‌داشت که این بار با سکوتم، بیشتر جریحه‌دار شد و گفت:
- تو با فریفتن تنها پسرم، توانستی مهرت را در دلش جا بیندازی و او هم از یزدان خواسته؛ واله و شیدایی به سراغش آمده و تمام دلدادگی‌هایش را چند وقتی با همین چشمانم می‌بینم!
چشمانش از التهاب به سرخی می‌زد و داشت به پس کله‌اش می‌زد. او هنوز داشت همچون ماری با نیش‌های زهرآگین‌اش را به سمتم پرتاب می‌کرد:
- او باید در همان ایساتیس بماند و برای مقابله با تورانیان خود را آماده کند ولی تو... .
این بار حرص‌آمیز انگشت اشاره‌اش را از لای منفذ یکی از میله‌های مستطیلی شکل به سمتم وارد کرد و تهدیدکنان غرید:
- ولی تو باید پیش از آن که جانت را در راه وطن دهی و ایرانشهر به آشوب کشیده شود، آن گردنبندهای مکمل را به من پس دهی!
از درخواست ناگهانی‌اش گویا پتکی بر سرم کوبیده شد و قلبم هزار تکه گشت. بغضی عجیب از خشم نهانی بر گلویم چیره شد و لبانم ار ناراحتی به لرزه درآمدند.
نفس‌ها و تپش‌های قلبم هم‌زمان با هم گوی سبقت را از یکدیگر ربودند و پلک‌های چشمانم را ناخودآگاه بر روهم بستم. او که سکوتم را دوباره دید، با عصبانیت سری به پشت چرخاند و فریاد کشید:
-نگهبان. بیا و این در را برایم باز کن.
من که می‌دانستم او با چنین کارش، می‌خواهد گردنبندها را از چنگم دربیاورد؛ به همین دلیل، چاره‌ای جز آرامش در خود نمی‌دیدم. هر چند نفس‌های تندی به من رخصت نفس کشیدن هم نمی‌داد! بی آنکه هیچ واکنشی در برابرش داشته باشم، سری به نشانه‌ی تاسف تکان دادم و زیر لب با صدایی بلندتر گفتم:
- جناب کیارخ. اطمینان دارید که با به دست آوردن گردنبندهای مکمل و گنجینه‌های زیر دالان‌ها، ایرانشهر و هفت‌سرزمین روی آرامش به خود خواهند دید؟!
 
آخرین ویرایش:
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Mahak
چشمانم از شدت محکم بستنشان، به درد آمده بود. دلشوره‌ای که لحظه به لحظه همانند درخت تناوری در وجودم می‌شد که ریشه‌هایش محکم می‌گشت و به ترس‌هایم شاخ و برگ می‌داد.
از طرفی، حس شیداگونه‌‌ی فرشاسب نسبت به من با چنین آگاهی‌هایی که درباره‌ی شاهنشاه پیدا کرده بودم؛ گویا برایش خطرآفرین بود که این چنین مرا در غاری به دور از چشم پسرش به اسارت گرفته بود.
در احوالات خودم غرق بودم که صدای نزدیک شدن قدم‌های همان مرد کرم‌پوش را شنیدم. از لاک افکارم به بیرون آمدم و گردنی به سمتش که از پشت میله‌ها داشت با کلیدی قفل در را می‌گشود، چرخاندم.
او را بی آنکه پوششی بر روی چهره‌اش بزند، دیدم.
مرد کرم پوش در حال نزدیک شدن به من بود که جناب کیارخ با اشاره‌ی سرش به من، دستی به گردنم زد.
