- تاریخ ثبتنام
- 8/11/24
- نوشتهها
- 42
- موضوع نویسنده
- #1
چیستی و چرایی سرهگرایی پارسی
سرهگرایی، در بنیاد خود، تلاشیست برای بازیابی توان زبانی یک جامعه. همانگونه که فناوری و ثروت بنیاد استقلال و آزادی عمل یک جامعهاست، در زمینهی فرهنگی نیز خودسالاری واژگانی نقشی همانقدر سازنده دارد. زبان، بمثابه بازاریست که در آن واژهها همچون کنشگران آزاد دادوستد میکنند. هرچه از بیرون بر زبان یک جامعه تحمیل شود، جریان طبیعیاش آشفتهتر میگردد. تقویت سرهگرایی، فرهنگ و روح یک ملت را از فشارهای بیگانه میرهاند. اما آنچه که گفتم تنها نیمهای از واقعیتاست، نیمهای که باید به زندگی و تجربه نزدیک شود.
واژهها سادهاند. میآیند. مینشینند. میزنند. میروند. پارسی سره نیز چنیناست: شیرین، روشن، زلال. کاربرد واژههایی که مثل قدمزدن در کوچهای آشناست، میدانی خاک آن از چیست و بادش از کدام سو میآید. این زبان میخواهد راه را برای جملههای ساده باز کند، برای واژههایی که بدون بزک، حقیقت را همانطور که هست روایت میکنند. و با همین نزدیکی به تجربه، میتوان دوباره از چشمانداز نظری توضیح داد که چرا چنین گرایشی پدید آمده و لازمهی بقای جامعهی ماست.
هر جامعهای، اگر بخواهد خود را بفهمد، باید ابزار فهم خود را زنده نگاه دارد. همانطور که آزادی بدون مالکیت مفهوم ندارد، زبان نیز، مالکیت جمعی ذهن و حافظهاست. اگر این مالکیت سست شود، تصمیمگیری دربارهی آینده دشوارتر میگردد. سرهگرایی تلاشیست برای حفظ این دارایی. نه بصورت بستن مرزها، که بشیوهی تقویت بنیانها: بازیابی پیشوندها و پسوندهای بومی، پرهیز از وامگیریهای بیدلیل، و ساخت واژههایی که ریشه در خاک خود دارند. اما زبان فقط اقتصاد ذهن نیست، زندگی روزمره هم هست. وقتی برای جمعی سخنرانی میکنی، یا در یک گفتگو مشارکت میکنی، یا هتا در یک یادداشت کوتاه که خطاب به فردی دیگر مینویسی، وقتی واژه در دستت مینشیند و میفهمی چه میگوید و از کجا آمده، حس میکنی بخشی از توست. مثل آبی خوشگوار که از چشمهای آشنا برداشته باشی. این حس، البته سادهاست، اما همین سادگی میتواند گاهی بزرگترین دلیل باشد. و از دل همین تجربههای ساده، میتوان چشماندازی بلندتر را شناخت.
زبان تنها میراث نیست، نیروی پدیدآورنده نیز هست. هر جامعهی آزاد باید ابزارهای خودسامانی را داشته باشد، سرهگرایی نیز ابزار خودسامانی فرهنگیست و ساحت آینده را از درون میسازد: در علم، در هنر، در فناوری. واژهای درست، مثل سنگبنایی درستاست، میتواند طبقههای دیگری بر خود بپذیرد، بیآنکه فروبریزد.
اگر بخواهم از چیستی و چرایی پارسی سره گذر کنم و به کنارههای دورتر زبان نزدیک شوم، باید رو بسوی گذشته داشته باشم، به نسلهای پیشین که در دل زمان کوشیدهاند زبان را از آسیب فراموشی و دگرگونی بیمهار نگاه دارند. این گذار ما را از اکنون پرسشگر، به گذشتهای میبرد که در آن پالایش زبان نه شعار بود و نه پویشی زودگذر، بلکه کنشی فرهنگی برای پاسداشت هویت.
