Follow along with the video below to see how to install our site as a web app on your home screen.
یادداشت: This feature may not be available in some browsers.
انجمن آوای رمان
✦ اینجا جایی است که واژهها سرنوشت میسازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم میشکند! ✦
اگر داستانی در سینه داری که بیتاب نوشتن است، انجمن رماننویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بیهیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار!
.
نام اثر: طلوع صبح آزادی
ژانر: عاشقانه
نویسنده: فاطمه قدرتی ناظر: @سایه قُقنوس؛
خلاصه:
وقتی محیا و چاتای در پی تعقیبی مرگبار مجبور به فرار میشوند، یک گلوله همهچیز را تغییر میدهد؛ محیا برای نجات عشق زندگیاش خودش را در معرض خطر قرار میدهد و چاتای در نبردی نفسگیر با زمان، دشمنان و ترس از دست دادن او، باید راهی برای زنده ماندن هر دویشان پیدا کند؛ پیش از آنکه عشقشان در تاریکی تعقیب و گریز خاموش شود.
مشاهده فایلپیوست 5382 نویسندهی عزیز🌸
ضمن خوشآمد گویی و سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن
داستان خود، خواهشمندیم قبل از تایپ داستان
قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید.
در دل شهری که هر گوشهاش میتواند به کمینی مرگبار تبدیل شود، محیا و چاتای برای زنده ماندن و حفظ عشقشان، ناچار به فرارند. پناهگاهی موقت در مسافرخانهای قدیمی به آنها فرصت میدهد تا برای چند ساعت، دور از چشم تعقیبکنندگان، در کنار هم آرام بگیرند؛ اما این آرامش شکننده با طلوع سپیدهدم فرو میریزد.
با پیدا شدن ردشان، تعقیبی نفسگیر از پشتبامها و کوچههای بارانخورده آغاز میشود؛ فراری که با شلیک گلوله و زخمی شدن محیا، رنگی مرگبار به خود میگیرد. حالا چاتای باید در میان خیابانهای ناامن، از یک سو راهی برای نجات جان عشقش پیدا کند و از سوی دیگر، از دست کسانی بگریزد که هنوز دست از تعقیبشان برنداشتهاند.
درحالیکه خون از زخم محیا میرود و توانش رو به پایان است، عشق، اعتماد و ارادهی آنها در سختترین آزمون زندگیشان قرار میگیرد. هر قدم میتواند آخرین قدم باشد و هر لحظه، فرصتی برای نجات یا سقوط. بااینهمه، آنها حاضر نیستند یکدیگر را پشت سر بگذارند.
سرانجام، در سپیدهدمی که شهر آرامآرام بیدار میشود، محیا و چاتای خود را در میان مردمی مییابند که برای تماشای طلوع در میدان آزادی گرد آمدهاند؛ جایی که شاید پس از ساعتها ترس و گریز، بتوانند نفسی آسوده بکشند.
اما آیا رسیدن به آزادی، پایان تعقیب و تهدیدهاست؟ یا این طلوع، تنها آغاز فصل تازهای از مبارزهی آنها برای زندگی و عشق خواهد بود؟
طبقهی چهارم مسافرخونه مثل یک راز قدیمی نفس میکشید.
راهرویی باریک که بوی چوب خیس و خاطره میداد؛ پنجرههایی با قابهای سفید ترکخورده که انگار هزار قصه دیده بودند و حالا تصمیم گرفته بودند ساکت بمانند.
آنها با نفسهای بریده از پلههای چوبی بالا آمدند.
چاتای در را آرام بست و کلید را دو بار چرخاند.
اتاق کوچک بود... یک تخت فلزی، یک میز چوبی لق، پردهای نازک که با کوچکترین نسیمی میلرزید.
امن نبود، اما فعلاً تنها جایی بود که داشتند.
محیا کنار پنجره ایستاد و از لای پرده خیابان را نگاه کرد.
شب روی شهر نشسته بود؛ چراغهای خیابان مثل چشمهای نیمهباز میدرخشیدند.
چاتای نزدیکش آمد و آرام دستهایش را دور شانههای محیا حلقه کرد.