تنم با بی‌پروایی دست زدن‌اش به من، مورمور گشت و با انتظاری که از دستور جناب کیارخ نداشتم، عصبانیت در وجودم رخنه کرد و با سرخی صورت سپیدرنگم، سری به او چرخاندم و با صدایی بلند فریاد برآوردم:
- جناب کیارخ. شما با چه جسارتی می‌توانید به مرد غریبه‌ای چون او دستور بازرسی بدنم را برای یافتن گردنبندها دهید؟ مگر شما دستانم را گشوده‌اید تا خودم آنها را تحویلتان دهم؟
آن مرد که از نبود گردنبندها در گردنم اطمینان یافت، به کنکاش کردن کمرم پرداخت و حرصم را بیش از پیش کرد. در حال نفس‌نفس زدن بودم که جناب کیارخ با کمال خونسردی، سری به بالا تکان داد و گفت:
- از آن جایی که می‌دانم لجبازتر از این حرف‌ها هستی؛ خودت برای دادنشان برایم اقدام نخواهی کرد. پس، خودم کار را تمام خواهم کرد!
تپش‌های قلبم، داشتند از سینه‌ام قلبم را از جای درمی‌آوردند و گرمای عصبانیت در وجودم داشت مرا به ورطه‌ی سوزانی می‌برد که با تمام نیروی درونم خود را تکان دادم و همانند دریای طوفان‌زده، بر سر آن مرد کرم‌پوش خروشیدم:
- از اینکه مردان بی‌غیرتی چون شما در بالاترین رده‌های این سرزمین کمک‌حال پادشاهی که جز عروسک خیمه شب بازی برای مردم بیش نیست، تاسف می‌خورم.
دیگر تاب ماندن در آن وضعیت را نداشتم. با آشفتگی سرم را در جهت نگاه جناب کیارخ تغییر دادم و با نگاهی تاسف‌برانگیز به او نگاهی کردم. او که از حرف‌های نیش‌دار و آگاهانه‌ام، رخسار گندمگون‌اش آتشین گشته بود، گفت:
- دیگر تحمل نیش و کنایه‌هایت را ندارم. تو لجبازتر از مادرت هستی که سال‌ها این گردنبندها را از ما مخفی کرده بود!
او که این سخن را ناشیانه بر زبانش در لحظات آشفتگی جاری کرده بود، از تعجب چین‌هایی بر پیشانی انداختم و کنجکاوانه در دل از خود پرسیدم:
- مگر گردنبندها دست مادرم بود؟
او داشت با خود چه‌ بلغور می‌کرد؟ من که از سخنانش گیج شده بودم، با درماندگی از آن فاصله به جناب کیارخ نگاهی دوختم و مهر خموشی بر دهانم دوختم.
 
آخرین ویرایش:
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Mahak
مرد کرم‌پوش که از پیدا کردن گردنبندها در بدنم ناامید شد، از کلافگی پوفی کشید و با دست کشیدن بر پشت گردنش، کمرش را صاف کرد و رو به جناب کیارخ، سری به نشانه‌ی تاسف تکان داد. سپس، زیر لب با صدایی بلندتر گفت:
- گردنبندها را نمی‌توانم بیابم. جناب مشاور.
همین که کلافگی‌اش در پس چهره‌اش آشکار شد، در دل به آسودگی آهی کشیدم و چشمانم را بسته و باز کردم.
جناب کیارخ هم با درماندگی دست به زیر چانه‌اش برد و در نهایت از پشت میله‌ها بی‌درنگ خود را به یک قدمی‌ام رساند. سپس، با انداختن نگاهی خشمناک به من گفت:
- مگر نگفتی خودت آنها را به ما تحویل می‌دهی؟ پس، چرا نمی‌گویی در کدامین قسمت تنت هست؟
دیگر داشت با چنین سخنانی، مرا می‌آزرد که سری به بالا گرفتم و در پاسخ گفتم:
- من به شما گفتم؛ در صورتی که دستانم را بگشایید، آنها را به شما تحویل خواهم داد.
او از کلامی که در آن موجی از صلابت نمایان شده بود، خون در رگ‌های چهره‌اش دوید و با عصبانیت، دندان‌هایش را بر روی هم فشرد و رو به مرد کرم‌پوش گفت:
- به حرف‌های یک لاقبای این دختر گوش نکن که افکار شوم فرار را در سر می‌پروراند.
