Follow along with the video below to see how to install our site as a web app on your home screen.
یادداشت: This feature may not be available in some browsers.
انجمن آوای رمان
✦ اینجا جایی است که واژهها سرنوشت میسازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم میشکند! ✦
اگر داستانی در سینه داری که بیتاب نوشتن است، انجمن رماننویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بیهیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار!
.
در هوایت نفس میکشم و میگویم:
چقدر دوستت دارم و عاشقانه میپرستمت!
اما نمیدانی که با هر نفسی که از سینهی زخمیات بیرون میآید، همان مقدار جانم نیز میرود!
تو دوستداشتنیترین نفسی هستی که وقتی بر آن دمیده میشوی، سوز شکایتهایش تا آسمانها میرود و آوای سوزناکاش، تمام شاخههای دوستیمان را به لرزه درمیآورد.
با هر باد ملایمی که وزیده میشود، عشقمان تنها پناهگاه امنی میشود برای آن شاخههای تازه جوانه زدهیمان تا با نفس کشیدن از لای آن نسیم خوش، جانی بگیرد و اندکاندک رشد کند.
با هر آن رشد کردنش، هزاران هزار آرزو بر نسیم آرزوهایمان افزوده میشود و دلهایمان را به هم نزدیک میکند. پس، از این پس میتوانیم مدعی سرسختی برای عاشقی کردن باشیم! ای دلبری که همیشه وجودم را با شعلههای آتشینات به آتش کشیدی و دم نمیزنی!
تا به حال نفسهای پاییز را شنیدهای یا فقط صدای خش خش برگهایش در گوشهایت پیچیده شده؟
همین که بوی خنکاش در مشامات میپیچد، انگار تمام جهان بر پادشاه فصلها سر تعظیم فرود میآورد و قلب آدمی با هر بویاش، به تپش میافتد.
خزان که میرسد، هنگامهی تاجگذاریاش هم با آن فرا میرسد؛ چرا که غرور شاهانهی این فصل، بر تمام فصلهای دیگر چنان برتری دارد که دلتنگیاش به هزاران حس دیگر هم برتری مییابد!
آری. همه از دلتنگی های پاییز میگویند ولی من از آواهای خوش پرندگاناش در لای آشیانههای درختان میگویم که با بوی خاک نمزدهی زمین حسآمیزی میکند و با دلرباییهایش، عجیب دل آدم را به لرزه درمیآورد.
وقتی طعم گس خرمالو زیر دهان مزهمزه میشود، انگار هزاران جهان موازی در روحات فرو میریزد و جلوی دیدگانت، زیبایی پاییز قدرت میگیرد.
آری، اینها تنها گوشهای از نیروهای طبیعت پاییز هستند که انسان را در این فصل از زندگی به تکاپو وامیدارد و عشق را بهانه ای برای قدرتنمایی خود میکند!
وقتی دشت دلت سبز میشود، هوای خوشام نیزسبزتر میشود! آن هم وقتی که غصههای دلم از انباشتگی، بر من هجوم میآورند!
آری. با دیدن تمام شادیهایت، چنان خوشی زیر دلم میرود که قلبم آکنده از زیباییهای رخات میشود.
کاش میشد با حضورت، در صحیفهی عاشقی پرواز کرد و بالهای خیال را آزادانه در هوا به رقص درآورد. آن هم در گنبد آسمانی که کبودیاش تا عرش زبانزد حال خوش این روزهای من است. آن هم وقتی که نوای دلانگیز نی در گوشم میپیچد و مرا به یاد تو میاندازد! ای یار خوشسیمایم!
همین که میان لالههای واژگون دشت قدم مینهم، سرخیاش مرا برای دیدنات پرعطشتر میکند. وقتی که زیر نور آفتاب عصرگاهی، همین لالهها خود نمایی میکنند؛ دلم که بیشتر برای دیدارت غنج میرود!
هیچگاه از خاطر نبردهام که چگونه دستم را در میان این لالههای سرخ میگرفتی و از کران تا کرانههای دشت، دست در دستم میدویدی و باد تندی از لای گیسوان بلندمان چرخ میخورد.
