Follow along with the video below to see how to install our site as a web app on your home screen.
یادداشت: This feature may not be available in some browsers.
انجمن آوای رمان
✦ اینجا جایی است که واژهها سرنوشت میسازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم میشکند! ✦
اگر داستانی در سینه داری که بیتاب نوشتن است، انجمن رماننویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بیهیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار!
.
خونریزی کمی مهار شد.
چاتای بعد درِ جعبهی کمکهای اولیه را باز کرد. داخلش فقط دو بسته گاز استریل و یک بطری کوچک الکل بود.
درِ الکل را باز کرد. بوی تندش فضا را پر کرد.
چاتای نگاهش را در نگاه محیا قفل کرد و گفت: قراره بسوزه...
محیا لبخند کمرنگی زد. آن لبخند از جنس شوخی نبود؛ از جنس لجبازی بود.
گفت: بریز...
چاتای الکل را روی زخم ریخت.
محیا نفسش را با صدایی خفه بیرون داد. بدنش قوس برداشت و انگشتان دست سالمش در شانهی چاتای فرو رفت.
درد مثل آتش از بازویش بالا رفت. پیشانیاش چین خورد، پلکهایش محکم بسته شد و دندانهایش را روی هم قفل کرد.
چاتای فوراً گاز استریل داخل جعبه را برداشت، روی زخم گذاشت و فشار داد.
گفت: تموم شد، عشقم... تموم شد.
درد هنوز مثل موج از بازویش بالا و پایین میرفت، اما نگاهش هنوز روی او بود.
چاتای سریع پارچهی تمیزتری پیدا کرد و دور بازوش پیچید؛ این بار محکمتر...
گره را سفت کرد تا خونریزی مهار شود.
چند ثانیه به هم خیره ماندند.
چاتای دستش را بهآرامی روی گونهی محیا گذاشت. محیا با سختی لبخند کوتاهی زد.
چاتای پیشانیاش را به پیشانی او تکیه داد. صدایش آرام بود، اما او هم داشت میسوخت.
گفت: تو از این قویتری، شنیدی؟ هنوز کارمون تموم نشده...
بیرون، زندگی عادی ادامه داشت، اما در آن دستشویی کوچک، یک جنگ کوچک برای زنده ماندن جریان داشت.
چاتای چند ثانیه بیشتر پیشانیاش را روی پیشانی محیا نگه داشت؛ برای تنظیم خودش، برای اینکه لرزش دستهایش از کنترل خارج نشود.
بعد آرام عقب رفت و زخم را دوباره بررسی کرد.
خونریزی کمتر شده بود، اما هنوز خطرناک بود. رنگ صورت محیا داشت سفیدتر میشد.
چاتای آهسته گفت: باید بریم بیمارستان...
محیا پلک زد و گفت: اونا اونجا هم پیدامون میکنن...
چاتای مکث کرد. درست میگفت.
ادامه داد: نه بیمارستان بزرگ. یه کلینیک خصوصی میشناسم؛ میبرمت اونجا...
محیا نفس عمیقی کشید. درد هنوز مثل موج زیر پوستش حرکت میکرد.
گفت: باشه...
چاتای کمکش کرد بایستد. این بار محیا کمی تلوتلو خورد. چاتای فوراً او را نگه داشت.
نگاهش جدی شد و گفت: از اینجا که بریم بیرون، تو فقط یه آدمی که حالش بد شده، نه زخمی... فقط سرت گیج میره. میتونی؟
چشمهای محیا لحظهای بسته شد، بعد باز شد.
آن نگاه... همان لجبازی همیشگی.
گفت: میتونم.
چاتای چند دستمال تمیز برداشت. دستمالهای خونی را با دقت داخلش پیچید و داخل سطل انداخت. جعبهی کمکهای اولیه را سر جاش گذاشت.
هیچ ردی نباید میماند.
در را باز کرد، کمر محیا را گرفت و آرام از راهرو بیرون آمدند.
صاحب کافه نگاه کوتاهی انداخت.
چاتای لبخند ملایمی زد و گفت: ممنون، بهتر شد.
مرد سر تکان داد.
وقتی از در کافه بیرون رفتند، باران کمی آرامتر شده بود. خیابان حالا شلوغتر از قبل بود. چند ماشین عبور میکردند و یک اتوبوس از دور نزدیک میشد.
چاتای سریع اطراف را بررسی کرد. خبری از ون سیاه نبود؛ حداقل فعلاً...
محیا سرش را به شانهاش تکیه داد و گفت: چاتای...
ـ هوم؟
ـ اگه...
جملهاش نیمهکاره ماند.
چاتای ایستاد، صورتش را به سمت او چرخاند و گفت: هیچ اگهای نداریم.
صدایش محکم بود؛ مثل دیواری که نمیگذارد فکرهای بد جلو بیایند.
دوباره راه افتادند.
یک خیابان آنطرفتر، موتوری مشکی آرام از کنارشان رد شد. راننده فقط یک لحظه سر چرخاند و چاتای آن نگاه را دید.
تعقیب هنوز تمام نشده بود.
چاتای نگاهش را از موتور برنداشت. آن یک ثانیهای که راننده سر چرخاند، برای او کافی بود.
آن نگاه تصادفی نبود.
چاتای آرام، بدون اینکه سرش را زیاد بچرخاند، زیر لب گفت: ما رو دید...
محیا سعی کرد طبیعی قدم بردارد.
زمان علیهشان کار میکرد.
موتور جلوتر ایستاد؛ نه کامل... فقط آهستهتر شد.
چاتای مسیرش را عوض کرد. بهجای ادامهی مستقیم، پیچید داخل فروشگاه مواد غذایی کوچکی که درِ شیشهایاش باز بود.
زنگ در صدا داد.
هوای گرم داخل با بوی سبزی تازه و نان ترکیب شده بود. چند نفر بین قفسهها بودند.
چاتای آرام گفت: تا پنج ثانیهی دیگه، از در پشتی میریم بیرون...
محیا بهسختی سر تکان داد. لبهایش بیرنگتر شده بود.
از کنار صندوق رد شدند.
پشت فروشگاه، دری نیمهباز به کوچهی باریک دیگری میرسید.
این کوچه باریکتر بود، اما پیچدرپیچ؛ خوب برای گم شدن.
پشت سرشان صدای موتور دوباره آمد؛ نزدیکتر...
به انتهای کوچه رسیدند. جلوتر، ایستگاه اتوبوس دیده میشد. چند نفر منتظر بودند.
چاتای ناگهان سرعتش را کم کرد و گفت: آروم راه برو...
محیا با آخرین توان صاف ایستاد، نفس عمیق کشید و آهستهتر قدم برداشت.
موتور از کنار کوچه رد شد. مکث کرد؛ انگار دنبالشان میگشت.
اتوبوس وارد ایستگاه شد.
چاتای بدون مکث محیا را داخل هدایت کرد. درها بسته شد.
موتور پشت شیشه ماند.
اتوبوس حرکت کرد.
چاتای نفس عمیقی کشید، اما نگاهش هنوز بیرون بود.
محیا سرش را به شیشه تکیه داد. چشمانش نیمهباز بود.
چاتای دستش را گرفت و گفت: باید تا دو ایستگاه بعدی تحمل کنی؛ اونجا پیاده میشیم.
محیا با صدایی که بهسختی شنیده میشد، گفت: چاتای، اگه بیهوش شدم...
چاتای نگاهش کرد و گفت: نمیشی...
اما همان لحظه، سر محیا آرام روی شانهاش سنگینتر شد.
اتوبوس حرکت میکرد و چاتای میدانست که حالا با دو دشمن میجنگد: آدمهایی که تعقیبشان میکنند و خونی که بیصدا از بدن محیا کم میشود.
سر محیا سنگینتر شد.
چاتای فوراً او را محکمتر گرفت و گفت: محیا، عزیزم، نخواب... با من بمون.
چشمهایش نیمهباز بود، اما تمرکز نداشت.
چاتای دست سالمش را فشار داد و گفت: به من نگاه کن. رنگ کاپشنم چیه؟
سؤالی ساده برای زنده نگه داشتنش...
محیا بعد از چند ثانیه سکوت، خیلی آرام گفت: مشکی...
ـ آفرین، خوبه. ایستگاه بعد پیاده میشیم.
اتوبوس کند شد.
چاتای از شیشه بیرون را نگاه کرد و دیدش...
همان موتور مشکی، چند ماشین عقبتر.
فکش سفت شد و گفت: لعنتی...
سریع تصمیم گرفت.
خوشبختانه ایستگاه اتوبوس شلوغ بود. سریع پیاده شدند. در پشت سرشان بسته شد و اتوبوس حرکت کرد.
موتور برای لحظهای سردرگم ماند.
این بار در خیابانی شلوغتر بودند؛ فروشگاهها باز، مردم در رفتوآمد...
چاتای مسیر را خلاف جهت حرکت موتور انتخاب کرد.
به اولین تاکسی که جلو آمد نزدیک شد، در عقب را باز کرد، محیا را داخل نشاند و خودش هم سوار شد.
به راننده گفت: خیابان جیحون.
راننده بدون سؤال اضافه حرکت کرد.
چاتای سرش را چرخاند.
موتور در ترافیک گیر کرده بود.
برای اولین بار از صبح، فاصلهی واقعی ایجاد شد.
او به محیا نگاه کرد. رنگش هنوز پریده بود.
دستش را گرفت و گفت: نزدیکیم، فقط چند دقیقهی دیگه طاقت بیار، عزیزم...
چاتای دست محیا را محکم نگه داشت.
ماشینها از کنارشان عبور میکردند. او میدانست که هر لحظه ممکن است موتور دوباره پیدایش شود؛ هر لحظه ممکن است یک نفر از آنها در خیابان ظاهر شود.
محیا نیمهبیهوش روی صندلی عقب تکیه داده بود؛ چشمهایش بسته و نفسهایش کوتاه...
چاتای دستش را آرام روی بازوی بانداژشده گذاشت و فشار ملایمی داد تا خونریزی کمتر شود.
بدن محیا هنوز از ضربهی گلوله و فرار خسته بود...
راننده خیابان را به سمت کلینیک خصوصی پیچید و چاتای هر چند ثانیه یکبار نگاهش را به عقب میدوخت.
هیچ اثری از موتور یا ماشین مشکوکی نبود، اما چشمانش مثل عقاب مراقب بودند.
محیا با صدایی بسیار ضعیف گفت: چاتای، دردش... خیلی زیاده...
چاتای با صدایی لرزان گفت: میدونم... چند دقیقهی دیگه میرسیم.
راننده پیچ بعدی را رد کرد و ساختمان کلینیک جلوشان ظاهر شد؛ ساختمانی کوچک با درهای شیشهای که کمی باز بود.
چاتای با یک حرکت سریع دست محیا را گرفت و قبل از اینکه ماشین کاملاً متوقف شود، از در عقب خارج شد.
محیا را محکم در آغوش گرفت و به سمت در کلینیک دوید.
هر قدم او با تلاش برای نگه داشتن تعادل محیا همراه بود.
چاتای در را هل داد و وارد شدند.
داخل، آشنای قدیمیاش را دید؛ یک زن میانسال با روپوش سفید و نگاهی پر از تجربه.
او فوراً متوجه وضعیت محیا شد و از دیدن چاتای متعجب شد.
دکتر فریبا از دوستان قدیمی مادر چاتای بود.
آمد جلو و پرسید: چاتای، اینجا چیکار میکنی؟ چی شده؟
چاتای با نفسهای کوتاه و سریع پاسخ داد: به کمکت نیاز داریم.
دکتر فریبا بیآنکه مکث کند، گفت: دنبالم بیاید.
چاتای به محیا نگاه کرد و آرام گفت: تموم شد، عزیزم. به امنترین جای ممکن رسیدیم...
محیا چشمهایش را نیمهباز کرد و سرش را کمی تکان داد. لبخندی خسته و ضعیف زد.
چاتای نفس عمیقی کشید و برای اولین بار بعد از ساعتها کمی آرام شد، اما میدانست که این تازه شروع مرحلهای دیگر از نبردشان است.
چاتای کنار محیا ایستاد. دستش هنوز روی بازوی زخمیاش بود و نگاهش از او جدا نمیشد.
فریبا سریع دست به کار شد. از کیفش ابزارهای پزشکی را بیرون آورد و با صدایی آرام، اما مصمم گفت: بیحرکت نگهش دار. اول باید خونریزی رو کنترل کنیم.
دکتر فریبا الکل را روی گاز استریل ریخت و دوباره زخم را پاک کرد.
چاتای با هر حرکت او، فشار ملایمی روی بازوی محیا نگه میداشت تا خونریزی بیشتر نشود.
محیا با نفسهای کوتاه و لرزان، دستش را روی دست چاتای فشرد و سعی کرد آرام بماند.
آمپول بیحسی تزریق شد و دکتر شروع کرد به بخیه زدن.
همانطور که داشت بخیه میزد، از چاتای پرسید: چه اتفاقی براتون افتاده؟
چاتای هم جواب داد: قصهش طولانیه. دنبالمونن، وقت نداریم، باید بریم...
چند دقیقه بعد، دکتر فریبا باند تازهای آورد و بازوی محیا را با مهارت بست، اما رنگ محیا هنوز پریده بود و نفسهایش کوتاه و نامنظم بود.
فریبا گفت: اینجا امنه. منم تا صبح شیفتم؛ امشبو میتونید اینجا، تو اتاق من، بمونید.
چاتای گفت: باشه، ازت ممنونیم، فریبا.
فریبا هم لبخندی زد و از اتاق خارج شد.
بعد چاتای با آرامش گفت: تموم شد، عشقم. امشب اینجا جامون امنه.
محیا لبخند کوچکی زد و نفس کوتاهی کشید.
در بیرون، صدای شهر ادامه داشت، اما در این کلینیک کوچک، بین دو نفر که ساعاتی قبل از دست مرگ گریخته بودند، برای اولین بار آرامش واقعی آغاز شد.
چاتای هنوز نمیتوانست تمام اضطرابش را کنار بگذارد، اما برای لحظهای، فقط همین لحظه، با محیا بودن کافی بود.
باران آرام روی شیشههای اتاق کلینیک میخورد. صدای ضربآهنگش با ضربان قلب خستهی آنها هماهنگ بود.
نور ضعیف چراغ سقفی، سایههای طولانی و نرم روی دیوارها ایجاد کرده بود.
هوا سرد و نمناک بود. بوی الکل و کمی باران تازه با هم ترکیب شده و اتاق کوچک را پر کرده بود.
محیا روی تخت کوچک دراز کشیده بود؛ چشمهایش نیمهبسته و نفسهایش کوتاه و لرزان.
حتی خستگی شدید هم اجازه نمیداد به خواب برود.
هر حرکت کوچک باعث میشد درد روی بازویش دوباره شعلهور شود.
چاتای فکر میکرد محیا خواب است.
آرام کنار تختش نشست، خم شد و دست زخمی محیا را بوسید؛ انگار میخواست تمام درد و رنجش را با این حرکت کم کند.
لبهایش روی پوست زخمی او، لمس گرمی ایجاد کرد که از بدن او به دستش منتقل میشد؛ انگار تمام اضطراب و وحشت ساعتها را برای لحظهای محو کرد.
اشکهایش بیصدا روی گونههایش سُر خوردند.
دستش را آرام روی دست زخمی او کشید. انگشتانش با حرکتی نرم روی پوست سرد او حرکت میکردند.
قلبش پر از ترس، پشیمانی و عشق بود.
با صدایی لرزان زمزمه کرد: منو ببخش، عشقم... منو ببخش...
صدایش شکست؛ لرزان و سرشار از احساس.
ـ گرچه تو هم ببخشی، من هیچوقت خودمو نمیبخشم... این دردو من باید میکشیدم، نه تو...
محیا حرفهایش را شنید.
با دست سالمش اشکهایش را پاک کرد و بعد دستش را روی موهای چاتای کشید.
چاتای با چشمانی اشکآلود سرش را بلند کرد و به چشمهای محیا خیره شد.
نگاهشان در هم گره خورد؛ پر از حرفهای نگفته، ترس، درد و عشقی که لحظهای خاموش نمیشد.
محیا دستش را آرام کنار صورت چاتای گذاشت. نفسش کوتاه و لرزان بود. با لحنی نرم گفت: بیا اینجا...
سپس عشق زندگیاش را آرام در آغوشش کشید.
چاتای نفس عمیقی کشید و با دستان لرزان، اما مطمئن، دستش را دور محیا حلقه کرد و بدنش را بهآرامی به سمت خود کشید.
صدای ضربان قلب محیا با ضربان قلب خودش یکی شد؛ آغوشی پر از عشق و آرامش که باعث شد همهی ترسها، درد و وحشت آن روز برای دقایقی فراموش شود.
حتی صدای باران روی پنجره و سایههای نرم اتاق، انگار این لحظهی کوچک، اما جاودانه را قاب کرده بودند.
دقایقی کوتاه، اما بیپایان...
زمان انگار متوقف شده بود.
تنها چیزی که باقی مانده بود، این دو نفر بودند که در برابر طوفان زندگی، در کنار هم ایستاده بودند و هیچ چیزی نمیتوانست عشقشان را متوقف کند.
چاتای کمی عقب رفت، سرش را روی پیشانی محیا گذاشت و با آرامش زمزمه کرد: عاشقتم.
محیا لبخند کوتاهی زد و گفت: منم عاشقتم.
برای اولین بار بعد از ساعتها، با آرامشی واقعی، وجودش را به امنیت کنار عشقش سپرد.
در دلش با خودش گفت: حالا میتونستم کمی آروم بشم. دستم توی دستش بود و میدونستم که هیچ چیزی نمیتونه ما رو از هم جدا کنه. با هر نفس، با هر لمس، حس میکردم که زندهام. عشق واقعی یعنی همین؛ وقتی تو کنارمی، حتی وقتی درد هست، حتی وقتی ترس هست، باز هم احساس امنیت میکنم. صدای بارون، نور صبح، لمس دستش... همه با هم شدند یک لحظهی جاودانه.
محیا سرش را روی سینهی چاتای تکیه داد. همانطور که باران آرام روی شیشه میریخت و نور صبح کمکم اتاق را پر میکرد، آن دو نفر فهمیدند که عشق، در تاریکترین لحظات، قدرتمندترین نور است و هیچ طوفانی نمیتواند آن را خاموش کند.
چاتای اما نمیتوانست فقط به آرامش لحظه بسنده کند.
هر دو نفسشان هنوز تند بود و ذهنش هر لحظه خطر بیرون کلینیک را یادآوری میکرد.
سرش را روی پیشانی محیا تکیه داد و زمزمه کرد: نمیذارم دوباره چیزی بهت آسیب برسونه... قسم میخورم.
محیا فقط لبخند کوتاهی زد و آرام گفت: میدونم، عشقم... من به تو اعتماد دارم.
چاتای نفس عمیقی کشید و بلند شد.
قدمهایش آرام روی کف اتاق کشیده شد.
نگاهش به پنجره افتاد؛ به خیابان خالی و بارانی بیرون.
هر چند دقیقه یکبار، چشمانش به در کلینیک میدوید. آماده بود که اگر کسی آمد، سریع واکنش نشان دهد.
چاتای ادامه داد: هوا داره روشن میشه، باید از اینجا خارج بشیم.
محیا آرام زمزمه کرد: باشه.
نور ضعیف خورشید از پشت ابرها به خیابانهای خیس شهر تابید.
آنها آرام از کلینیک خارج شدند. قدمهایشان روی پیادهروی خیس صدای کمی میداد.
شهر داشت بیدار میشد؛ خیابانها هنوز خلوت بود.
چاتای به هر سایه و حرکت کوچکی نگاه میکرد؛ آماده بود که با سرعت واکنش نشان دهد.
یک لحظه، صدای موتور یا درگیری در خیابان نزدیک آنها به گوش رسید.
ضربان قلب محیا هنوز بالا بود، اما دست محکم چاتای روی دستش، به او حس اعتماد و امنیت میداد.
آنها میدانستند که هنوز خطر پایان نیافته، اما حالا با هم امید به زندگی داشتند.
به خیابان آزادی رسیدند.
هر دو لحظهای ایستادند و از جمعیتی که داشتند به سمت میدان آزادی میرفتند، متعجب شدند.
چاتای رو به محیا گفت: بیا بریم بین جمعیت... دیگه جرأت نمیکنن دنبالمون بیان.
محیا سر تکان داد.
دست در دست، وارد خیابان شدند، به میدان آزادی رسیدند و در کنار مردم، طلوع زیبای صبح را در آزادی تماشا کردند.