او داشت حرمت رابطه‌ی خویشاوندی را در این ميان از بین می‌برد و به سخنانم لقب یک لاقبا می‌داد. دیگر از سخنان نیش‌دار و خستگی‌ناپذیرش کلافه شده بود که گردنم را بیشتر به بالا که در در مقابلم ایستاده بود، گرفتم و گفتم:
- مگر نه اینکه شما به عنوان یکی از اعضای مهم گروه نور سپیدافشان برای این مردم خدمت می‌کنید؛ پس، چرا اصرار به تحویل گرفتن این گردنبندها را دارید؟ در حالی که همین گنجینه‌ها باید در نزد من باشند!
او با شنیدن جمله‌های رسای‌ام چنان آتش گرفت که با چهره‌ی ملتهب و کشیده‌اش به آن مرد با سرش اشاره‌ای کرد و گفت:
- چکمه‌های عنابی‌رنگش را بگرد که شاید در آنجا مخفی کرده باشد!
او که این را گفت، دلم به یکباره لرزید و تمام افکارم که همچون کلاف‌های به هم پیچیده، انسجام یافته بودند؛ از هم گسست و آهی حسرت برانگیز از گلویم برخاست. طوری که جناب مشاور، با شادی که در پوستش نمی‌گنجید؛ لب زد:
- پس، آنها را در چکمه‌هایت پنهان کرده‌ای که این گونه داشتی با اطمینان برایم سخنوری می‌کردی؟!
من نیز از درماندگی، نفسی عمیق گرفتم و با تاسف، سری به چپ و راست حرکت دادم.
آن مرد کرم‌پوش، بی آنکه فرصتی از دست دهد؛ کمری خم کرد و چکمه‌هایم را از پایم درآورد و من نیز با ناراحتی، اخمی غلیظ میان ابروانم نشست و برای برگرداندن تصمیم جناب کیارخ گفتم:
- چرا نمی‌گذارید گردنبندها در نزدم بماند تا کار را یکسره کنیم و سرزمینمان را از باتلاقی که ارتش تاریکی در قبالش ساخته، درآوریم؟
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Mahak
همین که آن مرد نگهبان و کرم‌پوش گردنبندها را سریع از داخل چکمه‌هایم یافت، با خوشحالی آنها را در دستش گرفت و به سوی جناب کیارخ دراز کرد.
جناب مشاور هم با خوشحالی که از چهره‌اش پیدا شد، تای ابرویی به بالا داد و آنها را از دستش گرفت. سپس، بی‌هیچ ابایی نگاهش را به سمتم داد و بادی در غبغب انداختم و با لحنی تاسف‌بار به من گفت:
- زیرا همان طور که خودت گفتی؛ تو برای ایرانشهر و هفت‌سرزمین، اغتشاشگری بیش نیستی. پس، زبان به کام گیر تا اندکی روح پدر و مادرت در آرامش سپری کند!
انگار همین چند دقیقه را آنقدر برایم زهری تلخ چشانده بود که دیگر همانند فولادی گداخته شده بودم و داشتم بی هیچ واکنشی فقط به حرف‌های بیهوده‌اش گوش می‌سپردم.
ولی او هم‌چنان تیر آخرش را چنان سمی به سمتم پرتاب کرد که برای همیشه در خاطرم ماند و از پستوی ذهنم نتوانستم به بیرون کشم:
- در این افکار نباش که با تحویل گرفتن گردنبندها، دیگر دست از تو می‌شویم؛ چرا که این گردنبندها، بهانه‌ای بیش نیستند. خطر اصلی که در کمین سرزمین مقدس‌مان نشسته و انتظارمان را می‌کشد؛ وجود زنانه‌ی توست که این چنین می‌خواهد تمام گذشته‌ی ایرانشهر را کنار بگذارد و دنیای جدیدی را در ورطه‌ی سیاست جهانی پادشاه ایجاد کند! پس، دست از سر تنها پسرم بردار تا همین روال تاریخی ایرانشهر طی شود و بگذار تا ایرانشهر وارد تاریخی‌ترین پیچ خود نگردد!