محیا سرش را به سینهی او تکیه داد. ضربان قلبش تند میزد. بعد از چند لحظه عقب رفت، به چشمهای چاتای نگاه کرد و با صدایی که سعی میکرد نلرزد، گفت: من میترسم، چاتای... خیلی میترسم.
چاتای محکمتر در آغوشش گرفت و درحالیکه بوسهای به سرش میزد، با صدایی ملایم گفت: منم...
محیا ادامه داد: اگه پیدامون کنن، چی؟
سؤالش ساده بود، اما وزن داشت؛ مثل سنگی در جیب...
چاتای پیشانیاش را به پیشانی او تکیه داد، نفس عمیقی کشید و با قطعیتی آرام گفت: اونوقت دوباره فرار میکنیم.
سکوت لحظاتی بینشان نشست.
بیرون، آژیر دوری کشیده شد. هر دو ناخودآگاه به پنجره نگاه کردند.
لحظهای کوتاه، زمان مثل طناب کش آمد.
محیا آرام گفت: اگه مجبور بشی بین من و امنیتت یکی رو انتخاب کنی، چی؟
چاتای حتی فکر نکرد و گفت: امنیت من تویی...
محیا لبخندی زد؛ کوتاه... بیشتر شبیه نفس کشیدن بعد از گریه بود.
چاتای بوسهای به پیشانیاش زد؛ از آن بوسههایی که قول میدهند.
چراغ اتاق خاموش شد.
تاریکی به پوششی برای این دو نفر که هنوز، با همهی ترسشان، ایستاده بودند، تبدیل شد.
خواب چیزی بین بیداری و رؤیا بود.
هر صدای ماشینی که از خیابان میگذشت، هر بسته شدن دری، شبیه سایهای میآمد و روی سینهشان مینشست.
نیمههای شب، خستگی بالاخره پیروز شد.
چاتای کنار محیا خوابش برد؛ دستش هنوز روی دست او بود. میترسید رهایش کند.
سپیدهدم از پنجره سرک کشید.
نورش ضعیف بود؛ انگار خودش هم مطمئن نبود باید این صبح را شروع کند یا نه.
شهر هنوز بیدار نشده بود.
چاتای پشت سر محیا خوابیده بود.
بازوی راستش زیر بازوی او گیر کرده بود و دستش آرام کنار محیا افتاده بود. محیا دستش را آرام روی دست او کشید.
ضربان آهستهی خواب را زیر پوستش حس میکرد.
برای چند دقیقه، فقط به پردهی نازک نگاه کرد که با نسیم صبحگاهی تکان میخورد.
بعد آهسته، با احتیاطی که شبیه باز کردن یک گره ظریف بود، دست چاتای را از دور کمرش بلند کرد، روی تخت گذاشت و بلند شد.
تخت جیرجیر کوتاهی کرد.
محیا به او نگاه کرد؛ چاتای تکان نخورد.
موهای آشفتهاش روی پیشانی ریخته بود.
صورتش در خواب حتی از بیداری هم زیباتر بود. محیا لبخند کوتاهی زد، نفسش را آرام بیرون داد و از تخت پایین آمد.
رفت سمت دستشویی کوچک و شیر آب را باز کرد.
آب مثل سوزنهای ریز سرد بود.
دستهایش را زیرش گرفت، بعد کمی به صورت و گردنش زد.
چند ثانیه به خودش در آینه نگاه کرد.
تیشرت و شلوار جین مشکی به تن داشت.
کش مویش را باز کرد، انگشتانش را میان موهایش کشید و دوباره بالای سرش بست.
از دستشویی بیرون آمد و به سمت کابینت قدیمی رفت.
کمی قهوه، شکر و یک قهوهجوش کوچک پیدا کرد.
گاز کوچک قدیمی با صدای خشدار روشن شد.
قهوهجوش کوچک را روی گاز قدیمی اتاق گذاشت.
بوی خوش قهوه بالا آمد.
برای خودش ریخت و برای چاتای هم نگه داشت.
لیوان را نزدیک صورتش آورد... عطرش را عمیق نفس کشید و جرعهای خورد.
رفت سمت پنجره و پرده را کمی کنار زد.
قلبش یک ضربان جا انداخت.
یک ون سیاه جلوی مسافرخونه ایستاد.
در عقب آرام باز شد و دو مرد پیاده شدند و به پنجرهها نگاه کردند.
