انجمن آوای رمان

✦ اینجا جایی است که واژه‌ها سرنوشت می‌سازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم می‌شکند! ✦ اگر داستانی در سینه داری که بی‌تاب نوشتن است، انجمن رمان‌نویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بی‌هیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار! .

ثبت‌نام!

نقد اعضا [رمان دکا] نقد اعضا | سارا بهار

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع نهـنـگ
  • تاریخ شروع تاریخ شروع

نهـنـگ

مدیر بازنشسته آوا
مدیر بازنشسته آوا
تاریخ ثبت‌نام
8/28/24
نوشته‌ها
558
  • موضوع نویسنده
  • #1

| به نام ایزد منان |

نقد، آینه‌ای است که به ما کمک می‌کند تا نقاط ضعف و قوت خود را ببینیم و با دیدگاهی باز، مسیر رشد و پیشرفت را طی کنیم.

ضمن عرض و ادب
خوانندگان محترم می‌توانید نظر و نقد خود را در رابطه با رمان ذیل در همین تاپیک ارسال کنید
​

رمان: دِکا
ژانر: جنایی، فانتزی، عاشقانه
نویسنده: @سارابهار

خلاصه:
آن‌چه که به نظر می‌آید حقیقت باشد، می‌تواند در یک چشم به هم زدن به دروغی وحشتناک تبدیل شود. شهر معمولی‌ست، مردمش نیز معمولی هستند؛ ولی آیینه‌ها چیز دیگری می‌گویند! داستانی که در آن یک کارآگاه، خود را در دام ماجرایی غیرقابل باور و تهدیدی بزرگ‌تر از هر چیزی که تصور کرده بود، گرفتار می‌یابد...

تاپیک تایپ اثر:
رمان دکا اثر سارا بهار | برای مطالعه کلیک کنید
 
سلام وقت بخیر
امیدوارم که حالتون خوبه باشه
خلاصه اثر تون جذابه هم ذهن رو درگیر می کنه هم کوتاهِ و اینکه داستان رو لو نمی‌ده
من خیلی این یه تیکه رو از مقدمه دوست داشتم «شهر معمولی‌ست، مردمش نیز معمولی هستند؛ ولی آیینه‌ها چیز دیگری می‌گویند!»
مقدمه خوبه ولی ای کاش برای مقدمه یکم بیشتر از ماجرا های قتل می گفتی که اول ذهن خواننده در گیر معما و بخش های جنایی بشه

پارت اول خیلی خوب بود،اون فضا سازی ها و ماجرای قتل و فکر های تو سر کارگاه و همینطور اون تاریکی که مدام بهش اشاره میشه یه فضای خاصی رو القا می کنه که جذابه
فقط «من همیشه به قتل‌ها از زاویه‌ای دیگر نگاه کرده‌ام. به جزئیات ریز توجه کرده‌ام. همه چیز مثل یک نقشه‌ی طراحی‌شده به نظر می‌رسید.» ای کاش به جای گفتن مستقیم این جملات داخل رمان یه کارهایی رو انجام میداد که این زاویه دید و ریز بینی مشخص بشه من فکر می کنم اونجوری جذاب تر می شد.
اون قسمتی که بر گشتی یک سال قبل
اونجایی که برای اولین بار بریان رو می بینه
تو اون پارت عالی بود واقعا
لحظه به لحظه شو می شد تصور کرد.
در کل تا اینجای رمان روند ماجرا و فضاسازی و دیالوگ ها برام جذاب بود.
بی صبرانه منتظر قسمت های عاشقانه هستم.
فقط ای کاش این ماجراها تقصیر برایان نباشه .

