انجمن آوای رمان

✦ اینجا جایی است که واژه‌ها سرنوشت می‌سازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم می‌شکند! ✦ اگر داستانی در سینه داری که بی‌تاب نوشتن است، انجمن رمان‌نویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بی‌هیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار! .

ثبت‌نام!

داستانِ کوتاه آداک طاووس | Elaheh_A کاربر انجمن آوای رمان

Elaheh_AElaheh_A is verified member.

مدیرتالار فیلم و سریال+ نقد
کادر مدیریت
مدیر تالار آوا
منتقد آوا
هنرمند آوا
فیلم باز آوا
کتاب نورد آوا
سیسی آوا
تاریخ ثبت‌نام
9/7/24
نوشته‌ها
431
  • موضوع نویسنده
  • #1
•●بسم رب القلم●•

نام اثر: آداک طاووس
ژانر: فانتزی
نویسنده: الهه_آ
ناظر: @ماهی زلال پرست
خلاصه:
شاید وهم و خیال و شاید هم حقیقتی کتمان شده باشد؛ چرا که نقطه‌ی شروعی را به یاد نمی‌آورند و پایانِ همگی‌شان یکسان است!
یا خالقینِ آداک، هوش و حواس والایی دارند و یا هنبازانِ آداک، درایت کافی را برای درک حوادث ندارند!
هنبازان: شرکت کنندگان
 
آخرین ویرایش:
1000320191.webp


نویسنده‌ی عزیز؛ ضمن خوش‌آمد گویی،
سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن
داستان خود، خواهشمندیم قبل از تایپ داستان
قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید.

قوانین تایپ داستان کوتاه | انجمن نویسندگی آوای رمان

و چنانچه از تایپ ادامه داستان خود منصرف شدید
می‌توانید از طریق لینک زیر درخواست انتقال
به متروکه داشته باشید.

درخواست انتقال رمان به متروکه | انجمن نویسندگی آوای رمان

همچنین بعد از به پایان رسیدن داستان خود
لطفا در تاپیک زیر اعلام پایان کنید.

اعلام پایان داستان | انجمن نویسندگی آوای رمان

لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز
و خلاف عرف و قوانین انجمن جداً خودداری کنید.
ضمناً از کشیدن حروف و تکرار آن‌ها نیز بپرهیزید.


باتشکر | سرپرست بخش کتاب
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • موضوع نویسنده
  • #3
مقدمه:
بوی خونِ پیچیده در مشامشان خبر از بازیِ مرگ باری می‌داد.
شاید هم بازی‌ای درکار نباشد، شاید هم سرگرمیِ اصلی برای خالقین باشد، چرا که هیچگاه آمدن میثاقِ بازگشتن نیست.


