انجمن آوای رمان

✦ اینجا جایی است که واژه‌ها سرنوشت می‌سازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم می‌شکند! ✦ اگر داستانی در سینه داری که بی‌تاب نوشتن است، انجمن رمان‌نویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بی‌هیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار! .

ثبت‌نام!

رمانِ کوتاه جسور | زهرا رمضانی کاربر انجمن آوای رمان

زهرارمضانی

جوجه آوا
جوجه آوا
تاریخ ثبت‌نام
2/5/25
نوشته‌ها
50
  • موضوع نویسنده
  • #1
1000043924.webp

نام داستان: جسور
ژانر: جنایی، معمایی، عاشقانه

ناظر: @~مَهوا~
نویسنده: زهرا رمضانی
خلاصه: تبعید شد به جایی که همیشه آن را در فیلم‌ها می‌دید؛ جایی که در هر قاب، داستانی از دل‌تنگی و دوری روایت می‌شد. او جسور بود، همچون قهرمانان سینما که با شجاعت در برابر طوفان‌ها ایستاده‌اند، اما در مقابل دختر مقابلش، گویی تمامی آن جسارت‌ها در هم می‌شکست. عشق و امید، دو شعله‌ای که در دلش زبانه می‌کشیدند، در برابر این چالش‌های بی‌پایان کم‌سو می‌شدند و او را به تفکر در مورد سرنوشتش وا می‌داشت.
 
آخرین ویرایش:
1000320191.webp

نویسنده‌ی عزیز🌸
ضمن خوش‌آمد گویی و سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن داستان خود، خواهشمندیم قبل از تایپ داستان
قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید.

قوانین تایپ داستان کوتاه | انجمن نویسندگی آوای رمان

و چنانچه از تایپ ادامه داستان خود منصرف شدید
می‌توانید از طریق لینک زیر درخواست انتقال
به متروکه داشته باشید.

درخواست انتقال رمان به متروکه | انجمن نویسندگی آوای رمان

همچنین بعد از به پایان رسیدن داستان خود
لطفا در تاپیک زیر اعلام پایان کنید.

اعلام پایان داستان | انجمن نویسندگی آوای رمان

لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز
و خلاف عرف و قوانین انجمن جداً خودداری کنید.

ضمناً از کشیدن حروف و تکرار آن‌ها نیز بپرهیزید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • موضوع نویسنده
  • #3
مقدمه: جسور بودم و نمی‌دانستم پا بر روی بدترین قسمت زندگانی گذاشته‌ام! همچون پرنده‌ای که در آسمان بی‌پایان پرواز می‌کند، غرق در رویاها و آرزوهایم بودم؛ اما غافل از آنکه زیر پایم پرتگاهی عمیق نهفته است. طمع داشتم، طمعی شیرین و تلخ، همچون میوه‌ای که در نگاه اول زیبا و وسوسه‌انگیز به نظر می‌رسد، اما در دلش دانه‌های تلخی پنهان است. نمی‌دانستم این خصلتم باعث می‌شود روزی تو را ببینم، آن کسی که در دنیای من مانند یک سایه‌ی مرموز پدیدار می‌شود، و قلبم را به آتش می‌کشد.
اما مسئله اینجاست که آیا هر دویمان از این اتفاق خرسندیم یا نه! آیا این تقاطع سرنوشت، ما را به سمت نور هدایت خواهد کرد یا در دل شب‌های تاریک غرق خواهد کرد؟ در این بازی شگفت‌انگیز سرنوشت، آیا ما تنها بازیگران نقش‌های خود خواهیم بود یا می‌توانیم داستانی نو بسازیم؟
 