تا اینجا یه رمان جذاب و پر از اتفاقات خفن شخصیت‌های زنده و موقعیت هایی به خوبی توصیف شدن خوندم
دیالوگ هات هدف دار و هوشمندان است
و آخرین پارت ها که با اون دختر بازی روانی راه میندازن خیلی جالبه
 
سلام دختره :smok:
مثل همیشه انتخاب‌های اسمت برای رمان رو دوست دارم، یه جورایی خاصن و تو ذهن می‌مونن*-*
توصیفاتت رو دوست داشتم، می‌تونستم تصور کنم که الان چی شده و یه جورایی انگار یه برش از یه سریال جلوم بود.
اینکه قتل‌ها رو هم خوب توصیف کرده بودی، مثلا همون جایی که طرف چشماش رو درآورده بودن به دلم نشست:bathtub:
برخلاف رمان قبلی که ازت خوندم این یکی خشن می‌زنه...
به دوست پسر سرسی هم مشکوکم، یهویی از ناکجا آباد پیداش شد، اطلاعات زیادی هم درباره‌اش داشت. توضیح بیشتری هم درباره‌اش ندادی پس ممکنه یه مهره اصلی توی پرونده‌های بعدی باشه.
امیدوارم زودتر پارت بذاری تا ببینم وی که بود و چه کرد:smok:
 
سلام وقت بخیر
امیدوارم که حالتون خوبه باشه
خلاصه اثر تون جذابه هم ذهن رو درگیر می کنه هم کوتاهِ و اینکه داستان رو لو نمی‌ده
من خیلی این یه تیکه رو از مقدمه دوست داشتم «شهر معمولی‌ست، مردمش نیز معمولی هستند؛ ولی آیینه‌ها چیز دیگری می‌گویند!»
مقدمه خوبه ولی ای کاش برای مقدمه یکم بیشتر از ماجرا های قتل می گفتی که اول ذهن خواننده در گیر معما و بخش های جنایی بشه

پارت اول خیلی خوب بود،اون فضا سازی ها و ماجرای قتل و فکر های تو سر کارگاه و همینطور اون تاریکی که مدام بهش اشاره میشه یه فضای خاصی رو القا می کنه که جذابه
فقط «من همیشه به قتل‌ها از زاویه‌ای دیگر نگاه کرده‌ام. به جزئیات ریز توجه کرده‌ام. همه چیز مثل یک نقشه‌ی طراحی‌شده به نظر می‌رسید.» ای کاش به جای گفتن مستقیم این جملات داخل رمان یه کارهایی رو انجام میداد که این زاویه دید و ریز بینی مشخص بشه من فکر می کنم اونجوری جذاب تر می شد.
اون قسمتی که بر گشتی یک سال قبل
اونجایی که برای اولین بار بریان رو می بینه
تو اون پارت عالی بود واقعا
لحظه به لحظه شو می شد تصور کرد.
در کل تا اینجای رمان روند ماجرا و فضاسازی و دیالوگ ها برام جذاب بود.
بی صبرانه منتظر قسمت های عاشقانه هستم.
فقط ای کاش این ماجراها تقصیر برایان نباشه .

تا اینجا یه رمان جذاب و پر از اتفاقات خفن شخصیت‌های زنده و موقعیت هایی به خوبی توصیف شدن خوندم
دیالوگ هات هدف دار و هوشمندان است
و آخرین پارت ها که با اون دختر بازی روانی راه میندازن خیلی جالبه
سلام دختره :smok:
مثل همیشه انتخاب‌های اسمت برای رمان رو دوست دارم، یه جورایی خاصن و تو ذهن می‌مونن*-*
توصیفاتت رو دوست داشتم، می‌تونستم تصور کنم که الان چی شده و یه جورایی انگار یه برش از یه سریال جلوم بود.
اینکه قتل‌ها رو هم خوب توصیف کرده بودی، مثلا همون جایی که طرف چشماش رو درآورده بودن به دلم نشست:bathtub:
برخلاف رمان قبلی که ازت خوندم این یکی خشن می‌زنه...
به دوست پسر سرسی هم مشکوکم، یهویی از ناکجا آباد پیداش شد، اطلاعات زیادی هم درباره‌اش داشت. توضیح بیشتری هم درباره‌اش ندادی پس ممکنه یه مهره اصلی توی پرونده‌های بعدی باشه.
امیدوارم زودتر پارت بذاری تا ببینم وی که بود و چه کرد:smok:
سلام قشنگ های من🥰 از ته دل خوشحالم کردین که احساساتتون درباره رمانم رو باهام به اشتراک گذاشتین🥹
ولی آخهههه من دکا رو گذاشتم کنار که اول غایت وهم و دروازه لورال رو کامل کنم بعد هم اینجا شما و هم اونور و انور تر همهههه قلقلکم میدن برای سریع‌تر نوشتنش با اشتراک گذاری احساساتشون نسبت به دکا😭😂 لعنتیااااای دوس داشتنییییی
 
