Follow along with the video below to see how to install our site as a web app on your home screen.
یادداشت: This feature may not be available in some browsers.
انجمن آوای رمان
✦ اینجا جایی است که واژهها سرنوشت میسازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم میشکند! ✦
اگر داستانی در سینه داری که بیتاب نوشتن است، انجمن رماننویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بیهیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار!
.
نام رمان: درناهای کاغذی
نام نویسنده:شهرزاد قصهگو
ژانر: روانشناختی
ناظر @~Vine~
خلاصه:
از کودکی میکوشید گوشش را بر آواز درناهایی ببندد که آنان را ساختگی میدانست. در دیدهاش، فقط کاغذ بودند و به سادگی پودر میگردیدند؛ لیکن چرخ بازیگر همیشه علاقهی عجیبی به شیطنت داشته.
نویسندهی عزیز
ضمن خوشآمد گویی و سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود، خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود
قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید.
مقدمه:
مردم درناهایی از جنس کاغذ را پرواز میدادند؛ با این خیال که در آسمان اوج خواهند گرفت. به سوی سراب میدویدند و از آن مینوشیدند، بیالتفات به این که این فقط وهم خودشان است.
اگر واژگان میتوانستند دروغهای زیبا بیافرینند، پس چرا قادر به آراستن حقیقت نبودند؟
نمیدانست بار چندم است که دستمال پارچهای را بر سطح چوبین میز تحریر میکشد. میدید که هیچ لکهای برای زدودن وجود ندارد؛ لیک باز با شدت پارچه را بر میز میکشید.
کابوسش به وضوح بیداری جلوی چشمش میرقصید. نیک به خاطر میآورد که در عالم رویا، فقط میتوانست ببیند آسمان رخت شب بر تن کرده و صرفا قادر بود کرختی و سرمای زمین زیر پایش را احساس کند. نه اثری از جنبندهای بود و نه نشانی از روشنایی.
سرش را چرخاند تا چیزی غیر از ظلمات بیابد؛ لیکن بیهوده بود. هیچ چیز جز سیاهی محض نمیدید.. فقط بوی دارو به مشامش میخورد.
به ناگاه باریکهنوری تاریکی را شکافت. به دنبال آن رفت، تا حدی که میتوانست دست لاغر و رنگپریدهاش و حتی زخم کوچک نقش بسته بر آن را زیر پرتو ببیند.
نگاهی به اطرافش انداخت؛ لیکن تا خواست دریابد کجا ایستاده، ظلمت باریکهنور را بلعید.
آهی کشید و کوشید کابوسش را از ذهن بیرون براند؛ لیکن به نظر میرسید آن خیال رها کردنش را ندارد. با شدت پارچه را بر میز کشید. بی آن که بداند چرا، در خیالش این صحنهی عالم رویا با تصویری در عالم واقع درهم میآمیخت.
یک آگهی با متنی دربارهی یکبار زناگی کردن در ذهنش طنین میانداخت. زمانی که آن را در ایستگاه اتوبوس دید، لب گزید و با خود اندیشید:
- آخر نمیشود که به این بهانه، هر نوع مسخرهبازیای درآورد.
اکنون، صدای دیگری از پس ذهنش سرک میکشید.
- مگر با مراعات کردن، یک بار میشود دو بار؟ مثلا خود من...
و بلافاصله این اندیشه را عقب راند. جملهی همیشگی پدرش را به خاطر آورد:
- آدمی که خواب پرواز میبیند، وقتی بلند میشود و خودش را بر زمین پیدا میکند، بیشتر میرنجد.
سرش را روی میز گذاشت و به دیوار سفید و بیزینت خیره شد. از خودش پرسید:
- اکنون فکر کردن به این چیزها به چه دردم میخورد؟
پیش از آن که پاسخی بیابد، صدای دیگری از کنج ذهنش آمد:
- اما اگر واقعا چیزی که پدر به آن میگوید خواب پرواز فایدهای داشته باشد...
بلافاصله این اندیشه را سرکوب کرد.
- نه، بیفایده است. اگر فایدهای داشت که...
کمکم پلکهایش سنگین شدند و به آغوش خواب فرو رفت.
آنگاه که چشمانش را گشود، سقف جلوی چشمش میرقصید. اندکی طول کشید تا دیدش ثابت شود.
صدای گامهای سبکی را شنید که حدس میزد متعلق به پدرش باشند.
در باز شد و مردی لاغر و ریزنقش در چهارچوب آن پدیدار. مرد لبخندی زد.
- صبح بهخیر، کوهاکو.
کوهاکو تعظیمی کرد و پاسخ گفت. پدر کنارش نشست و به چشمان قهوهایاش نگریست. از دیدهاش دور نماند که گونههای پسرش تکیدهتر شدهاند؛ لیکن با خود اندیشید شاید گفتن این که چهقدر لاغر شده، برای او آزارنده باشد. به خود گفت:
- بعدا بهنحوی غیر مستقیم از او میپرسم. جوانان از سوالپیچ شدن خوششان نمیآید.
بر زبان آورد:
- شب گذشته، خوب خوابیدی؟
سرفهای از لبهای کوهاکو گریخت.