محیا یک قدم عقب رفت. دستش لرزید... لیوان از میان انگشتانش رها شد، شکست و قهوه روی زمین پخش شد.
چاتای با صدای خرد شدن از جا پرید.
چند ثانیه گیج بود، اما بعد با عجله به سمتش آمد. دستانش شانههای او را گرفت و پرسید: محیا، عزیزم، چی شده؟
محیا هنوز به پنجره خیره بود؛ رنگ از صورتش رفته بود.
لبهایش بهسختی تکان خورد و گفت: پیدامون کردن...
چاتای اخم کرد و گفت: چی؟
رفت کنار پنجره، پرده را میلیمتری کنار زد و پایین را نگاه کرد.
دیدشان؛ دو مرد. یکی گوشی به گوش داشت و دیگری به سردر مسافرخونه نگاه میکرد.
قدمی به عقب برداشت. عضلات فکش سفت شد، اما بعد نفس عمیقی کشید؛ از آن نفسهایی که قبل از تصمیمهای بزرگ کشیده میشوند.
برگشت سمت محیا و گفت: عجله کن، کاپشنتو بپوش.
خودش هم کاپشنش را پوشید. حرکاتش سریع بود، اما بیدستپاچگی... تمرکز مثل یک خط مستقیم در نگاهش کشیده شده بود.
محیا کاپشنش را از روی صندلی برداشت و پوشید.
چاتای آروم قفل در اتاق را چرخاند و در را باز کرد. قدمی برداشت و به پایین پلهها نگاه کرد.
دیدشان...
صدای پاهایشان را روی پلههای چوبی شنید. سایهها بالا میآمدند.
دوباره به اتاق برگشت و به محیا گفت: دارن میان بالا...
بعد دست محیا را گرفت و محکم به راهرو زدند.
صدای قدمها نزدیکتر میشد.
چاتای یک کلمه گفت: پشتبوم.
دویدند و به در پشتبام رسیدند؛ دری چوبی و قدیمی.
چاتای دستگیره را چرخاند؛ قفل بود.
با شانهاش چند بار محکم به در ضربه زد.
در تکان خورد و شکست.
هوای سرد صبح روی صورتشان کوبید.
پشتبام وسیع نبود؛ چند دودکش، چند آنتن قدیمی...
شروع کردند به دویدن. صدای در شکسته را پشت سرشان شنیدند.
چهار، شاید پنج نفر بیرون ریختند.
یکیشون داد زد: اونجان!
صدای قدمهای تعقیبکنندهها پشت سرشان پیچید.
پشتبام بعدی با فاصلهای کوتاه، اما نفسگیر، روبهرویشان بود.
یک نردبان فلزی زنگزده مثل پلی باریک بین دو ساختمان آویزان شده بود؛ لرزان، باریک، اما تنها گزینه...
چاتای بدون معطلی خودش را به نردبان رساند و از میلههای سرد پایین رفت. فلز زیر دستش یخ بود، اما حرکتش دقیق و سریع... کفشهایش با صدای کوتاهی روی پشتبام بعدی نشست.
سرش را بالا گرفت، به محیا نگاه کرد و گفت: بیا!
محیا پشت سرش آمد.
ارتفاع تا سطح پشتبام کمی بیشتر از چیزی بود که راحت بتواند بپرد. پاهایش لحظهای روی نردبان مردد ماند.
چاتای پرسید: میتونی بپری؟
محیا نفسزنان، اما محکم گفت: آره.
چاتای دستانش را بالا آورد و گفت: بپر، میگیرمت.
محیا نفس عمیقی کشید و خودش را رها کرد.
چاتای دو طرف کمرش را گرفت.
برای یک ثانیه تعادلشان لغزید، اما نیفتادند.
محیا در آغوشش بود؛ نفسهایشان تند و درهم...
لحظهای همانطور ماندند، چشم در چشم...
چاتای پیشانیاش را به پیشانی محیا تکیه داد.
دست راستش آرام کنار صورت او کشیده شد و انگشتانش روی گونهی سردش مکث کرد.
ـ خوبی؟ چیزیت نشد؟
محیا هنوز نفسنفس میزد. گفت: خوبم.
چاتای دوباره دستش را محکم گرفت و سریعتر دویدند.
صدای نزدیک شدن آنها پشت سرشان...
