انجمن آوای رمان

✦ اینجا جایی است که واژه‌ها سرنوشت می‌سازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم می‌شکند! ✦ اگر داستانی در سینه داری که بی‌تاب نوشتن است، انجمن رمان‌نویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بی‌هیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار! .

ثبت‌نام!

همگانی برنامه آخرین روز زندگیت

نهـنـگ

فیلم باز
فیلم باز آوا
گنجینه آوا
تاریخ ثبت‌نام
8/28/24
نوشته‌ها
558
  • موضوع نویسنده
  • #1
اسپم ممنوع
 
همین روال عادی
 
اگه بفهمم روز اخرمه
وصیت ناممو مینویسم
وسایل بدردبخورو قیمتیمو جدا میکنم و میدم به عزیزام تا یادگاری نگه دارن
برا همه ی ادمای مهم زندگیم یه نامه مینویسم
یکم به ظاهرم میرسم
ناخونامو درست میکنم
و غذاهای مورد علاقمو میخورم
با پولای مونده ته حسابمم چند تا هدیه کوچیک میگیرم برا اونایی که میدونم‌خیلی ناراحت میشن از نبودنم..
بیشتر نگران اعضای خانوادمم چون میدونم چقد از دست دادن یه عزیز سخته
شبشم کنارشون میخوابم همین
 
اگه بفهمم که روز آخر‌ زندگیمه به ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اندازه ی اشک هایی که تو کل زندگیم از سر ناراحتی ریختم اون رو از مردن ام خوشحال میشم و اشک شوق میریزم.
 
به کل کسایی که دوستشون دارم پیام میدم و برای مراسمم دعوتشون میکنم و تمام چیزایی که منو یادشون میندازه رو آتیش میزنم و بعد پیاده‌روی میکنم
یادآوری خیلی چیز مسخره و دردناکیه
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Mahak
وسایل رو جمع میکنم میسوزونم
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Mahak
سکوت، مرور زندگی و دلداری به مامانم...
 
امیدوارم یه روز بارونی وسط زمستون باشه
مرگ قو حبیب رو می‌ذارم رو تکرار و وسط بارون راه میرم میرقصم می‌خندم و گریه می‌کنم سیگار هم میکشم.
واقعا ترجیح میدم تنهای تنها باشم و با بهترین لباس و زیباترین حالت خودم اون روز رو بگذرونم
 
عقب
بالا