انجمن آوای رمان

✦ اینجا جایی است که واژه‌ها سرنوشت می‌سازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم می‌شکند! ✦ اگر داستانی در سینه داری که بی‌تاب نوشتن است، انجمن رمان‌نویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بی‌هیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار! .

ثبت‌نام!

شعر اشعار مهدی اخوان ثالث

  • موضوع نویسنده
  • #2
آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر با آن پوستین سرد نمناکش
باغ بی‌برگی، روز و شب تنهاست
با سکوت پاک غمناکش.

مهدی_اخوان_ثالث
 
  • موضوع نویسنده
  • #3
لحظه‌ی دیدار نزدیک است...
باز من دیوانه‌ام، مستم
باز می‌لرزد دلم، دستم
باز گویی در جهان دیگری هستم
های! دل!
ای نخورده مست!
لحظه‌ی دیدار نزدیک است...

مهدی_اخوان_ثالث
 
  • موضوع نویسنده
  • #4
شب، امشب نیز
شب افسردهٔ زندان
شب ِ طولانی پاییز
چو شب‌های دگر دم کرده و غمگین
بر آماسیده و ماسیده بر هر چیز
همه خوابیده‌اند، آسوده و بی غم
و من خوابم نمی‌آید
نمی‌گیرد دلم آرام
درین تاریک بی روزن
مگر پیغام دارد با شما، پیغام
شما را این نه دشنام است، نه نفرین
همین می‌پرسم امشب از شمایی خوابتان چون سنگ‌ها سنگین
چگونه می‌توان خوابید، با این ضجهٔ دیوار با دیوار؟

مهدی_اخوان_ثالث
 
  • موضوع نویسنده
  • #5
چون درختی در صمیمِ سرد و بی‌ابرِ زمستانی
هرچه برگم بود و بارم بود،
هرچه از فرّ بلوغِ گرمِِ تابستان و میراثِ بهارم بود،
هرچه یاد و یادگارم بود،
ریخته‌ست.

چون درختی در زمستانم،
بی که پندارد بهاری بود و خواهد بود.
دیگر اکنون هیچ مرغ پیر یا کوری
در چنین عریانیِ انبوهم آیا لانه خواهد بست؟
دیگر آیا زخمه‌های هیچ پیرایش،
با امیدِ روزهای سبز آینده؛
خواهدم این سوی و آن سو خست؟

چون درختی اندر اقصایِ زمستانم.
ریخته دیری‌ست
هرچه بودم یاد و بودم برگ...

مهدی_اخوان_ثالث
 
  • موضوع نویسنده
  • #6
ما چون دو دریچه روبروی هم،
آگاه ز هر بگومگوی هم.

هر روز سلام و پرسش و خنده،
هر روز قرارِ روزِ آینده.

عمر آینه بهشت، اما... آه!
بیش از شب و روزِ تیر و دی کوتاه.

اکنون دل من شکسته و خسته است،
زیرا یکی از دریچه‌ها بسته است.

نه مهر فسون، نه ماه جادو کرد،
نفرین به سفر، که هر چه کرد، او کرد.

مهدی_اخوان_ثالث
 
  • موضوع نویسنده
  • #7
تیغ‌هامان زنگ‌خورده و کهنه و خسته
کوس‌هامان جاودان خاموش
تیرهامان بال بشکسته
ما فاتحان شهرهای رفته بر بادیم
با صدایی ناتوان‌تر زآنکه بیرون آید از سینه،
راویان قصه های رفته از یادیم

مهدی_اخوان_ثالث
 
  • موضوع نویسنده
  • #8
من با تو نگویم كه تو پروانه‌ی من باش
چون شمع بیا روشنی خانه‌ی من باش

در كلبه‌ی من رونق اگر نیست صفا هست
تو رونق این كلبه و كاشانه‌ی من باش

من یاد تو را سجده كنم ای صنم اكنون
برخیز و بیا ، خود بت بتخانه‌ی من باش

دانی كه شدم خانه خراب تو حبیبا
اكنون دگر آبادی ویرانه‌ی من باش

لطفی كن و در خلوت محزون من ای دوست
آرام و قرار دل دیوانه‌ی من باش

چون باده خورم با كف چو برگ گل خویش
ای غنچه دهان ساغر و پیمانه‌ی من باش

چون مست شوم بلبل من سازهم‌ آهنگ
با زیر و بم ناله مستانه‌ی من باش

من شانه زنم زلف تو را و تو بدان زلف
آرایش آغوش من و شانه‌ی من باش

ای دوست چه خوب است كه روزی تو بگویی
امید بیا با من و پروانه‌ی من باش

مهدی_اخوان_ثالث
 
  • موضوع نویسنده
  • #9
هرچه خواهی کن،
تو خود دانی
گر عبث،
یا هرچه باشد چند و چون،
این است و جز این نیست.
مرگ گوید: هوم! چه بیهوده!
زندگی می‌گوید: اما باز باید زیست،
باید زیست،
باید زیست!

مهدی_اخوان_ثالث
 
اى خوش بحال و روز كسانى كه گاه‌گاه
دارد به لب تبسمى از لطف، يارشان

من نيستم حسود، ولى رشك مي‌برم
بر آن كسان كه يار بود در كنارشان

آنان‌كه دل به يار ِ سفر كرده مى‌دهند
آواره مى‌شوند چو ما از ديارشان

اى باد صبحدم! به عزيزان من بگو
دل گويدم كه كار ندارم به كارشان

سوزد دلم ز دورى و در ديده مى‌كشم
روزى اگر نسيم بيارد غبارشان

ما داغ هجر ديده و خورديم خون دل
از دست مردمى كه تفو بر تبارشان

عشّاق داغديده نخواهند لوح گور
بعد از وفات لاله دمد بر مزارشان


مهدی_اخوان_ثالث
 
عقب
بالا