هر کجا را که نگاه می‌کرد، جسمی زخمی روی تختی سفید رنگ افتاده بود و ناله‌ای از روی درد سَر می‌داد. موجوداتی شبیه به انسان که دخترک نمی‌توانست به راحتی چهره و یا جراحت آنها را ببیند؛ اما می‌دید که بی وقفه خون از سر و روی آنها به پایین می‌ریزد و کاشی‌های سفید رنگ را مزین می‌کند.
نگاهش را معطوفِ برادرِ بزرگ‌ترش کرد که همانند دیگران روی تخت سفید رنگ افتاده بود. پوستِ سفیدش به زردی می‌گرایید و اصوات نامفهومی از دهانش خارج می‌شد.
اشک‌هایش را با دستمالِ سفید رنگش پاک کرد و سرش را نزدیک لبانِ نازکِ برادرش برد و به او گوش سپرد:
- درد... درد... دا... رم.
با شنیدن صدای دردمندِ حامی‌اش، بغضش پیشروی کرد و باری دیگر اشک‌هایش به روی گونه‌هایش غلتید. با شنیدن صدای قدم‌های کسی که به او نزدیک میشد، سرش را بالا گرفت و نگاهش را به قهوه‌ایِ چشمانِ معشوقش، مایکل داد.
نگرانی در قهوه‌ایِ چشمانش موج میزد و دستانش را کلافه به موهای مجعدِ مشکی‌اش می‌کشید.
شاید همین جذابیت نفس‌گیر او باعث شده بود دخترک دلباخته‌ی او شود و تصمیم به ازدواج با او بگیرد.
او هم همانند همسرش، روی صندلیِ آبی رنگِ کنار تختِ سفید که هم‌اکنون از خون برادرِ دختر سرخ شده بود، نشست.
نگاهی به سفیدیِ چشمان دخترک که به سرخی می‌زد، انداخت و جسم نحیف او را در برگرفت؛ گویی خودش بیشتر به آغوشِ دخترک احتیاج داشت.
لرزشی خفیف از گرمای منتقل شده در جسمِ دختر، پدید آمد و خود را بیشتر به مایکل چسباند. پرده‌ی اشک جلوی دیدگانش را گرفته بود و دوباره با دستمالش نمِ آن را گرفت. در همین حین دکتری بالای سر برادرش آمد.
نگاهش را از برادرش گرفت و به چشمان بی‌فروغِ دکترِ رنگ و رو رفته‌ی روبرویش داد. دکتر بدون آن‌که حرکتی به گردنش دهد، سرش را سمت دخترک خم کرد و بدون لحظه‌ای پلک زدن، به سرخیِ چشمان دخترک خیره‌ شد.
سنگینی نگاه دکتر هر لحظه بیشتر آزارش میداد و انگار دلش ذره ذره فرو میریخت.
دکتر همانطور که دخترک را نگاه می‌کرد لبخند مرموزانه‌ای زد سپس بدون مقدمه‌چینی دستش را درون شکاف ایجاد شده در پهلوی پسرک کرد و پسر، فریادی از روی درد کشید.
کارینا با تعجب و سردرگمی به حرکات دکتر خیره شده بود و حرکاتِ سریعِ دکتر اجازه‌ی هیچ حرف یا سوالی را به او نمی‌داد.
دکتر، سرش را به سمت پسر برگرداند و دستش را بیشتر در زخمش فرو برد. هم‌زمان با بیرون آوردن جسمی که در پهلوی پسر بود، خون از زخم پسر فواره زد و روی صورت دخترک ریخت.
خون و اشک باهم از سر و روی دختر می‌چکید و تنها منتظر صدای برادرش بود که چند لحظه قبل، قطع شده بود. با نگرانی از جا برخاست و با قدم‌های لرزانش جلوتر رفت.