او داشت از چه‌ها می‌گفت؟ مرا با این حرف‌های سرتاسر ابهام‌انگیزش به وادی سردرگمی کشاند و همراه با آن مرد کرم‌پوش، درِ زندان‌مانند را بست و رفت.
از حیرانی گفته‌هایش، دهانم باز مانده بود و چشمانم را به نور مشعلی در نزدیکی دهانه‌ی غار دوخته بودم. قلبم بی‌امان می‌تپید و چاره‌ای برای کند یافتن‌اش در دل نمی‌یافتم. در ذهنم غرق در تفسیر تک به تک کلماتش شده بودم تا پاسخی درخور بیابم. او چنان مرا درگیر کلمات کرده بود که از دست یافتن‌اش به گردنبندهای بدل غافل شده بودم.
آری. چنان در مقابلش نقش ایفا کرده بودم که گویا به گردنبندهای اصیل دست یافته و پیروزمندانه برای خود بزمی پرشکوه به پا کرده! زهی خیال باطل! جناب مشاور.
در این پندار بودم که راه پرپیچ و خم ایرانشهر به جایی رسیده؛ برای در امان ماندن از دنیای تاریکی باید نقش ایفا کرد و کار خود را کرد!
از اینکه او به عنوان یکی از اعضای مهم ارتش تاریکی چرا سعی در دور کردن من و فرشاسب را دارد، مرا در پیچ هزاران سوال قرار داده بود. آیا همه‌ی اینها با جمله‌های چند لحظه پیش خودش که برایم می‌زد، مربوط بود؟
دیگر از دست همین پرسش‌هایی که پاسخش را هیچ رقمه در خود نمی‌دیدم، خستگی تمام ذهنم را فرا گرفته بود و می‌خواستم فریاد زنم.
 
آخرین ویرایش:
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Mahak
از پشت، دستانم برای خشک نماندن گهگاهی تکان می‌دادم تا بیش از آن دردی را حس نکنم. از طرفی چون پاهایم در بند نبود، می‌توانستم با حرکت دادنش از زخم بستر شدن جلوگیری کنم.
داشتم به کم‌سویی مشعل‌های دور غار، نگاه می‌کردم که متوجه حضور مردی کلاه به سر در پشت میله‌ها گشتم. او سرتاپا مشکی پوشیده بود و بی آنکه با دستمالی، چهره‌ی مردانه‌اش را بپوشاند؛ در دست راست میله‌ها نگهبانی می‌داد.
شب بود و از فرط افکار نابه‌سامانم کلافه شده بودم. به همین خاطر، خود را به دیوار نمور اتاقک غار کشان‌کشان رساندم و پشتم را به دیوار نمورش تکیه دادم. سپس، چشمانم را از خستگی بر روی هم گذاردم تا با گرمای آتشین پلک‌هایم، به خواب روم و اندکی از آشوب‌های زمانه فارغ شوم.
در خواب شیرین به سر می‌بردم که با صدای پچ‌پچِ بلندِ کسی به آن‌ نگهبان مشکی‌پوش، پلک‌هایم را از خستگی باز کردم.
با ناله‌ای خفیف، پلک‌هایم تکان ریزی خوردند و پس از اندکی تار دیدن، سرم را به جلو کشیدم. آرام نگاهی موشکافانه به دهانه‌ی غار که چند قدمی با در زندان‌مانند داشت، انداختم. سپس، با تغییر دادن زاویه‌ی نگاهم به آن نگهبان دیدم که مرد کوتاه قد و سیاه‌پوش دیگری هنوز درِ گوشی با او حرف می‌زند.
اخمی ریز به چین‌های پیشانی‌ام دادم و با کامل باز شدن چشمانم، آب دهانی از گلویم به پایین دادم.
نگاهم به دهانه‌ی غار بود که پرتوهای زرد آفتاب اندکی به داخل غار می‌تابید‌. گویا شب را با ماجراهایی به سپیدی صبح رسانده بودم؛ هر چند درون غار تاریک بود و مشعل‌های روشن در فضای دورتادور غار، روشنایی می‌بخشیدند.
