Follow along with the video below to see how to install our site as a web app on your home screen.
یادداشت: This feature may not be available in some browsers.
انجمن آوای رمان
✦ اینجا جایی است که واژهها سرنوشت میسازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم میشکند! ✦
اگر داستانی در سینه داری که بیتاب نوشتن است، انجمن رماننویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بیهیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار!
.
تپشهای قلبم تشدید شد. چرا که میخواستم تا او از راه میرسد، از شر این دستان از پشت بسته شده خلاصی یابم و در این میان، راهی برای فرار پیدا کنم. از نهایت تند نفس کشیدنهایم، عرق به تمام جانم نشسته بود و اضطرابی عجیب دامانم را گرفته بود.
سریع با تمام توان جفت دستانم را از پشت که خشک شده بود، تکان دادم. اما زهی خیال باطل! چرا که از دیشب چندین بار به این کار تقلا کردم و بیهیچ نتیجهای از کارم ناامید شدم. پس، دوباره برای چه همان کار را تکرار میکنم؟!
دیگر فرصتی برایم باقی نمانده بود. با این که سر و رویم به عرق نشسته بود ولی باید در این فرصت کوتاه خود را برای رهایی به آب و آتش میزدم. نفسهایم تندتر شدند و تمام صورتم از زردی به سرخی تغییر رنگ داده بود.
نفسهایم نامنظم شده بودند و حالت تهوع امانم را بریده بود. از بخت ناخوشایندم، طنابها تا قسمت ساعدم بسته شده بود. چند دقیقهای با تلاشی بیوقفه دستانم را به این سو و آن سو با فشار حرکت دادم و امزمان، کمرم را با بیشترین توان حرکت دادم تا اینکه طناب اندکاندک از دستم به پایین سُر خورد.
در همان حین، روزنهی امیدی بر قلبم تابید و شادی در پس چشمانم برق زد. از فرط خوشحالی، در سرم بزمی پرشور به پا شد و آهی از ته دل به بیرون راندم.
بیآنکه چیزی را لو دهم، دستانم را همان طور در پشتم جای دادم و چند ثانیهای دیگر از پشت میلههای مستطیلی شکل که به پهنای یک وجب دست مردانه بود، به دهانهی غار خیره ماندم.
نفسهایم اندکی از تب و تاب افتاده بودند که اندک نسیم خنک نیمروزی از آنجا به داخل فضای غار وزید و آن نگهبان از دهانهی غار به داخل آمد. نفسی از آسودگی به بیرون دادم و ناخودآگاه لبخندی شیرین بر لبم نشست.
منتظر آوردن دیسی کوچک و چوبی که در دستش بود، شدم. او همین که قدمهایش را به سمتم نزدیک میکرد، دیدم که تعدادی گندم برشته شده در داخل دیس آورده و در دل همان مقدار گندم را هم سپاس گفتم.
او همین که دیس را میخواست از منفذ میلهی مستطیلیشکل به داخل عبور دهد، لحظهای فکری به ذهنم رسید.
بیدرنگ دستم را از یکی از منافذ میلهی مستطیلی که بالاتر بود، گذر دادم و با بیشتر خم شدن سر نگهبان به سمتم، از فرصت بهره بردم. دستم را به دور گردنش؛ در چند سانتی زیرِ گوشاش که به قسمت شانهاش ختم میشد، حلقه کردم.
سریع آن قسمت از گردنش را برای بیهوش کردن موقتاش با دستانم هرچه در توانم بود، فشردم و دانههای گندم برشتهشده از داخل دیس بر زمین پخش شد. صدای افتادن دیس چوبی هم بر زمین نواخته شد و او نیز در چند ثانیه، از درد نالهی خفیفی سر داد و همانجا در مقابلم بر زمین افتاد.
از آن جایی که دستمال آغشته به مهرگیاه که خاصیت بیهوشی دارد، در نزدم نداشتم؛ چارهای جز
این نمیدیدم. ناخودآگاه آهی از فراغ خیالی از نهادم برخاست و مردمک چشمانم را به سمت دور کمرش چرخاندم.
در همان موقع، بر چشمانم کلیدی بزرگ و آهنین در دور کمرش خودنمایی کرد. من نیز لبخندی از سر شوق بر کنج لبانم نشاندم و خود را کشانکشان بر روی زمین به سمت راست هل دادم. دستی از لای منفذ مستطیلی به سمت بیرون بردم و کلید را از دور کمرش که به بند شلوار سیاه رنگش وصل بود، درآوردم.