تاریخچهی پالایش زبان در ایران
پالایش زبان در ایران، ریشه در روزگاری در دارد. در دوران هخامنشیان و سپس اشکانیان، زبانها در همزیستی بودند اما ساختار دیوانی هر دوره میکوشید ثبات و یکنواختی را نگاه دارد. در کتیبههای داریوش، دقت در گزینش واژگان دیده میشود، چیزی که امروزه میتوان آن را نخستین صورت رعایت معیار زبانی دانست. پس از آن، در روزگار ساسانی، حضور زبان پهلوی و دستگاه موبدی، آگاهی به واژهگزینی را ژرفتر کرد. موبدان هنگام گردآوری اوستا بدقت بر نشانههای زبانی مینگریستند و از همین رهگذر، نخستین شیوههای صیانت از واژگان بومی شکل گرفت.
با ورود اسلام و گسترش زبان تازی در ایران، چهرهی زبان دگرگون شد. این دگرگونی تنها وامگیری نبود، بلکه ترازوی قدرت میان دو زبان نقش داشت. زبان پارسی، که در لایههای مردمی زنده مانده بود، برای بقا ناگزیر به همزیستی شد و واژگان بسیاری را پذیرفت. با اینهمه، در همان سدههای نخستین، شاعرانی چون رودکی آگاهانه کوشیدند بخش چشمگیری از واژگان را از ریشههای ایرانی برگیرند. این کوششها هنوز سازمانیافته نبود، اما دانههای نخستین پالایش زبانی را کاشت: باور به اینکه زبان باید در هستهی خود پارسی بماند، هتا اگر در پیرامون از واژگان بیگانه کمک گیرد.
در سدههای چهارم تا ششم، کوشش برای پالایش زبان نه با قانون، بلکه با قدرت ادبیات شکوفا شد. فردوسی، که آگاهانه از واژگان زبان تازی دوری میگزید، به بزرگترین نماد این جریان بدل شد. او با سرودن شاهنامه، نه تنها اسطورهها و تاریخ و فرهنگ و هنر، بلکه ساختارهای بنیادین زبانی را زنده نگاه داشت. در کنار او، نویسندگانی همانند بیهقی و نظامالملک نیز اگرچه از زبان تازی بهره میگرفتند، اما بنا داشتند جمله را بر وزن و آهنگ پارسی سوار کنند. در این دوره، پالایش بیشتر بمنزلهی حفظ روح زبان بود تا زدودن کامل واژگان بیگانه.
با گسترش دیوانسالاری و نفوذ فرهنگهای گوناگون، گرایش به پالایش زبان آرام گرفت. نوشتهها آمیختهتر شدند و گاه پیچیدگی زبانهای تازی و ترکی چنان بر متن سایه میانداخت که خوانندهی عادی از فهم آن دور میماند. اما در دل همین دوران، گروهی از پژوهشگران، بویژه فرهنگنویسان، کوشیدند زبان را دوباره به مسیر سادهتر و خالصتر بازگردانند. فرهنگنامههایی چون برهان قاطع گواه این بازخیز آراماند، تلاشی برای ثبت واژههای ناب و محلی، و مقابله با زوال ذخیرهی زبانی.
پالایش زبان همزمان با افول قاجار دوباره جان گرفت. روزنامهنویسان، خطیبان و نویسندگان دریافتند که زبان ساده و ریشهدار میتواند مردم را با خود همراه کند. این دوره، پالایش را از حوزهی ادبیات به حوزهی سیاست کشاند. کسانی چون دهخدا، ملکالشعرای بهار و فروغی در کنار دگرگونیهای اجتماعی، برای سادهسازی و بازیابی قدرت زبان پارسی تلاش کردند. دهخدا با لغتنامهی سترگ خود، زمین سفتی زیر پای این پالایش گذاشت.
