انجمن آوای رمان

✦ اینجا جایی است که واژه‌ها سرنوشت می‌سازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم می‌شکند! ✦ اگر داستانی در سینه داری که بی‌تاب نوشتن است، انجمن رمان‌نویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بی‌هیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار! .

ثبت‌نام!

رمان بر فراز دروازه‌های ایرانشهر | سینتامان کاربر انجمن آوای رمان

سینتامان

کاربر آوا
کاربر آوا
تاریخ ثبت‌نام
1/25/26
نوشته‌ها
10
  • موضوع نویسنده
  • #1
نام اثر: بر فراز دروازه های ایرانشهر
نویسنده: سینتامان
ناظر: @Zarzar
نوع ژانر: فانتزی، تاریخی، عاشقانه
خلاصه: آناشید؛ دختری از تبار نور که از قلب آذربایگان سرنوشت زمین را در دوره‌ای از تاریکی ایران زمین تغییر می‌دهد و نگاه بیداری مردم به چشمان او دوخته شده تا با رقم زدن عاشقانه‌ای در صحیفه‌ی ایرانشهر و هفت سرزمین، آگاهی آینده را به زیباترین ممکن شکل دهد... .
 
آخرین ویرایش:

نویسنده‌ی عزیز
ضمن خوش‌آمد گویی و سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن
رمان خود، خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود
قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید.

تاپیک جامع قوانین تایپ رمان | انجمن نویسندگی آوای رمان

دقت داشته باشید رمان شما باید اثر شخص حقیقی خودتان باشد.

قوانين حق اثر و سرقت ادبی

و چنانچه از تایپ ادامه رمان خود منصرف شدید
می‌توانید از طریق لینک زیر درخواست انتقال
به متروکه داشته باشید.

درخواست انتقال رمان به متروکه | انجمن نویسندگی آوای رمان

همچنین بعد از به پایان رسیدن رمان خود در
لینک زیر اعلام پایان کنید.

اعلام پایان رمان | انجمن نویسندگی آوای رمان

لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز
و خلاف عرف و قوانین انجمن جداً خودداری کنید.

ضمناً از کشیدن حروف و تکرار آن‌ها نیز بپرهیزید.
 
  • موضوع نویسنده
  • #3
به نام ایزد یکتا که حماسه را از ازل تا ابد آفرید.

زیر پرتوهای طلایی خورشید خوشه‌های طلایی گندم چه زیبا می‌درخشیدند! تلالو خورشید در گرمای تابستان چه خوب به چشم‌ام می‌آمد!
قدم‌های استوار و بلند‌‌م را بر روی کاه‌های گندمزار برمی داشتم و حرارت سوزان نیمروز، توانم را ربوده بود. به ناچار پیراهن بلند زردرنگ حریری‌ام را بالا زدم و با کشیدن نفسی کوتاه، خود را بر روی یکی از بسته‌های کاه که مرتب با فاصله‌ی یک متری از هم چیده شده بودند، انداختم و خوابیده به پشت بسته‌ی کاه، پاهایم را از بلندایش که از زمین فاصله داشت، انداختم.بی اختیار لبخند زدم و رو به پرتوهایی که در آن ساعت ظهر مرا مهمان خود کرده بود، نفس‌های کوتاه دیگری کشیدم.دستانم را قلاب کرده؛ به زیر قسمتی از موهای بافته شده‌ام که به صورت پاپیون بسته بودم، بردم. از شدت عرقی که بر جان گردنم افتاده بود، بقایای موهایم راکه تا کمر درازایش بود، همراه با شال بنفش رنگ که به موی بافته شده‌ی پاپیون‌ام وصل بود، بر روی کاه‌ها انداختم و به تماشای عظمت کوه‌های آبادی که خود را همیشه غرق در تمنای نور خورشید با صلابت ایستاده‌اند، سرگرم کردم. آبادی که هزاران سال ناگفته‌های زیادی را در دل خود پنهان کرده! قره ناز! ومنی که کم‌کم به تازگی قرار بود از دومین دهه‌های عمرم به سمت آینده کوچ کنم؛ آن هم در دومین ماه گرم تابستان که همیشه مصادف با مفهوم نام دخترانه‌ام بود، آناشید؛ مفهومی که در عمق ذهن مادرم باعث دلگرمی زندگی‌اش بود. زیبایی گندمزار با خوشه‌های طلایی‌اش داشت عمق نگاه ریزبینانه‌ام را عمیق‌تر می‌کرد که صدای بلند بکتاش؛ نگهبان قره‌ناز را از دور به خوبی شنیدم :
-آناشید.
او داشت مثل همیشه مرا باصدای بلند خطاب می کرد. با بی‌توجهی، در دل به کارهایش پوفی کشیدم. کارهای نه‌چندان عاقلانه و مزاح‌گونه‌اش که همیشه از گم شدن گله‌های حیوانات اهالی آبادی حکایت داشت وبه دنبال آن، مرا مجبور به پیداکردنشان می کرد.
او این بار علی رغم بی توجهی‌هایم، با نزدیک شدن به من آناشید گفتنش داشت ادامه پیدا می‌کرد. کم‌کم داشتم چهره‌اش را در زیر شعاع‌های نور آفتاب با قدم‌های خسته حالش می‌دیدم که با تعجب ابرویی گره کردم و با برداشتن دستان قلاب شده‌ام از زیر موهای پنهان شده در زیر شالم، به او نیم نگاهی انداختم. روی بسته‌ی کاه کمرم را راست کردم و در میان گرمای ظهر، نسیمی خنک از طرف کوه‌های پشت قره ناز به صورتم وزید و رو به بکتاش پرسیدم:
-چه شده بکتاش؟
 