در بیرون از غار کسی دیده نمیشد. اینک که با نبود کسی دیگر میتوانستم کارم را به پیش برم، سریع باید دست به کار میشدم. طناب را از دور کمرم به سمت پایین هل دادم و دستانم را بند آن میلههای روبروییام کردم. سپس، آرام از جایم برخاستم.
اگر بیش از این مدت همینگونه زندانی میماندم، بیشک چیزی جز زخم بستر برایم نصیبی نداشت.
زیر لب اهورامزدا را سپاس گفتم که با گذر دادن راه چارهای در ذهنم، مرا از این گرداب رهایی داد.
بلافاصله، کلید آهنین را در دستم به سمت قفل بزرگِ در سوق دادم و از داخل درون قفل بیرونی میلهها آن را جای دادم. تپشهای قلبم از ذوق زدگی جان گرفته بودند و به چهرهی سرخشدهام نیز جان میدادند. باید پیش از بیدار شدن نگهبانی که در جلوی میلهها افتاده بود، از آنجا میگریختم.
همین که خود را به بیرون از غار کشاندم، پرتوهای طلایی نیمروز خورشید بر چشمانم تابید و از تاریکی داخل غار به روشنایی فضای طبیعت راه یافتم. خورشید در کرانهی سمت راست آسمان داشت با بخشندگی گرما و روشنایی به من میبخشید و من هم برای آزار ندیدن چشمانم از نور ظهرگاهیاش، دست راستم را سایبان پیشانیام کردم و یک دور از بلندی غار به اطراف چشم دوختم.
مرا به جایی ناشناخته کشانده بودند که اطرافش، دشتی هموار و بدون هر گونه پوشش گیاهی بود. با اینکه از راه نابلدی آنجا کلافه بودم ولی دلی به دریا زدم و تصمیم گرفتم که از بالای کوه به سمت پایین که شیبدار به نظر میآمد، روانه شوم.
مسیرم را در آن نیمروز سوزان زمستانی به سمت چپ کج کردم. خستگی و گرما داشت مرا از پای درمیآورد. از طرفی، چون آن گندمهای برشته شده را با ترفند فرار از آن زندان مخوف از دست داده بودم، دیگر نیرویی به تن نزارم نرسیده بود و با بیقراری داشتم زیر آفتاب گرم قدم میزدم.
از یزدان میخواستم لااقل با وجود این همه خستگی، کسی را ببینم و نشانی این مسیر ناشناخته را از او بپرسم.
در حال گام برداشتن بر روی زمین ناهموار سرشار از سنگریزهها بودم که ناگهان مردی سوار بر الاغی طوسی رنگ در مقابلم دیدم. او داشت به آرامی با الاغش از دور به سمتم نزدیک میشد که با دیدن یک شخصی پس از دقایقی، شوقی عجیب زیر دهانم مزهمزه شد. به طوری که کورسوی امیدی در قلبم روشن گشت و فکری دوباره به ذهنم رسید.
در کسری از ثانیه، خم شدم و از زیر پیراهن زرد رنگم، تکهای از آستر سفید را با دستم به صورت سه گوش پاره کردم و کمر راست کردم. پس از بستن پارچهی سفید و سهگوش بر چهرهام، تنها چشمانم از پیدا شد.
دو قدمی مانده به آن مرد الاغسوار، سرم را بالا گرفتم و دستم را برای ایستادنش از حرکت، در هوا تکان دادم.
او مردی میانسال و کوتاه قد و بود که موهای جوگندمی داشت و لاغراندامیاش از نزدیک دیده میشد. با پا زدن به شکم الاغش، از حرکت ایستاد. ابروانش را در زیر نور آفتاب در هم کشید و از تعجب دستی به تهریش کوتاهش کشید.
نزدیکترش رفتم و به او با سری تکان دادن، گفتم:
- آیا شما به پایتخت میروید؟
او نیز در پاسخ به نشانهی تأیید سری تکان داد و منتظر ادامهی حرفهایم گشت. از گفتناش لحظهای شوق زیر پوستم دوید و این بار پرسیدم:
- این مسیر پیش رویم به کجا ختم میشود؟
او هم دستی بر روی لبانش متفکرانه کشید و سری به عقب برگرداند و گفت:
- به آبادی به نام آب انار ختم میشود که باغی خوش آب و هوا دارد و نامش، بَدره میباشد.
