از بی رحمی و خودخواهی زمان ترسیده ام
با قدم های بلند و تند میرود و به من لنگان توجهی نمیکند
هر چه صدایش میزنم که صبر کن ای عزیز
ولی گوش نمیدهد و من میبینم که با هر قدم او موهای من سفید میشود و دستانم چروک و کمرم خمان میشود و چشمانم کور
من ترسیده ام،
من از دویدن های عقربه های ساعت به خود لرزیده ام...