انجمن آوای رمان

✦ اینجا جایی است که واژه‌ها سرنوشت می‌سازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم می‌شکند! ✦ اگر داستانی در سینه داری که بی‌تاب نوشتن است، انجمن رمان‌نویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بی‌هیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار! .

ثبت‌نام!

دنباله‌دار داستان طورییی:)

یه روز ی یه دختره و دوستاش تصمیم می‌گیرن که برن جنگل، توی مسیر که بودن یهو چیزیو می‌بینن که از تعجب خشکشون میزنه
به همدیگه نگاه میکنن و با دهان باز به شاخ‌های سبز شده روی سر همدیگه اشاره می‌کنن.
آرسن ، پسر کوچیک جمع ، جیغی کشید و گفت: وای! اینا دیگه چی‌ان؟
مانلی در جواب آرسن گفت:
 
یه روز ی یه دختره و دوستاش تصمیم می‌گیرن که برن جنگل، توی مسیر که بودن یهو چیزیو می‌بینن که از تعجب خشکشون میزنه
به همدیگه نگاه میکنن و با دهان باز به شاخ‌های سبز شده روی سر همدیگه اشاره می‌کنن.
آرسن ، پسر کوچیک جمع ، جیغی کشید و گفت: وای! اینا دیگه چی‌ان؟
مانلی در جواب آرسن گفت:
فکر کنم پا تو محوطه ممنوعه گذاشتیم
آرسن: وای، مامانم همیشه بهم می گفت فراتر از خط قرمزهات نرو......
صدایی از دورشنیده شد که میگفت
 
یه روز ی یه دختره و دوستاش تصمیم می‌گیرن که برن جنگل، توی مسیر که بودن یهو چیزیو می‌بینن که از تعجب خشکشون میزنه
به همدیگه نگاه میکنن و با دهان باز به شاخ‌های سبز شده روی سر همدیگه اشاره می‌کنن.
آرسن ، پسر کوچیک جمع ، جیغی کشید و گفت: وای! اینا دیگه چی‌ان؟
مانلی در جواب آرسن گفت:
فکر کنم پا تو محوطه ممنوعه گذاشتیم
آرسن: وای، مامانم همیشه بهم می گفت فراتر از خط قرمزهات نرو......
صدایی از دورشنیده شد که میگفت: تاوان اومدن در منطقه ممنوع رو باید پس بدین :bathtub:
 
یه روز ی یه دختره و دوستاش تصمیم می‌گیرن که برن جنگل، توی مسیر که بودن یهو چیزیو می‌بینن که از تعجب خشکشون میزنه
به همدیگه نگاه میکنن و با دهان باز به شاخ‌های سبز شده روی سر همدیگه اشاره می‌کنن.
آرسن ، پسر کوچیک جمع ، جیغی کشید و گفت: وای! اینا دیگه چی‌ان؟
مانلی در جواب آرسن گفت:
فکر کنم پا تو محوطه ممنوعه گذاشتیم
آرسن: وای، مامانم همیشه بهم می گفت فراتر از خط قرمزهات نرو......
صدایی از دورشنیده شد که میگفت: تاوان اومدن در منطقه ممنوع رو باید پس بدین.
همه از ترس خشکشون زده بود، برای دقایقی سکوت سنگینی بر جمع حاکم شد
 
