انجمن آوای رمان

✦ اینجا جایی است که واژه‌ها سرنوشت می‌سازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم می‌شکند! ✦ اگر داستانی در سینه داری که بی‌تاب نوشتن است، انجمن رمان‌نویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بی‌هیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار! .

ثبت‌نام!

دلنوشته دلنوشته‌ی اطلسِ زوال | ریپر کاربر انجمن آوای رمان

شب‌ها، خلوتِ من، صحنه‌ی تئاترِ بی‌تماشاگر است؛ من تنها بازیگرِ نقشِ معشوقی هستم که هرگز نیامده. صدای خنده‌هایت، در اعماقِ حافظه‌ام، همچون پژواکِ شکستنِ بلورهای یخی در غاری عمیق می‌پیچد. چگونه می‌توانم این زخمِ عمیق را با مرهم‌های سطحیِ این دنیا، بپوشانم، در حالی که تمامِ عمقِ مرا اشغال کرده؟
آری، این عشق، معماریِ یک رؤیای ایده‌آل بود که مصالح‌اش، از جنسِ شکنندگیِ یک حبابِ صابونی بودند. من، اکنون به نسخه‌ی منهایِ تو تبدیل شده‌ام؛ معادلی که هیچ‌گاه برابرِ صفر نخواهد شد، بلکه در بی‌نهایت منفی باقی می‌ماند.
 
این جدایی، همچون گسستِ پیوندِ میانِ الکترون و هسته بود؛ جداییِ ناگزیر و پر از انرژی‌های رها شده‌ی پنهان. اگر تقدیر، یک بافنده‌ی نابینا باشد، ما را با نخ‌هایی از جنسِ سرنوشت‌های متقاطع بافت و سپس پاره کرد. نگاهِ بی‌تفاوتیِ جهان، تنها پاسخِ منطقی به فریادهای غیرمنطقیِ قلبِ عاشقِ من بود.
هرگز تصور نمی‌کردم که سکوت، می‌تواند وزنی سنگین‌تر از کوهی از کلماتِ اعترافی داشته باشد. تو، تنها سطرِ کلیدی بودی که برای باز کردنِ تمامِ قفل‌های درونی‌ام نیاز داشتم؛ قفلی که اکنون خورده شده است.
 
این فاصله، نه تنها مکانی، که بُعدی از زمان است که در آن، هر ثانیه، یک قرن به عمرِ اندوهِ من می‌افزاید. یادگاری‌هایت، همچون سنگ‌های وزین در جیبِ روحم هستند؛ سنگینی‌شان مانع از سبکیِ پروازم می‌شود.
من، در محاصره‌ی خاطراتی هستم که از هر دیوارِ واقعیت، همچون پیچک‌های سمی بالا رفته‌اند و راهِ فرار را بسته‌اند. اگر عشق، یک علمِ دقیق بود، ما ثابت می‌کردیم که دو جسمِ هم‌جنسِ روحی، در یک فضا نمی‌توانند پایدار بمانند. این دل، دیگر نه عضوی بیولوژیک، که یک شیءِ عتیقه‌ی شکسته است؛ ارزشش در گسستِ منحصر به فردش نهفته است.
 
در اعماقِ این چاهِ تاریک، تنها بازتابِ نورِ لحظه‌ای که تو را دیدم، فانوسی لرزان است. ما، مانند دو مدارِ کهکشانی بودیم که مسیرِ عبورِ یکدیگر را برای همیشه اشتباه تعبیر کردیم. این دلتنگی، نوعی تشنگیِ متافیزیکی است؛ نه از آب، که از نبودِ معنایی که تو با حضورت به جهانِ من می‌بخشیدی.
هر شب، در خواب، سعی می‌کنم ترا در آغوش بگیرم؛ اما تو همیشه از جنسِ غباری هستی که از میانِ انگشتانم می‌گریزد. این تراژدی، نامی ندارد جز «شکستنِ تقارنِ زیبایی»؛ جایی که کمالِ ناگهانی، با زوالِ ناگزیر همراه شد.
 
تلاش می‌کنم تا هر روز، بخشی از یاد تو را به فراموشی بسپارم، اما حافظه‌ام وفادارتر از آن است که خ*یانت کند. آسمانِ این شهر، دیگر رنگِ چشم‌هایت را به خود نمی‌گیرد؛ یک سقفِ بتنی، جایگزینِ اقیانوسِ آبیِ دیروز شده است. من، زندانیِ زندان‌بانِ خیالاتم هستم؛ زنده‌ام، اما هر لحظه در انتظارِ اجرای حکمِ نهاییِ فقدان.
تو، معجزه‌ای بودی که قوانینِ فیزیکِ منطقِ مرا به سخره گرفت؛ اما معجزات، هرگز نباید پایانِ خوش داشته باشند. ببین چگونه زوال، با ظرافتِ یک هنرمند، هر روز یک رشته از تاروپودِ امیدِ مرا می‌گسلد و به باد می‌سپارد.
 
قلبم، مانند ساعتِ شنی‌ای است که اکنون به جای شن، با قطراتِ اشکِ خشک‌شده پر شده است. تنها در سکوتِ مطلق است که می‌توانم صدای برخوردِ دو سرنوشتِ محتوم را بشنوم؛ صدایی شبیه به برخوردِ دو سیارک. من، اکنون یک رصدخانه‌ی خاموش هستم؛ تمامیِ تلسکوپ‌ها به سمتِ گذشته چرخیده‌اند و چیزی در آینده نمی‌بینند.
این عشق، مانند یک قراردادِ نانوشته بود که امضای خدا پای آن بود، اما کاغذِ آن در برابر طوفانِ واقعیت پاره شد. هر صبح، با این حقیقتِ سنگی بیدار می‌شوم که زیباترین رویای من، متعلق به جهانی بود که هرگز در آن قدم نگذاشتم.
 
تو، نقطه‌ی گریزِ من از این دنیای خاکستری بودی؛ حال که رفته‌ای، هر جا هستم، همان خاکستری است. باید با این حقیقت زندگی کنم که بهترین قسمتِ وجودم، برای همیشه در یک لحظه‌ی گذشته، متوقف شده است. این دلتنگی، مانند یک فرکانسِ باستانی است که پیوسته از لایه‌های زیرینِ ذهنم پخش می‌شود. ما، دو قطعه‌ی پازلی بودیم که شکلِ یکدیگر را داشتند، اما سازنده‌ی نقشه، اشتباه کرده بود. من، همچون یک پاندولِ بزرگ هستم که برای تو، از مرکزِ خود دور شده و اکنون در اوجِ یک دامنه نوسان می‌کند.
 
هرگز تصور نمی‌کردم که نبودنت، این حجم از پُر بودنِ فضا را ایجاد کند؛ غیبتت، خود، حضورِ مطلق است. دلم، مانند یک آرشیوِ بزرگ است که تنها اسنادِ مربوط به تو در آن مهر و موم شده‌اند؛ دسترسی به بقیه ممنوع. آن لحظه‌ی وداع، نه یک لحظه، که یک نُتِ کشیده و بی‌صدا بود که تا ابد در گوشِ هستی باقی خواهد ماند. چگونه می‌توان با این زخمِ عمودی، که از فرقِ سرم تا اعماقِ پاهایم کشیده شده، ایستادگی کرد؟
تو، رمزِ عبورِ ورود به بهشتِ موعودم بودی؛ و من، کلید را در لحظه‌ی ورود، از دست دادم.
 
عقب
بالا