انجمن آوای رمان

✦ اینجا جایی است که واژه‌ها سرنوشت می‌سازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم می‌شکند! ✦ اگر داستانی در سینه داری که بی‌تاب نوشتن است، انجمن رمان‌نویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بی‌هیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار! .

ثبت‌نام!

دفترِخاطرات دفترچه خاطرات rogaye26| کاربر انجمن آوای رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Mahak
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
خلاصه تا اینکه به مادرم زنگ زدم که منو نجات بده ولی گفت تو دختر شجاعی هستی خواهرات رو میفرستم تا به سمتم بیای خواهرام اومدن زن برادرم در بیرون رو قفل کرد تا خواهرام رو نبینم عموهام اومدن و خواهرام رو کتک زدن عمو ناتنی برام ساعت و عطر خرید تا مادرم رو راضی کنم خونه خشایار بگیره.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Mahak
خلاصه بعد خونه عموم رفتم عموهام منفعت طلب بودن عموم کوچیکه مارو برد دزفول کلی خوش گذشت ولی ذهنم مادرم بود مدارکم رو از مادرم خواستم که مادرم گفت گم شدن من فکر کردن از عمد نمیخواد بده تا باهاش زندگی کنم.
 
آخرین ویرایش:
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Mahak
تا اینکه تولدم عموم شیرینی خرید هر شب مارو می‌برد بیرون تا اینکه نزد مادرم اومدم اول توهمی شده بودم منو بردن بیمارستان.
 
تنهاتر از همیشه بودم شب ها دور از مادرم گریه میکردم فقط یک گوشه قدم می‌زدم برادرم کاری کرد شاهد زنش باشه و علیه خواهرام باشم.
 
عقب
بالا