Follow along with the video below to see how to install our site as a web app on your home screen.
یادداشت: This feature may not be available in some browsers.
انجمن آوای رمان
✦ اینجا جایی است که واژهها سرنوشت میسازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم میشکند! ✦
اگر داستانی در سینه داری که بیتاب نوشتن است، انجمن رماننویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بیهیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار!
.
نقد، آینهای است که به ما کمک میکند تا نقاط ضعف و قوت خود را ببینیم و با دیدگاهی باز، مسیر رشد و پیشرفت را طی کنیم.
***
ضمن عرض و ادب
خوانندگان محترم میتوانید نظر و نقد خود را در رابطه با رمان ذیل در همین تاپیک ارسال کنید
فکرش رو نمیکردم یه روزی جذب اثری بشم که ردی از عاشقانهها توش نباشه:>
داستان توی زمان جنگ روایت میشد، ولی برخلاف بقیه آثاری بود که به این موضوع پرداختن.
شخصیت محسن به مرور رشد کرد و بزرگ شد:))
با بزرگ شدنش و اون کنار گذاشتن حس شوخ طبعی و شیطنتش توی اواخر رمان حس کردم منم بزرگ شدم:)))
با شیطنتها و حاضر جوابیهاش خندیدم و با صحنه آزاد شدن محمد، نمیدونم چرا ولی خیلی احساساتی شدم. انگار داداش خودم از اسارت آزاد شده بود
نویسنده به خوبی زندگی اون دوران رو حتی توی دیالوگها به تصویر کشیده بود
دلم نیومد تیکههای این کتاب رو با نظرم نذارم:(
خلاصه که پیش به سوی جلد بعدی:)))
آبنبات هل دار، نمیدونم چرا وقتی بابای محمد از اینا گذاشت تو کیفش و گفت خودت بخور دلم خواست برا منم بیارن
طنز این رمان واقعا قابل لمس بود جوری که بلند باهاش خندیدم. احساسات توش موج میزد و میتونستی هر اتفاق رو کاملا درک کنی.
با اینکه دیالوگها و یه سری کلمات به زبون محلی نوشته شده بود ولی برات قابل درک میشد یا به مرور بهش عادت میکردی.
با اینکه این رمان شخصیتهای زیادی داشت ولی به هرکدوم پرداخته شده بود و رشد شخصیتها به خصوص محسن رو میشد دید.
در آخرم کاش منم مثل محسن سرم به سنگ میخورد و آدم میشدم.
ولی به نظرم باید ادامه پیدا میکرد و محسن دریا رو میدید.
کتاب آبنبات هلدار اثر مهرداد صدقی
انتشارات سوره مهر
چاپ بیست و پنجم
اول از همه بگم این کتاب مثل اسمش واقعا خوشمزه بود😂
توصیفات ملموس و ظریف بود، جوری که از همون اولش انگار خودم کف کوچه بازی میکنم یا سوار دوچرخه شدم و ... .
بدون توضیح اضافه حق مطلب ادا شده بود.
لحن راوی و روایت کاملا متناسب بود. اولش روایت به زبان بچهگانهتری بود و کمکم و تا حدووودی وارد بلوغ فکری محسن شدیم.
از نظر من روند داستان کمی کند پیش رفت؛ البته که برای رمان این روند عادی هست که توضیحات زیاد باشن و شخصیت پردازی طولانیتر از داستان کوتاه و ... .
بعضی قسمتهای داستان تکرارِ یک موضوع توی ذوقم زد البته جوری نبود که خیلی به چشم بیاد.
یه موردش که یادم مونده مثلا تو معرفی اولی فرهاد اون رو پسرعموی حمید بیان کرد و صفحهی بعد مجدد حمید رو پسرعموی فرهاد.
شخصیتپردازی همونطور که بالاتر گفتم خیلی قوی بود. اگر به هر شخصیت دقت کنید یه نماد خاص توی جامعه هست مخصوصا اون مراد عنتر که این روزها زیاد داریم.
من تقریبا دو سال پیش چندتا کتاب درمورد دفاع مقدس خوندم و خلاصه کردم بابت یه پروژه و کتابها مدلهای متفاوتی بودن؛ رمان، خاطره نویسی، نامهنگاریها و حتی کتابهایی که عکس بودن بیشتر با توضیحات مختصر که خیلی خسته کننده بودن برام؛ ولی این کتاب که از کلیشههای عاشقانه و جنایی و ... عاری بود، با طنز شیرین و سادهاش خیلی خوب موقعیت و وضعیت رو بیان کرد؛ خانوادهی یه رزمنده چه حالی داره؛ مردم فرصتطلب و آدمهایی که زود رنگ عوض میکردن و در آخر احترامی که برای رزمنده و خانوادش بین همه وجود داشت.
در ضمن، به عنوان کسی که قبل از شروع کتاب، اول پشت کتاب رو میخونه با دیدن جملهی خیلی کوتاهِ " هنگام مطالعه با صدای آهسته بخندید، همسایهها خوابیدهاند" واقعا سوپرایز شدم و تا آخرش آهسته خندیدم و صفحات پایانی کمی هم ناراحت شدم.