همین که خوش آب و هوا بودن باغ را از زبان مرد میانسال شنیدم، خوشحالی از رگهایم به افکارم راه یافت و انگار نسیمی خنک به جانم وزیدن گرفت. خنکای هنوز در وجودم داشت ریشه میکرد که مرد جوگندمی رو به من کرد و پرسید:
- بانو. مگر تو اهل اینجا نیستی؟ راه گم کردهای؟
او با پرسشاش بیشتر به چهرهی پوشش کردهام نگاه کرد و من نیز در پاسخش سری تکان دادم و گفتم:
- اگر برای محول کردن کاری به شما در پایتخت، بهایی برایتان بپردازم؛ میتوانید شبانه آن را به سرانجام برسانید؟
او که از گفتههایم تعجب کرده بود، با چشمانی گردکرده چین و چروکی بر پیشانی میانسالیاش انداخت و با کنجکاوی گفت:
- مگر چه کاریست که آن را از من درخواست دارید؟ بانو.
او با این پرسشاش در برابرم توانسته بود دلش را به این کار رضایت دهد. به همین خاطر، زیرچشمی لبخندی شیرین همچو افروشه بر لبانم جاری کردم و سریع، دستم را به سمت پوستینهای ضخیم و سفیدرنگ از داخل کمربند طلایی رنگم بردم.
همیشه در لای کمربندم پوستینهای سفید برای چنین مواقعی نگه میداشتم. بنابراین، گره طنابی را از دور پوستینهی لوله شده گشودم و در همان هنگام، نگاهم به زیر پایم کشیده شد. سنگریزهای کوچک که لبهاش تیز بود، به چشمانم خوش آمد. کمری خم کردن و با برداشتناش، پوستینه را به کف دست چپم جابجا کردم. سپس، با سراسیمگی نوشتهای را با رد انداختن آن سنگ تیز بر روی پوستینه نوشتم:
- درود یزدان به تو، ای دوست.
به یاد خنکای آن چشمهی گیلانزمین! نجات یافتم.
به برادرت بگو که برای آن کار به جایی میروم که در آخرین دیدارمان در بازار به تو گفتم!
همان طور که برادرت گفته؛ از این موضوع برای پدرت بازگو نکن که بعدها خواهی فهمید!
در پناه نور اهورامزدا باشی. بانو.
برای رساندن مقصود حرفهایم باید هم این گونه رمزآلود و آمیخته به کنایه برای نوشآفرین می نوشتم تا اگر به دست نااهلان هم بیفتد، از مفهوم جملاتش چیزی عایدش نشود!
همین که این نوشته را با دستپاچگی نوشتم، آن را
لوله کردم و با همان طنابش، به دورش پیچیدم و به سمت آن مرد گرفتم. در همان حین، به یاد نشانی خانه افتادم؛ به همین علت، سنگریزهی تیز در دستم را بر روی قسمت رویی و لوله گشتهی پوستینه حرکت دادم و نشانی جناب کیارخ را حک کردم.
آن مرد نیز پس از گرفتناش، رو به من کرد و گفت:
- دخترم. اگر میخواهی همین دستنوشتهات سریعتر به مقصد برسد، باید به پسرم که اسبی تندرو دارد تحویل دهم.
همین گفتهاش را که شنیدم، خوشحالی بیشتری وجودم را فرا گرفت و به مرد جوگندمی گفتم تا پسرش آن را فقط به تنها دختر آن خانه؛ آن هم شبانه تحویل دهد. آری. میخواستم دستنوشته را شب هنگام؛ وقتی که جناب کیارخ برای دیدنم به غار میآید، فقط به نوشآفرین بسپارد. با این کار، نوشآفرین از نگرانی درمیآید و وقتی که فرشاسب از ایساتیس به پایتخت برگردد، به دنبالم در کوه شویشگان خواهد آمد.
به نشانهی احترام، سری برایش خم کردم و با دور شدنش از من، پارچهی سفیدرنگ روی چهرهام را باز کردم در گرمای سوزان آن دشت، نفسی گرفتم. من برای شناسایی نشدنم، پارچه را بر روی صورتم نقاب کرده بودم. پس، دیگر دلیلی برای بودنش بر روس چهرهام نمیدیدم. از طرفی، دهانم از فرط بیآبی خشک شده بود و گلویم هم از خشکی به درد آمده بود. بیحالی بیشتر سراغم را گرفته بود و نای آخر قدمهایم را داشتم در مسیر رسیدن به باغ بَدره طی میکردم.