نمی‌دانم چرا جناب کیارخ پس از کش رفتن گردنبندها از من هنوز اصرار به ماندنم در این غار را دارد؟!
نگرانی، تمام وجودم را فرا گرفته بود. از اینکه این گونه مرا در این غار در خفا به اسارت برده‌ بودند، بوی خوشی به مشام من بینوا نمی‌رسید! می‌خواستم هر چه زودتر از گزند رفتارهای اهریمنانه‌ی جناب کیارخ پا به فرار بگذارم تا مبادا به باد فنا روم و تمام نقشه‌های اهداف من و فرشاسب، نقش بر آب شود.
از طرفی، پچ‌‌پچ آن مرد ناشناس بر گوش نگهبان نگرانی‌ام را افزون‌تر می‌کرد که پس از چند ثانیه‌ای دیگر، سریع محل را ترک کرد و رفت. من هم هاج و واج رفتن مرموزانه‌ی او را دیدم که در حین خارج شدنش از غار، صدایی بلند از همان بیرون در غار طنین‌انداز شد:
- پادشاهِ ایرانشهر و هفت‌سرزمین؛ آریوسلم بزرگ وارد می‌شود.
در همان موقع بود که نگهبان سیاه‌پوش کلاه مخروطی‌اش را با سراسیمگی بر سرش مرتب کرد و غبار فرضی روی آستین‌هایش را با دستانش تکاند. سپس، همان که به جلو رفت؛ کنجکاوانه ابروانم را به هم نزدیک کردم و با آشفتگی به میله‌های روبرویم خیره ماندم.
 
آخرین ویرایش:
نزدیک شدن قدم‌های باصلابت شاهنشاه را به سمتم می‌شنیدم که به تنهایی پا به داخل غار نهاده بود. تپش‌های قلبم یکی پس از دیگری در سینه‌ام، با ناهماهنگی زده می‌شدند که با چهره ای پرسشگرانه هنوز به روبرو نگاه دوخته بودم.
در نهایت، پادشاه آریوسلم با عصای چوبی شیرنشان‌اش از پشت میله‌ها در نظرم نمایان گشت. در فضای نه‌چندان روشن، او را با پیراهنی ساده و قهوه‌ای‌رنگ‌پوش دیدم. داشت با جدیت به ریش اندک‌بلندش دست می‌زد که با خوشرویی عجیبی به من چشم می‌دوخت. ابروان سپیدش را از پس آن چهره‌‌ی شاهانه‌اش که به طور مرموزانه به شکل پادشاه اصیل درآورده بود، در هم گره کرد و گفت:
- درود بر تو بانوی فرهیخته‌ای که دستی بر آتش معرکه‌ای گذاشته‌ای که شاید سالیان سال انتظارش را از کسی نداشتم!
او در همان اولین جمله‌‌اش، زهر کشنده‌ای را در کلماتش ریخت و به من نوشاند. آری. دیگر این اطمینان را داشتم که جناب کیارخ موضوع دست‌نوشته ها را به او گفته و او هم برای هدفی مخصوص این همه راه را از چهل‌منار به نزدم آمده!
نفس‌هایم تند شده بودند و داشتم از دلشوره‌ای که به جانم رسوخ کرده بود، گوشه‌‌ی لثه‌ی داخلی‌ام را با دندان‌هایم می‌جویدم. نگاه کنان به او، زیر لب اندکی دعا خواندم که پس از تمام شدنش، تای ابرویی به بالا دادم و به ناچاری گفتم:
- درود اهورامزدا نیز بر شما پادشاه ایران‌زمین باشد که به خاطر من این همه راه را آمده‌اید. سرت سلامت باد.
کار به جایی کشیده شده بود که برای طفره رفتن از موضوع دست‌نوشته‌ها، اندکی صحبت بینمان را شِکَرین کرده بودم! هر چند دیگر از تمام دو رویی‌های دنیا بیزار بودم و راهی برای گریز از این رفتارهای ضد و نقیض می‌خواستم.