آخرین ویرایش:
  • موضوع نویسنده
  • #4
میکروفون را بعد از اعلام آن که از کدام واحد خبرگزاری گزارش تهیه کرده پایین آورد و در حالی که سعی داشت، بند میکروفن را جمع کند رو به رایان که دوربین را از روی دوشش پایین می‌آورد گفت:
- خوب شد؟
رایان با لبخند همیشگی که مهمان لبان نازک و صورتی رنگش بود سری تکان داد و گفت:
- آره! کارهای ادیت رو انجام میدم بهت نشون میدم. به نظرت این مستندی که می‌خوای انجام بدی می‌گیره؟
میراث در حالی که بخاطر گرد و خاک بلند شده چشمانش را ریز می‌کرد گفت:
- برام مهم نیست این کارم می‌گیره یا نه. بریم داخل شهرش؟ حس می‌کنم چیزای بیشتری می‌تونیم برای مستند پیدا کنیم.
رایان سری تکان داد و در حالی که به سمت ون مشکی رنگی که سیستم‌هایشان در آن قرار داشت می‌رفت گفت:
- اوکی بریم.
هر دو بر روی صندلی‌ها نشستند و این رایان بود که ماشین را به حرکت در آورد، میراث هنوز که هنوز است باورش نمی‌شد که بخاطر کله شقی‌ای که انجام داده بود او را برای گرفتن گزارش و خبرنگاری به کشور سوریه بفرستند. از کارهایش هیچ پشیمان نبود و همین روحیه و اخلاقیاتش باعث ماندن رایان کنار این پسر مثلا جسور شده بود.
چشمان یاقوتی رنگ میراث از بدو ورود به شهر، تماما به بچه‌هایی بود که با قیافه‌های ژولیده و بهم ریخته و لباس‌های نامرتب و حتی پاره در حال بازی بودند.
خانه‌های متروک که بخش عمده‌ای از آنان خراب شده بود باز هم محل رفت و آمد مردمی بود که در حال ترمیم خانه‌هایشان بودند. ناخواسته با دیدن کودکانی که در آبِ کم عمق و کاملا گِلی در حال بازی بودند از رایان خواست که ماشین را نگه دارد.
شال سرمه‌ای سفید چهارخانه رنگی که از بدو ورود به سوریه خریده بود را به دور دهان و موهایش پیچاند و بعد از برداشتن تنقلاتی که در ماشین داشت از آن پیاده شد.
زبان عربی را جز «بله» و «خیر» نمی‌دانست و همین نقطه ضعفش برای ارتباط با کودکان بود، آهایی گفت که باعث شد توجه بچه‌ها به او جلب شود.
کودکانی که کوچک‌تر بودند، با ترس پشت دیوار خرابه‌ای قایم شدند، حق داشتند هیکل میراث نسبتا درشت بود و با آن صورت پوشیده مانند خلافکارها به نظر می‌رسید، پلاستیک خوراکی را روی زمین گذاشت و بعد از در آوردن کیک و بیسکوبیت آنان را به سمت پسری گرفت که شاید تازده وارد ده سالگی شده بود و با تکان دادن کیک از پسرک خواست آنان را بگیرد.
شک و دودلی در آن چشمان معصوم و کودکانه کاملا مشهود بود و همین میراث را مجاب کرد که بعد از باز کردن کیک و پایین دادن شال از روی دهانش کمی از آن را بخورد تا به آنان اطمینان دهد خوراکی‌ها سالم هستند.
پسرک با زبان عربی بعد از دیدن لبخند کمرنگ میراث از بچه‌های دیگر خواست که گارد خود را پایین بیاورند و همین باعث دوستی ساده میان آنان شد.
 