آخرین ویرایش:
  • موضوع نویسنده
  • #4
می‌خواستم مثل همیشه از بابت رفتارهای نه‌چندان دلچسبی بیشتر به او بتوپم که با نفس‌هایی کوتاه و چهره‌ای سرخ شده، کف دست راستش را به نشانه‌ی دست نگه‌دار به سمتم روانه کرد‌. هم‌زمان با فروخوردن آب گلویش از سیبک گلو، دستی بر کلاه گنبدی شکل قهوه‌ای رنگش برد تا مانع افتا‌دنش شود. با لحنی نگران به من گفت:
-آناشید‌بانو، این بار نه حیوانی از اهالی آبادی گم شده و نه من شما را به بازی گرفته‌ام.
گویا از حالت صورتم ذهنم را خوانده بود. به همین دلیل برای گفتن خبرش برایم پیش‌دستی کرد:
-آذرمینوبانو؛ مادرتان شما را به کار مهمی فراخوانده. عجله کنید.
با شنیدن این خبر همانند آتشفشانی که از دل کوه برآمده باشم از روی بسته‌ی کاه که نشسته بودم، جهیدم و با نگرانی که از سر تا پای وجودم کمین کرده بود، دامن پیراهنم را مرتب کردم و با بکتاش که تابه حال این گونه خبر مهمی را با آشفته‌حالی برایم نیاورده بود، به سمت قره‌ناز همراه شدم.
داشتیم از تپه‌ی گندمزار که همیشه گندم‌کاری بر روی آن انجام می‌گرفت، به سمت آبادی که در پایین کوه‌های مقابل گندمزار قرار داشت، به تندی پیش می‌رفتیم.
آبادی به خوبی بین تپه‌ی گندمزار و کوه‌ها محاصره شده بود و این موقعیت‌اش را به دلایلی نسبت به دیگر آبادی‌ها متمایزتر کرده بود. از لابه‌لای خانه‌های آبادی، در نهایت به خانه‌ی آجری‌مان رسیدیم. خانه‌ای که قبل از رسیدن به در ورودی چوبی‌اش، رودی کوچک از کنار درخت تنومند سیب در سمت چپ حیاط روحم را جلا می داد و زردی گلبرگ‌های آفتابگردان در سمت راست حیاط در‌ جلوی‌ خانه، شعله‌ی عشقم را به این کاشانه‌ی پررمز و راز بیشتر می‌کرد. بکتاش هنوز داشت همراهی‌ام می کرد که از دو پله‌ی ورودی خانه، در چوبی‌مان را باز کردم و باصدای بلند، مادرم را صدا زدم. چند بار پیاپی لب به صدا ز‌د‌نش گشودم اما با ناامیدی نه صدایش را شنیدم و نه چهره‌ای از او دیدم.
با چهره‌ای آشفته، سرم را به سمت بالا که بکتاش داشت با نگاه‌هایش داخل خانه را می‌کاوید، بردم که با پیچیدن پرسشی در گوشه‌ی ذهنم گفتم:
-پدرم؛ آتا‌ارسلان را چطور؟ ندیده‌ای؟
او هم به نشانه‌ی نفی، سری تکان داد. من نیز با چرخاندن سرم به عقب و افتادن نگاه تیزبینانه‌ام به آتشدان سفالی خاموش که با پایه‌ای سفالی در گوشه‌ی راست خانه بود، پی به ماجرای خطرناکی که مادرم مرا خبر کرده بود، بردم. از طرفی آتش آتشدان کاشان‌ مان خاموش شده بود و از طرفی دیگر، مادر با رفتن به جایی که کسی بویی از آن جا نبرد، محل اختفایش را این چنین به من فهمانده بود. اندکی امید از روزنه‌ی قلبم به وجودم راه یافته بود تا با رفتن به مخفی گاه مادر، او را پیدا کنم.
 