کمکم به آبادی آب انار میرسیدم که خنکای وزش باد از لابهلای شاخ و برگهای درختان بلندش، صورتم را نوازش دادم و برای رسیدن به آن چشمه، لبان خشکیدهام را با زبانم تر کردم.
من پس از اندک استراحتی، باید هر چه زودتر برای رفتن به سمت کوه شویشگان با اسبی میتاختم. چرا که برگشتنام در این وضعیت بحرانی که برایم پیش آمده بود، غیرممکن به نظر میرسید. از سویی دیگر، رسیدن فرشاسب از ایساتیس به پایتخت هم در حوالی این زمانها بود؛ پس، باید خود را برای رفتن به کوه شویشگان آماده میکردم.
دهانم از بیآبی خشکیده بود و توانی هم از من باقی نمانده بود تا اینکه با سستحالی، به ورودی آبادی رسیدم. آبادی که به خاطر انارهای مرغوباش به این نام نهاده شده بود.
در همان لحظهی پا گذاشتنام به آنجا، زیباییهای چشمنواز درختانش مرا به وجد آورد. درختانی سر به فلککشیده از برگهای خوشرنگ نارنجی آمیخته با سبز که همیشه در اوایل زمستان دیده میشود. باد ملایمت مسیرش را در لابهلای برگهایشان میرفت و صدای تکان خوردن شاخ و برگها در فضای آبادی به خوبی طنین انداخته بود. از چشمانداز منحصر به فرد آبادی غرق در خوشی گشته بودم و دلآشوبهی زد و خوردهایم با نگهبان زندان غار از ذهنم پر کشید.
اندکی از هوای دلپذیر آنجا نیرو گرفته بودم و در حال قدم گذاشتن بر روی برگهای ریخته شدهی درختان بودم که صدای خشخششان تمام روحم را داشت نوازش میداد. گویا به باغ بَدرهای قدم نهاده بودم که آن مرد جوگندمی به من گفته بود.
خود را به سمت داخل آبادی کشاندم که خانههای خشتی در پستی بلندیهایش دیده میشد. اندکی توانسته بودم از جان افکار بیهودهام رهایی یابم و پیش از پرسجو دربارهی مکان خرید و فروش اسبها از اهالی آنجا، دوباره پارچهی سفیدم را بر چهرهام نقاب کردم.
در نهایت، خانهی خشتی در همان باغ بَدره را یافتم که زن و شوهری کهنسال در حال روبیدن یال اسبها بودند. در چند قدمی پایینتر از خانهی کوچکشان، رودی خروشان و زلال جاری بود که فضا را به طور عجیبی همراه با درختان بلند و رنگارنگ اطراف خانه، خنک کرده بود.
بیآنکه پوششام را از صورتم بردارم، نزدیکشان شدم. هر دو تعجبآمیز رو به من خیره ماندند. من نیز قدمی به سمتشان حرکت کردم و با در دست گرفتن گوشهی دامنی پیراهنام، به نشانهی ادب سری خم کردم و گفتم:
- درود یزدان بر شما. من اسبی تیزرو برای پیمودن مسیرهای طولانی و پرپیچ و خم میخواستم.
زن کهنسال و قدکوتاهی که پیراهن کرمرنگ و بلندی بر تن کرده بود، شال همرنگش را به پشت هل داد و قدمی به سمتم نزدیک شد و گفت:
- دخترم. اگر اسبی با چنین مشخصاتی میخواهی، باید تا صبحگاه صبری کنی؛ چرا که برای چنین کاری باید به خوبی تیمارش کنیم!
من نیز چارهای جز سر تکان دادن برای رضایت نداشتم. آن زن چینهای بیشتری به چین و چروک پیشانیاش داد و با لبخندی مادرانه، چشمان مشکیرنگش را در نگاهم قفل کرد و گفت:
- میتوانی اسب مشکیرنگی را که جثهاش نسبت به دیگر اسبها بزرگتر است؛ را در اصطبل بزرگ و کناری خانهمان ببینی و اطمینان یابی!
