Follow along with the video below to see how to install our site as a web app on your home screen.
یادداشت: This feature may not be available in some browsers.
انجمن آوای رمان
✦ اینجا جایی است که واژهها سرنوشت میسازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم میشکند! ✦
اگر داستانی در سینه داری که بیتاب نوشتن است، انجمن رماننویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بیهیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار!
.
به نام خالق هستی
نام اثر: آستانه ژانر: روانشناختی، نمادین نویسنده: @Roka
ناظر: @جیـــلان
خلاصه:
زنی در مراسم سالگرد یکی از بستگان همسرش، با وجود حضور و تلاشش، بار دیگر احساس میکند در میان خانوادهای که سالها در آن زندگی کرده دیده نمیشود. او که مدتهاست به رفتن میاندیشد، از خانه بیرون میآید و در مسیر خروج کفشهایش را پیدا نمیکند. در طبقهای دیگر، کفشی قرمز توجهش را جلب میکند؛ کفشی که خاطره روزهای موفق و اعتمادبهنفس گذشتهاش را زنده میسازد. زن با غلبه بر ترس و تردید، کفش را به پا میکند و از ساختمان خارج میشود؛ این بار بیآنکه قصد بازگشت داشته باشد، به سوی راهی تازه قدم برمیدارد.
نویسندهی عزیز🌸
ضمن خوشآمد گویی و سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن داستان خود، خواهشمندیم قبل از تایپ داستان
قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید.
نه مرا میلِ ماندن به خراباتِ سکوت
نه مرا شوقِ برگشتن به آن ویرانی
میروم گرچه هنوز هست دلم در پیِ تو
که دل از خانه بَرَد، خاطرهی پنهانی
ردِّ پایی بنشانم به رهِ عمر، چنان
که بماند ز منِ رفته، نشانِ آشنایی
پیِ من هیچ مَیایید که بازآمدنم نیست
دلِ رفتهست ز جایی که در او قدرِ من نیست
من نخواهم که بمانم به چنین بودنِ خویش
دل آنجا که مرا دیده نشد، ماندن نیست
خانهای خواهم ساخت از نو، به شوقِ بیداری
هر که از خویش خبر یافت، رَست از گرفتاری
وقتی آخرین سینی چای را از آشپزخانه بیرون آوردم، کسی متوجه نشد که دیگر حوصله پذیرایی ندارم.
سینی را میان جمع چرخاندم و چهرهها را یکییکی از نظر گذراندم. میشناختمشان؛ بعضی را سالها بود میشناختم. میدانستم چه کسی چای پررنگ میخواهد، چه کسی قند نمیخورد، چه کسی موقع خندیدن دستش را جلوی دهانش میگیرد.
من آنها را میدیدم.
اما سالها بود که آنها مرا نه؛ دستکم نه آنگونه که من آنها را میدیدم.
مادرشوهرم کنار پنجره نشسته بود و با زنی که روبهرویش بود، درباره سالهای دور حرف میزد. صدای قاشقها، استکانها و همهمه آدمها در اتاق پخش بود. مردها گاهی میخندیدند؛ نه بلند، نه از ته دل. خندههایی کوتاه و بیحوصله، مثل نفس کشیدن میان دو جمله.
مراسم سالگرد بود.
خانه نه عزادار بود و نه شاد. همه جا سیاه بود؛ پیراهن ها، روسری ها، کت ها، لباس ها ...
پر بود از آدمهایی که آمده بودند تا نبودن مردی سالخورده را، دستکم برای چند ساعت، بهانهای برای کنار هم بودن کنند. بیشتر شبیه دیداری بود که وظیفه داشته باشند تا مجلس سوگ.
سینی را روی میز گذاشتم.
دستمالی را که روی دسته سینی افتاده بود برداشتم و بیآنکه کسی از من خواسته باشد، آن را تا کردم.
همیشه همین کار را میکردم.
چیزهایی را که کج بودند صاف میکردم، چیزهایی را که ریخته بودند جمع میکردم و جاهایی را که خالی مانده بودند پر میکردم.
شوهرم آن طرف اتاق نشسته بود.
نگاهش کردم.