او که جمله‌ی آخرم را شنید، جفت ابروانش را از تعجب به بالا پراند و از پشت ریش‌های پشت لبش، گوشه‌ی لبی به دندان گرفت و با اشاره‌ی دستی به نگهبان دست چپش به بیرون اشاره کرد.
نگهبان هم با سر خم کردن به او، ادای احترامی کرد و سریع از حضورمان دور شد و به سمت بیرون از غار رفت.
اکنون که پادشاه با آسودگی می‌توانست هم‌کلامی‌اش را با من تجربه کند، اخمی کرد و گفت؛
- فکر نمی‌کنم همین عبارت پایانی‌ات از عمیق‌ترین جای قلبت باشد که برایم بر زبانت جاری کردی؛ چرا که از بانویی چون تو تملّق و چاپلوسی به دور است!
او تیر هدف را بر پیشانی سرنوشت‌ام زده بود؛ چون که از ازل می‌گویند سرنوشت هر کسی را در پیشانی‌اش نوشته‌اند و حالا من که سرنوشتم با پاکی سرشته شده تا کارهای دوره‌ای از ایرانشهر را به سرانجام برسانم، با تملّق و چاپلوسی سازگاری ندارد. آری. با وجود انسان‌نما بودنش، تیزهوشی‌اش همتا ندارد!
 
آخرین ویرایش:
  • قلب
واکنش‌ها[ی پسندها]: Mahak
بی آنکه وقتی تلف کرده باشد، با کوبیدن محکم عصایش بر روی زمین، گلویی صاف کرد. سپس، سریع سر اصل مطلب را در یک آن گشود و پرخاشگرانه، به ابروانش گرهی محکم زد:
- بگو که اصل گردنبندهای مکمل را چه کرده‌ای که این‌گونه خونسرد؛ آن گردنبندهای غیر اصیل را به جناب مشاور تحویل دادی؟
با همین حرفش، به یکباره رنگ چهره‌ام پرید و چشمانم گرد گشت. از اینکه در این فرصت کوتاه شبانه، توانسته بودند به دالان‌‌های زیرزمینی دست یابند و متوجه غیراصیل بودن گردنبندهای مکمل شوند، برایم جای تعجب داشت!
اخمی ریز کردم و با بغضی که از ترس دوباره در جانم رخنه کرده بود، به سختی جواب دادم:
- سرورم. مگر چه شده که این‌گونه با پریشان‌حالی نزدم آمدید؟
او هم در پاسخ، عصا را محکم‌تر بر زمین کوبید و گفت:
- خودت را به آن راه نزن که خودت بیش از همگان بر این موضوع واقفی! پس، محل آنها را بر من بگو تا از این غاری که مرگ؛ یکی از هزاران دردسری است که برایت می‌آفریند، نجات یابی!
پس، او آمده بود تا از اینک برایم خط و نشان‌هایش را برایم علنی کند و شماتت‌بار مرا وادار به گفتن حقیقتی کند که به نفع ارتش تاریکی باشد!
با این سخن توبیخ‌کننده‌اش، بغض بیشتر بر گلویم چنبره زد؛ گویا که ماری افعی در حال خفه کردن گلویم است و نفس‌هایم از اکنون به ته می‌کشد و خونی بر سرم نمی‌‌رسد.
با این حال، چاره‌ای جز دادن پاسخی درخور به او نداشتم:
- ای شهریار ایران‌زمین. من نمی‌دانم چرا شما اصرار دارید که بگویید این گردنبندهای تحویل داده شده به شما، واقعی نیستند؟ در حالیکه شاید محل دالان‌ها را به طور واقعی نیافتید که این‌گونه برای گشودن دروازه‌اش در تلاطم‌ هستید؟!