من نیز به نشانهی احترام لبخندی بر او زدم و سری خم کردم. سپس، به سمت اصطبلی که در سمت راست خانه بود، پیش رفتم.
در همان لحظهی ورودم، همان اسب در مقابلم به چشمام آمد. به آهستگی به سویش قدم برداشتم و دستی به یال مشکیرنگش که در روشنایی همانند سیاهی شب میدرخشید، کشیدم و به یاد اسب فرشاسب افتادم که نامش را شبدیز گذاشته بود.
در همان دم، دلم چنان برای فرشاسب و مهربانیهایش تنگ شد که تک اشکی از گوشهی چشمام به گونهام لغزید و گونهام نم گرفت.
او در شرایط بحرانی همیشه مراقبم بود تا هیچ آسیبی به من نرسد و بازخواستم میکرد.
همچنین، از موانعی که بینمان فاصله میانداخت، گله میکرد و کلافه میشد. اینک از همان موقعیتهای بود که از آن سخن میگفت. قلبم داشت از دوریاش هزار تکه میشد و خونین بودن قلبم، گواه زخمی شدن روحمان شده بود.
از سخنان کنایهآمیز پدرش، میشد فهمید که فرشاسب را به بهانهی جنگ به ایساتیس فرستاده تا از من دوری گزیند و خیال حضور دختری چون من را از ذهنش بیرون کند. از طرفی هم میخواست با جان سپردنم، از دستم رهایی یابد و ما را از یاد همدیگر غافل اما منی که با فرسنگها فاصله از او، فرشاسب را به خاطر دارم؛ آیا او نیز مرا دم به دم به یاد میآورد؟ یا اینکه چنان افکارش را چالشهای جنگ پر کرده؛ جایی در گوشهکنارهای ذهنش برای یاد آناشید خالی نکرده است!
چنان در خیالات واهیام فرو رفته بودم که با نگاهی کوتاه به چشمان زیبای اسب روبرویم، متوجه خودگوییهایم گشتم. بنابراین، به آرامی سری بر پیشانیاش تکیه دادم و زیر لب گفتم:
- از این پس، نامت را شبرو مینهم که همپایم مسیرها را بپیمایی. هر چند آماندای من اینک در اصطبل خود به انتظارم ایستاده و از ماندنم در راههای ایرانشهر خبری ندارد.
او که فهمیده بود دیگر تا مدتی با این حرفهایم صاحبش خواهم بود، شیههای قدرتمند کشید. به یاد آماندا، دوباره سرم را به پیشانیاش تکیه زدم و با آهی حسرتانگیز، ابروانی در هم کردم و گفتم:
- حالا که عزیزانم در کنارم نیستند، چارهای جز ادامهی سفر ندارم. شبرو.
سپس، در همان حالت لبخندی به چشمانش روانه کردم و با او روی سخن را باز کردم:
- وقتی دختری هفت ساله بودم، پدرم؛ آتاارسلان سوارکاری را به من آموخت و پس از آن، اسبی زیبا و قهوهای رنگ را برای زادروزم* هدیه داد. اسمش را آماندا نهادم.
در همان حین، تکیهام را از پیشانیاش گرفتم و سرانگشتم را بر روی پشت چشمش کشیدم و گفتم:
- او همانند تو چشمانی شهلایی دارد و از کودکی، مرا در راهها همراهی کرده اما اینک به دلایلی از من دور افتاده و تو را برای این کار جایگزین خواهم کرد.
گویا داشت با زبان بیزبانی مفهوم کلامام را میفهمید که شیههای ریز سر داد.
گرم در حال همصحبتی با شبرو بودم که ناگهان صدای باز شدن جرجرمانندِ درِ چوبی اصطبل را شنیدم. سری به عقب چرخاندم و از لای در، چهرهی جاافتادهی زن صاحبخانه را دیدم.
او همین که در را به طور کامل گشود، قدمی به سمتم برداشت و با مهربانی لبخندی به صورتم پاشید و گفت:
- میدانم که مسافری بیش نیستی. اگر میخواهی؛ میتوانی امشب را تا تیمار شدن کامل اسبت در اینجا بمانی!
همین که این سخن مهرانگیزش را شنیدم، خوشحالی از پس چشمانم برق زد؛ چرا که دیگر دغدغهای برای یافتن جایی دیگر نداشتم. آن هم زمانی که شبانه جناب کیارخ برای یافتنم همه جا در پیام در به در خواهد گشت.