درود خسته نباشید
اسم رمان رو خیلی دوست داشتم، در کمال سادگی پر از مفهوم بود. تک کلمه‌ای بود که باعث میشه توی ذهن خواننده موندگار باشه.
توصیفات و فضاسازی هم تا اینجا خیلی خوب بود. خواننده می‌تونست تصور کنه اتفاقات رو.
و اینکه یه چیزی که هست؛ اینه که بهتره یه سری اتفافات رو نشون بدید نه صرفا بنویسید.
دیگه اینکه، رمان برای خواننده پر از معماست که بهتره اینا در ادامه رمان بیشتر بشه.
موفق باشی عزیزم.
 
درود.خسته نباشی عزیزم.

اول از همه داستانت یه شخصیت پردازی قوی داشت.مثلا شخصیت کارآگاه به عنوان شخصیت اصلی داستان به خوبی تو صیف و طراحی شده بود.خواننده می تونست به خوبی احساسات و درگیری های درونی اون رو احساس و درک کنه.
"هربار که به این مکان می ایم، احساس...شده است."این جمله تاثیر گذاری بود که به خوبی عمق احساس را نشان میداد و از لذتی که او داشت تجربه میکرد سخن میگفت که باعث میشد خواننده با کارآگاه به نحوی همزاد پنداری کندوبااون در مسیر پیدا کردن حقیقت همراه شود.
بعدی فضا سازی قوی داستان بود که به نظرم واقعا فضاها و مکان ها رو به خوبی توصیف کرده بودی و خواننده میتوانست یا توصیفات تصویر از موقعیت یا مکان در ذهنش تجسم کند.
جمله و کلمه هایی که برای توصیف فضاها به کار برده بودی دقیق و زنده بودن و فضای داستان را به خوبی توصیف میکرد.
مثلا:توصیف شب های بارانی و صدای باران ک به آرامی روی سقف می افتد، به خواننده حس عمیق تر و واقعی تری از تنش و اضطراب میدهد.

پیرنگ داستان پیچیده بود و همین باعث جذابتر شدن داستان میشد.پیچیدگی و تنشی که در پیرنگ داستان وجود داشت خواننده رو مجبور به ادامه دادن داستان میکرد.یا چرخش ناگهانی در داستان و کشف حقیقتی تلخ درباره ی یکی از شخصیت ها، یکی از چیزهایی بود که در داستانت به کار بردی و همین باعث میشود مخاطب همواره در حالت تعلیق باقی بماند.

دیالوگ هاطبیعی و واقعی بودنند.تعاملات بین شخصیت ها احساس واقعی تری به داستان میداد.مثلا:توهیچ وقت نمیفهمی چه احساسی دارم،مگراینکه...گم شوی"

داستان ژانرفانتزی داشت ولی بعضی از عناصربه خوبی در داستان جود نداشت!مثلا وجود آیینه به عنوان نماد در داستان قابل توجه است، اما توضیحات کافی درباره ی اون در طول داستان وجود نداشت.
برخی جاها داستان ناپایدار بود.مثلا درتوصیف فصل ها.خواننده ممکن است منتظر یک اتفاق غیر منتظره باشد ولی بایک توصیف طولانی مواجه می شود.
جدا از شخصیت کارآگاه که به خوبی توسعه یافته بود،برخی از شخصیت ها ها به خوبی توصیف نشده بودنند.مثلا از انگیزه و درگیری های درونی شخصیت های دیگر به خوبی گفته نشده بود.