  • موضوع نویسنده
  • #5
میراث با لبخند درحالی که آنان را تماشا می‌کرد به پسرکی که حکم رهبر را داشت نگاه کرده و همان‌طور که با دست به خودش اشاره می‌کرد نامش را چندین بار به زبان آورد تا بالاخره پسرک به خودش اشاره کرد و نامش را گفت؛ اسم دختر و پسرهای دیگری که آن جا بودند را نیز یکی پس از دیگری گفت و این میراث بود که برای حفظ نام آنان، پشت بند ماجد اسامی را تکرار می‌کرد.
با شروع باد و خاکی که ناگهانی اتفاق افتاد، میراث دوباره شال را بر روی دهانش کشید و تا خواست به سمت رایان که به سمتش می‌آمد برود با شنیدن صدای انفجار قالب تهی کرد، چیزی در اعماق وجودش فرو ریخت، هم ترس جان خود را داشت هم کودکانی که با جیغ و فریاد در حال رفتن به درون خانه‌ی متروک بودند.
نمی‌دانست خودش را نجات دهد یا به آنان کمک کند؛ تنها کاری که مانند احمق‌ها در آن لحظه از او سر زد این بود که با ترس به آسمان خیره شود تا منبع صدای انفجار‌ها را بیابد با صدای فریاد رایان به خودش آمد.
- باید بریم میراث!
میراث که دیگر هیاهوی کودکان را نمی‌شنید، سری تکان داد؛ در دلش طوفانی از افکار و احساسات در حال وزیدن بود. ناگهان، با برخورد بمب به ماشین، هر دو به شدت به طرفی پرت شدند. کشیده شدن بدن میراث بر روی زمین خاکی و پر از آجر، آخی از اعماق وجودش برآورد و چهره‌اش را به هم پیچاند. صدای خرد شدن استخوان‌های کتفش در آن هیاهو و بمباران، مانند زنگی غم‌انگیز در گوشش طنین‌انداز شد. گوش‌هایش سوت می‌کشید و احساس می‌کرد علاوه بر کتف، مچ پایش نیز به خاطر پرت شدنش آسیب دیده؛ جدای از آن، سمت راست بدنش چون بوم نقاشی‌ای کبود و خونی شده بود.
به رایان که بیهوش بر روی زمین افتاده بود نگاهی انداخت و بعد از آن که به سختی از جایش بلند شد، تلوخوران و با پای ضرب دیده‌اش خودش را به او رساند. آنقدر او را تکان داد و نامش را صدا زد تا بالاخره چشمان یشمی روشن رایان بعد از چندین بار پلک زدن به سختی گشوده شد. تنها شانس رایان این بود که چندین جایش زخمی شده و هیچ مشکل حادی نداشت.
ماشین در حال سوختن بود و شعله‌های سرکش آن مانند زبان‌های آتشین، لوازم مورد علاقه‌اش را به کام خود می‌کشید. رایانی که پهلوی آسیب دیده‌اش را گرفته بود، با غصه‌ای عمیق به آن خیره شد؛ تمام سیستم، دوربین و لوازم محبوبش در حال سوختن بود و او جز نگاه حسرت‌بار هیچ کاری نمی‌توانست انجام دهد. در آن لحظه، دنیای او به خاکستر تبدیل شد.
میراث در حالی که سعی داشت به رایان کمک کند تا بلند شود با صدای ضعیف گفت:
- باید یک جا پناه...
با صدای ماجد که نام میراث را فریاد می‌زد نگاه هر دو به پشت سرشان چرخید؛ ماجد در حالی که ورودی خانه خرابه ایستاده بود، با دست به آنان اشاره کرد که پیش او بروند.
رایان که تمام لباس‌هایش خاکی و پاره شده بود در حالی که از جایش بلند می‌شد گفت:
- باید بریم پیششون! احتمالا مکان امنی تو خونه خرابه دارن.
میراث نگاه وحشت زده‌اش به ماجد بود؛ پس سری برای رایان تکان داد و همان‌طور که می‌لنگید به سمت ماجد رفتند.
در آن لحظه میراث ممنون‌دار پسری بود که یک جورایی آن دو نفر را از این مخمصه نجات داد.
 
