انجمن آوای رمان

✦ اینجا جایی است که واژه‌ها سرنوشت می‌سازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم می‌شکند! ✦ اگر داستانی در سینه داری که بی‌تاب نوشتن است، انجمن رمان‌نویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بی‌هیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار! .

ثبت‌نام!

دلنوشته آوا نویس

دلنوشته:
گاهی آدم‌ها نمی‌روند؛ فقط آرام‌آرام از دلِ آدم محو می‌شوند. درست مثل عکسی که سال‌ها زیر نور مانده باشد؛ نه می‌شود دور انداختش، نه دیگر می‌شود چهره‌هایش را شناخت.

من هنوز کنار همان خاطره‌ای ایستاده‌ام که تو از آن عبور کردی. هنوز صدای خنده‌هایت در گوشِ سکوتِ خانه می‌پیچد و هنوز عطر حضورت از لابه‌لای روزهای خاک‌گرفته عبور می‌کند. اما تو... انگار هیچ‌وقت اینجا نبوده‌ای.

چه درد عجیبی‌ست که کسی زنده باشد، نفس بکشد، بخندد، اما برای دلِ تو سال‌ها پیش مرده باشد. مرگ همیشه تمام شدنِ نفس نیست؛ گاهی تمام شدنِ امید است، تمام شدنِ انتظار، تمام شدنِ باوری که روزی به اندازه‌ی جانت دوستش داشتی.

دیگر از رفتنت گله‌ای ندارم. فقط گاهی دلم برای آن آدمی تنگ می‌شود که خیال می‌کردم تا آخر دنیا کنارم می‌ماند. برای خودِ ساده‌دلِ دیروزم که عشق را پایانِ تمامِ دردها می‌دانست، نه آغازِ طولانی‌ترین شبِ زندگی.

حالا من مانده‌ام و قلبی که یاد گرفته زیر آوارِ خاطره‌ها هم بتپد؛ قلبی که هر شب تکه‌ای از خودش را دفن می‌کند و هر صبح، وانمود می‌کند هنوز چیزی برای از دست دادن باقی مانده است.
 
دلنوشته:
بعضی شب‌ها سکوت آن‌قدر بلند است که آرزو می‌کنی کاش قلبت هم مثل گوش‌هایت خاموش می‌شد. عجیب است؛ آدم می‌تواند میان جمع بخندد، اما درونش هر روز عزای آرزوهایی باشد که کسی از مرگشان خبر ندارد.

می‌گویند زمان درمان می‌کند، اما فقط یاد می‌دهد با زخمی زندگی کنی که هرگز بسته نمی‌شود؛ با لبخندی اجباری و دلی که مدت‌هاست نفس نمی‌کشد.

تلخ‌تر از رفتن تو این است که بعدش من هم خودم را گم کردم. تو فقط نرفتی؛ بخشی از من را هم بردی و من شدم سایه‌ای کنار پنجره، خیره به خاطراتی که دیگر برنمی‌گردند.

گاهی فکر می‌کنم اگر برگردی، مرا می‌شناسی؟ کسی که برای خندیدنت دنیا را به هم می‌ریخت، حالا حتی دلیل زنده بودنش را هم فراموش کرده است. بعضی آدم‌ها نمی‌روند؛ آرام روح آدم را خالی می‌کنند.

و دردناک‌تر اینکه هنوز، اگر خاطره‌ات برگردد، دلم مثل خانه‌ای ویران در را باز می‌کند؛ خانه‌ای خاموش که کلیدش هنوز به نام توست.
 
ای الهه‌ی زیبایی! تو را در یک نگاه از کوی شهری دیدم و دلباخته‌ی زیبارویی‌ات شدم.
تنها یک بار از تیررس دیدگانم گذر کردی و این‌گونه شیفته‌ات گشتم. بی‌قرارم کردی و آتش به جانم انداختی!
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Mahak
گاهی آدم خسته نیست؛ فقط از زیادیِ سکوت، از زیادیِ نگفتن، از زیادیِ تحمل، سنگین شده است.