در هنگامهی غروب، زمانی که خورشید کمکم رگههای سرخ و آتشیناش را در پهنهی آسمان جلوه میکرد، دلتنگ میشدم. دلتنگی که از جنس جداییها بود. جداییهایی که میخواست دستم را از دستات بشوید و هر کداممان به کلبهی درویشی خود رویم.
آه. نمیخواهم از دلتنگیها بگویم که دلم بیش از هر زمان دیگر میگیرد اما چارهای جز به یاد آوردن آن خاطرات گذشته ندارم!
چرا که زیبایی آن خاطرات دلچسبتر از آن تصور دلتنگیهاییست که در ذهن میپرورانم!
تو آمدی و بر دلم نشستی. تو آمدی و قریحهی دلم را بیدار کردی. تو آمدی و شعلههای عشق را در جانم شعلهور ساختی!
با تمام این آمدنها، رفتی و دیگر پشت سرت را هم نگاه نکردی! تو دیگر کیستی که با بیرحمی مرا با حس خفتهای که حالا بیدارش کردی، رها کردی و اینک نیستی!
جسم و روحت را از من دریغ کردی و مرا با هزاران منت در عطش دیدارت نگه داشتی! ای یار دیرینهام.
دیگر روحام هزاران خراش برداشته و جز با دیدارت التیام نخواهد یافت.
وقتی نغمهی خوشات در گوشم میپیچد، میخواهم بالی برای پرواز داشته باشم تا در عمق نگاه چشمانت به پرواز درآیم.
وقتی که عطر دلانگیزت در حضورم رنگ میگیرد، به تمام جانم آتش میزنی و مرهمی برای زخمهایم میشوی.
دیگر بیا و دمی عشق را در وجودم شعلهورتر کن. می خواهم شمعی برای دیدار با زیبارویی چون تو بیفروزم و قلب حسرت کشیدهام را به دلت بند زنم. با همین کارها، هزاران آرزوهایم به نهال حقیقت پیوند میخورد. ای معشوق من.
قلبم از وقتی که آن نگاه گرمی را که در آن ابریشمفروشی به من انداختی، لرزید و دست و پایم از تنم گم شد.
مرا به روز و حال گمگشتهای کردی که روحش را در بیخبری از تن جدا کردند و در خاموشی فقط نفس میکشد.
اینک نیز تنها نفسهایم جاریست و نگاهم، بند دیدارت هست تا دوباره ببینمت!
آیا نغمهی امواج دریا را میشنوی؟
میدانی هر آن که موج دریا به ساحل نزدیک میشود و میشکند، قلب من نیز از دیوارهی خونیناش فرو میریزد؟
هر گاه برای دیدارت میآیم، همچون موج دریا پرشور و شوق هستم ولی هنگامه ملاقاتم با تو، همچون همان موج ذوقزده با رسیدن به تویی که به سان ساحل، آرام هستی، از درون میشکنم و در جانم طوفانی برپا میشود!
آن روز که آوای خوش پرندگان با صدای ظریفات همآواز گشته بود، قلبم را به تسخیر خود درآوردی و جانم از پای درآمد!
همین که نغمهی دلانگیز یاری مثل تو در گوشم میپیچد، تمام غمهای دلم را از روی قلب زنگار شدهام میشویی و تمام جانم را همچون آبگینهای صاف، صیقل میدهی.
دلم را چند وقتیست که به همآهنگی صوت حنجرهات خوش کردم و با همان سر به بالین میروم تا با امید دیدار کردنت، شب را به سپیدی صبح برسانم.
با دیدن سرخی غروب آفتاب، دلم به یاد دامی میافتد که برایم پهن کرده بودی و سالیان سال، مرا در عشق خود گرفتار کرده بودی!
قلبم را زخمی کردی و جانم را در شعلهی سوزانت، به آتش کشیدی. اکنون هم خاکستر روحم در میانهی اندوههایم مانده و سرد گشته است.
ای یار غمخوارم! تو همیشه مرهم زخمهایم میشدی اما حالا مرا با هزاران آه و افسوسها رها کردی و دم نمیزنی!
این دیگر رسم پیماننامهای نبود که زیر خطوط وفاداریاش به امضا رساندی و اعتمادی استوارتر از کوهِ دوستیها بینمان برقرار ساختی.