- بله، پدر.
پدر دستی به طرههای نقرهفام میان موهای خرماییاش کشید. میخواست دربارهی تنفس پسرش سوالی کند؛ لیکن تصمیم گرفت موضوع دیگری را پیش بکشد.
- عمویت امروز میآید اینجا.
نتوانست جلوی خودش را بگیرد و پیش از بیرون رفتن، نگاهی به پسرش نیندازد. لب گزید و با خود اندیشید:
- رنگپریدهتر شده.
پیش از آن که کوهاکو متوجه نگاهش شود، از اتاق بیرون رفت.
بر مبل قهوهای روشن سالن پذیرایی نشست. فنجان چای صبحانهاش را برداشت و بیهدف قاشق را در آن چرخاند. در ذهنش هنگامه بر پا بود. چهرهی کوهاکو را به یاد میآورد. از خودش پرسید:
- میگوید خوب است؛ اما اگر واقعا...
قاشق را شدیدتر در فنجان چرخاند. افسار فکرش را به سوی دیگری کشید. فنجان را بر میز گذاشت.
- آخر که چه؟
رنگش پرید. این جمله بیاختیار به ذهنش دویده بود و روزهایی را به خاطرش میآورد که ترجیح میداد فراموششان کند.
چای را هم زد. به خود دلداری داد:
- مهم نیست قدیم چه فکری میکردم. این مهم است که اکنون تا آن حد خودخواه نیستم.
صدایی دیگر زمزمه کرد:
- مگر خورشید برای گرم کردن بقیه نمیسوزد که در نهایت غروب کند؟
بلافاصله به خود نهیب زد:
- اما اگر خورشید خودش را نسوزاند، هیچ چیز زنده نمیماند.
صدایی زیر او را از افکارش بیرون آورد.
- پدر، اگر چای را زیاد هم بزنید، تلخ میشود.
به چهرهی گندمگونی نگریست که نفهمیده بود چه زمانی بر مبل رو به رویش نشسته. لبخندی بر لبش نشاند.
- حواسم هست، تاکارا.
تاکارا به ساعت سرخقاب دایرهای بر دیوار نگریست. نه صبح را نشان میداد. با خود اندیشید:
- عمو معمولا به این زودی نمیآید دیدنمان.
با شنیدن صدای گامهایی سبک و آرام، دریافت برادرش از اتاقش بیرون آمده. به دیدگان قهوهای کوهاکو نگریست. نمیدانست آیا واقعا کمی قرمز شدهاند یا این فقط تصور او است.
سرفههایی کوهاکو را واداشتند که بر مبل بنشیند. زمین زیر پایش میلغزید. دندان به دندان سایید و اندیشید:
- یک بار دیگر صبح و باز هم همین احساس!
خواست برخیزد؛ اما پدرش بازویش را گرفت.
- نه، بنشین. چیزی میخواهی؟
کوهاکو نشست و دستان لاغر و کمخونش را در هم قلاب کرد.
- میخواستم بروم برای خودم چای درست کنم.
پدر به تاکارا نگریست که کیکهای شفاف و ژلهمانند قطرهی باران را در ظرف میچید.
- تاکارا، میتوانی برای برادرت چای بیاوری؟
تاکارا به برادرش نگریست. با خود اندیشید:
- مهم نیست چهقدر چای پررنگ و غلیظ دوست دارد. اکنون، بهتر است به چیزی قناعت کند که کمی ملایمتر باشد.
چای را در فنجان سرامیک آبی ریخت و شکلات کوچکی کنار آن گذاشت. به برادر و پدرش نگریست و چشمان بادامی هر دو، مژههای بلند و لاغری مشترکشان را از نظر گذراند. چیزی بیشتر در ذهنش برجسته شد.
- چشمان هردویشان گودافتاده است. کوهاکو که به خاطر بیماریاش به این روز افتاده؛ ولی پدر...
پلک زد. داشت قاشق را بیش از حد در چای میچرخاند؛ درست مانند پدرش. لبخندی بر لبانش دوخت و چای را بر میز چوبین و قهوهای رنگ سالن پذیرایی گذاشت.
آنگاه که دید دست برادرش هنگام نگه داشتن فنجان چای میلرزد، رعشهای کوچک بر تنش افتاد. ناخنهایش را بر کف دستش فشرد. اندیشید:
- خدای من! دارد بدتر میشود.
کوهاکو برخاست. به نظر میرسید سرگیجهاش تخفیف یافته.
تاکارا به سوی پنجره رفت و پردهی گلدوزیشدهی سفید را کنار زد. به خود گفت:
- فقط میخواهم نوازش نور آفتاب را حس کنم.
زیرچشمی به رنگپریدگی برادر و پدرش نگریست و پرده را به گونهای تنظیم کرد که پرتوی مهر ماه آگوست بیشتر به داخل بیاید. به پدرش نگریست و اندیشید:
- چیزی را که کوهاکو به من گفت، به پدر بگویم؟
رایحهی گلهای ادریسی را به مشام کشید.
- نه، اگر به او بگویم، فقط دلچرکین میشود.