آخرین ویرایش:
  • موضوع نویسنده
  • #5
بی هیچ حرفی سرم را به سمت بکتاش که در ورودی در خانه با کلاه قهوه‌ای و پیراهن بلند آبی رنگش ایستاده بود، چرخاندم و گفتم:
-از همراهی کردنت سپاس گزارم. شما دیگر می توانی بروی ولی او با انداختن چین‌هایی بر پیشانی‌اش گفت:
-بانو، من نمی‌توانم شما را این گونه رها کنم. اکنون که آتاارسلان هم مانند مادرتان در آبادی نیست!
بی هیچ اهمیتی از پله‌ها پایین رفتم که از پشت صدای مردانه‌اش به گوشم خورد:
-من نگهبان قره‌ناز هستم. یادتان هست که چندین سال پیش چه اتفاقی برایتان رخ داد؟
من که نمی‌خواستم کسی ذره‌ای از محل مادر آگاهی پیدا کند، به هر بهانه‌ای که شده باید مانع آمدنش می‌شدم. آن هم زمانی که آتش آتشدان کاشانه‌مان خاموش شده! مادرم همیشه می‌گفت مبادا فروغ و گرمای آتش در خانه‌هایمان از بین برود؛ چون این گونه دل‌هایمان رو به سردی می‌رود و دوران یخبندان با بی‌رحمی تمام به آبادی‌ها و شهرها هجوم می‌آورند. آری، این حرف‌های مادرم که همیشه حلقه به گوشم کرده بودم، داشت نوید دوره‌ای از تاریکی‌های زمانه را می‌داد. دوباره رو به عقب برگشتم و با جدیتی که اکنون زمانش فرا رسیده بود، گفتم:
- آن پیشامد ناخوشایند زمانی بود که من کودکی بیش نبودم اما هم اکنون از دختران کارآزموده ی این آبادی در مقابلت قدعلم کرده و با نهایت قدردانی، شما را از مسئولیتی که برای قره‌ناز داری، در برابرش معاف می‌کند.
او نگاه سنگینش را به ناچار و با تمام احترامی که همیشه برای خانواده‌مان داشت، به من ارزانی کرد و بی هیچ واکنشی قسمت دامنی لباس بلندش را در برابرم تکاند و می خواست قدمی برای خارج شدن از خانه بردارد که من با کناز زدن شال بنفش رنگم به پشت شانه‌ام گفتم:
-نگران نباش. من خود مادر را پیدا می کنم. از اینکه خبر درخواستش را به من اطلاع دادی، گویا دین‌ات را به من ادا کردی! از شما هیچ انتظاری نیست. می توانی بروی.
او هم با تکان دادن سرش به نشانه‌ی تایید، لحن مردانه‌اش را بم‌تر کرد و گفت:
-بله، بانوی من. اهورامزدا نگهدارتان باد.
و او به سرعت از حیاط خانه خارج گشت. من نیز با خیالی آسوده به سمت اسب قهوه‌ای رنگم که تازه از خوردن آب رودمان در کنار درخت سیب تمام شده بود، رفتم. اسبی باقدرت که از کودکی همراهم بود و مرا در سختی‌های این آبادی و کوچه‌پس‌کوچه‌هایش رها نکرده بود. به راستی که نام آماندا برایش برازنده بود. با کشیدن دستی بر یال زیبایش، روی زینش نشستم و با رفتن یورتمه‌ای روی زینش مسیرم را به یکی از کوه‌های پشت آبادی کج کردم. کوهی سوت و کور با تمام شکوه به رخ کشیده‌اش و میان دو کوه کوچکتر از خود به نام تیله داغ! تیله داغی که طبیعت بکر قره‌ناز را زیباتر کرده بود.
 