در دهههای پس از قاجار، برای نخستین بار پالایش زبان سازمان یافت. فرهنگستان زبان ایران، با حضور استادانی چون فروغی، نفیسی و همایی، پروژهای بزرگ آغاز کرد: ساخت واژههای علمی و اداری با ریشههای پارسی. نتیجهی آن واژههایی شد مانند فرودگاه، دانشگاه، هواپیما، شهرداری، خودکار و دهها نمونهی دیگر که امروز چنان طبیعیاند که کمتر کسی به نوساز بودنشان میاندیشد. این دوره، نقطهی عطفی بود که پالایش از حالت احساس فردی به برنامهای ملی رسید.
در نیمهی دوم قرن چهارده هجری نیز کوششهای پالایشی در قالب فرهنگستان دوم ادامه یافت، اما همراه با نقدهای فراوان. برخی آن را افراطی دانستند و برخی ناکافی. در سالهای بعد، با گسترش رسانهها و فناوری، پالایش زبان دوباره معنایی گستردهتر پیدا کرد. نه بازگشت به گذشته، بلکه تلاش برای یافتن واژههایی که هم ریشهدار باشند و هم پاسخگوی نیازهای امروز. پروژههایی مردمی و دانشجویی، حرکتهای فضای مجازی، و فرهنگنامههای نوین، نشان میدهد که پالایش زبان اکنون، بیش از هر دوران دیگر، از پایین به بالا پیش میرود، مردم خود واژه میسازند، میپذیرند یا رها میکنند.
امروز دیگر پالایش زبان نه جنگی با واژههای بیگانهاست و نه بازسازی کامل گذشته. بیشتر شبیه گفتمانیست میان نسلها: گفتمانی که میپرسد چطور میتوان زبان را زنده، توانمند و ریشهدار نگاه داشت. این تاریخچه نشان میدهد که پالایش، مسیری یکسویه نیست، نوسانی میان حفظ و پذیرشاست، میان ریشه و نیاز. و در همین نوساناست که زبان پارسی توانسته سدهها زنده بماند و همچنان شمشیری در دست روایتگرانش باشد.
سرهگرایی، در بنیاد خود، تلاشیست برای بازیابی توان زبانی یک جامعه. همانگونه که فناوری و ثروت بنیاد استقلال و آزادی عمل یک جامعهاست، در زمینهی فرهنگی نیز خودسالاری واژگانی نقشی همانقدر سازنده دارد. زبان، بمثابه بازاریست که در آن واژهها همچون کنشگران آزاد دادوستد میکنند. هرچه از بیرون بر زبان یک جامعه تحمیل شود، جریان طبیعیاش آشفتهتر میگردد. تقویت سرهگرایی، فرهنگ و روح یک ملت را از فشارهای بیگانه میرهاند. اما آنچه که گفتم تنها نیمهای از واقعیتاست، نیمهای که باید به زندگی و تجربه نزدیک شود.
واژهها سادهاند. میآیند. مینشینند. میزنند. میروند. پارسی سره نیز چنیناست: شیرین، روشن، زلال. کاربرد واژههایی که مثل قدمزدن در کوچهای آشناست، میدانی خاک آن از چیست و بادش از کدام سو میآید. این زبان میخواهد راه را برای جملههای ساده باز کند، برای واژههایی که بدون بزک، حقیقت را همانطور که هست روایت میکنند. و با همین نزدیکی به تجربه، میتوان دوباره از چشمانداز نظری توضیح داد که چرا چنین گرایشی پدید آمده و لازمهی بقای جامعهی ماست.