دیگر با خیالی آسوده میتوانستم برای سفر فردایم برنامهای داشته باشم. به همین خاطر لب پایینیام را از فرط شادی خم کردم و به سمتش گام برداشتم تا با گرفتن دست چروکیده و پینه بستهاش، قدردان محبتهایش باشم.
او نیز با لبخندی، نگاهی به چشمان میشی رنگم کرد و با مهربانی گفت:
- نمیدانم که چهها بر سرت آمده تا چنین روبندی را بر روی چهرهی دخترانه و زیبایت دست و پا کنی ولی حتم دارم که بیدلیل از چنین کاری چشمپوشی نکردی؛ چرا که خطرهایی در کمینت نشسته!
او با چنین سنی که سرد و گرم روزگار را چشیده بود، به خوبی از رفتارهای اطرافیانی مثل من چنین چیزهایی را میفهمید! با چنین درک بالایی که از جملهاش به خوبی میفهمیدم، در دل یزدان را سپاس گفتم.
در هنگامهی دید زدنهایش، ابروی کمپشتش را که از کهنسالی موهایش ریخته شده بود را بالا داد و گفت:
- هوا کمکم رو به سردی میرود. شوهرم؛ آباگودرز در محوطه در حال جمع کردن هیزمهاست تا آتشی به پا کند و وعدهی شبی در کنار هم باشیم.
از رفتارهای مهرگونهشان به غریبهای چو من در تعجب بودم که اخمی ریز بر چهرهام نشاندم و او نیز با تیزهوشی پی به اخم کردنهای تعجبآمیزم برد و با لبخند سری به بالا تکان داد:
- اگر برای شناسایی نشدنت، همین روبند را بر سیمایت زدی؛ نگرانی به دل راه نده. زیرا که سنی از ما زن و شوهر گذشته و با قرص نگه داشتن زبانمان چیزی از تو نخواهیم گفت. هر چند برای این گونه کارت، خودت صاحب اختیار هستی. دخترم.
من نمیدانستم که چه واکنشی در برابر چنین زن و شوهر فهمیدهای که ایزد یکتا آنها را در مسیرم نهاده، داشته باشم؟؛ به همین علت، ابروانم را از شرمساری به همدیگر نزدیک کرده و با قلبی آکنده از مهر دستانش را در دستانم محکمتر فشردم و گفتم:
- بانو. این گونه که شما میاندیشید، مرا بیشتر به دردسر میاندازید؛ زیرا که با سراغ گرفتن از شما دربارهام، شما وادار به دروغ گفتن خواهید شد تا جانم را نجات دهید. همین رفتارتان بیشتر برای من پسندیده نخواهد بود؛ چرا که در مرامام نیست تا شما را به دروغ وادارم و پاکسرشتانی چون شما را در منجلاب بیفکنم!
اینک او بود که شرمزده مرا مینگریست و با جمع کردن چهرهی مهربانش، نگاهی عمیق به من انداخت و سری به نشانهی تأیید تکان داد. سپس، با همان نگاهش دستش را از میان دستانم به بیرون کشید و بر روی شانهام انداخت و گفت:
- باشد. پس، بیا تا لختی دور هم باشیم که یخنینخود* برای مسافر زیباروی مقابلم پختهام.
من که از حرفهای دلنشیناش برای خوردن چنین وعدهای به ذوق آمده بودم، لبخندی زدم و با گرفتن گوشهی پیراهنم، ادای احترامی به او کردم و گفتم:
- بانو. نمیدانم که چگونه محبتهای بیدریغتان را برای غریبهای چو من کردهاید، جبران کنم؟
او همین که دستش را از روی شانههای ظریفم برداشت، لبخند کجی به من زد و در پاسخ گفت:
- همین که امشب پس از مدتها مهمان ما کهنسالانی که روی مهمان ندیده بودیم، هستی؛ بزرگترین جبران توست. در ضمن، نامام پروینبانوست. بهتر است مرا به همین نام صدا زنی.
همان شب را در کنار آن دو با هزاران لبخند ماندم و به چشم، گرمای صمیمیت بینشان را دیدم که چگونه با خلق و خوی مهربانانهی خود با وجود کهنسال بودنشان به همدیگر ارزانی میکردند.
پس از شبی همکلامی با همدیگر، آن را به صبح رساندم. سحرگاه؛ خروسخوان فرا رسید و آفتاب از پس ابرهای گنبد آسمان خود را به زمینیان نمایاند. اشعههای طلایی رنگش از لای شاخ و برگهای درختان بلند آبادی، زیبایی خیره کنندهای را به آنجا میبخشید. آوای خوش پرندگان هم، نوای دلانگیزی را در طبیعت آبادی پخش میکرد و با طنین غرشمانند آب رودخانهی کناری درهم آمیخته شده بود.
پیش از ترک آن زن و مرد سالخورده، با چندین سکه بهای خرید شبرو را به آنها پرداختم قمقمهای از پوستینهی حیوانی از آنها ستاندم. سپس، با سوار شدن بر شبرو، خود را به دل کویر شنزار انداختم تا به سوی کوه شیوشگان* رهسپار شوم.
در مسیر دیگر پارچهی سفیدرنگ را از چهرهام برداشته بودم و با تندی سوار بر زین شبرو می تاختم.
هر چند در اوایل فصل زمستان مسیر بین آبانار و کوه شیوشگان را با اسب درمینوردیدم ولی گرمای طاقت فرسایش در روزها برایم سختی زیادی را به همراه داشت. برای پیمودن چنین مسافت طولانی باید نزدیک به دوازده روز دیدگانم را به یکنواختی دشتهای هموار مسیر میدوختم.
* یخنینخود= همان آبگوشت نخود است که از غذاهای محلی و باستانی شیراز میباشد.
یخنی در فارسی باستان به معنای پخته است.
این یخنی نخود با آبگوشت معروف اندکی تفاوت دارد که در آن لیمو عمانی و آویشن هم به آن میافزایند.
*کوه شیوشگان= کوهی در کرمان که نام دیگرش، مسجد صاحبالزمان نام دارد.
با چهارنعل* تاختن شبرو در همین مسیر دشوار، از روی تپهای در ارتفاع بلند شهری زیبا دیدم. شهری که آن سمتش به دشت لوت ختم میشد؛ کارمانیا*.
در نهایت، در عصر نهچندان گرم دوازدهمین روز به ورودی شهری آمیخته به کوهها و کویر رسیده بودم که از دور در دل دشتهای هموار و کوهها جای گرفته بود. شهری کویری که کوه شیوشگان در حاشیهی آن قرار داشت.
در ورودیهاش، برج و باروهای قلعهمانندی از دور برای محافظت از فضا و مردمان داخل شهر ساخته شده بود.
از همان تپهی پرمرتفع، نفسهای مردمان بلند همتاش با چشمانداز زیبای خانههای خشتیاش حس میشد. قلبم داشت از شکوه سرشار قلعهی شهر به تپش میافتاد؛ گویا که تاریخ در اینجا دست به حماسه زده و شهر را در دل شنهای کویر روایت کرده!
هنوز غرق در آرامش آجرچینیهای قلعه بودم که چگونه با صبر مردمان صبورش بر روی هم گذاشته شدهاند و هنر ایرانی را با ذرهذرات وجودشان درهم آمیختهاند.
آری، هر شهری از ایرانزمین نوای خوش افکار مردمش را دارد که این گونه در جان و روح هر مسافری نواخته میگردد و اسرار زمان را در دل خویش فاش میسازد!
خستگی در جانم ریشه کرده بود. با نگاه انداختن به شبرو، بیحالی را از نفسهای طاقتفرسایش میدیدم. از زینش پیاده شدم و با گرفتن افسار مشکی رنگش، به سمت دروازهی قلعهمانند شهر به پیش رفتم.
از فرط بیحالی رنگ به چهرهام نمانده بود تا اینکه با سستی قمقمهی آب را از زینش برداشتم و جرعهای بر سر کشیدم و دهانی تر کردم. سپس، در امتداد راه رفتنهای شبرو با همدیگر به سمت مرکز شهر قدم نهادم.
با این که خورشید در افق آسمان نمایان بود ولی نسیم خنک و عصرگاهی در سطح شهر وزیدن گرفته بود و مرا پس از فرسنگها تحمل گرما و خستگی، خنک میکرد و جان میبخشید.