آخرین ویرایش:
  • موضوع نویسنده
  • #6
گهگاهی برای اطمینان از تعقیب نکردن کسی سرم را به عقب می‌چرخاندم تا مبادا با دنبال‌کردنم، از مخفی‌گاه مادرم مطلع شوند. با نزدیک شدن به کوه تیله‌داغ افسار آماندا را برای پیاده‌شدن کشیدم.با انداختن پای‌چپم بر روی رکابش از آماندا پیاده شدم و رو به غار نه چندان کوچک تیله‌داغ نگاهی انداختم. بی‌قراری، مرا وادار به داخل شدن در غار می کرد. غاری که سنگ‌های بزرگ کوه دور فضای داخلش را احاطه کرده بودند. چشمه‌ای از آب هم از دل آن سنگ‌ها به بیرون از کوه جاری می شد. مادرم؛ آذرمینو‌بانو را با همان چهره‌ی مهربان همیشگی‌اش در حال نیایش دیدم که چطور با آرامشی شگرف رو به شکاف دایره‌ای شکل سقف غار، خورشید آسمان را نظاره می‌کرد.
کله‌بند آماندا را به سنگی محکم بیرون از غار بستم و منتظر اتمام نیایش‌هایش بودم که اندکی بعد، با شال و پیراهن سفید زیبایش با لحنی دلنشین صدایم زد:
-نور چشم من، گویا جایمان عوض شده. اکنون تو منتظر من در ورودی غار ایستاده‌ای!
در دلم به تیزبینی مادرم آفرینی گفتم و با لبخندی که بر روی لب‌هایم نقش بسته بود، در کنارش روی سنگی صاف و طوسی‌رنگ بزرگی نشستم. اندکی نور، فضای داخل غار را روشن کرده بود. چشمانم را به چشمان مشکی رنگش دوختم و گفتم:
-همین که برای دیدارت منتظر بنشینم،برایم از هزاران دنیا باارزش‌تر است.
او هم بی‌اختیار با آن صورت گندمگون و ابروهای کمانی‌اش لبخندی حواله‌ام کرد و با گزیدن لب پایینی‌اش از من پرسید:
-حتی اگر انتظارت هزاران سال به طول بینجامد؟
من هم با اطمینانی که از بودن محبتش در قلبم داشتم، به نشانه‌ی تایید سری به پایین تکان دادم اما مادرم چند ثانیه‌ای سکوت کرد و با به گره انداختن به ابروهای پرپشت و کمانی‌اش، نگاهش را در دیدگانم قفل کرد و گفت:
-بکتاش را به دنبالت فرستادم تا به تو که تک‌دختر زندگیم هستی، بگویم؛ دیگر از انتظاری که تو از آن حرف می‌زنی، خبری نخواهد شد.
مادرم داشت دوپهلو سخن می‌گفت. من با کشیدن دستان گرمش به سمت خودم پرسیدم:
-مادر چرا نمی گویی ماجرا از چه قرار است؟ چرا این چنین در لفافه حرف می‌زنی؟
او با چرخاندن سرش به فضای دور غار، نگاهم را به کنده‌‌کاری‌های غار جلب کرد:
-گل‌بوته‌های مهرابه ی غار را می‌بینی که چگونه کنده کاری شده؟ همه‌ی این ها بهانه‌ای برای حضورم در این مهرابه ی غار است. همینک هم در این وقت نیمروز به اینجا آمده‌ام تا نیایش‌هایم را در پیشگاه اهورامزدای بزرگ به جای آورم.
مادرم هر چه بیشتر با من نطق می کرد، همان مقدار هم گنگی حرف‌هایش به سراغم می آمد. اکنون او داشت انگشتان دستانم را در دستان گرمش می فشرد و ادامه می داد:
-نیایش می کنم تا از گذرگاه‌های تاریکی که در کمین تو و ایرانشهر است، به سلامت بگذری.
 