بعضی زخم‌ها نه خون دارند، نه فریاد... فقط هر شب، گوشه‌ای از قلبت را آرام آرام می‌تراشند و تو لبخند می‌زنی، انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است. چه عجیب است که آدم‌ها همیشه اشک را می‌بینند، اما بغضی را که سال‌ها در گلو مانده، نه.

من یاد گرفته‌ام با خاطره‌ها زندگی کنم؛ با آدم‌هایی که دیگر نیستند، با حرف‌هایی که هیچ‌وقت گفته نشد، با آرزوهایی که زیر آوارِ «شاید» دفن شدند.

گاهی دلم می‌خواهد زمان برای چند دقیقه بایستد؛ نه برای اینکه گذشته برگردد، فقط برای اینکه دلم کمی نفس بکشد. مگر یک قلب، چقدر می‌تواند وانمود کند که حالش خوب است؟

و با همه‌ی این‌ها، هنوز تهِ دلم نوری روشن است... نوری که آرام در گوشم می‌گوید: «بعد از طولانی‌ترین شب‌ها، بالاخره صبح از راه می‌رسد.» شاید همین امیدِ کوچک، تنها دلیلی باشد که هنوز قلبم، با تمام خستگی‌هایش، می‌تپد.
 
بعضی دردها قرار نیست خوب شوند... فقط یاد می‌گیری با آن‌ها نفس بکشی.

شب که می‌شود، تمام شلوغی دنیا خاموش می‌شود؛ اما صدای خاطره‌ها تازه جان می‌گیرد. همان خاطره‌هایی که هر کدام، تکه‌ای از قلبت را با خود برده‌اند و تو مانده‌ای با سینه‌ای که هنوز می‌تپد، اما دیگر شبیه گذشته زنده نیست.

چه سخت است لبخند زدن، وقتی تمام وجودت از گریه خسته است. چه سخت است وانمود کنی حالت خوب است، در حالی که هر شب، بالشَت تنها شاهد فرو ریختن آدمی است که روزها برای همه نقشِ «محکم بودن» را بازی می‌کند.

گاهی دلم برای خودِ قدیمی‌ام تنگ می‌شود... برای همان آدمی که ساده می‌خندید، زود دل می‌بست و باور داشت هیچ‌کس، دلیل اشک‌هایش نخواهد شد. چه زود بزرگ شدم؛ نه با گذرِ سال‌ها، بلکه با زخم‌هایی که هر کدام، بخشی از روحم را پیر کردند.

بعضی آدم‌ها نمی‌روند؛ فقط از کنارمان محو می‌شوند و تا آخر عمر، سایه‌شان روی تمام لحظه‌های زندگی‌مان می‌ماند. هر آهنگ، هر خیابان، هر باران، بوی نبودنشان را فریاد می‌زند و ما... فقط سکوت می‌کنیم، چون هیچ واژه‌ای توانِ توصیف دلتنگی‌ای را ندارد که استخوان‌ها را هم خسته می‌کند.

گاهی از خدا فقط یک چیز می‌خواهم؛ اینکه اگر قرار نیست هیچ‌کس برگردد، اگر قرار نیست هیچ زخمی ترمیم شود، دست‌کم خاطره‌ها را آرام‌تر کند... چون آدم، از نبودن نمی‌شکند؛ از هزار بار زنده شدنِ همان خاطره‌هایی می‌شکند که هر شب، بی‌اجازه درِ قلبش را می‌زنند.

و دردناک‌تر از همه این است که یک روز، آن‌قدر به غم عادت می‌کنی که دیگر حتی اشک هم نمی‌آید. فقط نگاهت خالی می‌شود، صدایت آرام‌تر، و قلبت بی‌صدا می‌شکند؛ درست همان لحظه‌ای که همه فکر می‌کنند بالاخره حالت خوب شده است...
 
عقب
بالا