هر جامعهای، اگر بخواهد خود را بفهمد، باید ابزار فهم خود را زنده نگاه دارد. همانطور که آزادی بدون مالکیت مفهوم ندارد، زبان نیز، مالکیت جمعی ذهن و حافظهاست. اگر این مالکیت سست شود، تصمیمگیری دربارهی آینده دشوارتر میگردد. سرهگرایی تلاشیست برای حفظ این دارایی. نه بصورت بستن مرزها، که بشیوهی تقویت بنیانها: بازیابی پیشوندها و پسوندهای بومی، پرهیز از وامگیریهای بیدلیل، و ساخت واژههایی که ریشه در خاک خود دارند. اما زبان فقط اقتصاد ذهن نیست، زندگی روزمره هم هست. وقتی برای جمعی سخنرانی میکنی، یا در یک گفتگو مشارکت میکنی، یا هتا در یک یادداشت کوتاه که خطاب به فردی دیگر مینویسی، وقتی واژه در دستت مینشیند و میفهمی چه میگوید و از کجا آمده، حس میکنی بخشی از توست. مثل آبی خوشگوار که از چشمهای آشنا برداشته باشی. این حس، البته سادهاست، اما همین سادگی میتواند گاهی بزرگترین دلیل باشد. و از دل همین تجربههای ساده، میتوان چشماندازی بلندتر را شناخت.
زبان تنها میراث نیست، نیروی پدیدآورنده نیز هست. هر جامعهی آزاد باید ابزارهای خودسامانی را داشته باشد، سرهگرایی نیز ابزار خودسامانی فرهنگیست و ساحت آینده را از درون میسازد: در علم، در هنر، در فناوری. واژهای درست، مثل سنگبنایی درستاست، میتواند طبقههای دیگری بر خود بپذیرد، بیآنکه فروبریزد.
اگر بخواهم از چیستی و چرایی پارسی سره گذر کنم و به کنارههای دورتر زبان نزدیک شوم، باید رو بسوی گذشته داشته باشم، به نسلهای پیشین که در دل زمان کوشیدهاند زبان را از آسیب فراموشی و دگرگونی بیمهار نگاه دارند. این گذار ما را از اکنون پرسشگر، به گذشتهای میبرد که در آن پالایش زبان نه شعار بود و نه پویشی زودگذر، بلکه کنشی فرهنگی برای پاسداشت هویت.
تاریخچهی پالایش زبان در ایران
پالایش زبان در ایران، ریشه در روزگاری در دارد. در دوران هخامنشیان و سپس اشکانیان، زبانها در همزیستی بودند اما ساختار دیوانی هر دوره میکوشید ثبات و یکنواختی را نگاه دارد. در کتیبههای داریوش، دقت در گزینش واژگان دیده میشود، چیزی که امروزه میتوان آن را نخستین صورت رعایت معیار زبانی دانست. پس از آن، در روزگار ساسانی، حضور زبان پهلوی و دستگاه موبدی، آگاهی به واژهگزینی را ژرفتر کرد. موبدان هنگام گردآوری اوستا بدقت بر نشانههای زبانی مینگریستند و از همین رهگذر، نخستین شیوههای صیانت از واژگان بومی شکل گرفت.
با ورود اسلام و گسترش زبان تازی در ایران، چهرهی زبان دگرگون شد. این دگرگونی تنها وامگیری نبود، بلکه ترازوی قدرت میان دو زبان نقش داشت. زبان پارسی، که در لایههای مردمی زنده مانده بود، برای بقا ناگزیر به همزیستی شد و واژگان بسیاری را پذیرفت. با اینهمه، در همان سدههای نخستین، شاعرانی چون رودکی آگاهانه کوشیدند بخش چشمگیری از واژگان را از ریشههای ایرانی برگیرند. این کوششها هنوز سازمانیافته نبود، اما دانههای نخستین پالایش زبانی را کاشت: باور به اینکه زبان باید در هستهی خود پارسی بماند، هتا اگر در پیرامون از واژگان بیگانه کمک گیرد.
در سدههای چهارم تا ششم، کوشش برای پالایش زبان نه با قانون، بلکه با قدرت ادبیات شکوفا شد. فردوسی، که آگاهانه از واژگان زبان تازی دوری میگزید، به بزرگترین نماد این جریان بدل شد. او با سرودن شاهنامه، نه تنها اسطورهها و تاریخ و فرهنگ و هنر، بلکه ساختارهای بنیادین زبانی را زنده نگاه داشت. در کنار او، نویسندگانی همانند بیهقی و نظامالملک نیز اگرچه از زبان تازی بهره میگرفتند، اما بنا داشتند جمله را بر وزن و آهنگ پارسی سوار کنند. در این دوره، پالایش بیشتر بمنزلهی حفظ روح زبان بود تا زدودن کامل واژگان بیگانه.
با گسترش دیوانسالاری و نفوذ فرهنگهای گوناگون، گرایش به پالایش زبان آرام گرفت. نوشتهها آمیختهتر شدند و گاه پیچیدگی زبانهای تازی و ترکی چنان بر متن سایه میانداخت که خوانندهی عادی از فهم آن دور میماند. اما در دل همین دوران، گروهی از پژوهشگران، بویژه فرهنگنویسان، کوشیدند زبان را دوباره به مسیر سادهتر و خالصتر بازگردانند. فرهنگنامههایی چون برهان قاطع گواه این بازخیز آراماند، تلاشی برای ثبت واژههای ناب و محلی، و مقابله با زوال ذخیرهی زبانی.
پالایش زبان همزمان با افول قاجار دوباره جان گرفت. روزنامهنویسان، خطیبان و نویسندگان دریافتند که زبان ساده و ریشهدار میتواند مردم را با خود همراه کند. این دوره، پالایش را از حوزهی ادبیات به حوزهی سیاست کشاند. کسانی چون دهخدا، ملکالشعرای بهار و فروغی در کنار دگرگونیهای اجتماعی، برای سادهسازی و بازیابی قدرت زبان پارسی تلاش کردند. دهخدا با لغتنامهی سترگ خود، زمین سفتی زیر پای این پالایش گذاشت.
در دهههای پس از قاجار، برای نخستین بار پالایش زبان سازمان یافت. فرهنگستان زبان ایران، با حضور استادانی چون فروغی، نفیسی و همایی، پروژهای بزرگ آغاز کرد: ساخت واژههای علمی و اداری با ریشههای پارسی. نتیجهی آن واژههایی شد مانند فرودگاه، دانشگاه، هواپیما، شهرداری، خودکار و دهها نمونهی دیگر که امروز چنان طبیعیاند که کمتر کسی به نوساز بودنشان میاندیشد. این دوره، نقطهی عطفی بود که پالایش از حالت احساس فردی به برنامهای ملی رسید.
در نیمهی دوم قرن چهارده هجری نیز کوششهای پالایشی در قالب فرهنگستان دوم ادامه یافت، اما همراه با نقدهای فراوان. برخی آن را افراطی دانستند و برخی ناکافی. در سالهای بعد، با گسترش رسانهها و فناوری، پالایش زبان دوباره معنایی گستردهتر پیدا کرد. نه بازگشت به گذشته، بلکه تلاش برای یافتن واژههایی که هم ریشهدار باشند و هم پاسخگوی نیازهای امروز. پروژههایی مردمی و دانشجویی، حرکتهای فضای مجازی، و فرهنگنامههای نوین، نشان میدهد که پالایش زبان اکنون، بیش از هر دوران دیگر، از پایین به بالا پیش میرود، مردم خود واژه میسازند، میپذیرند یا رها میکنند.
امروز دیگر پالایش زبان نه جنگی با واژههای بیگانهاست و نه بازسازی کامل گذشته. بیشتر شبیه گفتمانیست میان نسلها: گفتمانی که میپرسد چطور میتوان زبان را زنده، توانمند و ریشهدار نگاه داشت. این تاریخچه نشان میدهد که پالایش، مسیری یکسویه نیست، نوسانی میان حفظ و پذیرشاست، میان ریشه و نیاز. و در همین نوساناست که زبان پارسی توانسته سدهها زنده بماند و همچنان شمشیری در دست روایتگرانش باشد.
آخرین ویرایش: