- تاریخ ثبتنام
- 5/17/26
- نوشتهها
- 29
خلاصه تا اینکه به مادرم زنگ زدم که منو نجات بده ولی گفت تو دختر شجاعی هستی خواهرات رو میفرستم تا به سمتم بیای خواهرام اومدن زن برادرم در بیرون رو قفل کرد تا خواهرام رو نبینم عموهام اومدن و خواهرام رو کتک زدن عمو ناتنی برام ساعت و عطر خرید تا مادرم رو راضی کنم خونه خشایار بگیره.