دکتر دست رنگ پریده‌اش را که به خون پسرک آغشته بود، با روپوشِ سفید رنگش پاک کرد و زیر لب زمزمه کرد:
_گند زدی به تموم لباسام.
صدای سرد و بی‌روحِ دکتر همانند خنجری در قلب دخترک فرو می‌رفت، برادر او درحال جان دادن بود و دکتر تنها نگران کثیفیِ لباس‌هایش بود؟
این مرد تماماً سفید پوشِ مقابلش ابداً اهمیتی به نگاه نگران این دو نمیداد و نخ و سوزنی را از جیبش درآورد.
این بار هم بدون اینکه از بی‌حسی یا داروی دیگری استفاده کند؛ سوزن را در گوشت پهلوی پسرک فرو کرد و بخیه‌هایی درشت روی تنش به یادگار گذاشت.
از جیب دیگرش شیشه‌ای که حاویِ ماده‌ای سفید رنگ بود را درآورد و سرِ فلزی آن را باز کرد. بویی عجیب در مشامشان پیچید؛ همانند بوی فلز و سرکه!
مایع را نزدیک زخم پسر برد و اندکی از آن را روی زخمش ریخت. مایع سفید رنگ جاری شد و کم کم رنگی نیلگون به خود گرفت و شروع به جلز و ولز کرد. همین باعث شد که صدای پسرک دوباره به هوا رود.
دخترک دل‌نازک‌تر از آن بود که ناله‌ی از روی درد برادرش را بشنود و آرام باشد. با نگرانی او را نگاه کرد و نامش را بر زبان جاری کرد:
_میکا...!
جوابی از سوی پسر دریافت نکرد و در همین حین دکتر با لبخندی که تمام دندان‌هایش را به نمایش می‌گذاشت، ضربه‌ای محکم با شیشه‌ی درون دستش به قفسه‌ی سینه پسر زد.
انگار همین یک ضربه نیرویی واردِ بدن میکائیل کرد چراکه به محضِ دور شدنِ دست دکتر از بدنش، ناگهان از جا پرید و بی‌توجه به خواهرش و مایکل، مستقیم به سمتِ خروجیِ بیمارستان دوید. بلافاصله مایکل از روی صندلی‌ آبی رنگ بلند شد و دست کارینا را در دست قفل کرد و دوید.
از میان تخت‌هایی که تا چند لحظه پیش با انسان‌هایی زخمی مزین شده‌ بودند، ولی هم‌اکنون فقط رد خون روی آنها بود گذشتند و به سمت میکائیل هجوم بردند.
میکا، با بی‌قراری از بیمارستان خارج شد و ردِ خونِ روی تیشرت سفید رنگش کم کم محو می‌شد. تمام این اتفاقات به اندازه‌ی کمتر از یک ثانیه رخ داده بود.
در یک لحظه ایستاد و به سمت آن دو نفر برگشت، چشمانش همانند اطراف، تاریک و مات بود و زردیِ پوستش بیشتر شده بود. بدون کلمه‌ای حرف نگاهِ لرزانش را به پشتِ سر آن دو نفر معطوف کرد و آن دو نیز رد نگاهش را دنبال کردند، مایکل متعجب به سمتِ مکانی که تا چند لحظه‌ی پیش بیمارستان در آنجا مستقر بود، رفت.
او شجاع‌ترین فردی بود که در آن لحظه تاریکی را می‌شکافت و در این زمین خالی از سَکنه آهسته آهسته به جلو می‌رفت. با شنیدن صدایی منزجر کننده که حاصل برخورد کفش‌های مشکی‌اش با چیزی بود، روی دو پا نشست و دستش را به سمت آن مایع برد.​
 