آخرین ویرایش:
  • موضوع نویسنده
  • #6
به محض ورود به خرابه، ماجد از پله‌هایی که به زیرزمین می‌رسید پایین رفت؛ اما میراث با یادآوری گردنبند کودکی‌اش که در ماشین بود. رو به رایان با نگاه هراسان و آشفته گفت:
- من... من باید برم... چند دقیقه دیگه میام تو با ماجد برو!
اجازه‌ی اعتراض به رایان نداد؛ چون با گام‌های بلند و تند بدون در نظر گرفتن مچ آسیب دیده‌اش به سمت ماشین دوید.
دستش را به سمت در ماشین برد؛ اما از شدت حرارت نتوانست در را باز کند، خواست شال دور سر و صورتش را باز کند که با صدای گلوله‌ ناخواسته نعره‌ای از روی ترس کشید و به سرعت کنار ماشین بر روی زمین دراز کشید و دست‌هایش را بر روی سرش گذاشت.
با شنیدن صدای قدم‌هایی محکم و بلند که نزدیکش می‌شد قالب تهی کرد، برای لحظه‌ای از ترس قلبش ایستاد و او جدا شدن روح از بدنش را برای ثانیه‌ای کاملا احساس کرد.
در آن حالت درازکش، میراث اندکی سرش را به سمت بالا حائل کرد و با دیدن شخص نظامی که تنها چشمانش از زیر کلاه‌خود نمایان بود، هم خوشحال شد و هم ترسید. این زن، با چهره‌ای که در سایه‌ها پنهان شده بود، به او احساس امنیت و در عین حال وحشتی عمیق می‌داد. وقت صحبت نبود و این را اگنسی می‌دانست که با تلاشی بی‌وقفه سعی داشت پسرک درشت هیکل را نجات دهد؛ پس گفت:
- راه بیفت!
لحن دستوری‌ و زنانه‌ی شخص نظامی باعث شد میراث گوش دهد و حتی مخالفت نکند. از بابت اینکه تنها یادگاری از دوران کودکی‌اش در ماشین به احتمال زیاد ذوب شده است تمام وجودش لبریز از غصه شد؛ اما به یک باره شخصیت ترسویش فعال شد، نکند این زن او را بدزدد و بکشد؟ نکند بلایی بر سرش آورد و جنازه‌اش را سر ببرد؟ سر بریدن و قطع کردن زبان ابتدایی‌ترین کشتار در این کشور بود که توسط گروهک‌های مختلفی که در آن فعالیت می‌کردند اتفاق می‌افتاد! اما برای لحظه‌ای به خودش امید داد که این شخص نظامی یک زن است و به احتمال زیاد می‌تواند او را بزند و فرار کند! اما باز با خود فکر کرد، او هیچ چیز از رزم نمی‌داند و به راحتی می‌تواند توسط همین زنِ اسلحه به دست کشته...
این افکار مشمئز کننده باعث تزریق رعب و وحشت در رگ‌هایش شد.
اگنس در حالی که نگاه‌اش اطراف را می‌پایید دست میراث را رها نکرد که هیچ محکم‌تر گرفت و او را کشید تا زودتر پشت دیوار خرابه‌ای پناه بگیرند.
میراث با آن پای ضرب دیده مانند جوجه‌ای مطیع پشت اگنس کشیده می‌شد و آنقدر وحشت زده و زهره ترک شده بود که نمی‌خواست برای درد پایش شیون کند! فعلا نجات جانش واجب‌تر از هر لحظه‌ای بود.
به محض رسیدن به پشت دیوار، میراث سست شد و بر روی زمین افتاد؛ اگنس با تشر در حالی که ضامن اسلحه‌اش را می‌کشید تا برود گفت:
- از اینجا تکون نخور.
خواست حرکت کند که میراث ناخواسته و از روی تَوحش از پوتین خاکی اگنس گرفت گفت:
- تو کی هستی؟
میراث تنها می‌خواست مطمئن شود که قرار نیست بعدا توسط این زن کشته شود. اگنس بر روی دو زانو نشست و پرسید:
- از اهالی اینجا نیستی؟
میراث سری به معنای نه تکان داد و در حالی که شالش را باز می‌کرد تا راحت‌تر نفس بکشد و هم پای ضرب دیده‌ و خراشیده‌اش را ببندد با چهره‌ی کثیف و مچاله شده از درد نالید:
- نه من خبرنگارم! ماشینمون رو با بمب منفجر کردن.
اگنس سری تکان داد و سریع سوال پرسید:
- خودت تنهایی؟
میراث در حالی که با دست به آن طرف پشت دیوار اشاره می‌کرد سخن گفت:
- نه! همکارم تو زیر زمین اون خونه خرابه با بچه‌هاست.
 