آخرین ویرایش:
  • موضوع نویسنده
  • #7
دست گندمگون راستش را به آرامی از زیر شالم به یقه‌‌ی پیراهن بلند زردرنگم برد تا گردنبند آویخته‌شده‌ام را به بیرون بکشد. گردنبند‌شمسه‌ام را که از جنس الماس به رنگ زرد بود و در همان نور اندک با درخشندگی‌اش در چشمانم برق انداخته بود، با بند چرمی مشکی‌رنگ وصل‌شده به آن، مادرم از کودکی با هدیه دادن به من مهمان گردنم کرده بود. او با کشیدن آهی سرشار از نگرانی‌های مادرانه‌اش نگاهی به شمسه‌ام کرد و گفت:
-همه چیز قرار است از همین شمسه‌ی رازآلودت شروع شود.
با شنیدن این حرف، انگشتان دست راستم را روی شمسه‌ام که اکنون روی یقه‌ی پیراهنم افتاده بود، کشیدم که مادرم با چرخاندن سرش به سمت بیرون غار، سراسیمگی‌اش در لحنش پیدا شد و گفت:
-زمان موعود فرا رسیده! وقت رفتنت به مقر پادشاه ایرانشهر و هفت سرزمین که همان کاخ چهل‌منار است. (مرودشت فارس)
او داشت از سفر دور و دراز و ماجرایی خطرناک حرف می‌زد که قرار است راهی‌اش شوم. او داشت چشمانش را به چشمان عسلی‌رنگم برمی گرداند که پدرم؛ آتاارسلان نفس‌زنان به ورودی غار رسید. پدرم با آن ته ریش نه‌چندان بلند مشکی‌رنگ و شکوه مردانه‌اش که همیشه حامی ما و برادرانم بود، از بزرگان مورد‌اعتماد قره‌ناز محسوب می شد؛ تا جایی که موبد زرتشتی قره‌ناز؛ مغ سالار به پاک‌پنداری و راست‌گفتاری و نیک‌کرداری پدرم قسم یاد می‌کرد. از آن جایی که موقعیت قره‌ناز به دلیل نزدیکی با آتشکده‌ی آذرگشنسب (تخت سلیمان آذربایجان غربی) همیشه مور‌د توجه بود، آیین‌های اهورایی بیشتر از سایر آبادی‌ها در آنجا برگزار می شد. پدرم قسمتی از پیراهن کمر به پایین قهوه‌ای رنگش را که خاک خورده بود، تکاند و با عجله قدم‌هایش را به سمت ما تندتر کرد. با آشفتگی که در چهره‌اش موج می‌زد، نفس‌زنان گفت:
-گروهی از ارتش تاریکی به آبادی مان نزدیک شده... .آذربایگان در خطر است!
همین جمله برای افتادن روحمان در منجلاب تشویش کافی بود. پدرم با آن لباس بلندش که با کمربند سیاه رنگ چرمی‌اش بسته بود، کلاه قهوه‌ای رنگ گنبدی شکلش را روی سرش همانند بکتاش جابجا کرد و با آرامشی که سعی داشت از خود نمایان کند، رو به من که در برابرش ایستاده بودم، با عجله گفت:
-آنها به دنبال شمسه‌ی تو آمده‌اند. تا وقتی که شمسه‌ی تو را صاحب نشوند، ایرانشهر و هفت‌سرزمین روی آرامش را به خود نخواهد دید.
 
آخرین ویرایش:
عقب
بالا