صدای تقتق کفشها روی زمین سیمانی پشتبامها...
آنها هنوز دنبالشون بودند.
چاتای در حال دویدن، اطراف را برانداز کرد.
ساختمان جلویی پلکان اضطراری داشت که به کوچهی باریکی میرسید. با دستش اشاره کرد و گفت: اونجا!
باد سرد صبح صورتشان را میبرید. ریههایشان میسوخت، اما دستهایشان هنوز درهم قفل بود.
به پلکان رسیدند. پلههای فلزی با هر قدم زیر پاهایشان میلرزیدند.
صدای تعقیبکنندهها حالا روی پشتبام قبلی بود.
کف کفشهایشان روی آسفالت خیس کوچه نشست.
کوچه باریک بود؛ شهر هنوز بین خواب و بیداری معلق مانده بود.
چراغهای خیابان اصلی در انتهای کوچه مثل خط نجاتی کمرنگ میدرخشید.
فقط صدای باران بود و نفسهای بریده و ضربهی کفشها روی زمین خیس...
چاتای دست محیا را چنان محکم گرفته بود که انگار میخواست از طریق انگشتانش به او نیرو تزریق کند.
خسته بودند، اما هنوز میدویدند؛ با آن آخرین ذخیرهای که آدم فقط وقتی پای بقا وسط باشد، پیدایش میکند.
به انتهای کوچه رسیدند.
فقط چند قدم دیگر تا پیچیدن به خیابان اصلی فاصله داشتند.
محیا لحظهای به عقب نگاه کرد. یکی از تعقیبکنندهها با اسلحهاش کمر چاتای را هدف گرفته بود.
فرصتی برای فکر کردن نمانده بود. محیا تنها کاری را که همان لحظه به فکرش رسید، انجام داد: چاتای را هل داد و بعد...
صدای شلیک گلوله در کوچه پیچید.
همهچیز در چند ثانیه اتفاق افتاد.
ضربهای داغ بازوی راست محیا را شکافت... نفسش برید.
بدنشان تعادلش را از دست داد.
هر دو با شدت خوردند زمین...
چاتای لحظهای نفهمید چه شده؛ فقط حس کرد دست محیا ناگهان از دستش کشیده شد. بلند شد و رو به محیا برگشت.
محیا روی زمین بود.
باران روی صورتشان میخورد.
چشمهای چاتای تار شد، اما فقط برای کسری از ثانیه. بعد همهچیز واضح شد.
اسمش را فریاد زد: محیا!
کنارش زانو زد، دستش را زیر شانهاش برد. خون از بازوی راستش جاری بود؛ با باران قاطی میشد و روی آسفالت میدوید.
ـ نگام کن! نگام کن!
زخم گلوله روی بازویش میسوخت و درد مثل موج آمد.
محیا با صدایی بریده گفت: بازوم...
چاتای سریع کمربندش را درآورد و بالای زخمش محکم بست.
وقت نداشتند. محیا نفسنفس میزد، رنگش پریده بود، اما چشمهایش هنوز به چاتای دوخته شده بود.
چاتای او را بلند کرد، تقریباً در آغوشش کشید و گفت: باید بریم.
دوباره صدای تیر آمد؛ این بار به دیوار خورد و سنگ پاشید.
چاتای بدنش را سپر کرد، محیا را نزدیکتر گرفت و با نیمدویدن، نیمکشیدن، او را تا پیچ کوچه برد و به خیابان اصلی رسیدند.
چاتای هنوز داشت محیا رو کنار خودش میکشید. محیا سرش را به سینهی چاتای تکیه داده بود. صدایش ضعیفتر شده بود. نفسزنان گفت:
ـ چاتای، من دیگه نمیتونم ادامه بدم. دارن بهمون میرسن. تو برو، خودتو نجات بده، خواهش میکنم.
چاتای صورتش را به موهای خیس او نزدیک کرد و با خندهای تلخ و عصبی گفت: باشه، حتماً...
باران تندتر شد.
جلوی درِ یک کافهی کوچک رسیدند. درش نیمهباز بود. تابلوی چوبیاش هنوز خاموش بود، اما داخل، چراغی کمجان روشن مانده بود. بوی قهوه و کیک تازه از لای در بیرون میزد.
محیا در آغوش چاتای نیمهبیهوش بود؛ پاهایش دیگر فرمان نمیبرد.
چاتای او را آرام کنار دیوار آجری نشاند و خودش مقابلش زانو زد.
صورت محیا را بین دستهایش گرفت. باران روی موهایش میریخت و اشکهایش با قطرههای باران قاطی شده بود.
با صدایی لرزان گفت: عشقم... فقط یه کم دیگه طاقت بیار. میدونم سخته. فقط چند لحظه... میتونی عادی راه بری؟ فقط تا دستشویی کافه...
محیا پلکهایش سنگین شده بود. خون از زیر کمربندی که دور بازوش بسته بود، آرام اما بیرحم میچکید.
با زحمت نگاهش را بالا آورد. لبهایش خشک بود. خیلی آرام گفت: من خوبم...
واضح بود که خوب نیست.
چاتای پیشانیاش را به پیشانی او تکیه داد و نفس عمیقی کشید؛ انگار داشت خودش را جمعوجور میکرد.
بعد دست محیا را دور گردنش انداخت، بازوی سالمش را گرفت و کمکش کرد بایستد.
وزنش روی او افتاد. محیا سعی کرد صاف راه برود، شانههایش را عقب داد و صورتش را از درد خالی کرد؛ تمرینی که انگار از قبل بلد بود.
چاتای در را هل داد. زنگ کوچکی بالای در با صدایی کوتاه، خبر ورودشان را داد.
گرمای کافه مثل پتو روی شانههای خیسشان افتاد. بوی قهوهی آسیابشده و کیک تازه فضا را پر کرده بود؛ دنیایی بیخبر از رد باروت چند کوچه آنطرفتر...
مرد میانسالی پشت پیشخوان ایستاده بود. موسیقی آرامی پخش میشد.
چاتای یک لحظه نفسش را تنظیم کرد، صورتش را از اضطراب خالی کرد، به پیشخوان نزدیک شد و با لحنی کنترلشده گفت: ببخشید... همسرم حالش خوب نیست. میتونیم از دستشویی استفاده کنیم؟
مرد پشت پیشخوان نگاه کوتاهی به محیا انداخت؛ رنگپریده و خیس از باران.
سؤال اضافهای نپرسید. سر تکان داد و با دست، راهروی باریکی کنار آشپزخانه را نشان داد و گفت: اونجاست، انتهای راهرو...
چاتای سرش را به نشانهی تشکر تکان داد.
بعد دست محیا را محکمتر گرفت و آرام، اما سریع، به سمت راهرو رفت.
قدمهایشان روی کف چوبی صدای خفهای میداد. هر قدم مسابقهای بود با زمانی که خون بیصدا از زیر کمربند راه خودش را پیدا میکرد.
درِ دستشویی که بسته شد، بالاخره اجازه دادند نفسشان از شکل نمایش خارج شود.
چاتای با پاش درِ دستشویی را بست و قفل را انداخت. صدای قفل کوچک، شبیه آخرین مرز امنی بود که میتوانستند فعلاً داشته باشند.
درِ توالت فرنگی را بست و آرام محیا را رویش نشاند.
چاتای نفس عمیقی کشید، فوراً کنار او زانو زد و گفت: نگام کن، با من نفس بکش...
چشمهای محیا نیمهباز بود، اما هنوز روی او قفل بود.
کمربندش را که با آن بازویش را بسته بود، با احتیاط باز کرد.
زخم هنوز خونریزی میکرد. گلوله رد شده بود، اما آسیب جدی بود؛ زخم عمیق بود.
برای یک لحظه، نگاه چاتای روی زخم ثابت ماند؛ نه از ترس، از محاسبهی اینکه چقدر خون از دست دادهاند و چقدر وقت دارند.
بلند شد و سریع اطراف را گشت. کابینت کوچک بالای روشویی را باز کرد. چند حولهی کاغذی و یک جعبهی کمکهای اولیهی نیمهخالی پیدا کرد.
سریع حولههای کاغذی را برداشت، روی زخم گذاشت و فشار داد؛ محکم، بیرحمانه، اما ضروری.
گفت: درد داره، میدونم... ولی باید بند بیاد.
داخل آن دستشویی کوچک، زمان فقط به اندازهی نفسهای آن دو جلو میرفت.