مشغول صحبت با یکی از اقوامش بود و حتی یک بار هم سرش را بلند نکرد. مرد سالخوردهای کنارش چیزی میگفت و او هر چند لحظه یکبار سرش را به نشانه تأیید تکان میداد.
فنجان چای خودم را برداشتم و کنار مادرشوهرم نشستم.
جای زیادی روی مبل نبود. خودم را کمی جمع کردم.
کسی نگفت:
«بیا اینجا.»
کسی نگفت:
«خسته شدی؟»
نگاهم را روی چای گذاشتم.
سطح چای آرام بود و تصویر صورتم را، کمرنگ و شکسته، روی خود نگه داشته بود.
با خودم فکر کردم:
اگر بلند شوم چه؟
اگر همین حالا از جا بلند شوم و از این خانه بیرون
فنجان را روی نعلبکی گذاشتم.
بلند شدم.
هیچکس سرش را برنگرداند.
از میان آدمها رد شدم.
زن جوانی که کنار در ایستاده بود، یک قدم کنار رفت تا من رد شوم؛ اما نگاهش همچنان به کسی بود که پشت سر من ایستاده بود.
هر قدم را آهسته برمیداشتم؛ انگار هنوز ته دلم امیدی بود که کسی متوجه رفتنم شود، صدایم کند، شاید بگوید برگرد.
اما راهرو ساکت بود.
هیچکس نیامد.
سالها بود گاهی با خودم فکر میکردم اگر یک روز بروم، چه میشود؟ اگر دیگر در این خانه نباشم، چه چیزی تغییر میکند؟ چه کسی جای خالیام را میبیند؟ چه کسی متوجه میشود که دیگر نیستم؟
سالها این سؤال را با خودم حمل کرده بودم، بیآنکه جرئت کنم جوابش را پیدا کنم.
میدانستم روزی باید بروم. نه به این دلیل که این آدمها بد بودند؛ فقط انگار جایی برای من، آنطور که خودم بودم، در میانشان ساخته نشده بود.
این بار اما فرق داشت، فقط به رفتن فکر نمیکردم.
تصمیم گرفته بودم.
انتهای راهرو، جلوی در، فهمیدم کفشهایم را پیدا نمیکنم.
چشم گرداندم.
کفشها همهجا بودند؛ سیاه، قهوهای، خاکستری، رسمی، زنانه و مردانه، کفشها درهم و بیحوصله کنار در ریخته بودند؛ جفتهایی که از هم فاصله گرفته بودند، کفشهای کهنه و روزمرهای که انگار هیچکس برایشان اهمیتی قائل نبود.
اما کفشهای من نبودند.
دوباره نگاه کردم.
ناچار با جوراب پا روی اولین پله گذاشتم.
پله سرد بود.
پله بعدی هم.
آرام پایین میرفتم.
هنوز چیزی در من منتظر بود.
شاید صدایی.
شاید دستی که روی شانهام بنشیند.
شاید کسی که تازه متوجه شده باشد من نیستم.
هرچه پایینتر میرفتم، صدای طبقه بالا ضعیفتر میشد.
در طبقه بعد، دری باز بود.
صدای موسیقی میآمد.
ایستادم.
اینجا دیگر مراسم نبود.
جشن بود.
چراغها روشنتر بودند. زنها لباسهای زیبا پوشیده بودند. موهایشان مرتب بود. مردها میخندیدند. بوی عطر در راهرو پیچیده بود.
جلوی در، انبوهی از کفشها کنار هم چیده شده بود.
کفشها کنار هم و مرتب صف کشیده بودند؛ کفشهای مجلسی، براق، ظریف و رنگارنگ. کفشهای زنانه و مردانه، هر کدام جفت خود را پیدا کرده بودند و کنار دیگری آرام گرفته بودند؛ انگار صاحبانشان پیش از ورود، حتی برای کفشهایشان هم جای مشخصی در این خانه در نظر گرفته بودند.
چشمم میان آنها چرخید.
و ناگهان یک جفت کفش قرمز دیدم.
مخملی.
کمی پاشنهدار.
نرم و سبک.
دستم بیاختیار به سویشان رفت.
چند لحظه فقط نگاهشان کردم.
چیزی در آنها آشنا بود.