من که سعی در کشیدن سخنی از زیرزبانش را داشتم، نگاهی خیره‌مانند به چهره‌ی سردرگم‌اش کردم. او هم نگاهی از من گرفت و دست دیگرش را به زیر چانه‌اش برد و با صدای بم‌گونه‌اش گفت:
- امشب، آخرین فرصتِ پیش‌رو برای نفس کشیدنت است. پس، بهتر است هر چه زودتر مکان دقیق‌اش را برای جناب مشاور که فردا به نزدت خواهد آمد، بازگو کنی.
او از من داشت چه‌ درخواست می‌کرد؟ او از من می خواست تا برای بقای نفس‌های زندگیم، کشتی طوفان‌زده‌ی ایرانشهر را بیشتر به کام مرگ بکشانم و در دریای خروشان‌اش، غرق سازم!
 
آخرین ویرایش:
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Mahak
من نمی‌خواستم با اویی که هیچ رقمه حرف حسابی را درک نمی‌کند، کلکلی داشته باشم ولی چنان بغض، گلویم را سد کرده بود که دیگر توان نفس کشیدن برایم باقی نگذاشته بود. بنابراین، با گوشه‌ی چشمی نگاهی گذرا به او کردم و با خش‌دار کردن صدای ظریفم برایش، گله کردم:
- سرورم. می‌دانید که شماها هزاران هزار سال بر این زمین حکومت کردید و دیگر زمان رفتن‌تان به دنیای قبلی‌تان فرا رسیده. پس، اگر مرا هم به کام مرگ بکشانید؛ دوباره کس دیگری در میانه‌ی راهتان سبز خواهد شد تا چنین سخنان گهرباری را برایتان یادآوری کند! چرا که یزدان، تمام جهان را قانونمند وضع کرده و هر پدیده‌ای، دوره‌ی زمانی خود را دارد.
پس، رفتن شما از این زمینی که اهورامزدا ما را جانشین خود در اینجا کرده، فرا خواهد رسید!
او که دیگر توان شنیدن ادامه‌ی سخنانم را نداشت، چشمان درشت‌اش داشت از کاسه درمی‌آمد و التهاب دور چشمانش، به خوبی داشت نمایان می‌شد. از طرفی، دستان خزنده‌گونه‌اش که عصا‌ی چوبی را در دست گرفته بود؛ با عصبانیت فشرد. با همین کارش، رگ‌های حیوان‌مانندش بر روی دستش چنان برجسته شد که عصا بر روی زمین افتاد و صدای افتادنش لحظه‌ای بر روی زمین در غار طنین انداخت.
من از رفتار نابه‌هنگام‌اش که ناشی از فرط ناخوشایند بودن کلماتم به مذاقش بود، وحشت کردم. قلبم به تپش افتاده بود و تمام تنم به یکباره از سرتاپا یخ بست. دهانم خشک شد و در پی‌اش، گلویم نیر از خشکی بی‌نصیب نماند.
قلبم داشت از سینه‌ام بیرون می‌جهید که با دلواپسی، چینی بر پیشانی‌ام انداختم و پادشاه را دیدم که هنوز عصبانی از چهره‌اش باریدن گرفته بود و تصمیم به کاستن سرخی چشمانش را نداشت. در آن میان، سکوتی وهم‌انگیز میانمان شکل گرفت و او از این فرصت برای خم شدن پیدا کرد تا عصایش را از روی زمین بردارد.
ولی در کمال ناباوری، سکوت را نشکست و در همان حین بود که خشونت خود را در درونش نگه داشت و تنش را از من روی برگرداند. ثانیه‌ای نگذشت تا با قدم‌هایی بلندتر، عصایش را با رفتن‌اش بر زمین کوبید و صدای قدم‌هایش هم‌زمان با صدای عصایش در فضای غار به آمیخته گشت.
همین که ناپدید شدنش را از دهانه ی غار با چشمان خود دیدم، آهی از آسودگی از سینه‌ام به بیرون دادم و اندکی خود را به عقب کشیدم.
انتظار نداشتم که آنها دالان‌ها را پیدا کرده باشند؛ باید طوری خود را از این مهلکه‌ای که برایم ساخته بودند، نجات می‌دادم. در این پندار بودم که چطور توانستم گردنبندهای مکمل را از گزندشان دور نگه دارم، پس راهی برای دور نگه داشتن خود از دستشان هم وجود خواهد داشت!
 
آخرین ویرایش:
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Mahak
پاهای خود را کشان‌کشان به سمت عقب حرکت دادم تا بر دیوار نمور اتاقک غار تکیه زنم. همین که سرم را بر روی دیوار تکیه دادم، ایزد یکتا را در دل سپاس گفتم که جناب کیسان را به نوعی در آن روز به یاری من و فرشاسب فرستاد؛ چرا که به بهانه‌ی گنجینه‌های ایرانشهر، ناخودآگاه فکری به ذهنم خطور کرده بود و گردنبندهای مکمل اصیل را به دست جناب کیسان سپردم تا مدتی نگهبان آنها باشد. مگر نه اینکه گردنبندها هم یکی از گنجینه‌های ایران‌زمین است و برای روز مبادای سرزمین‌مان با تمام وجود به آنها نیازمندیم!
در دل پوزخند می‌زدم که اگر جناب کیارخ از وجود تنها برادرش؛ جناب کیسان مطلع شود، چه‌ها بر سر باورهای کهن‌اش خواهد آمد و تمام افکارش درباره‌ی مرگ برادرش بر روحش فرو خواهد ریخت! چه رسد به اینکه گردنبندها به دست برادرش است!
چون جناب کیسان از دیدگان جناب کیارخ و کابینه‌ی دولت به دور است، تنها گزینه‌ی انتخابی‌ام برای سپردن گردنبندها بود. لبخندی به پهنای صورت از سر دل‌ارامی‌ام بر لب زدم و چشمانم را برای نفسی گرفتن در این برهه‌ی بحرانی بستم تا اندکی افکارم را به عقلم پیوند زنم!
اندکی بعد که دیدگانم را با اندک دردی که از پلک‌هایم داشتم، باز کردم؛ همان نگهبان سیاه‌پوش را دیدم که پشت به من و در سمت راست ایستاده بود. او در حال خاراندن پشت گردنش بود که بی‌اختیار لحظه‌ای به پشت چرخید و مرا با چشمانی باز نظاره کرد.
از فرط گرسنگی، شکم‌ام به قار و قور افتاده بود. رنگ چهره‌ی سفیدرنگم هم از نداشتن تابی به زردی زده بود. به همین دلیل، سری بالا گرفتم و رو به چشمان خواب‌آلودش گفتم:
- جناب نگهبان. شما به زندانی‌‌هایی همچو من برای رسیدن به اهدافی که از آنها انتظار دارید، غذایی نمی‌دهید تا برای کارتان نیرو بگیرم؟
او از گفته‌ام لحظه‌ای مردمک چشمانش گشاد شد و از حرص، سری به این سو و آن سو تکان داد و گفت:
- تو زندانی بیش نیستی. پس، برای یک تکه قوت سر و صدا راه نینداز.
گویا حرف حساب حالی‌اش نمی‌شد که این‌گونه با من تا می‌کرد. به گوشه‌ی چشمانم چینی دادم و درخواست‌ام را خواهشانه این بار به او گفتم:
- این یک شب، هیچ نیرویی به تنم نرسیده. باید لااقل به من به خاطر کاری که می‌خواهید برایتان انجام دهم، قوتی برسانید!
او اندکی متفکرانه به من نگاهی انداخت و سپس، دستی به پیشانی‌اش زد و خاراند. آب دهانی به پایین قورت داد و گفت:
- باشد. چند دقیقه‌ای صبر پیشه کن تا چیزی برای خوردن برایت بیاورم.
اما در این ميان می‌خواستم دستانم برای خوردن رها باشند. نگاهی به پشتم انداختم و با دیدن دستانی بسته، از کلافگی پوفی کشیدم و بر حال و روزم نفرینی فرستادم.
 
آخرین ویرایش:
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Mahak
عقب
بالا