  • موضوع نویسنده
  • #7
اگنس دوباره سری تکان داد با شنیدن صدای یکی از همکارانش که از بی‌سیم متصل به شانه‌اش درخواست کمک کرد ایستاد و در حالی که اطمینان می‌داد که چند دقیقه‌ی دیگر منطقه امن خواهد شد و دوباره به دنبالش خواهد آمد او را تنها گذاشت.
پاچه‌ی شلوار مشکی رنگِ پاره شده‌اش را بالا کشید و در حالی که شال را به دور آن می‌بست در فکر فرو رفت.
همیشه خودش را آدم پر جربزه و شجاع می‌دانست؛ اما هیچگاه فکر نمی‌کرد این چنین و اینگونه مستأصل شود جوری که برای زنده ماندنش، دست به دعا ببرد و اینگونه محتاج یک زن شود.
زمانی که از کارش به اینجا تبعید شد، پی این که در اینجا اینجور مشکلات را خواهد داشت را به تن مالید؛ اما آن چه که در فیلم‌ها دیده بود با این اتفاق که در آن حضور داشت زمین تا آسمان متفاوت بود و فکر نمی‌کرد در روز دوم آمدنش به اینجا اینگونه شود.
هنوز صدای شلیک گلوله می‌آمد و این موضوع تنها تپش قلب میراث را به هزار رسانده بود. هر بار که صدای انفجار به گوشش می‌رسید، گویی قلبش در سینه‌اش به رقصی دیوانه‌وار می‌پرداخت؛ نمی‌دانست به چه دلیل به این شهر متروکه دوباره حمله شده؛ اما این را نیز می‌دانست که همین الان باید از خود فیلم بگیرد و برای رییسش بفرستد و این ماجرا را گزارش کند.
تلفن همراه‌اش که گلسش شکسته بود، مانند یک یادگار غم‌انگیز از روزهای آرامَش را از جیب شلوارش بیرون کشید؛ موهای خاک گرفته‌اش را تکان داد و همان‌طور که تکیه‌اش را از دیوار می‌گرفت تا بلند شود، احساس کرد که زمین زیر پایش به لرزه درآمده است. در آن لحظه، زمان برایش متوقف شد؛ گویی در یک کادر سینمایی قرار گرفته بود که همه چیز به آرامی در حال حرکت بود، اما او در مرکز آن طوفان، همچنان ثابت و بی‌حرکت مانده بود.
چشمانش را بست و در دل دعا کرد که این بار، سرنوشتش با او مهربان باشد. با دستانی لرزان، گوشی را روشن کرد و تصویر خود را در صفحه کوچک آن دید؛ چهره‌ای خسته و خاک‌آلود، اما با اراده‌ای آهنین. او باید این لحظه را ثبت می‌کرد؛ باید حقیقت را به دنیا نشان می‌داد، حتی اگر به قیمت اتمام جانش باشد. صدای شلیک گلوله‌ها همچنان در گوشش طنین‌انداز بود و او می‌دانست که این فقط آغاز یک داستان تلخ و دردناک است. خواست دکمه‌ی ضبط را فشار دهد؛ اما با دیدن تماس تصویری رییسش به سرعت جواب داد؛ نیکول به او فرصت صحبت نداد؛ چون به سرعت پرسید:
- می‌خوام گزارش زنده بدی! شرایطش رو داری؟
اینکه آن سر دنیا می‌دانستند که به اینجا حمله شده باعث تعجبش نشد؛ همیشه همین بود. ایرپادش را وصل کرد و همان‌طور که سعی داشت جوری از خودش فیلم بگیرد که لباس‌های پاره و بهم ریخته‌اش معلوم نباشد سری تکان داد.
- سلام و وقت بخیر خدمت شما، میراث ژیلسون هستم؛ صدای من رو از کشور سوریه می‌شنوید.
با صدای ملیسا همکارش که تنها صدای او را آن هم به شدت ضعیف می‌شنید اندکی ابروهایش را در هم کشید.
- سلام میراث ژیلسون از اوضاع کشور سوریه بهمون بگو؟ درسته که صدای بمباران به گوش رسیده؟
میراث سری تکان داد و سعی کرد از پشت دیوار بدون آن که فشار زیادی به پایش وارد شود کنار برود و همان‌طور گفت:
- بله درسته! همون‌طور که پشت سر بنده رو می‌بینید حدودا پونزده دقیقه‌ی قبل صدای بمباران به گوش رسید و بعد از اون هم صدای شلیک...
میراث ادامه نداد تا سوال بعدی ملیسا را جواب دهد.
- حمله‌ها از طرف کی بود؟ این حمله خسارت جانی هم داشته؟
میراث در حالی که ترس را کنار گذاشته و اندکی خودش را از دیوار به بیرون می‌کشید تا منظره‌ی پشت سرش جای دیوار، آتش و دود باشد گفت:
- راجع به این موارد اطلاعات دقیقی ندارم، اما به محض رسیدن به آخرین اخبار با شما در ارتباط خواهم بود.
 
آخرین ویرایش:
  • موضوع نویسنده
  • #8
ملیسا با تشکر تماس را قطع کرد. میراث تلفن را پایین آورد، دوباره چشمش به ماشینشان افتاد که همچون یک روح سرگردان در آتش می‌سوخت، شعله‌های سرخ و زرد آن به آسمان می‌رقصیدند و انگار که آخرین فریادهای زندگی را سر می‌دادند. در گوشه و کنار شهر، دود سیاه و غلیظی به آسمان می‌رفت، مانند دودی که از دل یک آتش‌سوزی بزرگ برمی‌خیزد و سایه‌های غم و اندوه را بر هر چیزی که در زیرش قرار داشت، می‌افکند. اما تنها خوبی این ماجرا آن بود که دیگر صدای شلیک گلوله‌ها به گوش نمی‌رسید؛ سکوتی مرگبار بر فضا حاکم شده بود، اما می‌دانست این آرامش، موقت است.
میراث خواست راه برود، اما ناگهان احساس کرد که مچ پایش تیر کشید و این درد ناگهانی مانند زهر در رگ‌هایش پخش شد. چهره‌ی نسبتا برنزه‌اش درهم رفت گویی تمام بار دنیا بر دوش او نشسته. پایش را با زحمت می‌کشید، هر قدم برایش مانند عبور از یک میدان مین بود. او خود را به خانه‌ی متروکه‌ای که ماجد و بچه‌ها همراه رایان در آن بودند رساند. این خانه، همچون پناهگاهی در دل طوفان، امیدی در دل او می‌کاشت؛ جایی که شاید هنوز هم کمی از زندگی و عشق باقی مانده باشد.
بلند چندین بار نام رایان را صدا زد، اما هیچ واکنشی دریافت نکرد، خواست اولین قدم را بردارد و اولین پله را پایین برود که با صدای همان زن نظامی‌‌ای که چند لحظه قبل جانش را نجات داده بود سر چرخاند؛ بدنش خاکی و گل‌آلود شده بود.
- تو اینجا چکار می‌کنی؟
میراث با انگشت اشاره به پله‌های پایین اشاره کرد و در حالی که نگاه‌اش به چشمان مشکی رنگ آن زن بود گفت:
- دوستام اون پایینن می‌خوام برم پیششون.
اگنس به سرعت تفنگش را به حالت نشانه گیری گرفت و بعد از گفتن «تو همینجا بمون» او را تنها گذاشت.
دل میراث مانند سیر و سرکه می‌جوشید و نمی‌دانست چه کند تا زمانی که با شنیدن صدای بچه‌ها و رایان خوشحال شد.
رایان با دیدن میراث پله‌ها دو تا یکی طی کرد و بدون توجه به بچه‌ها او را در آغوش کشید.
آن دو برای هم حکم برادر را داشتند، نزدیک به هشت سال از دوستی میانشان می‌گذشت و طبیعی بود که از زنده بودن همدیگر خوشحال باشند.
رایان به محض فاصله گرفتن، ضربه‌ای به شانه‌ی میراث کوبید و با تشر گفت:
- کدوم گوری رفتی؟ فکر کردم مُردی!
ضربه‌ی رایان ضرب نداشت اما درد چرا! پس در حالی که دوباره چهره درهم می‌کرد گفت:
- رفتم گردنبندی که برام مونده بود رو از ماشین در بیارم که نشد.
لحنش پر از حسرت بود، رایان می‌دانست که تنها چیزی که از زمان کودکی برایش مانده گردنبندی بود که یحتمل دیگر چیزی از آن باقی نمانده است.
اگنس در حالی که از پله‌ها بالا می‌آمد خطاب به رایان و میراث گفت:
- سریع از اینجا برید، باز هم احتمال حمله هست.
میراث در حالی که کامل به سمت اگنس چرخیده بود گفت:
- اما ماشین ما کاملا سوخته! میشه با شما بیایم تا بتونیم با مرکز ارتباط بگیریم؟
اگنس نگاه‌اش بین رایان و میراث چرخید و در حالی که جلوتر راه می‌رفت گفت:
- دنبالم راه بیفتید.
هر دو مطیع پشت سر اگنس راه افتادند، با این تفاوت که اگنس گام‌های محکم و تند برمی‌داشت و رایان و میراث به دلیل زخمی شدن گام‌های سست و آرام!
چهار ماشین تویوتا هایلوکس که تمام آنان پر از سرباز ارتش بود باعث شد اندکی دل میراث قرص شود.
هرکس دخترک را می‌دید احترام نظامی می‌گذاشت و این اگنس بود که به شانه‌ی هر فرد می‌کوبید و وضعیت جسمی آنان را می‌پرسید که کسی دچار مشکل نباشد.
- کسی هم کشته شد؟
یکی از همراهان اگنس که تیلور نام داشت گفت:
- از جانب ما نه! اما از دشمن پنج نفر کشته شدن.
اگنس آهی کشید، اگر یک نفر از آن پنج نفر زنده می‌ماند می‌توانست بفهمد چه کسی به اینجا حمله کرده پس ناامید به سمت یکی از تویوتاها رفته و همان‌طور که به بار آن اشاره می‌کرد رو به رایان و میراث گفت:
- برید بشینید.
سپس در حالی که به سمت صندلی کمک راننده همان ماشین می‌رفت از همه‌ی نیروهایش خواست سوار شوند و شروع به حرکت کنند.
 