بالاهم گفتم داستان پیرنگ جذابی داشت اما برخی جاها بسیار پیچیده می شد که این پیچیدگی باعث سردرگمی خواننده می شود.مثلا قسمت هایی که چند شخصیت به طور هم زمان در حال پیشرفت هستند.

این ها نکاتی بود که چشمم رو گرفت و بااحترام کامل بیان کردم.درکل عالی بود،قلمت سبز:)
 
درود خسته نباشید
اسم رمان رو خیلی دوست داشتم، در کمال سادگی پر از مفهوم بود. تک کلمه‌ای بود که باعث میشه توی ذهن خواننده موندگار باشه.
توصیفات و فضاسازی هم تا اینجا خیلی خوب بود. خواننده می‌تونست تصور کنه اتفاقات رو.
و اینکه یه چیزی که هست؛ اینه که بهتره یه سری اتفافات رو نشون بدید نه صرفا بنویسید.
دیگه اینکه، رمان برای خواننده پر از معماست که بهتره اینا در ادامه رمان بیشتر بشه.
موفق باشی عزیزم.
درود.خسته نباشی عزیزم.

اول از همه داستانت یه شخصیت پردازی قوی داشت.مثلا شخصیت کارآگاه به عنوان شخصیت اصلی داستان به خوبی تو صیف و طراحی شده بود.خواننده می تونست به خوبی احساسات و درگیری های درونی اون رو احساس و درک کنه.
"هربار که به این مکان می ایم، احساس...شده است."این جمله تاثیر گذاری بود که به خوبی عمق احساس را نشان میداد و از لذتی که او داشت تجربه میکرد سخن میگفت که باعث میشد خواننده با کارآگاه به نحوی همزاد پنداری کندوبااون در مسیر پیدا کردن حقیقت همراه شود.
بعدی فضا سازی قوی داستان بود که به نظرم واقعا فضاها و مکان ها رو به خوبی توصیف کرده بودی و خواننده میتوانست یا توصیفات تصویر از موقعیت یا مکان در ذهنش تجسم کند.
جمله و کلمه هایی که برای توصیف فضاها به کار برده بودی دقیق و زنده بودن و فضای داستان را به خوبی توصیف میکرد.
مثلا:توصیف شب های بارانی و صدای باران ک به آرامی روی سقف می افتد، به خواننده حس عمیق تر و واقعی تری از تنش و اضطراب میدهد.

پیرنگ داستان پیچیده بود و همین باعث جذابتر شدن داستان میشد.پیچیدگی و تنشی که در پیرنگ داستان وجود داشت خواننده رو مجبور به ادامه دادن داستان میکرد.یا چرخش ناگهانی در داستان و کشف حقیقتی تلخ درباره ی یکی از شخصیت ها، یکی از چیزهایی بود که در داستانت به کار بردی و همین باعث میشود مخاطب همواره در حالت تعلیق باقی بماند.

دیالوگ هاطبیعی و واقعی بودنند.تعاملات بین شخصیت ها احساس واقعی تری به داستان میداد.مثلا:توهیچ وقت نمیفهمی چه احساسی دارم،مگراینکه...گم شوی"

داستان ژانرفانتزی داشت ولی بعضی از عناصربه خوبی در داستان جود نداشت!مثلا وجود آیینه به عنوان نماد در داستان قابل توجه است، اما توضیحات کافی درباره ی اون در طول داستان وجود نداشت.
برخی جاها داستان ناپایدار بود.مثلا درتوصیف فصل ها.خواننده ممکن است منتظر یک اتفاق غیر منتظره باشد ولی بایک توصیف طولانی مواجه می شود.
جدا از شخصیت کارآگاه که به خوبی توسعه یافته بود،برخی از شخصیت ها ها به خوبی توصیف نشده بودنند.مثلا از انگیزه و درگیری های درونی شخصیت های دیگر به خوبی گفته نشده بود.

بالاهم گفتم داستان پیرنگ جذابی داشت اما برخی جاها بسیار پیچیده می شد که این پیچیدگی باعث سردرگمی خواننده می شود.مثلا قسمت هایی که چند شخصیت به طور هم زمان در حال پیشرفت هستند.

این ها نکاتی بود که چشمم رو گرفت و بااحترام کامل بیان کردم.درکل عالی بود،قلمت سبز:)
سلام دختره :smok:
مثل همیشه انتخاب‌های اسمت برای رمان رو دوست دارم، یه جورایی خاصن و تو ذهن می‌مونن*-*
توصیفاتت رو دوست داشتم، می‌تونستم تصور کنم که الان چی شده و یه جورایی انگار یه برش از یه سریال جلوم بود.
اینکه قتل‌ها رو هم خوب توصیف کرده بودی، مثلا همون جایی که طرف چشماش رو درآورده بودن به دلم نشست:bathtub:
برخلاف رمان قبلی که ازت خوندم این یکی خشن می‌زنه...
به دوست پسر سرسی هم مشکوکم، یهویی از ناکجا آباد پیداش شد، اطلاعات زیادی هم درباره‌اش داشت. توضیح بیشتری هم درباره‌اش ندادی پس ممکنه یه مهره اصلی توی پرونده‌های بعدی باشه.
امیدوارم زودتر پارت بذاری تا ببینم وی که بود و چه کرد:smok:
سلام وقت بخیر
امیدوارم که حالتون خوبه باشه
خلاصه اثر تون جذابه هم ذهن رو درگیر می کنه هم کوتاهِ و اینکه داستان رو لو نمی‌ده
من خیلی این یه تیکه رو از مقدمه دوست داشتم «شهر معمولی‌ست، مردمش نیز معمولی هستند؛ ولی آیینه‌ها چیز دیگری می‌گویند!»
مقدمه خوبه ولی ای کاش برای مقدمه یکم بیشتر از ماجرا های قتل می گفتی که اول ذهن خواننده در گیر معما و بخش های جنایی بشه

پارت اول خیلی خوب بود،اون فضا سازی ها و ماجرای قتل و فکر های تو سر کارگاه و همینطور اون تاریکی که مدام بهش اشاره میشه یه فضای خاصی رو القا می کنه که جذابه
فقط «من همیشه به قتل‌ها از زاویه‌ای دیگر نگاه کرده‌ام. به جزئیات ریز توجه کرده‌ام. همه چیز مثل یک نقشه‌ی طراحی‌شده به نظر می‌رسید.» ای کاش به جای گفتن مستقیم این جملات داخل رمان یه کارهایی رو انجام میداد که این زاویه دید و ریز بینی مشخص بشه من فکر می کنم اونجوری جذاب تر می شد.
اون قسمتی که بر گشتی یک سال قبل
اونجایی که برای اولین بار بریان رو می بینه
تو اون پارت عالی بود واقعا
لحظه به لحظه شو می شد تصور کرد.
در کل تا اینجای رمان روند ماجرا و فضاسازی و دیالوگ ها برام جذاب بود.
بی صبرانه منتظر قسمت های عاشقانه هستم.
فقط ای کاش این ماجراها تقصیر برایان نباشه .

تا اینجا یه رمان جذاب و پر از اتفاقات خفن شخصیت‌های زنده و موقعیت هایی به خوبی توصیف شدن خوندم
دیالوگ هات هدف دار و هوشمندان است
و آخرین پارت ها که با اون دختر بازی روانی راه میندازن خیلی جالبه
من قربون تک تک تون که برای اثرم وقت گذاشتین، همین تاپیک و همین پیام‌های شما عزیزان باعث شد من دِکایی که قرار بود سال بعد برم سراغش و بنویسمش رو الآن اواسطش باشم و بتونم به پایانش فکر کنم... گاهی حتی کوچیک ترین چیزها، معجزه میکنه💫مرسیییی ازتون🫠
 
عقب
بالا