آخرین ویرایش:
  • موضوع نویسنده
  • #4
هوا تاریک بود و چشمانش آن مایع را درست نمی‌دید؛ انگشتش را با تردید در آن مایع فرو کرد و متوجه گَرمی و لزجی آن شد، دستش را به سمت بینی‌اش برد و آن‌ را بویید و با همان تردیدی که در کلامش بود زمزمه کرد:
-خون!
خواهر و برادر نیز به او ملحق شده بودند و میکائیل بر خلاف دقایقِ گذشته به طرز عجیبی آرام شده بود. میکا حرفی نمیزد و دخترک چشمانِ ترسیده‌اش را به مایکل دوخت و با صدایی آرام در حالی که رگه‌هایی از ترس در آن مشاهده میشد زمزمه کرد:
-من منصرف شدم، بیایید برگردیم.
میکائیل، با شنیدن این حرف با عصبانیتی شدید و صدایی بلند رو به خواهرش گفت:
-نه کارینا! نه!
دخترک شوکه از صدای بلندِ برادرش یکه‌ای خورد و پایش لغزید. لیزی و لزجیِ زمین باعث شد روی زمین بیافتد، اکنون درون دریایی از خون نشسته بود و صورت برادرش را با ناباوری می‌کاوید.
میکا درحالی که صدایش از خشم می‌لرزید و نفس نفس می‌زد، باری دیگر لب به سخن گشود:
-باید بریم، اونا منتظرن!
مایکل او را برانداز کرد و درحالی که صورتش از فرط خشم و تعجب برافروخته شده بود پرسید:
-کیا؟
میکا باری دیگر صدایش را بلند کرد و در حالی که مردمک چشم‌هایش دو-دو می‌زد گفت:
-حرف نزن، فقط دنبالم بیا!
نسیمی سرد وزید و تنِ دخترکِ به خون نشسته‌ را لرزاند، از جا برخاست و دستش را روی بازوی برادرش گذاشت و با لحنی که سعی در آرام کردن او داشت گفت:
-خیلی‌ خب میایم، آروم باش!
دخترک قصد داشت برادرش را آرام کند و قضیه را همین جا تمام کند. مایکلِ صبور اما دیگر کاسه‌ی صبرش لبریز شده بود و با عصبانیت داد زد:
-معلوم هست چه غلطی میکنی!
کارینا باری دیگر میانجی‌گری کرد و درحالی که چشمانِ قهوه‌ای رنگش میان آن دو می‌چرخید گفت:
-هی بس کنید!
اینبار مایکل را مخاطب قرار داد و دستش را به سمت میکائیلی که هم‌اکنون با چشم‌هایی به‌ خون نشسته مایکل را نگاه می‌کرد، دراز کرد و گفت:
-میکا یه پیشنهاد داد و ماهم قبولش کردیم!
اصلا نمی‌دانست برای چه قبول کرد که با برادرش به این مکان دور افتاده بیایند، همه چیز تقصیر آن بازیِ لعنتی بود.
مایکل، چشمانش را به روی قهوه‌ایِ چشمانِ کارینا بست و با تندی گفت:
- ولی از اولش می‌گفت اونا منتظرن! یه بار درست و حسابی نگفت داریم کدوم گوری میریم!
انگار چیزی در وجودِ دخترک ترک خورد و فرو ریخت؛ هر اتفاقی می‌افتاد او حق نداشت اینگونه بر سرش فریاد بکشد! دخترک می‌خواست لب به سخن بگشاید اما میکائیل مانع شد و گفت:
- مگه نگفتی بهم اعتماد داری، کو پس؟!
مایکل کلافه دستی به موهای مشکی رنگش کشید، میکائیل رفیقش بود و نباید در این وضعیت پشتش را خالی میکرد هرچند که کار عاقلانه‌ای نبود:
- خیلی‌خب، از کدوم طرف؟
مایکل دست رفیق و خواهرش را به دست گرفت و آن‌ها را همراه با خود به وسطِ خون‌ها برد، هرچه جلوتر می‌رفتند گرمی خون و عرقِ روی پیشانی‌شان بیشتر می‌شد. از گرما دهانشان خشک شده بود و زمانی که دخترک دستش را به سمت پیشانی‌اش برد، زیر پایشان خالی شد و تنها صدایی که سکوت آن بین‌ را می‌شکست صدایِ جیغِ دخترک بود.
با شتاب به زمینِ سفت و خاکی برخورد کردند، ولی هیچ‌گونه احساس دردی در آنها ایجاد نشد. کارینا زودتر از پسران بلند شد و ابتدا موهای فندوقی رنگش را تکانی داد و خاک‌هایی که به موهایش چسبیده بودند را با دست زدود و سپس فرفریِ موهایش را مرتب کرد.
همین چند ثانیه‌ی پیش در دریای از خون غوطه‌ور بود و عجیب بود که حالا هیچ لکه‌ی خونی را روی لباس‌هایش نمیدید.
پس از او نیز میکا و مایکل بلند شدند و مایکل بیخیالِ جلیقه‌ی چرمی‌اش که خاکی شده بود، به سمت دخترک رفت و لب زد:
-خوبی عزیزم؟
دخترک هنوز هم بابت نوع حرف زدن مایکل، از او ناراحت بود و به تکان دادنِ سر، اکتفا کرد. میکائیل اما توجهی به این دو نفر نداشت و پس از اینکه خاک‌های روی شلوار جینش را تکاند، به سمتِ راستِ دوراهیِ مقابلش رفت.
تازه آن زمان بود که دخترک دید در مقابل یک دوراهی قرار دارند و نمی‌دانست که چرا میکا سمت راست را انتخاب کرده است.
مایکل، دستانِ کارینا را در دست گرفت و به دنبالِ میکا رفت. زمین خاکی و جاده عاری از هرگونه گیاهی بود. تا چشم کار می‌کرد خاک بود و غبار! هرچه جلوتر می‌رفتند از اکسیژن هوا کاسته و نفس کشیدن برایشان سخت‌تر می‌شد، گرگ و میش هوا به سختیِ تنفسشان دامن می‌زد.
چند دقیقه‌ای در حال راه رفتن بودند و دیگر توانِ راه رفتن نداشتند.
دقیقا در همان نقطه‌ای که رخسارشان نیلگون شده بود، با موجوداتی عجیب و غریب مواجه شدند. موجوداتی که قدشان به اندازه‌ی یک گوسفند بوده و صورتی همانند راهبه‌ها داشتند. صدایی شبیه خرناسه کشیدن را از اعماق وجودشان رها می‌کردند که تن هر شنونده‌ای را می‌لرزاند.
 
آخرین ویرایش:
  • موضوع نویسنده
  • #5
انگار بر پیشانی‌ِ آنها حک شده بود که فقط از رنگ سیاه و سفید تشکیل شوند. ظاهرشان مخوف باشد و صدایی جز خِرخِر از خودشان ساطع نکنند.
دندان‌های بلند و سیاهشان‌، گوشت لبشان را شکافته بود و همان‌جا روی پوست سفیدشان، جاخو‌ش کرده بود.
کارینا به محضِ دیدن حفره‌ی چشمان آنها که عاری از هرگونه عنبیه و یا قرنیه‌ای بود، جیغ فرابنفشی کشید و همین باعث شد آن موجودات به سمت این سه نفر برگردند.
به محض برگشتن آن موجودات، چشمان مشکی فام میکائیل به رنگ ترس مزین شدو به آرامی لب زد:
-فرار کنید!
گویی منتظر همین جمله بودند تا همانند تیر از کمان رها شوند و خودشان را از دست آن موجودات نجات دهند.
کارینا قلب خود را درونِ حلقش احساس میکرد و تپش‌های بی امانِ آن راهِ نفس کشیدنش را بسته بود، با شنیدن صدای غرش آنها عرق سردی روی پیشانی‌اش نشست.
هر غرشی که می‌شنیدند تلنگری برای سریع‌تر دویدنشان بود. مایکل هر چندثانیه یکبار سرش را به سمت موجودات می‌گرفت تا فاصله‌ی آنها را با خودشان ببیند.
پس از چند دقیقه دویدن و ندیدن آن موجودات از حرکت ایستادند و اکسیژن را به شش‌هایشان هدیه دادند، گلوی کارینا هنوز هم بابت آن جیغ فرابنفشش می‌سوخت و هر نفس، دردی خفیف را ایجاد می‌کرد.
در قفسه‌ی سینه‌اش احساس سنگینی می‌کرد و چند مشت پیاپی بر سینه‌اش زد سپس روی زمین نشست و نالید:
-اونا دیگه چه کوفتی بودن!
میکائیل به عقب برگشت و نگاه دیگری انداخت تا مطمئن شود که آن کوتوله‌های وحشتناک دیگر دنبالشان نیستند. سپس دستی به پیشانی‌اش کشید و نفس حبس شده‌اش را بیرون فرستاد:
-اولی رو رد کردیم.
سکوت میانشان حکم فرما شده بود، نمی‌دانستند که باید به کجا بروند یا چه کاری انجام دهند. یا حتی نمی‌دانستند آنها چه موجوداتی بودند و پس از این باید منتظر چه موجوداتِ دیگری باشند.
تیله‌های نگران چشمانشان اطراف را می‌کاوید و نسیم سردی که می‌وزید مو بر تنشان سیخ می‌کرد.
صدای قهقهه‌هایی که از دور دست می‌رسید، باعث شکسته شدن سکوت میانشان می‌شد. مایکل با تعجب به سمت صدا سر برگرداند؛ سرش را به هرسمتی که می‌برد، صدا از سمت مخالف بر او چیره می‌شد.
با عجیب یا ترسناک بودنش کاری نداشت و فقط می‌خواست که آن صدای عذاب‌آور را برای همیشه ساکت کند تا دیگر اینطور منزجر کننده، گیرنده‌های صوتی‌اش را آزار ندهد. احساس کرد که صدای قهقهه از سمت راست می‌آید ولی این‌ بار بیشتر روی صدا متمرکز شد و امواج بیشتری را از سمت چپ دریافت کرد؛ پس آرام آرام به سمت چپِ خودش می‌رفت و با هر قدم صدای قهقهه‌ها بیشتر می‌شدند.
گویی صدای سوت قطار بود که از مجرای شنوایی‌اش عبور می‌کرد، چشمانش تار می‌دید و تصویر محوی از موهای مواجِ کسی را می‌دید. قدم‌هایش سست شده بود و سردرد خفیفی به دامنش افتاده بود.
بوی قهوه و دارچین مشامش را پر کرده بود، کم کم تصاویر جان می‌گرفتند و واضح می‌شدند. زنی با موهای خرمایی رنگ که بلندای آن تا پشت زانوهایش رسیده بود، پشت به او ایستاده بود و دختر بچه‌ای از سُرسُره‌ی بلند و آبی رنگ به پایین سُر می‌خورد و به ظاهر می‌خندید.
در دلش خدا را شکر کرد که انسانی به جز خودشان را در این مکان مخوف و عاری از هر گل و گیاهی می‌دید. با دست به کارینا و میکائیل اشاره کرد که به دنبالش بروند.
لبخندی بر لب نشاند و به سمت آن‌ها حرکت کرد.
 