  • موضوع نویسنده
  • #9
رایان به کمک یک نظامی به میراث کمک کرد تا اول او سوار ماشین شود؛ سپس خودش پشت تویوتا جا گرفت.
جاده خاکی بود و هر تکان، همچو ضربه‌ای به دل میراث، او را به درد می‌کشید. آفتابِ بی‌رحم، با اشعه‌های تند و سوزانش، به چشمان یاقوتی‌اش می‌تابید و در نتیجه، او چشمانش را ریز می‌کرد.
حال روحی‌اش هیچ خوب نبود؛ او که همیشه خود را مردی قوی و استوار می‌دانست، در آن لحظه به شدت احساس ضعف می‌کرد. در دلش، تمایل شدیدی برای گریه کردن شعله‌ور شده بود.
سرش را به کابین تکیه داد و چشمانش را بر هم نهاد، با این کار می‌خواست زمان را متوقف کند و از این جاده‌ی بی‌پایان رهایی یابد. بیست دقیقه به کندی گذشت تا بالاخره به مقر فرماندهی ارتش رسیدند.
درون تونل چادری، ماشین‌ها همچون سربازانی در صف انتظار، پشت سر یکدیگر پارک کرده و یکی پس از دیگری پیاده شدند و دوباره رایان به کمک میراث شتافت.
اگنس، ماسک مشکی‌رنگی بر چهره داشت که تنها چشمان قیرگونش از آن نمایان بود. هنگامی که کلاه و ماسکش را برداشت، موهای نارنجی رنگش چون شعله‌های آتش در باد رقصید و او با دست، آن‌ها را مرتب کرد و در حالی که طرف سخنش به مکس یکی از ستوان‌های ارتش بود گفت:
- باز هم حالت آماده باش داشته باشید؛ احتمال حمله دوباره هست.
مکس در حالی که کلاشینکفش را پشت تویوتا می‌گذاشت گفت:
- چشم قربان!
اگنس به چشمان متعجب میراث و رایان خیره شد اما در حالی که طرف حرفش مکس بود گفت:
- به دکتر دَکستِر بگید این دو نفر رو درمان کنه شرایط خوبی ندارن.
سپس در حالی که جلیقه‌اش را باز می‌کرد از کنار دو خبرنگار تازه وارد عبور کرد. میراث توقع این چهره‌ی روشن اما خشن را نداشت.
موهای همچو هویچ و ابروهای هشتی روشن که کنار ابروی چپش پیرسینگ کوچکی نیز دیده می‌شد عجیب به آن چشمان مشکی رنگش ساخته بود.
رایان زیر لب سخن گفت تا فقط میراث حرفش را بشنود.
- از این چشمای مشکی، توقع یک زن دیگه رو داشتم حقیقت که جا خوردم‌.
میراث نیز با حرف رایان موافق بود، پس در حالی که پشت سر مکس راه می‌افتاد، سری تکان داد. اما برای لحظه‌ای حس کرد که تا چند لحظه‌ی دیگر، همچون برگ خزان، به زمین خواهد افتاد و بی‌هوشی او را در آغوش خواهد گرفت. این حس به قدری سنگین و عمیق بود که انگار سنگینی تمام دنیا بر دوش او نشسته و هر لحظه بیشتر بر فشار آن افزوده می‌شد.
در کسری از ثانیه، همان‌طور که انتظارش را داشت، ناگهان زمین زیر پاهایش لرزید و او، همچون پرنده‌ای که از آسمان به زمین می‌افتد، با رایان همزمان بر زمین برخورد کرد.
این سقوط ناگهانی، نه تنها جسمشان را به زمین کوبید، بلکه روحشان را نیز به چالش کشید؛ آن‌ها در آن لحظه فهمیدند که زندگی در این جاده‌ی بی‌پایان، چه بهای سنگینی دارد و شاید در آن لحظه حس حماقتی که نام آن را جربزه گذاشته بودند باعث این اتفاق برای آنان شده بود.
مکس با شنیدن صدای افتادن، برگشت و با دیدن رایان و پولاد پفی از سر کلافگی کشید و خودش را به آنان رساند.
- چی شده؟
رایان نگران در حالی که بر روی میراث چمبره زده تا آفتاب بیشتر از این صورتش را نسوزاند؛ چندین سیلی به صورت خاکی و کثیفش نواخت و مضطرب و نگران گفت:
- نمی‌دونم یکدفعه‌ای بیهوش شد.
 