یه روز ی یه دختره و دوستاش تصمیم می‌گیرن که برن جنگل، توی مسیر که بودن یهو چیزیو می‌بینن که از تعجب خشکشون میزنه
به همدیگه نگاه میکنن و با دهان باز به شاخ‌های سبز شده روی سر همدیگه اشاره می‌کنن.
آرسن ، پسر کوچیک جمع ، جیغی کشید و گفت: وای! اینا دیگه چی‌ان؟
مانلی در جواب آرسن گفت:
فکر کنم پا تو محوطه ممنوعه گذاشتیم
آرسن: وای، مامانم همیشه بهم می گفت فراتر از خط قرمزهات نرو......
صدایی از دورشنیده شد که میگفت: تاوان اومدن در منطقه ممنوع رو باید پس بدین
همه از ترس خشکشون زده بود، برای دقایقی سکوت سنگینی بر جمع حاکم شد
بعد از جیغ زدن همه شروع به فرار به عمق جنگل کردن
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
یه روز ی یه دختره و دوستاش تصمیم می‌گیرن که برن جنگل، توی مسیر که بودن یهو چیزیو می‌بینن که از تعجب خشکشون میزنه
به همدیگه نگاه میکنن و با دهان باز به شاخ‌های سبز شده روی سر همدیگه اشاره می‌کنن.
آرسن ، پسر کوچیک جمع ، جیغی کشید و گفت: وای! اینا دیگه چی‌ان؟
مانلی در جواب آرسن گفت:
فکر کنم پا تو محوطه ممنوعه گذاشتیم
آرسن: وای، مامانم همیشه بهم می گفت فراتر از خط قرمزهات نرو......
صدایی از دورشنیده شد که میگفت: تاوان اومدن در منطقه ممنوع رو باید پس بدین:bathtub:
همه از ترس خشکشون زده بود، برای دقایقی سکوت سنگینی بر جمع حاکم شد
بعد از جیغ زدن همه شروع به فرار به عمق جنگل کردن
صداهای عجیب غریبی به گوش میرسید که
 
یه روز ی یه دختره و دوستاش تصمیم می‌گیرن که برن جنگل، توی مسیر که بودن یهو چیزیو می‌بینن که از تعجب خشکشون میزنه
به همدیگه نگاه میکنن و با دهان باز به شاخ‌های سبز شده روی سر همدیگه اشاره می‌کنن.
آرسن ، پسر کوچیک جمع ، جیغی کشید و گفت: وای! اینا دیگه چی‌ان؟
مانلی در جواب آرسن گفت:
فکر کنم پا تو محوطه ممنوعه گذاشتیم
آرسن: وای، مامانم همیشه بهم می گفت فراتر از خط قرمزهات نرو......
صدایی از دورشنیده شد که میگفت: تاوان اومدن در منطقه ممنوع رو باید پس بدین
همه از ترس خشکشون زده بود، برای دقایقی سکوت سنگینی بر جمع حاکم شد
بعد از جیغ زدن همه شروع به فرار به عمق جنگل کردن
صداهای عجیب غریبی به گوش میرسید که تنها به ترسشون اضافه می‌کرد، همگی با سرعت در‌حال دویدن بودن

پ.ن: لطفا کل متن داستان رو کپی کن بعد ادامه‌اش بده
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
یه روز ی یه دختره و دوستاش تصمیم می‌گیرن که برن جنگل، توی مسیر که بودن یهو چیزیو می‌بینن که از تعجب خشکشون میزنه
به همدیگه نگاه میکنن و با دهان باز به شاخ‌های سبز شده روی سر همدیگه اشاره می‌کنن.
آرسن ، پسر کوچیک جمع ، جیغی کشید و گفت: وای! اینا دیگه چی‌ان؟
مانلی در جواب آرسن گفت:
فکر کنم پا تو محوطه ممنوعه گذاشتیم
آرسن: وای، مامانم همیشه بهم می گفت فراتر از خط قرمزهات نرو......
صدایی از دورشنیده شد که میگفت: تاوان اومدن در منطقه ممنوع رو باید پس بدین
همه از ترس خشکشون زده بود، برای دقایقی سکوت سنگینی بر جمع حاکم شد
بعد از جیغ زدن همه شروع به فرار به عمق جنگل کردن
صداهای عجیب غریبی به گوش میرسید که تنها به ترسشون اضافه می‌کرد، همگی با سرعت در‌حال دویدن بودن......
در حالیکه نمیدونستن با فرار به سوی عمیق ترین جای جنگل، راه رو گم می کنن و امکان برگشت صفر میشود!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
عقب
بالا