آخرین ویرایش:
  • موضوع نویسنده
  • #6
کارینا و میکا که از همان ابتدا به دنبال مایکل در حرکت بودند، فضای اطراف را بررسی کردند. آنهاهم به این نتیجه رسیدند که در آن بیابانِ برهوت به جز همان سرسره‌ی آبی رنگ که ارتفاع خیلی زیادی داشت، چیز دیگری نبود و تنها موجودات زنده‌ [به جز خودشان] آن زن و دختربچه بودند.
مایکل همانطور که جلوتر می‌رفت، متوجه شد قهقهه‌ها متعلق به آن زنی‌ست که چهره‌اش را ندیده بودند و کمی بعد، صدای گریه‌ی آرامی نیز گوش‌هایش را نوازش کرد.
نزدیک و نزدیک‌تر شدند. از سرمای هوا کاسته می‌شد، کم کم باد گرمی شروع به وزیدن کرد و به سخت نفس کشیدنشان دامن می‌زد. در فاصله‌ی ده قدمی از آن‌ها ایستاده بودند و حالا به وضوح می‌دیدند که آن سرسره تنها تله‌ایست برای به قتل رساندن دختر بچه‌های کوچک چراکه آن زن، پایین سرسره ایستاده بود و کنار پای زن، درست در انتهای سرسره، تیغه‌ای فلزیِ تیز و برنده‌ای قرار داشت که با سرعت به حرکت چرخشی خود ادامه می‌داد.
نگاه کارینا به پایینِ سرسره افتاد. جویباری از خون به راه افتاده بود و سمتِ چپ زن، شیشه‌ای مکعبی شکل همانند یک اکواریوم قرار داشت که با آب و بدن‌های تکه تکه شده پر شده بود!
بدن‌های متلاشی شده‌ از زیر تیغه‌ به درون این شیشه می‌ریختند و در میان رنگِ قرمز خون، گُم می‌شدند.
بوی آهن باعث شد کارینا دستش را جلوی دهانش بگیرد و جوشِش متحویات معده‌اش را حس کند؛ در همین حین میکا آرام زمزمه کرد:
- بازم باید فرار کنیم.
مایکل انگار متوجه حالِ خراب دخترک شده بود که دستش را به آرامی پشت کمر او گذاشت و به جلو هدایتش کرد.
باید بدون اینکه جلب توجه کنند، خودشان را از این منطقه دور کنند. کارینا هنوز هم جوششِ محتویات معده‌اش را احساس می‌کرد و هر لحظه ممکن بود کنترل آن را از دست دهد.
هنوز چند قدمی نرفته بودند که با یکی از همان موجودات مؤنث روبه‌رو شدند با این تفاوت که هم‌اکنون می‌توانستند چهره آن موجود را ببینند.
چشم‌هایش درشت بود و مردمک‌هایی متعدد داشت، دو حفره بالای لبانِ به هم دوخته‌اش برای نفس کشیدن داشت و از پشت آن لبانِ به هم میخ شده، صدای قهقهه‌اش به گوش می‌رسید.
آن صدا تا مغز استخوانشان رسوخ می‌کرد و دو پسر با خودداری ترسشان را کنترل می‌کردند اما نمی‌توانستند رنگ‌ پریدگیِ صورتشان را مخفی کنند. استرس و دل‌آشوبگی عجیبی در سراسر بدنشان پیچیده بود.
انگار پاهای کارینا تحملِ وزنش را نداشتند که ناگهان دخترک روی زمین افتاد. هرآنچه در معده داشت و نداشت را پخشِ زمین کرد و نگاهش به پاهای موجود که درون زمین فرو رفته بودند، افتاد.
همانطور که روی دو زانو افتاده بود و دستش را روی دلش گذاشته بود نالید:
-خدایا!
این‌بار کنترل جوشش محتویات درون معده‌اش را از دست داد و مایعی زرد رنگ از دهانش بیرون پرید و با شدت روی زمینِ خاکی فرود آمد.
آن زن درحالی که انگشتان کشیده‌اش را درهم فرو کرده بود، به آرامی جلو می‌آمد. با مردمک‌های چشمش به طور همزمان به آنها نگاه می‌کرد و آن دو پسر، سرِ جای خود ثابت ماندند.
مایکل تصور کرد که روزی کارینا نباشد؛ خون در رگ‌هایش یخ بست و به آنی قلبش از حرکت ایستاد. قطعا نمی‌توانست حتی یک ساعت را بدون او بگذراند.
هرچه نیرو در وجودش داشت را به سمت دستانش هدایت کرد و دستِ دخترک را گرفت، او را از روی زمین بلند کرد و در آغوش کشید.
در تمام لحظاتی که مایکل، کارینا را از روی زمین بلند می‌کرد آن موجود فقط آنها را می‌نگریست و دیگر صدای قهقهه‌اش به گوش نمی‌رسید. کارینا که اکنون اندکی آرام گرفته بود به آن زن چشم دوخت.
احساساتش بین ترس و تعجب در نوسان بود چراکه آن زن دیگر حرکت نمی‌کرد و ایستاده بود. کارینا به او نگاه کرد؛ در آن لحظه تمامِ مردمک‌های موجود در چشمِ زن به روی کارینا متمرکز شد. این حرکت باعث شد کارینا از ترس به خود بلرزد، پس از آن صدای دورگه اما زنانه‌ی آن موجود بر فضا غالب شد جوری که انگار درست در گوش دخترک حرف می‌زند:
-اونو دوست داری؟
هر سه متعجب به آن زن نگاه می‌کردند. حالا تمامِ آن مردمک‌های مشکی رنگ به روی مایکل ثابت شده بود. مایکل همسرش را بیشتر به خود چسباند و با این کار می‌خواست به او قوت قلب بدهد.
ناگهان صدای رعب‌آور فریادی در فضا پیچید و زن روی زمین افتاد و شروع به گریستن کرد! موهای بلند مشکی رنگش همانند حصاری به دورش ریخته بود و از برخورد هر قطره‌ی اشکش با زمین، زمین ترک می‌خورد و با صدای بلندی فرو می‌ریخت. جوری که انگار از همان ابتدا وجود نداشته است.
 
آخرین ویرایش:
  • موضوع نویسنده
  • #7
جرقه‌ای در ذهن میکا زده شد، انگار کسی به او دستور حرف زدن داده بود. با لحن به ظاهر دوستانه‌ای رو به آن زن گفت:
-توهم دوسش داشتی؟
موجود که ردِ صدا را خطاب به خودش یافت، نگاهی به میکا کرد و هم‌چنان از پشت لب‌های دوخته‌شده‌اش گفت:
-ولی اون دوسم نداشت!
انگار یاد آوری خاطرات برای آن زن زجرآور بود که دوباره گریستن را با شدت بیشتری از سر گرفت و شروع به حرف زدن کرد:
-اون فقط بچه می‌خواست، ولی من نمیتونستم بچه‌دار بشم.
به آن سرسره‌ی کذایی که قتلگاه کودکانِ بی‌گناه بود اشاره‌ای کرد و ادامه داد:
-میخواستم اینجوری بر‌اش جبران کنم!
این‌بار لبان دوخته شده‌اش کِش آمده و چیزی شبیه لبخند زیر آن دو حفره‌ی تنفسی‌اش شکل گرفت. خورشید در وسط آسمان قرار داشت و حرف‌های آن زن، هوا را گرم‌تر می‌کرد:
-تازه براش تیکه تیکه هم میکنم که راحت‌تر بخوره.
کارینا هینی کشید و ترسیده قدمی به عقب برداشت و حالا، زمینِ اطراف آن زن به صورت دایره‌واری فرو می‌ریخت و دلیلش آن اشک‌هایی بود که از غم یا حسرت فرو می‌ریخت.
میکائیل که انگار رسالت خود را تمام کرده باشد زیرلب گفت:
-بریم.
ناگهان آن زن از جا بلند شد و به طرفشان حمله‌ور شد، به سرعت از جا کنده شدند و به طرف ناکجا آباد دیگری دویدند.
***
دستانشان را به زانو زده بودند و از فرطِ دویدن نفس-نفس می‌زدند.
گویی تازه متوجه اطرافشان شده بودند و با نگاهی کاوشگر این‌طرف و آن‌طرف را نگاه می‌کردند.
برخلاف ساعاتِ قبل که در بیابان بودند، هم‌اکنون فضای اطرافشان مملو از گل و گیاه بود و صدای شرشر آب بر فضا غالب بود.
نسیمی خنک صورتشان را نوازش می‌کرد و بوی گل‌های لاله روح از سرشان می‌پراند. برای لحظاتی فراموش کردند که در چه مکانی قرار دارند.
کارینا با چشمان درشت و قهوه‌ای رنگش اطراف را نگاه می‌کرد که اتاقکی مکعبی شکل و آجری توجه‌‌اش را به خود جلب کرد. با احتیاط به سمت اتاقک به راه افتاد که در همین حین متوجهِ نهر آبِ مقابلش شد. این طرفِ نهر با پلی چوبی به اتاقک وصل می‌شد و هم‌اکنون روی پلِ قدیمی و پوسیده ایستاده بود. سمت راستش را مجسمه‌ی طاووسی که گردنی دراز و طولانی داشت و پر از گیاه شبدر بود، اشغال کرده بود.
میکائیل به سرعت کنار کارینا قرار گرفت و باعث شد دخترک تنه‌ای بخورد، قبل از افتادنش مایکل بازوی او را گرفت و ثابت نگهش داشت.
شبدر‌های روی مجسمه با نظم و ترتیب خاصی، جمله‌ای را به نمایش گذاشته بودند . هر سه به طور همزمان جمله‌ی "We're waiting for you" را روی گردن طاووس دیدند و زیر لب زمزمه کردند.
 