مکس دست به پهلوی میراث انداخت و همان‌طور که سعی داشت لش این مرد گوریل‌سان را بلند کند و روی کولش بیندازد گفت:
- کمکم کن!
رایان باشه‌ای به زبان آورد و به مکس کمک کرد، هر دو قدم تند کرده تا زمانی که به ساختمان قدیمی سه طبقه‌ رسیدند که بعضی از قسمت‌هایش آجرهای زرد رنگ آن ریخته بود.
ددر آن لحظه مکس خداراشکر کرد که بهداری و اتاق دکتر دکستر در طبقه‌ی همکف قرار دارد وگرنه بردن میراث آن هم به طبقات بالا طاقت‌فرسا و غیرممکن به نظر می‌رسید.
دکستر که در حال آماده کردن وسایل بود با دیدن مکس در حالی که تخت را جلو می‌کشید گفت:
- بذارش اینجا.
مکس بعد از انداختن میراث بر روی تخت، نفس‌های عمیق و متعدد کشید. دکستر که دکتری در اوایل چهل سالگی بود در حالی که چشمان میراث را باز می‌کرد و به آنان با چراغ قوه نور می‌انداخت گفت:
- چی شده؟
رایان شرح جزییاتی از آن چه که می‌دانست داد و بعد از اتاق به همراه مکس خارج شد؛ اما طولی نکشید که پرستاری از رایان برای درمان به اتاق دعوت شد.
رایان بدون حرفی، بر لبه‌ی تخت نشست که با صدای پرستار که پسری ریزنقش بود دست به کار شد.
- پیراهنت رو کامل در بیار.
رایان بعد از در آوردن لباسش نگاهی گذرا به پهلوی کبود شده‌اش انداخت و گفت:
- این خط و خش‌های جزئی مهم نیست فقط پهلوم...
با قرار گرفتن بتادین بر کنار زخم روی شانه‌اش، آخ آرامی گفت که باعث خنده‌ی متیو شد.
- آره مشخصه مهم نیست.
سپس در حالی که یکی پس از دیگری زخم‌های بدن رایان را تمیز و ضدعفونی می‌کرد گفت:
- خداروشکر که نیازی به بخیه ندارن.
رایان سری تکان داد و سر آخر پرستار دست بر پهلوی رایان گذاشت و بعد از چندین فشار فهمید که اندام داخلی مشکلی ندارد و تنها از برخورد به زمین کوفته شده است. پس در حالی که دستکش‌هایش را در می‌آورد گفت:
- تموم شد.
رایان با تشکر پیراهن پاره شده‌اش را به تن کرد و پرسید:
- حال رفیقم چطوره؟
متیو در حالی که بتادین، پنبه و باقی وسایل را جمع می‌کرد گفت:
- کتفش در رفته بود که دکتر جا انداخت، مچ پاش هم مویه کرده که فعلا بستیم؛ باقی زخم‌های بدنش هم ضدعفونی و بخیه شدن.
وضعیت میراث حاد به نظر می‌رسید، برای لحظه‌ای سوال مسخره‌ای که در ذهن پرورش می‌داد را از پرستار پرسید:
- زنده می‌مونه؟
ناخواسته متیو از شنیدن این سوال خنده‌ای کرد و با لحن کاملا طنزش گفت:
- نه گلوله به اندام داخلیش خورده نه اونقدر خون ریزی داشته که نتونیم جلوش رو بگیرم. تو این ده سالی که دارم کار می‌کنم هم ندیدم کسی بخاطر مویه کردن پا و در رفتن کتف بمیره.
سپس با تک خنده از روی کنایه ادامه داد.
- مگه اینکه دوستت اولین نفر باشه.
 
آخرین ویرایش:
عقب
بالا