نه شکلشان، نه فقط رنگشان.
حسی که با دیدنشان در من زنده شد.
سالها پیش کفشی شبیه همین داشتم.
قرمز، مخملی، با پاشنهای که آنقدر بلند نبود که راه رفتن را سخت کند.
آن روزها...
روزهایی بود که بیشتر خودم بودم.
روزهایی که کارهایی را که میخواستم انجام میدادم.
موفقیتهایی به دست آورده بودم که آن زمان برایم بزرگ بودند و از زندگیام راضی بودم.
گاهی با همان کفشها از جایی بیرون میآمدم و حس میکردم دنیا هنوز جا برای من دارد.
انگار چیزی که سالها گم کرده بودم، ناگهان دوباره به من برگشته بود. همان نرمی آشنا را داشت؛ همان پاشنه کوتاه، همان حس سبکی که سالها پیش، وقتی کفشی شبیه آن به پا میکردم، در قدمهایم بود. یادم آمد آن روزها چطور راه میرفتم؛ بیآنکه از خودم بپرسم آیا حق دارم به جایی که میخواهم برسم.
حالا دوباره همان کفش را به پا داشتم؛ نه همان کفش، اما انگار ادامه همان راه.
سرم را بلند کردم.
دو نفر نزدیک شدند.
یکی از بیرون وارد شد و دیگری از داخل خانه بیرون آمد.
کنار هم ایستادند و مشغول صحبت شدند.
من درست مقابلشان بودم.
اما هیچکدام مرا ندیدند.
برای اولین بار، از دیده نشدن نترسیدم.
دیگر منتظر نبودم کسی مرا ببیند.
دیگر منتظر نبودم کسی صدایم کند.
نگاهم را به پلهها انداختم.
و راه افتادم.
این بار قدمهایم با آن قدمهای آرام و مردد چند طبقه بالاتر فرق داشت.
لحظهای به پشت سر نگاه کردم.
هنوز میترسیدم. از اینکه صاحب کفش پیدایش شود، از اینکه کسی مرا ببیند، از اینکه بعدتر بفهمم رفتنم اشتباه بوده است.
اما این بار ترس، مثل همیشه، مرا سر جایم نگه نداشت.
سریعتر پایین میرفتم.
مطمئنتر.
پلهها یکی پس از دیگری زیر پاهایم میگذشتند.
دیگر صدای طبقه بالا را نمیشنیدم.
دیگر نمیخواستم بشنوم.
نه اینکه فرار کنم؛
این بار داشتم میرفتم.
به سمت بیرون.
به سمت جایی که دیگر مجبور نبودم خودم را در میان آدمهایی پیدا کنم که برای دیدنم حتی سرشان را بلند نمیکردند.
یک طبقه.
دو طبقه.
هرچه پایینتر میرفتم، سبکتر میشد، دیگر پلهها را نمیشمردم.
در را باز کردم. صدای آدمها هنوز از طبقات بالا میآمد؛ دور و محو، مثل صدایی که دیگر به من تعلق نداشت.
روز هنوز تمام نشده بود.
هوا روشن بود.
نور روی شاخههای سبز افتاده بود و گنجشکها میان برگها جابهجا میشدند.
چند قدم جلو رفتم، خیابان همان خیابانی بود که بارها از آن گذشته بودم، اما آن روز برای نخستین بار انگار راهی تازه پیش رویم باز شده بود.
صدای شهر دور بود.
صدای گنجشکها نزدیک.
به کفشها نگاه کردم.
قرمز بودند.
همان رنگی که سالها پیش مرا به یاد روزهایی میانداخت که از زندگیام راضی بودم.
اما این کفشها مال آن سالها نبودند.
این بار، کفشها مرا به گذشته نمیبردند.
مرا به خودم برمیگرداندند.
به پشت سرم نگاه نکردم.
ساختمان همانجا بود.
با تمام طبقاتش.
با تمام درهای بازش.
با تمام آدمهایی که از کنار من گذشته بودند و مرا ندیده بودند.
اما دیگر مهم نبود.
من از آنجا بیرون آمده بودم.
و برای اولین بار، رفتنم را کسی جز خودم لازم نبود تأیید کند.
راه افتادم.