دکانهای مرکز شهر چنان شلوغ بودند که جایی برای سوزن انداختن دیده نمیشد. مردم کوچهبازار در هوای نهچندان سرد عصرگاهی، حس بازارگردیشان گرم گشته بود که از انواع دکانها ورود و خروج پیدا میکردند.
توجهم به دکانهایی بود که در جهت چپم خودنمایی میکردند. روی مسیر سنگلاخی و صافی قدم میگذاشتیم که با کشیدن افسار شبرو به همان سمت رفتیم. لحظهای گذر چشمانم به دکان انگشترهای رنگارنگ و قیمتی افتاد.
در حال دید زدن انگشترهایی از انواع جنسها بودم که ذهنم به رونوسفروشی شهر شالوس* پر کشید اما با به یاد آوردن مخروبهبودنش آهی از تاسف از نهادم برخاست. همین که این دکانی از ایرانزمین در کارمانیا توانسته بود خرید و فروشاش تا به اینک پابرجا بماند، مایهی مباهات برای مردمانش بود.
*چهارنعل= تاختن سریع و با شتاب اسب
* کارمانیا= کرمان امروزی
*شالوس= شهر چالوس استان مازندران امروزی
در همان دم، با نگاهی اجمالی به انگشترهای روی میز چوبی، دلتنگی عجیبی نسبت به فرشاسب سراغم را گرفت؛ زمانی که خاطرات سفرمان برای رسیدن به پایتخت در سرم بیشتر جان گرفت، گویا قلبم را بیشتر خنجر زدند.
اینک او در چه حالیست و چه میکند؟ اگر در جنگ با تورانیان، خراشی بر پیکر تنومندش برداشته شده باشد؛ چه بر سرم خواهد آمد؟ چهها بر روح و روانم گذر خواهد کرد؟ دیگر چه کسی التیامبخش این قلب زخمدیدهام خواهد شد و خواهد خواست اشکهای ماتم زدهام را با سرانگشتان پینهبستهاش بستاند؟
هر چند داشتم به چنین افکاری در دل پوزخندی میزدم؛ زیرا که هر وقت اشکهای مرواریدگونهام را حلقهزده در چشمانم میدید، با نهایت محجوب بودنش برای ستردناش تلاش میکرد و دستانش را تا حوالی چشمانم بالا میآورد ولی به دلیل محدودیتش، زدودن آن اشکها برایش ممکن نبود!
در این پندار بودم که اگر او نیز در اندیشهی دختری من هم نباشد، تمام جانم برای حضور گرم و نابش خواهد رفت و تا آخرین نفس به یادش خواهم بود؛ چرا که با دیدن آن تیلههای مشکیرنگ بکرش، همیشه آرامشی شگرف بر جانم ریخته میشد!
و با بوییدن عطر یاسهایش تا عمیقترین جای ذهنم، تمام دردهای دوری از مادر و پدرم تسکین مییافت و فراقم از آذربایگان به وادی نسيان سپرده میشد!
و هنگامی که طنین آهنگین و مردانهاش در پشت گوشهایم نواخته میشد، نداها و وسوسههای اهریمنی از درونم رو به خموشی میرفت و آوای الهی در وجودم طنین میانداخت!
آه. تمام این افکار مالاخولیایی داشت لحظه به لحظه در سرم پرورانده میشد و همچون خوره بر جانم میافتاد!
میخواستم بیش از این افکارم را بر انگشترهای پیشِ رویم دهم تا اندکی از خیالات واهیام به بیرون کشیده شوم اما زهی خیال باطل که دم به دم افزونتر میشد و جانم را نحیفتر میکرد!
نگاهم را اندکی به سمت چپم کشاندم و انگشترهای دیگری را بر روی میز دیدم که با فاصلههایی مرتبتر در کنار هم چیده شدهاند. در بحبوحهی افکارم، دست گندمگون مردی را بر روی حلقهای سرخرنگ و زیبا دیدم که صدای آرام مردانهاش به گوشم رسید:
- بانو. دیگر زمانش رسیده تا حلقهی قراردادمان همینک بینمان بسته شود!
همین که صدای آشنایش را با گوشهایم به راستی شنیدم، لحظهای قلبم از سینه جهید و چشمانم از صدای ناگهانیاش در بازار شلوغ درشتتر شد. نمیدانستم چه واکنشی در برابرش داشته باشم ولی خوب میفهمیدم که طاقت دوری از او دیگر برای منِ دلباخته نمانده و آزار میبینم.