آخرین ویرایش:
  • موضوع نویسنده
  • #8
ناگهان پل چوبی شکست و زیرپایشان خالی شد، به چشم برهم زدنی درون آب افتادند.
رود که پیش از این آرام و زلال بود، هم اکنون جوش و خروشی سهمگین داشت و آن سه‌نفر اسیرِ دستِ موج‌ها.
از شدت شوکِ وارده هیچ صدایی از آن‌ها به گوش نمی‌رسید و عملاً هیچ حرکتی نمی‌کردند و گویی نهر از این فرصت استفاده کرده بود تا آن‌ها را با تمام قدرت به این‌طرف و آن‌طرف پرتاب کند.
مایکل تلاش می‌کرد دستان تنومندش را به کارینا برساند و دخترک را کنار خودش نگهدارد‌، اما جریان آب از او زرنگ‌تر بود و آن دو را از هم دورتر می‌کرد.
صدای جیغ‌های کارینا میان صدای برخورد آب با تنشان گُم می‌شد و در یک لحظه سرش با سنگی که کف رودخانه بود برخورد کرد. چشمانش سیاهی رفته و پلک‌هایش بسته‌ شد. بدنش روی آب ثابت ماند و به آرامی شناور شد.
انگار رودخانه آن‌ها را به مقصد رسانده بود که دیگر تلاشی برای آسیب زدن نداشت. از حجم آب کم می‌شد و مایکل توانست کنترل خود را دست بگیرد.
با اضطراب و نگرانی به سمت کارینا رفت و تکه‌سنگی که جلوی پایش بود را ندید. بلافاصله آن سنگ تعادلش را به هم زد و درون رودخانه‌ای که حالا عمق آبش به اندازه یک کَف دست بود افتاد.
میکائیل قهوه‌ای‌ چشمانش را در حدقه چرخاند و در حالی که به سمت مایکل می‌رفت غرید:
- یکی باید خودتو نجات بده!
مایکل با خشونت از او چشم گرفت و زانوی دردناکش را نوازش کرد. میکا بالای سر او قرار گرفت و دستش را سمتش دراز کرد. مایکل نگاه تندی به او انداخت و بی‌توجه به او از جا بلند شد.
هوا رو به تاریکی می‌رفت و این اصلا برای ماندن در مکانی ناشناخته خوشایند نبود.
مایکل دستانش را به زیر بدن دخترک برد و او را روی هر دو دست بلند کرد. با خشمی که حالا جای صبوری او را گرفته بود میکائیل را خطاب قرار داد:
- خب آقای راهنما، حالا باید چه غلطی بکنیم؟
میکائیل پوزخند صدا داری زد و یکی از ابروهایش را بالا انداخت. او خیلی آرام شده بود و دیگر اثری از دردِ زخم پهلویی که در بیمارستان داشت، در او دیده نمی‌شد. همانطور که از کنار آن‌ها رد می‌شد گفت:
- اگه من راهنماتم دنبالم بیا.
صورتش را سمت مایکل چرخاند و ادامه داد:
- بدون حرف!
چشمکی به صورتِ کبود از خشم مایکل زد و به سمت شمالِ شرقی مکانی که حضور داشتند به راه افتاد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • موضوع نویسنده
  • #9
ساعاتی بود که دنبال میکا راه می‌رفت و حالا شب تاریک‌تر از هر زمانی بود. میکائیل مقابل اتاقکی کاهگلی که دری چوبی داشت ایستاد. مایکل به او رسید و در باز‌ شد.
ابتدا میکا و پس از آن مایکل وارد شد. فضای کلبه از بیرون سردتر بود و قطعا تا صبح مجسمه‌هایی یخی از آن‌ها باقی می‌ماند.
مایکل، کارینا را روی زمین گذاشت و همانجا وا رفت. دخترک هنوز چشمانش را باز نکرده بود و نفس‌هایش به شماره افتاده بود.
مایکل سرش را از قفسه سینه او فاصله داد و با ناباوری سرش را تکان داد و گفت:
- نه نه چشماتو باز کن.
اشک در چشمانش حلقه زده بود و بی هدف دخترک را تکان می‌داد:
- بلند شو کارینا.
میکائیل با سری کج شده به دیوار گِلی تکیه زده بود و دست به سینه آن‌ها را نگاه می‌کرد. سنگینی نگاهش دیوانگی مایکل را بیشتر می‌کرد!
آسمان سیاه رنگ چشمان مایکل باریدن گرفت و پسر همانند رعد و برق بر سر میکا فرود آمد. مشت اول را زیر چانه او زد و از لای دندان‌های چفت شده‌اش غرید:
- چیو نگاه می‌کنی عوضی!
مشت دوم را مستقیما به دهانش زد و خشن‌تر از قبل گفت:
- خواهرت اونجا داره می‌میره و تو وایسادی بدبختی منو نگاه می‌کنی؟
میکائیل با آرامش دستِ مایکل را از روی یقیه‌ی لباسش جدا کرد و سرش را کامل به طرف کارینا گرفت. لبخند گشادی زد که تمام دندان‌هایش مشخص شد. باریکه‌ای خون از لبانش جاری شد و تا انتهای چانه‌اش امتداد یافت.
به سمت در چوبی اتاقک رفت که بلافاصله دستان مایکل یقه‌اش را این‌بار از پشت اسیر کرد. پسرک را به طرف خود کشید و در گوشش زمزمه کرد:
- اگه یه تار مو ازش کم شه، بیخیال تو و هدف کوفتیت میشم و همین‌جا چالت می‌کنم.
میکا توجهی به حرف او نکرد و سرش را با افسوس تکان داد.
از در خارج شد و منتظر ماند. انگار سرمای هوا برای او معنایی نداشت که با آن تیشرت سفید رنگ در هوای آزاد ایستاده بود.
 
آخرین ویرایش:
عقب
بالا