قدمهایم محکم بود.
کفشهای قرمز صدای آرامی روی پیادهرو داشتند.
یک قدم.
بعد قدمی دیگر.
نمیدانستم کجا خواهم رفت.
آیندهام شکل روشنی نداشت.
اما روشن بود.
مثل همین روز.
مثل آسمانی که هنوز بالای سرم بود.
مثل شاخههای سبزی که باد میانشان میپیچید.
لبخند روی لبم نشست.
این بار نه منتظر صدایی ماندم که مرا برگرداند،
نه به پشت سر نگاه کردم.
راه ادامه داشت.
و من هم.
با کفشهای قرمز،
به سوی زندگیای که هنوز نمیشناختم.
پشت سرم خانهای بود که سالها در آن زندگی کرده بودم؛ خانهای که هیچوقت نتوانستم در آن جای خودم را پیدا کنم.
روبهرویم خیابان بود، روشن و بیانتها.
نمیدانستم آن سوی این خیابان چه چیزی منتظرم است. نمیدانستم فردا چگونه خواهد بود. فقط میدانستم دیگر نمیخواهم به جایی برگردم که سالها در آن بودم و خودم را در آن پیدا نمیکردم.
بهخوبی میدانستم رفتن سختترین قسمت ماجرا نیست؛ سختتر از آن، یاد گرفتنِ راه رفتن بدون نگاه کردن به خواستههای دیگران بود.
حس آزادی آنقدر سبک و تازه بود که نمیخواستم بایستم یا حتی به پشت سرم نگاه کنم.
آنقدر رفتم تا به نیمکتی در فضای سبز کنار خیابان رسیدم و روی آن نشستم.
خودم را میشناختم؛ وقتی تصمیمی میگرفتم، تا رسیدن به هدفم عقب نمینشستم. با این حال، گوشهای از دلم هنوز میپرسید: نکند راه را اشتباه آمدهام؟
همان لحظه صدای گوشخراش هواپیما مرا به آسمان کشاند. رد سفیدی پشت سرش مانده بود؛ خطی روشن که مسیرش را نشان میداد و عجیب آنکه در همان جهتی میرفت که من رو به آن داشتم.
شاید فقط یک هواپیما بود، اما من آن را نشانه گرفتم؛ نشانهای که میگفت راه درست همیشه قرار نیست آسان یا خوشایند باشد. مهم این است که راه خودت باشد.
کمکم آسمان تاریک شد. آیندهام مثل آسمان پیش رو ناشناخته بود، اما دیگر از تاریکی نمیترسیدم.
بلند شدم و به راه افتادم.
کفش قرمز هنوز زیر پایم بود؛ نرم، سبک و مطمئن.
این بار نمیرفتم تا از گذشته فرار کنم؛ میرفتم تا به خودم برسم.
میان افکار درهمریختهام، میان نگرانی از نتیجه تصمیمی که گرفته بودم و خواستهای که سالها در گوشه قلبم پنهان کرده بودم، تلفنم زنگ خورد.
ـ کجایی؟ هرچی اطرافمو نگاه میکنم نیستی.
گفتم:
ـ درست حدس زدی. من دیگه اونجا نیستم.
چند لحظه سکوت کرد.
ـ یعنی چی؟ الان باید اینجا باشی، کمک کنی...
آرام گفتم:
ـ دیگه نمیخوام باشم. یادت هست چند وقت پیش گفتم یه روز خودم رو از این قید و بند رها میکنم؟ اون روز رسیده.
صدایش بالا رفت. حرفها یکی پس از دیگری رد و بدل شدند؛ شبیه همان بحثهای بیپایانی که سالها داشتیم و هیچکدام به جایی نمیرسید.
همسرم آدم بدی نبود. شاید مرد مناسبی برای من نبود. شاید زنی دیگر کنار او احساس آرامش و خوشبختی میکرد، اما من هیچوقت نتوانستم آن زندگی را زندگیِ خودم بدانم.
او امنیت مالی را با عشق اشتباه میگرفت و من، بیشتر از امنیت، به گرمای یک همراه نیاز داشتم؛ به دستی که گاهی بیدلیل دستم را بگیرد، به نگاهی که بگوید میفهممت. سالها تلاش کردم این فاصله را نادیده بگیرم، اما بعضی فاصلهها هرقدر هم نادیده گرفته شوند، کوتاهتر نمیشوند.
سالها در خانهای زندگی کرده بودم که دیوارهایش احساس میکردم محاصرهام کردهاند. دیگر نمیخواستم زندانی باشم که زندانبانش، هرچند بیقصد آزار، همان کسی باشد که قرار بود کنارم بایستد.
سالها، هر وقت دلم میگرفت، سراغ نزدیکترین دوستم میرفتم. زندگی مشترک خودش هم بینقص نبود، اما میان تمام اختلافها، چیزی داشت که من سالها حسرتش را خورده بودم؛ همدلی، همراهی و قلبهایی که هنوز راه رسیدن به یکدیگر را بلد بودند.
اما این بار نخواستم با کسی مشورت کنم.
نخواستم کسی بگوید بمان یا برو.
برای اولین بار، میخواستم تصمیمم فقط صدای خودم باشد.
♡صاحب این کفش عزیز،
مرا هرگز ندیدهای و شاید هیچوقت هم نشناسی.
آن روز، درست در لحظهای که بیش از همیشه به نشانهای برای ادامه دادن نیاز داشتم، کفش زیبای تو را دیدم.
میدانم پوشیدن کفشی که متعلق به من نبود، درست نبود؛ اما همان کفش به من جرئت قدم برداشتن داد.
برای تو، شاید فقط یک جفت کفش باشد؛
اما برای من، معنای انتخاب یک مسیر را داشت.
بیآنکه مرا بشناسی، راهنمای مسیرم شدی. کفشت را پس میدهم، اما میخواهم بدانی که یک غریبه، با کفشهای تو، ترسش را جا گذاشت.♡
کاغذ را تا کردم و کنار کفشها گذاشتم.
کفشهای قرمز را آرام داخل جعبه گذاشتم و برای لحظهای مکث کردم.
با خودم فکر کردم شاید بهتر باشد نگهشان دارم؛ آخر، همین کفشها در آن روز راه رفتن را به من یادآوری کرده بودند، یا شاید جرئتش را به من داده بودند.
اما صدای منطقم آرامتر و محکمتر از وسوسهام بود.
چیزی که صاحبش از من نخواسته بود، نمیتوانست سهم من از خوشبختی باشد.
جعبه را بستم.
صبح زود دوباره وارد ساختمان شدم؛ همان ساختمانی که درش مثل همیشه باز بود. جعبه را پشت در گذاشتم و چند لحظه به آن نگاه کردم.
بعد برگشتم.
این بار حتی دنبال کفشهای خودم هم نگشتم.
شاید دیگر نیازی نبود چیزی را که زمانی به آن تعلق داشتم، با خودم ببرم.
برگهای را که روی آن نوشته بودم، پشت در خانه مادرشوهرم چسباندم. میدانستم همسرم زبان شعر را خوب میفهمد؛ شاید این چند خط را بهتر از هر توضیحی میخواند.
نوشته بودم: «آزادی را تنها در خیال چشیدم
و بهای آن، سالها سوختن بود.
من،
زندانیِ صبری شدم که خیال میکردم نجاتم میدهد.
حالا روی لبهی پرتگاهِ رفتن ایستادهام؛
نه سکوتِ این خرابهها مرا میخواهد،
نه ویرانههای پشتِ سر، مقصدم است.
آدمی که دلش را جا گذاشته،
دیگر ردپایی از خود به جا نمیگذارد.
از اینجا میروم؛
نه برای رسیدن به جایی، که برایِ خلاص شدن از نبودن در جایی که دیده نشدم.»
از در ساختمان بیرون آمدم.
همان خیابان بود، همان هوای صبح، همان درختها؛ اما این بار قدمهایم با آن روز فرق داشت.
دیگر نه آرام میرفتم که شاید کسی صدایم کند،
نه پشت سرم را نگاه میکردم که شاید کسی دنبالم آمده باشد.
این بار محکمتر قدم برمیداشتم؛
با اطمینانی که از کسی نگرفته بودم.
کفش قرمز را پس داده بودم،
اما چیزی از آن روز هنوز با من بود: